جستاری در سیر تحولات نظری کارل مارکس – بخش سوم
www.hadizamani.com
سرمایه – نظریه استثمار و فروپاشی سرمایه داری
با فروکش کردن شعله انقلابهایی که اروپا را فرا گرفته بود و پی بردن به مشکلات الگوی نظری ماتریالیسم تاریخی که در فرایند نگارش «ایدئولوژی آلمانی» و «گروندریسه» آشکار شدند، مارکس به نگارش «سرمایه» روی میآورد. هدف مارکس ساختن یک دستگاه نظری منسجم است که بتواند ناگزیری فروپاشی سرمایه داری را ثابت کند، چرایی و چگونگی آن را توضیح دهد و رسالت پرولتاریا در پیشبرد این امر و ایجاد یک نظم جدید را نشان دهد.
دستگاه نظری که مارکس ابداع میکند متشکل از یک روایت خرد و یک روایت کلان است. روایت خرد همان نظریه ارزش کار است که توسط آن مارکس استثمار نیروی کار توسط سرمایهدار را نشان میدهد. روایت کلان چرخهای است که در آن رقابت سرمایهداران باعث افت نرخ سود، افزایش نرخ استثمار، تشدید تضادهای طبقاتی و نهایتا فروپاشی نظام سرمایهداری میشود.
روایت خرد: نظریه ارزش کار و استثمار نیروی کار
سابقه نظریه ارزش کار به جان لاک و آدام اسمیت باز میگردد که هر دو آنها نیروی کار را عامل تولید ارزش میدانستند.[۱] آدام اسمیت ادعا می کند که ارزش تولیدات تماما ناشی از نیروی کار است. اما همزمان اظهار میکند که ثروت باید عادلانه بین نیروی کار، صاحب سرمایه و زمیندار تقسیم شود. این دو گزاره متناقض نیستند، زیرا از نگاه اسمیت این اصل که ارزش تماما ناشی از نیروی کار است مربوط به جوامع اولیه میباشد که در آنها مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه وجود نداشته است. اما در جوامع پیشرفته که مالکیت خصوصی وجود دارد ثروت میباید به نحوی عادلانه بین سه عامل تولید تقسیم شود. مارکس این استدلال اسمیت را نمیپذیرد و نظریهای تدوین میکند تا نشان دهد که چرا و چگونه ارزش تماما توسط نیروی کار تولید میشود.
در دید مارکس، ارزش یک کالا[۲] از سه عنصر سرمایه ثابت (C)، سرمایه متغییر (V) که همان دستمزد نیروی کار است و ارزش مازاد (S) تشکیل میشود (C+V+S). ارزش مازاد باید به اندازهای باشد که بتواند ریسک صاحب سرمایه[۳] و مدیریت پروژه توسط وی را جبران کند و به صاحب سرمایه امکان بدهد تا تاسیسات فرسوده را بازسازی کند و مقداری نیز صرف سرمایه گذاری برای بهبود فنآوری تولید کند تا بتواند در چرخه رقابت با سایر صاحبان سرمایه باقی بماند.
مارکس بر آن است که در معادله بالا، علاوه بر سرمایه متغییر، دو عامل سرمایه ثابت و ارزش مازاد نیز محصول نیروی کار هستند. توضیح این امر برای سرمایه ثابت نسبتا آسان است. سرمایه ثابت نیروی کار انباشته شده است که در دورههای قبل تولید و انباشته شده و به تصاحب سرمایهدار درآمده است. اثبات این مطلب برای ارزش مازاد کمی پیچیدهتر است. برای این منظور مارکس مفهوم ارزش مبادله را ابداع میکند.
ارزش مبادله یک کالا برابر است با میانگین تعداد ساعات کاری که با تکنولوژی موجود برای تولید آن کالا لازم میباشد. این امر در مورد نیروی کار که در جامعه سرمایهداری به یک کالا تبدیل شده است نیز صدق میکند. یعنی ارزش مبادله نیروی کار برابر است با تعداد ساعات کاری که با استانداردهای موجود در جامعه برای بازتولید آن لازم است. در نظریه مارکس، نیروی کار ارزشی بسیار بیشتر از ارزش مبادله خود تولید میکند. سرمایهدار ظرفیت تولیدی نیروی کار را میخرد و به آن دستمزدی برابر با ارزش مبادله یا هزینه باز تولید آن را میپردازد.
به این ترتیب سرمایهدار مازادی که توسط نیروی کار تولید شده است را تصاحب میکند و با تصاحب آن نیروی کار را استثمار میکند.
روایت کلان: رشد تناقضات درونی و فروپاشی سیستم
از دید مارکس، سرمایه داری نسبت به نظمهای پیشین یک پیشرفت بسیار چشمگیر در تاریخ بشر است که سطح رفاه و دستآوردهایی که به ارمغان آورده است به هیچ روی با دورههای پیشین قابل مقایسه نیست. با اینهمه، وی معتقد است که منطق درونی این سیستم دارای مختصاتی است که در بلند مدت آن را دچار بحرانهای سیستمیک و نهایتا فروپاشی میکند. مارکس منشا این مشکلهای سیستمی را در نقش پول و رقابت در نظام سرمایه داری، افت نرخ سود، تشدید نرخ استثمار، رشد فزاینده نابرابریها، افت تقاضای موثر و شکل گیری انحصارات میداند.
مارکس جوامع تجاری را به دو دسته سرمایهداری و تولید خرد (Petty Production) که مربوط به دوره پیشا سرمایهداری است تقسیم میکند. به باور مارکس، هدف تولید در جوامع تجاری پیشا سرمایهداری تامین نیازها است. افراد محصول معینی را تولید میکنند، مقداری را که مازاد نیازشان است در بازار میفروشند و با پول آن محصولات دیگری را که به آنها نیاز دارند میخرند. لذا، چرخه تولید در این جوامع «کالا – پول – کالا» است. در این چرخه، تامین نیازها هدف مرکزی سیستم است و پول صرفا ابزاری برای تسهیل مبادلات است .
اما در جامعه سرمایهداری هدف تولید کسب بیشترین سود است. در این شیوه تولید، سرمایه دار با پول وارد بازار میشود، با آن محصولات و لوازم لازم برای تولید کالای مورد نظرش را میخرد و به تولید آن میپردازد. سپس، کالای تولید شده را در بازار میفروشد تا پول بیشتری کسب کند. به این ترتیب، چرخه تولید در جوامع سرمایه داری عبارت است از «پول– کالا–پول» که در آن پول پایان چرخه میبایست همواره بیشتر از پول آغاز چرخه باشد. کسب سود (پول) بیشتر سرشت شیوه تولید سرمایهداری است زیرا برای باز تولید سیستم ضروری است. به این ترتیب، در شیوه تولید سرمایهداری کسب سود بیشتر به هدف تولید تبدیل میشود و تامین نیازهای جامعه نتیجه جانبی فرایند تولید میشود. به عبارت دیگر، در شیوه تولید سرمایهداری پول صرفا ابزاری برای تسهیل مبادلات نیست، بلکه هدف اولیه سیستم است.
از دید مارکس در شیوه تولید سرمایهداری رقابت نقشی دوگانه ایفا میکند. در کوتاه مدت و حتی میان مدت رقابت باعث بهبود و توسعه سیستم میشود، اما در بلند مدت آن را دچار بحرانهای سیستمی و فروپاشی میکند.
به دلیل وجود رقابت شدید بین سرمایهداران، تولید کننده همواره ناچار است تا مقداری از مازاد تولید را در بهبود فنآوری تولید سرمایهگذاری کند تا با بالا بردن سطح کارآیی تولید و کسب سود بیشتر بتواند در عرصه رقابت باقی بماند و به تولید ادامه دهد. در کوتاه مدت و میان مدت این امر هم سود بیشتری نصیب تولید کننده میکند و هم با بالا بردن سطح کارآیی تولید موجب رشد و توسعه اقتصادی میشود. اما در بلند مدت، ادامه این رقابت فزاینده و بی پایان کل سیستم را دستخوش بحران میکند. زیرا ادامه رقابت موجب رشد بیش از اندازه سرمایه ثابت (C) و کاهش بیش از اندازه سهم نیروی کار (V) در تولید میشود. از آنجا که در مدل مارکس این تنها نیروی کار است که میتواند ارزش جدید خلق کند، این فرایند نهایتا موجب افت نرخ سود در کل سیستم میشود.
با افزایش نرخ استثمار سرمایهدار می تواند به سود بیشتری دسترسی پیدا کند. اما این نیز راه حلی کوتاه مدت و در بهترین شرایط میان مدت است. نرخ استثمار برابر است با نسبت ارزش مازاد به سرمایه متغییر که همان دستمزد نیروی کار است (S/V). سرمایه دار میتواند نرخ استثمار را به سه طریق افزایش دهد. نخست، با طولانی کردن ساعات کار، تا ارزش مازاد (S) بیشتری تولید شود. دوم، با کاهش دستمزد نیروی کار تا اینکه به سطح حداقل لازم برای تامین معاش برسد. سوم، با افزایش کارآیی از طریق بالا بردن سطح فنآوری تا نیروی کار بتواند ظرف همان مدت قبلی ارزش مازاد بیشتری تولید کند. دو روش نخست در مراحل اولیه سرمایهداری بسیار متداول بودهاند. اما به لحاظ ملاحظات عملی و سیاسی راه کاری نیستند که سرمایهدار بتواند آنها را در بلند مدت ادامه دهد. هر دو روش به دلایل طبیعی و سیاسی کاربرد محدودی دارند. راه کار سوم از ظرفیت بسیار بیشتری برخوردار است و موفقیت سرمایهداری در کاربرد این روش است. اما همانطور که در بالا اشاره شد، در بلند مدت کاربرد بی پایان این روش به بحران کاهش نرخ سود میانجامد. وقتی همه تولید کنندگان فعال در یک بخش به فنآوری جدید دسترسی پیدا کنند، آنگاه نرخ سود در آن بخش افت خواهد کرد. در نتیجه سرمایه به بخش دیگری که هنوز از سودآوری بالا برخوردار است مهاجرت میکند که پس از مدتی دچار همان سرنوشت خواهد شد. ادامه این روند نهایتا به افت نرخ سود در کل سیستم منجر میشود.
از دید مارکس، در نظام سرمایهداری رقابت از یک جهت دیگر نیز بحرانزا میشود. رقابت در هر مرحله عدهای از تولید کنندگان را که از کارآیی کمتری برخوردار هستند از چرخه تولید حذف میکند. ادامه بی وقفه این روند نهایتا به شکل گیری انحصارات میانجامد که موتور بهبود کارآیی و توسعه سیستم را متوقف میسازد.
عامل دیگر بحران سیستماتیک که مارکس به آن اشاره میکند افت تقاضای موثر است. افت سهم نیروی کار در تولید و گرایش سیستم به پرداخت کمترین دستمزد ممکن به نیروی کار نهایتا به وضعیتی منجر میشود که نیروی کار در کلیت خود توانایی مالی لازم برای خرید محصولات تولید شده را نخواهد داشت. این امر، یعنی نبود تقاضای کافی، در بلند مدت کل سیستم را دچار رکود و ورشکستگی خواهد کرد. مارکس خاطر نشان میکند که برای مقابله با افت تقاضای موثر، سیستم دو راه در اختیار دارد: نخست تولید نیازهای مصنوعی ، دوم یافتن بازارهای جدید در خارج از مرزهای خود. راه نخست موجب اتلاف انبوه منابع اقتصادی خواهد شد و راه دوم سیستم را نهایتا بسوی شکلگیری امپریالیسم و رویاروییهای نظامی خواهد برد.
عامل دیگر بروز بحرانهای سیستمی به نقش پول در نظام سرمایهداری باز میگردد. کارکرد نظام سرمایهداری شدیدا وابسته به پول به عنوان یک وسیله مبادله است. اما در بحرانهای اقتصادی شدید، مردم اقدام به اندوختن پول میکنند و بانکها نیز از پرداخت وام خود داری میکنند. این امر سیستم را دچار بحران نقدینگی میکند که نهایتا به فروپاشی سیستم مالی و متوقف شدن چرخه تولید کل سیستم میانجامد.
از دید مارکس، مجموعه این بحرانها نهایتا موجب فروپاشی نظام سرمایهداری میشود. به باور مارکس، رشد سرمایهداری نهایتا به شرایطی میانجامد که در آن تنها دو طبقه وجود خواهند داشت: طبقه سرمایهدار که صاحب وسایل تولید است و طبقه کارگر (پرولتاریا). بنا به تعریف مارکس، طبقه کارگر متشکل از همه افرادی است که برای گذاران و تامین نیازهای خود ناگزیر هستند تا نیروی کار خود را بفروشند. در فرایند بحرانهای شدیدی که نظام سرمایهداری را در بر میگیرد تضاد طبقاتی بسیار شدید میشود، طبقه کارگر به خود آگاهی میرسد و نهایتا اقدام به سرنگونی نظام سرمایهداری و پی ریزی یک نظام جدید میکند. رسالت ایجاد نظم جدید بر دوش پرولتاریا است، زیرا این پرولتاریا است که توسط سرمایه استثمار میشود و گرفتار بیشترین حد « از خود بیگانگی » است.[۴]
[۱] ریشه اولیه نظریه «ارزش کار» یک نگاه الهیاتی است که در آن، همانطور که پروردگار صاحب آفریدههای خود است، انسان نیز صاحب محصول کار خود است. جان لاک به این امر اشاره میکند و تلاش میکند تا تعبیری سکولار از این نظریه ارائه دهد. نظریه کار آدام اسمیت و کارل مارکس نیز صورتبندیهای سکولار این نظریه هستند.
اقتصاددانان کلاسیک با دو چالش مواجه بودند. نخست پاسخ به این سوال که منشا ارزش تولیدات چیست. در این مورد در جامعه اروپای آن زمان نظرات متفاوتی وجود داشت. فیزیوکراتهای فرانسه معتقد بودند که زمین منشا ارزش است. عدهای دیگر معتقد بودند که منشا ارزش، تجارت است. اینها به کشور هلند اشاره میکردند که علیرغم برخورداری از زمین کم، بسیار ثروتمند بود. از طرف دیگر، نظریه پردازان انگلیسی مانند جان لاک منشا ارزش را در نیروی کار میدانستند. اقتصاددانان کلاسیک به دنبال یافتن یک روش علمی برای پاسخ به این سوال بودند. چالش دوم توضیح افت نرخ سود بود که غالب اقتصادهای اروپا گرفتار آن بودند. تلاش نظری برای پاسخ به این دو چالش در نظریههای اسمیت، ریکاردو و سایر اقتصاددانان این دوره به روشنی قابل مشاهد است. در این بستر است که مارکس توجه خود را بر روی نظریه ارزش کار و افت نرخ سود متمرکز میکند.
از منظر اقتصاد نئوکلاسیک نظریه «ارزش کار» تلاشی برای یافتن «قیمت تعادلی بلند مدت» (long run equilibrium price) است که در شرایط وجود تعادل بلند مدت بین عرضه و تقاضا شکل میگیرد. اساسا، یک تفاوت اساسی بین اقتصاددانان کلاسیک و نئوکلاسیک پذیرش یا رد نظریه «قیمتهای طبیعی» است. اقتصاددانان کلاسیک بر این باور بودند که هر کالایی دارای یک قیمت طبیعی است. اقتصاددانان نئوکلاسیک معتقدند که قیمت بر اساس عرضه و تقاضا تعیین میشود و چیزی به نام قیمت طبیعی وجود ندارد. اقتصاددانان کلاسیک با نقش عرضه و تقاضا در تعیین قیمت آشنا بودند اما معتقد بودند که علاوه بر قیمت بازار یک قیمت طبیعی نیز وجود دارد که قیمت بازار حول آن نوسان میکند. این نگاه اقتصاددانان کلاسیک با دغدغه آنها برای یافتن منشا ارزش تولیدات بی ارتباط نیست. در این نگاه نظریه ارزش کار بیانگر ارزش طبیعی تولیدات است و قیمتی که در بازار مشاهده میشود ارزش مبادلاتی آنها است که بر اساس عرضه و تقاضا تعیین میشود و حول ارزش طبیعی نوسان میکند.
[۲] برای مارکس کالا دارای تعریف معینی است. اگر محصولی برای مصرف شخصی تولید شود، کالا نیست. یک محصول وقتی کالا است که برای مبادله تولید شود.
[۳] سرمایهدار وقتی دست به تولید میزند سرمایه خود را در معرض ریسک قرار میدهد، زیرا پروژه ممکن است شکست بخورد و بازدهی نداشته باشد.
[۴] مارکس بین مفهوم «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» تمیز قائل میشود. طبقه در خود به موقعیت عینی فرد در چرخه تولید اشاره دارد. اگر فردی برای گذاران زندگی و تامین نیازهای خود ناگزیر به فروش نیروی کار خود باشد، او عضو طبقه کارگر است ، فارغ از اینکه در باره موقعیت خود در بازار کار و تقسیم اجتماعی کار چه تصوری داشته باشد. از سوی دیگر، مفهوم «طبقه برای خود» به تصور فرد از موقعیت خود در بازار کار اشاره دارد. برای مثال، اگر فردی برای گذاران زندگی ناگزیر به فروش نیروی کار خود باشد اما خود را عضو «طبقه متوسط» بداند، در آن صورت وی از منظر «طبقه در خود» عضو طبقه کارگر و از منظر «طبقه برای خود» عضو طبقه متوسط است. از دید مارکس، آنچه که برای تحولات تاریخ تعیین کننده است مفهوم «طبقه در خود» است، نه «طبقه برای خود». به باور وی تنها در نظام کمونیستی است که این دو مفهوم طبقه یکی میشوند – افراد موقعیت عینی خود در چرخه تولید را درک میکنند و براساس آن عمل میکنند. در جامعه سرمایهداری این دو مفهوم یکی نیستند و افراد بر اساس تصوراتشان ساختارها و سیاستهایی را میپذیرند که بیانگر شرایط واقعی آنها نیست.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.