بعد از انتخاب دونالد ترامپ به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده در دو دوره قبل نوشتم که این امر محصول «انتخاب» یک سیاست‌مدار در مقابل رقیب سیاست‌مدارش نیست. در واقع، ترامپ نه یک شخصیت غیرعادی، بلکه به شدت یک شخصیت عادی است. اگر فرضا قبول کنیم «ابتذال» نقطه مقابل «سیاست» یا امر سیاسی است (امری که به شدت با عقلانیت سیاسی در هم‌تنیده است) آنگاه ترامپ یک نمونه عالی از ابتذال است (نه اینکه الزاما شخصیت خوب یا بدی باشد یا مشمول هرگونه داوری اخلاقی گردد، چیزی که از حوصله این قلم خارج است). البته واژه ابتذال خود آنچنان مبتذل شده که چنین جملاتی ممکن است مشمول پیش‌داوری‌های رایج قرار گیرد (چیزی که با توجه به سطح عقلانیت نابالغ خوانندگان فارسی، خود نیز تبدیل به امر مفروضی شده است) به هر روی، برای نگارنده آشکار بود که انتخاب ترامپ در آن دوره به معنی پشت‌کردن اکثریت مردم به سیاست، عقلانیت سیاسی و کلا امر سیاسی بود، جامعه‌ای که به صورت طبیعی باید به تطور سیاست و امر سیاسی واکنش نشان می‌داد. در واقع چند موضوع کمک کرده تا جامعه امریکا اعتماد خود را به «عقل» و در نتیجه به عقلانیت و سپس به امر سیاسی از دست بدهد.

یکی از این موضوعات مربوط است به بی‌مایگی سیاست‌مداران، بی‌پرنسیپ بودن آنان، و تحلیل رفتن ساختارهایی که امر سیاسی خود را درآن فرم‌ها ظاهر می‌سازد. اینکه سیاست‌مداران بی‌مایه می‌شوند به صورت مستقیم مربوط به این موضوع است که پرنسیپ‌هایی که شاکله تظاهرات سیاسی سیاستمداران است، رنگ می‌بازد و اعتبار درونی خود را از دست می‌دهد. این پرنسیپ‌ها خود متکی بر قواعد کلی امر سیاسی است که انتظار می‌رود طی زمان و طی مواجهه با بحران‌های اجتماعی از ثبات لازم برخوردار باشند. مبانی عقل مدرن در این سالیان آنچنان دستخوش تغییر شده که آن ساختارهای باثبات خود نیز از آشوب بحران‌ها مصون نمانده‌اند. از منظر ساختاری-کارکردی،‌ هنگامی که نظام‌های ارزشی که قواعد کلی امر سیاسی نیز مشمول آنهاست، نتواند خود را با تغییرات محیطی که بر سیستم فشار می‌آورد، هماهنگ سازد، آنگاه امکان دارد سیستم وارد فاز رفتارهای آشوبناک گردد که نتواند با توسل به مبانی رایج تحلیل یا عقلانیت درون سیستمی توجیه شود. نمونه‌های این موضوع در تاریخ اجتماعی و فرهنگی به ویژه بعد از بحران‌های بزرگ اقتصادی و اجتماعی به وفور دیده می‌شود.

 

اما از منظر خاص کشور ایالات متحده، شاهد یک پیچ‌خوردگی در عقلانیت سیاسی دو حزب بزرگ این کشور هستیم. حزب جمهوری‌خواه که republic خوانده می‌شود، علی‌الاصول باید معطوف به سیاست‌های «اجتماعی» یا Social باشد. این واژه برگرفته از ریشه res-publica به معنی امر پابلیک است که پایه آن حکمرانی برای تامین خیر عمومی است. واژه Polis که بنیاد امر سیاسی است را می‌توان محصول یک تطور یا فرگشت الهیاتی دانست. در واقع هم نزد یونانیان و هم نزد مصریان باستان و همچنین در منطقه میانرودان، هتیت‌ها، اوگاریت‌ها و کنعانیان، «شهر» از آغاز یک مفهوم کاملا سکیولار نبوده است. به عنوان مثال، شهر ممفیس که یونانی شده واژه هروگلیف آن به معنی محصور شده در دیوارهای سفید جایگاه Ptah است، یا هرموپولیس که شهر هرمس نامیده می‌شده (هرمس یونانی متناظر Thot مصری است)، یا هلیوپولیس که شهر هلیوس یا خورشید نامیده می‌شده (هلیوس متناظر Horus مصری است)، تماما ناظر به این موضوع است که شهر نه صرفا مقوله‌ای مادی که عمدتا جایگاه یا خانه خدایان بوده است. دست بر قضا هر سه این مراکز نیز از سه‌گانه‌های مهم الهیاتی مصر هستند. در نوشتارهای مرتبط پیشین توضیح دادم که ایده خداوند چگونه در شهر متولد شده و در آنجا دچار تطور الهیاتی شده است و نه در طبیعت که به گمان نگارنده مفهومی ثانوی است و اساسا مبتنی بر درک انسان از وضعیت اجتماعی اوست، درکی که خود محصول مناسبات اجتماعی است، نه صرفا دینامیک حاصل از عقلانیت فردی که ایده چندان روشنی نیست. به تدریج اما این مفهوم الهیاتی شهر دچار نوعی سکیولاریزم شده است، سکیولاریزمی که محصول «متعال‌سازی» ایده خداوند است تا زمین را برای «انسان» باقی گذارد (قبلا در این باره در ارتباط با اسطوره مهم Re و گاو آسمانی در مصر باستان توضیح دادم) این سکیولاریزم به مانند بسیاری امور دیگر، محل نهایی خود را در یونان پیدا کرد که در آن هم «طبیعت» متولد شد و به تبع آن، «امر طبیعی» (که خود محصول حذف اراده از امر غیرطبیعی است)، و هم امر سیاسی که مستقیما با پولیس در ارتباط قرار می‌گیرد. این شیفت یا تطور الهیاتی در واژه مربوط به شهر آتن نیز به خوبی دیده می‌شود.

اما پیچ‌خوردگی سیاست در حزب جمهوری‌خواه را می‌توان از گرایش بی‌مهابای آنها از ایده‌های نولیبرالیزم ریگان-تاچریستی در دوره متاخر این حزب مشاهده کرد. این ایده‌ها اساسا معطوف به تامین خیر عمومی به میانجی نوعی از حکمرانی که منافع جامعه به مثابه یک کل را در نظر داشته باشد، نیست، بلکه هدف آن تامین منافع فردی به شکل افراطی است. اما نکته این است که آنها استدلال می‌کنند (اینکه تا چه اندازه این استدلال معتبر است، مورد نظر نیست) تامین منافع فردی به شکل افراطی بالمآل منجر به تامین خیر عمومی خواهد شد، ایده‌ای که آن را trickle-down economics یا نظریه سرریز ثروت نیز می‌نامند. در اینجا، در واقع با یک پیچ‌خوردگی مواجه هستیم، جاده‌ای که از دل حزب جمهوری‌خواه شروع می‌شود، به منطقه تحت اختیار دموکرات‌ها می‌رسد و دوباره با چرخشی ناگهانی به سرزمین جمهوری‌خواهان بازمی‌گردد. فازهای این فرگشت گفتمانی را هم می‌توان به ویژه بعد از جنگ دوم بین‌الملل دید. رواج سیاست‌های کینزی دولت رفاه که معطوف به دخالت گسترده دولت در امور اقتصادی بود، با بحران اقتصادی دهه هفتاد که همراه با بیکاری گسترده، رکود و تورم بود، مواجه شد آنچنان که اعتماد به سیاست‌های دولت رفاه را با چالش مواجه کرد. افزایش قیمت نفت و عدم وجود مکانیزم‌هایی که بتواند قیمت این کالای جهانی را کنترل کند نیز مزید بر علت شد. ریگان جمهوری‌خواه در امریکا و همچنین خانم تاچر در انگلستان، تحت تاثیر ایده‌های اعاده حیثیت شده از بازار آزاد و دولت حداقلی،‌ سیاست‌های نئولیبرالیزم را توسعه دادند و دست بر قضا با موفقیت‌هایی نیز همراه شدند. از سوی دیگر، به ویژه رشد تکنولوژی ارتباطی نیز به فرآیند جهانی‌شدن شتاب بخشید، فرایندی که در آن مقوله اقتصاد و همچنین فرهنگ و سیاست خصلتی غیرمحلی یافتند و این موضوع مزید بر علت شد تا نقش مطلق دولت‌ها در اقتصاد و فرهنگ و سیاست کاهش یابد. بنا به سنت و بنیادهای حزب جمهوری‌خواه از زمان آبراهام لینکلن، موضوع لغو برده‌داری و سپس تلاش برای تثبیت حقوق مدنی و حق رای و حق شهروندی پس از جنگ داخلی در کانون شعارهای این حزب قرار داشت. این ایده‌ها سپس با تلاش دیگر رئیس جمهور جمهوری‌خواه یعنی تئودور روزولت برای تصویب قانون ضد تراست و حمایت از حقوق مصرف‌کنندگان همراه شد تا آشکارا تمایل به ایدئولوژی «عدالت اجتماعی» را در این حزب نشان دهد. اما چرخش به سمت ایده‌های نولیبرالی پس از دوره ریگان، حمایت افراطی از حقوق یا «عدالت فردی» در برابر عدالت اجتماعی و مانند آن، فاصله گرفتن از بنیادهای اولیه این حزب را آشکار می‌کند.

از سوی دیگر، حزب دموکرات نیز دچار تطور ایدئولوژیک شده و از ایده‌های اولیه خود مبنی بر کاهش دخالت دولت فدرال در اقتصاد و همچنین در سیاست ایالت‌ها فاصله گرفته است. بر اساس این چارچوب کلی بود که این حزب از اختیار ایالت‌ها در عدم لغو برده‌داری حمایت می‌کرده، پشتیبان ایده‌ جداسازی به عوض حقوق مدنی سیاهان و حق رای آنان بود. به تدریج و از دوره فرانکلین روزولت، یک چرخش گفتمانی به سمت ایده عدالت اجتماعی، حقوق مدنی و حقوق اقلیت‌ها در این حزب پدید آمد آنچنان که اعضای جنوبی این حزب به سمت حزب جمهوری‌خواه چرخیدند. ایده عدالت اجتماعی هر چه بیشتر در این حزب پررنگ شد، ایده‌ای که به نفع دخالت دولت در تامین خیر عمومی، برابری اقتصادی- اجتماعی و عدالت اجتماعی تعبیر می‌شد. اگرچه بعد از دوره موفقیت‌آمیز برنامه‌های نولیبرالی، ایده دموکرات نو New Democrat به ویژه در دوره بیل کلینتون معیار این حزب قرار گرفت که در آن حزب دموکرات عملا پیرو راه سومی گردید که ایده‌های موفقیت‌آمیز تولید ثروت را با ایده‌های تامین خیر عمومی از طریق تشویق برابری‌های اقتصادی، بهداشت همگانی و بیمه‌های عمومی تلفیق می‌کند. اما اکنون می‌توان دید که گرایشهای چپ در این حزب رفته رفته قدرت بیشتری می‌گیرند و نوعی از سوسیالیزم را تبلیغ می‌کنند که از یک سو با فردگرایی، آزادی‌های فردی در زمینه اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و تعطیل فشارهای اجتماعی بر فرد متکی است و از سوی دیگر با برنامه‌های دولت رفاه، تامین خیر عمومی و ایده کلاسیک از عدالت اجتماعی.

در نتیجه آنچه عملا از چشم‌انداز اکثریت امریکائیان حذف شده است، خود چشم‌انداز سیاست است. دو حزب مهم این کشور عملا در پیچ‌خوردگی سیاسی از تهیه یک چشم‌انداز سیاسی که مبتنی بر نوعی ویژه از فلسفه سیاسی مربوط به حزب‌شان باشد، ناتوان گشته‌اند. از سویی، حزب دموکرات از ایده (تا حدود زیادی بی‌مفهوم و اما مهم شده) حق سقط جنین حمایت می‌کند که می‌توان آن را در راستای فلسفه سنتی حزب دموکرات و ایده فردگرایی این حزب درک کرد. از سوی دیگر اما، ایده گسترش بیمه همگانی که نیازمند دخالت دولت در امر پابلیک است مربوط به دوره تطور گفتمانی و چرخش به سمت چپ است. از آن سو، مخالفت حزب جمهوری‌خواه با بیمه همگانی در دوره چرخش گفتمانی این حزب و روی آوردن آن به سوی ایده‌های نئولیبرالی قابل درک است اما مخالفت با حق سقط جنین عملا به معنی ترجیح حق اجتماعی (یا نوعی الهیات اجتماعی) بر حق فردی است که در چارچوب فلسفه سیاسی سنتی و نه متاخر این حزب می‌گنجد. البته که می‌توان برای هر حزب، نوعی فلسفه سیاسی دست‌ساز تراشید تا این نوع تعارض‌ها را حل کند، اما این دقیقا به معنی از دست رفتن چشم‌انداز سیاسی است،‌ چیزی که اکثریت مردم آمریکا با آن چندان میانه ندارند.

در این میان اما وضعیت چپ نیز قابل توجه است. آنچه اکنون از مشاهده وضعیت چپ برای من جالب توجه است، واکنش آن به فراگیری هم‌آمیزی تکنولوژی هوش مصنوعی با زندگی اجتماعی در غرب است. هوش مصنوعی علاوه بر تکنولوژی نوعی جهان‌بینی نیز به همراه خود به میان آورده است. البته موضوع توسعه هوش مصنوعی داستان باسابقه‌ای است که بعد از جنگ بین‌الملل دوم شروع شد و چند دوره را سپری کرد. همچنین پرسش بنیادین مربوط به امکان «هوش» ماشینی از منظرتئوریک و منطق ریاضی مورد نظر این نوشته نیست. موضوع اساسی این است که این تکنولوژی (حداقل در فرم کنونی) امکان آن را دارد که نوعی فضای عقل منفصل را بالای سر عقلانیت متعارف اجتماعی ایجاد کند، عقلانیت منفصلی که گرایش به خودمختاری یا autonomy دارد و اینجاست که گرایش چپ ضد سیستمی باید علی‌الاصول وارد میدان شود. هوش مصنوعی نوعی گرایش قوی سیستمی است که فردیت یا عقلانیت فردی را در مخاطره قرار می‌دهد. انتظار این است که گرایشات رهایی‌بخش یا ضدسیستمی چپ عملا در این باره موضع بگیرند. به باور من، فعال شدن چپ در اعتراضات ضداسرائیلی اخیر و حمایت از فلسطین انعکاس نوعی اعتراض به در محاق رفتن عقلانیت فردی بود که با عقلانیت اجتماعی پیوند دارد. این عمدتا از خصلت‌های چپ نو، ضد سیستمی و رهایی‌بخش است که عقلانیت فردی را با عقلانیت اجتماعی پیوند می‌دهد و در نتیجه امکان می‌یابد تا علیه به محاق رفتن عقلانیت فردی به نفع سیستم عقل منفصل ماشینی وارد عمل شود. ارتباط این موضوع به بحث ما اینجاست که هر دو حزب عملا فاقد چشم‌اندازی هستند که آنها را قادر سازد در این باره موضع صریحی اتخاذ کنند. انگار هر دو حزب عملا خواهان حمایت از این تکنولوژی هستند اما نمی‌دانند چگونه پشتوانه‌های تئوریک حمایت خود را با مبانی فلسفه حزبی‌شان آشتی دهند.

در چنین فضایی است که سیاست که در ذات امری عقلانی است، تبدیل به موضوعی می‌شود که به قول کانت از مرزهای عقل فرا می‌رود و چنین فرارفتنی، به قول کاسیرر آن را تبدیل به امری اسطوره‌ای می‌کند که چنین اسطوره‌ای شدنی می‌تواند جامعه را دچار دوقطبی سازد که مبانی تئوریک آن در اثر پیچ‌خوردگی‌های سیاسی، مبهم باقی بماند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)