جستاری در سیر تحولات نظری کارل مارکس – بخش دوم
www.hadizamani.com
عبور از هگل، ماتریالیسم تاریخی و تغییر جهان
در فاصله ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۸ مواضع فلسفی مارکس دستخوش تحولاتی رادیکال میشود و به صورت فزایندهای از مواضع هگل فاصله میگیرد. این جدایی در سه مرحله انجام میگیرد. ابتدا با نگارش «ملاحظاتی پیرامون نقد فلسفه حق هگل»[۱] و جستاری «پیرامون معضل یهودیت»[۲] مارکس این نظریه هگل که نهاد دولت نماینده منافع همگانی است را رد میکند و این نقش را به پرولتاریا میدهد. سپس در کتاب «دست نوشتههای پاریس» توضیح میدهد که در جامعه مدرن پرولتاریا دچار نهایت از خود بیگانگی است، لذا این تنها پرولتاریا است که میتواند نماینده منافع همگانی باشد و جامعه مطلوبی که انسان مدرن را از شرایط از خود بیگانگی نجات دهد بنا کند.
در گام دوم، مارکس با نگارش «تزهایی در باره فویرباخ» به ماتریالیسم روی میآورد و بر ضرورت تغییر جهان، به ویژه تغییر مناسبات اجتماعی به عنوان عنصری برای دست یابی به حقیقت، شناخت جهان و رهایی از خود بیگانگی تاکید میکند.
در گام سوم، مارکس با نگارش کتاب «ایدئولوژی آلمانی»، با تعمیم ماتریالیسم به مناسبات اجتماعی، مفهوم ماتریالیسم تاریخی را تدوین میکند. در این حرکت مارکس تلاش میکند نشان دهد که تغییر مناسبات اجتماعی موجود تنها یک ضرورت نیست، بلکه اجتناب ناپذیر است. به این ترتیب مارکس نتیجه میگیرد که تاریخ بشریت تاریخ تحولات مناسبات تولید است و نه تاریخ تحولات خود آگاهی که هگل مدعی آن بود.
در این فرایند، مارکس دامنه تعاملات تعیین کننده انسان را به عرصه اقتصاد محدود میسازد، پرولتاریا را به جایگاه قهرمان رهایی انسان بر میکشد و دچار تقلیل گرایی، جبر اقتصادی و جبر تاریخی میشود. مارکس باقیمانده عمر خود را صرف رفع این کاستیها و تدوین یک دستگاه نظری منسجم برای اثبات نظریه ماتریالیسم تاریخی و اجتناب ناپذیری فروپاشی سرمایهداری میکند تا بتواند از تنگنایی که خود را در آن قرار داده است خارج شود. نگارش «سرمایه» محصول نهایی این تلاش است.
در ۱۸۴۳ مارکس نگارش کتاب «ملاحظاتی پیرامون نقد فلسفه حق هگل» را آغاز میکند و به دنبال آن جستاری با عنوان «پیرامون معضل یهودیت» را منتشر میسازد. در کتاب «فلسفه حق» هگل این نظریه را مطرح میکند که طبقه کارگر و سرمایهدار هر یک دارای منافع خاص خود هستند و یک جامعه مطلوب نمیتواند توسط و بر اساس منافع طبقه سرمایهدار یا طبقه کارگر اداره شود. بلکه میبایست توسط کسانی اداره شود که نماینده منافع همگانی جامعه میباشند. به اعتقاد هگل نهاد دولت و کارمندان متخصص آن (civil servants) میتوانند این نقش را ایفا کنند.
در جستاری «پیرامون معضل یهودیت» مارکس از نظریه فرد گرایی جان استوارت میل که در آن «پیگیری منافع شخصی به تامین منافع جمعی نیز میانجامد» به شدت فاصله میگیرد و میپذیرد که جامعه میبایست بر اساس منافع همگانی اداره شود. اما این نظریه هگل را رد میکند که نهاد دولت و کارمندان آن میتوانند بی طرف باشند و منافع همگانی را نمایندگی کنند و انسان مدرن را از شرایط از خود بیگانگی که گرفتار آن است رها سازند. مارکس به این نتیجه میرسد که قرارداد اجتماعی موجود و نهاد دولت که حافظ آن است، ابزارهای طبقه حاکم برای توجیه و حفظ موقعیت برتر و سلطه آمیز خود است. مارکس مانند روسو به این نتیجه میرسد که جامعه باید بر پایه منافع و اراده همگانی سازماندهی شود. برای این منظور مارکس به دنبال یک کارگزار (agent) اجتماعی میگردد که منافع آن با منافع جمعی یکسان باشد تا بتواند به صورت نماینده «منافع و اراده همگانی» عمل کند.
در سال ۱۸۴۴ مارکس نگارش کتاب «ملاحظاتی پیرامون نقد فلسفه حق هگل»[۳] را متوقف کرد و مقدمهای بر آن نوشت. در این مقدمه مارکس این نظریه را مطرح میکند که این پرولتاریا است که میتواند نماینده منافع همگانی باشد. در سال ۱۸۴۴ مارکس تحت فشار پلیس آلمان قرار میگیرد و به پاریس میرود و نگارش کتاب «دست نوشتههای پاریس» را آغاز میکند.[۴] در این کتاب مارکس تصریح میکند که از خود بیگانگی ناشی از مناسبات سرمایه داری است و دستمزد، سود، رانت و مالکیت خصوصی، همه نمودهای از خود بیگانگی هستند که از سرشت سرمایهداری برمیخیزند.[۵] وی همچنین توضیح میدهد که پرولتاریا چون در مناسبات اجتماعی موجود دچار نهایت از خود بیگانگی است میتواند نماینده منافع همگانی باشد و جامعه مطلوبی که انسان مدرن را از شرایط «از خود بیگانگی» نجات دهد بنا کند. با این جهش بزرگ مارکس در مسیری قرار میگیرد که هدف آن تغییر جهان است، نه صرفا درک و شناخت آن. به این ترتیب، مارکس خود را در تنگنایی قرار میدهد که بقیه عمر خود را صرف خارج شدن از آن میکند.
در سال ۱۸۴۵ مارکس اقدام به نگارش «تزهایی در باره فویرباخ» میکند.[۶] مارکس و فویرباخ ابتدا هر دو عضو گروه هگلیستهای جوان بودند که هدف آنها کاربرد نظریه نقاد هگل برای نقد نظرات خود وی بود. در این فرایند، مارکس و فویرباخ ایدآلیسم هگل را رد و به ماتریالیسم روی آوردند. اما مارکس درک فویرباخ از ماتریالیسم را نیز مورد نقد قرار داد. فویرباخ معتقد بود آنچه واقعی است جهانی است که انسان می تواند از طریق حواسش تجربه کند، در مورد آن به تعمق بپردازد و آنچه انسان در ذهن دارد بازتاب جهان واقع است. در «تزهایی در باره فویرباخ»، مارکس این تعبیر و درک فویرباخ از ماتریالیسم را یک درک مکانیکی، بازتابی و منفعل میداند. به باور مارکس انسان حقیقت جهان را نه از طریق فکر و تعمق در باره دریافتهای حسی خود از جهان، بلکه در عمل و در فرایند تغییر دادن جهان کشف میکند. مبنای شناخت حقیقت تعامل انسان با جهان است. از دید فویرباخ فرد هنگامی حقیقت یک پدیده را در مییابد که تصویر دقیقی از آن در ذهن داشته باشد. اما برای مارکس، فرد هنگامی حقیقت یک پدیده را می شناسد که بتواند آن را تغییر دهد. از این منظر حقیقت تنها بازتاب جهان در ذهن انسان نیست، بلکه در کنش متقابل بین سوژه و آبجکت بدست میآید. این یک رابطه دیالکتیکی بین سوژه و آبجکت، بین خود آگاهی انسان و جهان اطراف او است و تاکید آن بر پویایی و دگرگونی است. در این رابطه، مارکس مینویسد «فیلسوفان تاکنون تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند، اما اصل این است که آن را تغییر دهند». این نگاه در دوره بعد به دغدغه اصلی مارکس تبدیل میشود.
طی ۱۸۴۵-۱۸۴۶ مارکس با همکاری انگلس کتاب «ایدئولوژی آلمانی» را به نگارش در میآورد.[۷] با نگارش «ایدئولوژی آلمانی» جدایی و عبور مارکس از هگل تکمیل میشود. در این اثر مارکس به دنبال شناخت و توضیح تحولات تاریخ است. برای این منظور، وی ابتدا مفهوم ماتریالیسم را به عرصه اجتماعی تعمیم میدهد و مفهوم جدید ماتریالیسم تاریخی را ابداع میکند. سپس با استفاده از نظریه دیالکتیک هگل و نظریه تقسیم کار آدام اسمیت، مکانیزم و سیر تحولات تاریخ را در چارچوب ماتریالیسم تاریخی توضیح میدهد. در ماتریالیسم مبنای خود آگاهی و شناخت انسان، جهان مادی است که انسان آن را از طریق حواسش تجربه و با آن تعامل میکند. به همین ترتیب، مارکس ریشه تحولات تاریخ را در مبانی عینی و مادی جامعه جستجو میکند، نه در تحولات ایده. انسان با کار خود جهان مادی را تغییر میدهد و تحولات جهان مادی موجب تحولات ذهنی او میشود. به باور مارکس مهمترین عاملی که انسان را از حیوان متمایز میسازد توانایی او برای کار خلاق، هدفمند و با برنامه است. لذا مارکس ریشه تحولات تاریخ را در عرصه تحولات نیروها و مناسبات تولید جستجو میکند تا نشان دهد که تاریخ بشریت تاریخ تحولات نیروها و مناسبات تولید و منافع اقتصادی است، نه تاریخ تحولات خود آگاهی که هگل مدعی آن بود. در این نگاه، فرهنگ، باورها و سیاست روبنای جامعه است و اقتصاد زیر بنای آن است. بین روبنا و زیربنای جامعه یک رابطه دیالکتیکی، یعنی یک رابطه ارگانیک دو سویه وجود دارد. اما در تحلیل نهایی آنچه که تعیین کننده سیر تحولات تاریخ است زیربنای مادی جامعه، یعنی منافع اقتصادی است. حرکت مارکس از ماتریالیسم به ماتریالیسم تاریخی یک ابداع نظری خلاقانه با استفاده از نظریه دیالکتیک هگل و نظریه تقسیم کار آدام اسمیت است.
از نگاه هگل رویدادهای تاریخی و تحولات خودآگاهی به شیوه دیالکتیکی پیش میروند. دیالکتیک سازش تناقضها و اضداد در وجود اشیاء، ذهن و طبیعت است. وجود تضاد و تناقص شرط تکامل فکر و طبیعت است . پیوسته ضدی از ضد دیگری تولید میشود. آگاهی ایده مطلق در سیر تاریخی خود با شیوه دیالکتیکی رخ میدهد. در هر مرحله، از تقابل تز و آنتی تز یک سنتز به وجود می آید که دوباره به مثابه یک تز جدید از درونش یک آنتیتز جدید و از تقابل آنها یک سنتز جدید شکل میگیرد. این چرخه آنقدر ادامه پیدا میکند تا درنهایت ایده مطلق در آگاهی مطلق خود به سنتز نهایی برسد. دیالکتیک هگل قانون سیر تحولات است که در ذهن صورت میگیرد. برای هگل دیالکتیک هم قاعده فکر و وجود است و هم روشی برای کشف حقایق.
آدام اسمیت تقسیم کار را عامل توسعه اقتصادی و پیشرفت اجتماعی میداند و بر این اساس نتیجه میگیرد که جامعه انسانی چهار مرحله را پشت سر گذاشته است. در مرحله نخست، یعنی عصر شکار و گردآوری، جوامع اولیه انسان متکی بر شکار و گردآوری محصولات طبیعی بودند. با پیشرفت تقسیم کار جامعه وارد مرحله شبانی میشود که در آن اهلی کردن حیوانات و بهره برداری از آنها نیز به فعالیتهای قبلی اضافه میشود. مرحله سوم، عصر کشاورزی است که جوامع به تدریج ساکن و به کشت و کار بر روی زمین میپردازند. مرحله آخر عصر تجاری است که در آن تقسیم کار به بالاترین حد خود میرسد. هر فرد به تولید محصول خاصی می پردازد و با مبادله و فروش مازاد محصول خود سایر محصولات مورد نیاز خود را تامین میکند.
در «ایدئولوژی آلمانی» سه مفهوم شیوه تولید، نیروهای تولید و مناسبات تولید نقش مهمی ایفا میکنند. شیوه تولید در واقع همان نظام اقتصادی یک جامعه است که بیانگر چگونگی سازماندهی تولید و توزیع کالا و خدمات در جامعه است. شیوه تولید از نیروهای تولید و مناسبات تولید تشکیل میشود. نیروهای تولیدی شامل نیروی کار انسانی، فنآوری و ابزار تولید، یعنی ابزار، ماشین آلات، ساختمانها، زیرساختها، مواد خام، گیاهان، حیوانات و زمین قابل بهرهبرداری است. مناسبات تولید عبارت است از رابطه بین صاحبان ابزار تولید و آنها که صاحب ابزار تولید نیستند. این روابط شامل روابط مالکیت، قدرت و قوانین حقوقی حاکم بر وسایل تولید جامعه، سازمانها و انجمنهای کار، روابط بین مردم و اشیاء کار آنها و روابط بین طبقات اجتماعی است.
مارکس بر پایه تحولات نیروهای تولید و مناسبات تولید تاریخ بشر را به چهار دوره کمون اولیه یا جامعه قبیلهای، بردهداری، فئودالیسم و سرمایه داری تقسیم میکند. در هر مرحله دگرگونی و پیشرفت در نیروهای تولید موجب بروز تنش در مناسبات تولید و پیدایش تضاد بین منافع صاحبان ابزار تولید و آنها که صاحب ابزار تولید نیستند میشود. بحران حاصل از این رویارویی و تضاد نهایتا موجب فروپاشی شیوه تولید موجود و پیدایش یک شیوه تولید جدید و انتقال از یک دوره به دوره دیگر میشود. در دوره بردهداری تضاد میان بردهها و برده داران موجب سقوط بردهداری و گذار به فئودالیسم میشود و در فئودالیسم تضاد میان فئودالها و سرفها (ارباب و رعیت) موجب سقوط فئودالیسم و پیدایش سرمایه داری میشود. به همین ترتیب، تضاد میان سرمایهداران و پرولتاریا موجب فروپاشی سرمایه داری و پیدایش نظمهای جدید سوسیالیسم و سپس کمونیسم خواهد شد.
در «ایدئو لوژی آلمانی» مارکس، مانند آدام اسمیت تقسیم کار را عامل توسعه اقتصادی و پیشرفت اجتماعی میداند. رشد فزاینده تقسیم کار موجب رشد فنآوری، رشد کارآیی تولید و دگرگونی مناسبات تولید، یعنی بنیانهای عینی و مادی جامعه میشود. این دگرگونی تناسب بین زیر بنا و روبنای جامعه را بر هم میریزد. بحرانهای ناشی از این عدم تعادل که به صورت تضاد بین طبقات اجتماعی متجلی میشود نهایتا موجب تغییر شیوه تولید و روبنای جامعه میشود. این نگاه الهام گرفته از چرخه «تز – آنتی تز – سنتز» هگل است.
در این چارچوب تحلیلی، تکامل تاریخ یک مسیر خطی را طی میکند که از کمون اولیه آغاز و به ترتیب به نظامهای برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری فرا روئیده و در آینده نیز به پیدایش سوسیالیسمِ و کمونیسم منتهی خواهد شد. همه جوامع محتوم به طی این مسیر خطی هستند و در هر مرحله تقسیم کار و به دنبال آن نیروها و مناسبات تولید نسبت به دوره پیشین پیشرفتهتر میباشد. در پایان مارکس متوجه میشود که این الگوی تحلیلی نمی تواند تحولات تاریخ را در عمل توضیح دهد. زیرا موارد متعددی را میتوان یافت که تحولات تاریخ مسیری را طی کرده که با الگوی نظری او منطبق نیست. در این رابطه دو مشکل به ویژه برجسته است. نخست، تقسیم کار در نظامهای اجتماعی که در جوامع قرن یازدهم اروپا، بعد از فروپاشی امپراتوریهای روم شکل گرفتند نسبت به دوره پیشین پیشرفتهتر نبود. لذا، پیشرفت تاریخ و تحولات شیوه تولید این جوامع را نمیتوان بر پایه رشد فزاینده تقسیم کار توضیح داد. دوم، الگوی نظری مارکس تعمیم بیش از اندازه تجربه کشورهای اروپایی و نظامهای برخاسته از امپراتوریهای روم و یونان است. خارج از این حوزه، بسیاری از کشورها مسیر خطی الگوی نظری مارکس را طی نکردهاند. در برابر این مشکلات مارکس ناچار به رها کردن نگارش «ایدئو لوژی آلمانی» و بازبینی الگوی نظری خود شد. این باز بینی چند سال بعد در نگارش «گروندریسه» انجام گرفت.
اما پیش از آنکه مارکس بتواند به نگارش «گروندریسه» و «سرمایه» بپردازد، شعلههای انقلابی که اروپا را فرا گرفته بود مارکس را در گیر فعالیتهای سیاسی و نگارش مطالبی در این رابطه میکند. در فوریه ۱۸۴۸، با پایان یافتن انقلاب خونین فرانسه، مارکس با همکاری انگلس کتاب «مانیفست کمونیسم» را در ظرف یک هفته می نویسد. در ماه مارس ۱۸۴۸ مارکس از بروکسل اخراج میشود و به پاریس باز میگردد. در ماه مارس انقلاب فرانسه به اتریش، مجارستان و برلین گسترده میشود. در آوریل ۱۸۴۸ مارکس و انگلس به آلمان باز میگردند. در اکتبر و نوامبر ۱۸۴۸ انقلاب در اتریش و پروس سرکوب میشود. ماه می ۱۸۴۹ مارکس به پاریس باز میگردد، اما سه ماه بعد از فرانسه اخراج و به لندن میرود و تا پایان عمر خود در آنجا میماند. در لندن مارکس اقدام به نگارش کتاب «گروند ریسه» می کند. وی در سال ۱۸۵۸ نگارش این کتاب را نیز رها میکند و شروع به کار بر روی اثر اصلی خود «سرمایه» میکند. در سال ۱۸۶۷ جلد نخست کتاب «سرمایه» را تکمیل و منتشر میکند.
همانطور که در بالا اشاره شد، در «ایدئو لوژی آلمانی» الگوی نظری مارکس بر پایه رشد فزاینده تقسیم کار به عنوان عامل توسعه اقتصادی و اجتماعی استوار است و در نتیجه در توضیح سیر تکامل تاریخی جوامع اروپای غربی دچار اشکال میشود.[۸] برای حل این مشکل، در «گروندریسه» مارکس نقشی را که تقسیم کار در الگوی توسعه وی ایفا میکند به مالکیت خصوصی و رشد تدریجی و فزاینده آن میسپارد. به این ترتیب، از این پس این پیدایش و رشد فزاینده مالکیت خصوصی است که در الگوی تکامل تاریخ مارکس باعث بروز تناقض طبقاتی و گذار از شیوه تولید موجود به شیوه تولید جدید میشود. این تغییر به مارکس اجازه میدهد تا بتواند با الگوی خود سیر تحولات در جوامع قرن یازدهم اروپا را که بعد از فروپاشی امپراتوری روم شکل گرفتند توضیح بدهد. این جوامع، گرچه به لحاظ سطح تقسیم کار عقبتر از جوامع پیشین خود بودند، اما به لحاظ گسترش دامنه و عمق مالکیت خصوصی از جوامع پیشین پیشرفتهتر بودند. افزون بر این، تاکید بر مالکیت، به جای سطح تقسیم کار، به مارکس اجازه میدهد تا با پیوند زدن «از خود بیگانگی» به مالکیت خصوصی بتواند نقش مخرب این پدیده در جامعه سرمایهداری را برجسته سازد. در جامعه سرمایهداری مالکیت خصوصی به بالاترین درجه خود می رسد و با جدا کردن کامل نیروی کار از ابزار تولید موجب شکل گیری شدیدترین حد «از خود بیگانگی» میشود.
مشکل دوم الگوی تکامل تاریخ مارکس عدم انطباق آن با سیر تحولات در جوامع آسیایی مانند چین و ایران بود که مراحل برده داری و فئودالیسم را مانند کشورهای اروپایی تجربه نکردهاند. برای حل این مشکل مارکس شیوه تولید آسیایی را مطرح کرد که در مناطق کم آب آسیایی شکل میگیرد و ویژگی آن فقدان یا ضعف نهاد مالکیت خصوصی بر زمین و طبقهٔ مالک مستقل از دولت است.[۹] مارکس همچنین به اشکال دیگری از مالکیت بر زمین مانند ژرمانیک و اسلاویک اشاره میکند که در اروپا قبل از مالکیت فئودالی بر زمین وجود داشته است. به این ترتیب، مارکس عملا میپذیرد که نه تنها فرماسیونهای دیگری نیز وجود داشته است، بلکه همه کشورها ناگزیر به پیمودن یک مسیر واحد نیستند – میتوانند اشکال دیگری از را تجربه کنند، می توانند مراحلی را دور بزنند و یا حتی بعد از حرکت به جلو به عقب باز گردند.
در الگوی نظری مارکس علت فروپاشی نظام حاکم و پیدایش یک نظام جدید شکلگیری تضادهای آشتی ناپذیر در درون نظام موجود است. اما مارکس اذعان میکند که سقوط امپراتوری روم به دلیل حمله قبایل ژرمن بوده و نه شورش بردهها علیه بردهداران. در واقع در بسیاری از موارد عامل تحول یک عامل خارجی بوده است و نه تضادهای درونی سیستم. توجیه مارکس این است که مناسبات مالکیت در قبایل ژرمن پیچیدهتر و پیشرفتهتر از مناسبات مالکیت در امپراتوری روم بوده است. اما این توضیح مشکل پایهای را حل نمیکند. همچنان عامل تغییر یک عامل خارجی است، نه تضادهای درونی سیستم موجود. افزون بر این، در مواردی که یک نظام به دلیل بروز تضادهای داخلی از هم فروپاشیده، حاکمان جدید الزاما گروهی نیستند که در نظام پیشین تحت ستم بوده اند.
اصلاحاتی که مارکس در «گروندریسه» در الگوی نظری خود انجام میدهد آن را انعطاف پذیرتر میکند تا با سیر تحولات تاریخ خوانایی بیشتری داشته باشد. اما این تغییرات پایههای الگوی نظری مارکس را سست میکنند. لذا، مارکس نگارش «گروندریسه» را نیز رها میکند و به سراغ نگارش «سرمایه» میرود تا بتواند ناگزیری فروپاشی سرمایهداری را با قطعیت ثابت کند.
[۱] Contributions to the Critique of Hegel’s Philosophy of the Law (State)
[2] On the Jewish Question
[3] A Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Right
[4] Paris Manuscripts – چند ماه بعد، در تابستان همان سال مارکس نگارش «دست نوشته های پاریس» را رها و از منتشر کردن آن صرف نظر میکند.
[۵] در این مرحله مارکس هنوز تعریف دقیقی از نظم سرمایه داری ندارد و اشاره وی به جوامع تجاری است که ساماندهی آنها بر پایه تولید کالا (یعنی محصولاتی که صرفا برای خرید و فروش در بازار تولید میشوند) است.
[۶] Theses on Feuerbach – مارکس بعدا از انتشار این کتاب نیز صرف نظر میکند.
[۷] در سال ۱۸۴۵ مارکس با انگلس آشنا میشود. متعاقبا هر دو از فرانسه اخراج و به بروکسل میروند. در آنجا ابتدا کتاب «خانواده مقدس – نقدی بر هگلیستهای جوان» و سپس «ایدئولوژی آلمانی» را می نویسند. مارکس کتاب «ایدئولوژی آلمانی» را نیز نا تمام رها میکند و به چاپ نمی رساند. بخشی از این کتاب برای نخستین بار پس از مرگ مارکس، در سال ۱۹۰۴ منتشر شد.
[۸] در «ایدئولوژی آلمانی» مارکس به مالکیت خصوصی اشاره میکند. اما مالکیت خصوصی در این چارچوب صرفا نتیجه رشد تقسیم کار است و نقش مستقیم و فعالی در مکانیزم تحولات ایفا نمیکند.
[۹] مارکس در یک سلسله آثار خود شیوه تولید آسیایی را مورد تحلیل قرار میدهد. به باور مارکس، در جوامع شرقی به دلیل کمیابی آب، گستردگی سرزمینی، تمرکز جمعیتی بر محور آب و دشواری دسترسی به آب که نیازمند حفر چاه و قنات و ساخت تاسیسات آبیاری مصنوعی بوده است یک ساختار اقتصادی ویژه به نام تولید آسیایی شکل گرفته که ترکیبی از مالکیت ارضی و حاکمیت سیاسی در کالبد یک حکومت متمرکز استبدادی است. از آنجا که مخارج ساخت تاسیسات آبیاری از عهده کشاورزان ساده برنمیآمده است، به ناچار کشاورزان برای ساخت این تاسیسات به حکومت و صاحب قدرت و ثروت رجوع میکردند. این روند زمینهساز وابستگی مردم به حکومت شده که نتیجهٔ آن ایجاد شرایط مناسب برای شکل گیری حکومتهای استبدادی بوده است. ویژگی شیوه تولید آسیایی فقدان نهاد مالکیت خصوصی بر زمین و طبقهٔ مالک مستقل از دولت است. دولت آسیایی با ساختن تاسیسات آبیاری باز تولید اقتصاد را تأمین و تضمین میکند و در عین حال مستقل از روابط اقتصادی باقی میماند. در این ساختار دولت دارای ماهیتی دوگانه است زیرا همزمان حاکم و مالک است. دولت مازاد اقتصادی تولیدکنندگان مستقیم را به صورت مالیات – بهره ملکانه تصاحب میکند. از این رو، روابط تصرف (استثمار) مستلزم روابط طبقاتی نیست، بلکه ناشی از اعمال فشار سیاسی محض از جانب دولت است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.