جلد بیست و سوم مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر

 

«اسناد وزارت امور خارجه آمریکا درباره اوضاع و احوال ایران در اواخر حکومت رضا شاه نشان می دهد که بعد از بیست سال غارت و وحشیگری انگلیسی ها و شریک شان رضا شاه، از ایران فقط برهوتی از فقر و قحطی باقی مانده بود. تهران در سال های ۱۹۴۰ و ۱۹۴۱ شاهد ناآرامی های اجتماعی و شورش مردم برای نان بود. در سال ۱۹۳۹ برای همه ناظران خارجی مسلم بود که رضا شاه روزهای آخر حکومتش را می گذراند. خودِ شاه هم این مسئله را حس کرده بود، ولی تلاش های مذبوحانه ای که برای نجات رژیم متزلزلش انجام داد- و شرح برخی از آنها در گزارش های دیپلماتیک آمریکا آمده است- فقط موجب تضعیف بیشتر موقعیتش شد.

رضا شاه که می دید قدرت دارد از دستش خارج می شود و اوضاع به سرعت رو به وخامت گذاشته است، سانسور و سرکوب را شدت بخشید. سی. ون انگرت، کاردار آمریکا، اعلامیه وزارت داخله را که در تاریخ ۱۶ اکتبر ۱۹۳۹ منتشر شد و در همه روزنامه های تهران به چاپ رسیده ترجمه کرده است: «اشخاصی که به منظور تشویش اذهان مبادرت به نشر اکاذیب می کنند بدانند که نشر اکاذیب ممنوع بوده و پلیس این اشخاص را تحت تعقیب قانونی قرار داده و شدیداً مجازات خواهد کرد.» انگرت در این باره می نویسد:

مردم غالباً تصور می کنند که انتشار این اخطار عمدتاً به سبب شایعات کم و بیش نگران کننده ای است که درباره اهداف و مقاصد اتحاد شوروی بر سر زبان هاست. البته در حکومت های استبدادی نظیر حکومت شاه، که هیچوقت به مردم اجازه نمی دهد تصویر درستی از وضعیت داشته باشند، ناچار بیشتر از آن که حقایق انتشار یابد، شایعات هر روز دهان به دهان می گردد. با توجه به سانسور شدید مطبوعات- که از زمان شروع جنگ به مراتب شدیدتر هم شده است- مردم رنج کشیده ایران دیگر به فضای ابهام و رمز و راز عادت کرده اند. این مردم که سالهاست ذهنشان را با حرف های نیمه راست و نیمه دروغی که فقط به درد پنهان ساختن حقایق می خورد مشوش ساخته اند، چاره ای ندارند جز اینکه در مواقع بحرانی و خطر داستان هایی را باور کنند که در مواقع عادی آن را شایعاتی بیش نمیدانند و قبول نمی کنند. بنابراین شک دارم که تلاش کنونی برای حتیخفه کردن زمزمه های مردم با مجازات قانونی، اثری داشته باشد.(۱۰)

 

« در فاصله روز‌های سوم تا ۲۵ شهریور ماه ۱۳۲۰ یعنی از روزی که قوای متفقین به ایران حمله کردند تا روزی که رضاشاه استعفا داد و از تهران خارج شد، دربار و پایتخت ایران روز‌های پرالتهابی را می‌گذراند، از سویی خبر حرکت قشون روس از سمت قزوین به تهران دل شاه را می‌لرزاند و از آن سو نیز رادیو لندن دیگر رودربایستی را کاملا کنار گذاشته و علنا علیه رضاشاه برنامه و خبر پخش می‌کرد.»

…یکی از این خبر‌ها خارج کردن جواهرات سلطنتی از کشور توسط رضاشاه بود که دربار را ناگزیز به پاسخ‌گویی به مجلس کرد و عباسقلی گلشاییان، کفیل وزارت دارایی، دو روز پیش از استعفا و خروج رضاشاه از تهران برای ادای توضیح در این باره و راحت کردن خیال نمایندگان از این جهت که جواهرات از ایران خارج نشده و در بانک ملی موجود است، به مجلس رفت.

با این حال شک و شبهه نمایندگان از بین نرفت. روز ۲۵ شهریور که محمدعلی فروغی، نخست‌وزیر وقت، با آن حال نزارش برای خواندن متن استعفای رضاشاه به مجلس رفت دشتی، یکی از نماینده مجلس شورای ملی، باز از او راجع به جواهرات سلطنتی پرسید: «در این موضوع باید رسیدگی کامل شود و این‌که صد نفر یا دویست نفر بروند آن‌جا و جواهرات را ببینند فایده ندارد بلکه باید یک هیات طرف اعتماد مجلس معین شود که آن‌ها تطبیق کنند با ثبت‌های آن؛ بنابراین می‌خواهم از آقای نخست‌وزیر استدعا کنم که آیا در این خصوص فکری کرده‌اند و می‌توانند از این بابت اسباب اطمینان مجلس شورای ملی را فراهم کنند.»

«..از بهترین شاخص های تنفر مردم از رضا شاه و بی اعتمادی به او این نگرانی عمومی بود که مبادا او به هنگام خروج از ایران در ماه سپتامبر ۱۹۴۱ مقداری از جواهرات سلطنتی ایران را نیز با خود برده باشد. گزارش دریفوس از هیاهویی که بر سر جواهرات سلطنتی بلند شده بود، بسیار روشنگر است:

مسئله جواهرات سلطنتی به بحث روز تبدیل شده است. وزیر مالیه [عباسقلی گلشائیان] در پاسخ به شایعات گسترده ای که درباره انتقال جواهرات سلطنتی از تهران بر سر زبان ها افتاده، در تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۴۱ در مجلس گفت که تمام جواهرات سلطنتی، که قابل ذکر است بخشی از پشتوانه قانونی ریال را تشکیل می دهد، نزد بانک ملی محفوظ است و نمایندگان می توانند شخصاً از آنها بازدید کنند. این جواهرات، به استثنای تاج شاه، در تاریخ ۲۶ اوت به دلیل گرد و خاک ناشی از ساخت و ساز در نزدیکی موزه کاخ گلستان، از کاخ به بانک ملی منتقل شدند. البته هیچکس حرف وزیر را باور نمی کند، و همگان بر این باورند که تاج شاه را واقعاً از تهران بیرون برده بودند؛ ولی پرس و جوهای خجالت آور مردم، و رادیولندن و دهلی درباره آن وادارشان کرد تا تاج را به تهران برگردانند. علاوه بر این، در اینجا همه می گویند که کفیل وزارت مالیه را چند ساعت قبل از اینکه اظهارات فوق را در مجلس ایراد کند، وزیر کردند تا پاداش این کارش را داده باشند. کمیسیونی به ریاست نصرالله اخوی،رئیس دیوان عالی کشور، و متشکل از علی هدایتی، رئیس دیوان محاسبات، حسین علاء، ابراهیمحکیمی و ۱۲ نماینده مجلس مأمور تحقیق درباره جواهرات سلطنتی و تهیه گزارشی درباره نگهداری آنها در بانک ملی و اصالت شان شده است.»(۱۱)

افزون بر آن دربخشی ازکتاب کهنه‌ سرباز(خاطرات سیاسی، نظامی واقتصادی)، نوشته منصور رحمانی تهران امده است:

«درسال ۱۹۶۲ که درانگلستان بانک صادرات واحد لندن را تاسیس می‌کردم، یکی از دوستانم که در سفارت کبرای ایران درلندن کارمی‌کرد به من گفت وظیفه اصلی سفیرکبیر وقت، اردشیر زاهدی، ترتیب انتقال پول‌های رضاشاه، به محمدرضا شاه در بانک‌های انگلستان است.

انگلیس‌ها شرط این انتقال را خرید معادل آن«اسلحه» و پاره‌ای اجناس دیگرازدولت انگلستان قرار دادند، که بهای آن رابابت ارزی که دولت ایران ازلحاظ امتیازنفت وغیره به حساب ریخته بود مستقیما برداشت کنند، وبه همین صورت هم توافق شد.

اسلحه، ولو نوع جدید وخوب آن، اگر کاربرد معقولی نداشته باشد، وجود بی مصرفی است، زیرا در اثر مرور زمان و نیز دراثرتحولات ناشی از تکامل تکنولوژی، غیر قابل استفاده خواهد شد. کشور ایران، آن موقع درهیچ جنگ خارجی شرکت نداشت، و برای سرکوب شورشهای داخلی هم، تفنگهای برنو و فشنگ و مسلسل دستی کارخانجات داخلی درکمال خوبی قادر به پاسخگویی بودند.

جالب بود که سلاحهای تحویلی دولت انگلستان درآن معامله، سلاحهای جدید هم نبود. سلاحهایی بود مربوط به زمان جنگهای۱۸۷۰، از نوع توپهای بدون عاید و دافع۱ “اوخاسیوس” و”اپوخف” که در تیراندازی تغییرمکان می‌دادند، با لوله های بدون خان وگلوله‌های گرد وسرپرکه تصوربه کار بردن آنها درهیچ جنگی به مغز هیچ کس خطور نمی‌کرد. تفنگها از نوع تک ‌تیر و به مراتب از تفنگ‌هایی که آن وقت در ایران ساخته می‌شد پست‌تر بود.

وقتی، این سلاحها به تهران رسید، از ترس اینکه مبادا افسران آنها را رویت کرده و به شورش بپردازند، آنها را به فارس فرستادند، با سفارش اکید در محرمانه نگاه داشتن مطلب، “که عوامل خارجی از وجود آنها مطلع نشوند”. و در آنجا آنها را در غاری پنهان کردند.

در آن موقع دولت به قشقایی‌ها مظنون بود و برای اینکه از هر جهت و برای همیشه چگونگی معامله و وضع سلاحها مکتوم بماند، «سرلشکر عطاپور» که از سرسپردگان دولت انگلستان بود مامور شد به فارس برود و مجموعه آنها را منفجر کند؛ که این عمل را به کاملترین وجهی به دستیاری سازمان جاسوسی بیگانگان به انجام رساند.

خبرانفجار انبار مهمات در فارس، جزو اخبار بی‌اهمیت در روزنامه‌ها درج شد، و مردم هم کوچکترین توجهی به آن نکردند. اما تاثیر آن درافسرانی که در طی حمل و نقل سلاحها از خرمشهر به تهران و از تهران به قزل قلعه و باز کردن پاره‌ای از صندوقها در تهران و بستن مجدد آنها و حمل آنها به فارس و گذاردن آنها در غار، ناچار به عمق جریانات وارد شده بودند، بسیار ناگوار بود.(۱۲)

رضا  خان  صندوقی از جوهرات سلطنتی در هنگام تبعید  با خود  به یغما  می برد .! چنانکه علی  دشتی در ۲۵  شهریور۱۳۲۰  پس از استعفای  رضا خان  در مذاکرات مشروح مذاکرات مجلس روزسه شنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۳۲۰ ) بیاناتی ایراد می کنند   و اظهار می دارند « قسمت اخیر آقاى نخست وزیر که فرمودند اعلیحضرت همایون جدید میل دارند به این که تمام خرابکارى ترمیم شود بنده را تأیید و تشجیع مى‌کند که این نگرانى آقایان را به عرض آقاى نخست وزیر برسانم در مدت تقریباً متجاوز از بیست سال اعلیحضرت شاه سابق زمامدار مطلق و اختیار دار بدون نظارت در تمام امور مالى و اقتصادى مملکت بودند مردم عجالتاً مى‌خواستند که این قسمت به طور صریح معلوم شود که حقوق مملکت و حقوق افراد و دولت به طور صحیح حفظ شده باشد خلاصه وکلا میل دارند که بفهمند تعدى و اجحافى به مالیه مملکت نشده است و بنابراین بیشتر از هیئت دولت این تقاضا مى‌شود که مواظب این کار باشند ما میل داریم ببینیم چه تدابیرى اتخاذ مى‌کنند البته خود دولت تدابیر حقوقى اتخاذ مى‌کنند و این را باید بدانیم که چه اقدامى مى‌کنند.

مخصوصاً در قسمت جواهرات سلطنتى که اخیراً مطرح بود در این موضوع باید رسیدگى کامل شود و این که صد نفر یا دویست نفر بروند آنجا و جواهرات را ببینید فایده ندارد بلکه باید یک هیئت طرف اعتماد مجلس معین شود که آنها نخست وزیر استدعا کنم که آیا در اینخصوص فکرى کرده‌اند و می‌توانند از این بابت اسباب اطمینان مجلس شوراى ملى را فراهم کنند. (۱۳)

 

* درصورتیکه احمد مهبد مشاور شاه سابق درامورنفتی دردهه ۵۰ میلادی درخاطراتش در باره  دستبرد  « جواهرات»  توسط رضاخان درهنگام تبعید آورده است :  چیزی طول نکشید که رضاشاه استعفا داد. چیزی طول نکشید فریاد دشتی تو مجلسی بلند شد که شنیدم رضاشاه جواهرات سلطنتی را با خودش برده، جواهرات را بگیرید، جلوی رضاشاه را بگیرید جواهرات را بگیرید. حقیقت داشت، این موضوع حقیقت داشت. شاه ناراحت شد. البته به او گفتند اگر یک همچین چیزی باشد کلک تو کنده است تو تمامی. على قوام با من دوست بود.

س – شوهر والاحضرت میشد آن‌موقع؟

ج – شوهر والاحضرت اشرف آن‌موقع. رابطۀ خوبی نداشتند. این ازدواج [را] رضاشاه درست کرده بود بدون این‌که علاقه‌ای در میان باشد. جدم با جد قوام، پدرم با خود قوام و من هم با اولاد قوام دوست بودیم خیلی دوست نزدیک بودیم. دوستی بودیم که هر هفته می‌رفتیم شکار روزهای جمعه و فقط موقعی که من وقت داشتم، قبل از این اوضاع با هم بودیم دوست بودیم. شاه فکر کرده بود که بهترین کسی که می‌تواند این کار را بکند قوام است و علی قوام است. قوام را فرستاد به اصفهان که اسناد انتقال املاک و پول را بگیرد به شاه، ابراهیم قوام اصفهان بود. سروصدای جواهر بلند شد، من و علی قوام را فرستاد شاه، که برویم هرجوری شده این جواهرات را بگیرید بیاورید. زنده بدون جواهر نباشیم.

س- جواهر را کی برده بود؟

ج- رضاشاه برده بود.

س- کی شما را فرستاد؟

ج – این شاه، شاه اخیر.

س- صحیح.

ج- شاه جوان. على قوام و بنده با اتومبیل رفتیم به اصفهان، تو راه همین‌طور این سربازهایی را که آزادشان کرده بودند آن بیچاره‌ها وسیله حمل ونقل نداشتند همین‌طور می‌دیدید پیاده دارند می‌روند، تمام راه، تمام راه این طرف و آن طرف. و نجابت ملت ایران را ببینید یکی از این‌ها جلوی ما را نگرفت و ما لباسی عادی پوشیده بودیم نه لباس افسری، یکی جلوی ما را نگرفت. شوفر بود و ما دوتا. البته اسلحه داشتیم، اسلحه کوچک داشتیم پنهان بود. رسیدیم آن‌جا هیچ فراموش نمی‌کنم من خواستم وارد بشوم لباس نظام تنم نبود. به عادت اینکه تا چند ساعت پیشش لباس نظام داشتم خواستم وارد بشوم گارد جلوی من را خواست.

س- منزل کی بود؟ منزل کازرونی بود آن‌جا یا منزل کی بود؟

ج- والله نمیدانم. یک ویلا بود آن‌جا نمی‌دانم منزل کی بود، بعضی از زن‌ها منجمله فوزیه و شهناز یادم هست گریه می‌کرد من گرفتمش نازش کشیدم این‌ها منزل عطاءالملک دهش بودند ولی خود رضاشاه و ملکه و شاه‌دختها این‌ها آن منزل بودند نمی‌دانم منزل کی بود، من خواستم وارد بشوم سرباز جلوی مرا خواست بگیرد من کوبیدم به سینۀ سرباز متوقع نبودم افسر بودم متوقع نبودم. این یک دفعه رفت عقب. این هم از عجایب روزگار است کسی که شهامت داشته باشد عمل سریع انجام بدهد اثر می‌گذارد به دیگران من آن‌جا فهمیدم که آه عجب کاری من کردم و این چطور وحشت کرد. پیش خودش فکر کرد که این کیست که به خودش اجازه میدهد این‌ کار را بکند حتماً یک شخص مهمی باید باشد، آن‌جا رفتیم جواهرات را گرفتیم

 

س- ازکی؟

ج- از رضاشاه

س- همین‌جور به این سادگی؟

ج- به همین سادگی و به او توضیح دادیم سروصداست این‌طور است، خطرناک است نمی‌گذارند شما را توقیف می‌کنند الان.

س- جواهرات چیها بود؟

ج- صندوق بسته، ما هیچ نمیدانیم.

س- آن چیزهایی که تو بانک ملی بوده درآورده بودند؟

ج- هیچ نمی‌دانم، هیچ هیچ نمی‌دانم. از بانک ملی بوده یا پیش آنها بوده عاریه هیچ اطلاع ندارم.

س- شما پس صورت مجلس نکردید؟

ج- نخیر، نخیر. هیچی و مهروموم شده صندوق ما گرفتیم مهروموم شده دادیم به شاه، هیچی و هیچی. این حقیقت دارد، فوق‌العاده خطرناک بود برای هر دوی ما ولی خوشبختانه هیچ‌کس اطلاع نداشت اگر اطلاع داشت که ما را تکه پاره می‌کردند و جواهرات را می‌بردند. این یکی از خدمات بزرگی بود که علی قوام و بنده به شاه کردیم. حالا(۱۴)

صادق هدایت در کتاب حاجی آقا آورده به استعاره  بخوبی  به   کارنامه  رضا خان اشاره می کند  که «این قائد عظیم‌الشأن که همه هستی مملکت را بالا کشید، جواهرات سلطنتی را دزدید و عتیقه‌ها را با خودش برد، حالا یک مشت عکس رنگین خودش را توی دست مردم به یادگار گذاشته که به لعنت شیطان نمی ارزه… یکی نبود ازش بپرسه: مرتیکه پول ملت را کجا می‌بری؟ برای همه آنها یی که ماندند شریک دزد و رفیق قافله هستند. ص ۸۴

خودش هم آلت بود، هم مسخره. یک مرتیکه حمال بود که خودش را فروخته، بار خودش را تا آخرین دقیقه بست. شام سی شبش را هم کنار گذاشت. به ریش ملت خندید و با آن رسوائی دک شد.

حالا هر کدام از تخم و ترکه‌اش می‌توانند تا صد پشت دیگر، با پول این ملت گدا و گشنه، توی هفت اقلیم معلق‌ وارو بزنند!

… شما گمان می‌کنید که هر اقدامی می‌شد برای رفاه حال مردم و یا آبادی مملکت بود؟ فقط راه دزدی تازه‌ای بنظر مقامات عالیه میرسید و اجرا می‌کردند. باقیش را هم از اربابش دستور می‌گرفت، خودش نمی‌دانست چه کار می‌کنه!…

 بگذارید قشون  متفقین پاش  را از  دروازه های تهران  بیرون بگذاره، آنوقت   هرکدام  ازین  نظامیهای شوم شهریوری برای خودشان  یک رضا  خانند.فقط  امثال سرتیپ وردی خان باید برای آن دوره زبان بگیرند.

صادق هدایت در قسمتی دیگر از کتابش نوشت: «این نابغه همه اش توی مرغدانی شکار می‌کرد! ایلاتی را که خلع سلاح شده بودند، توی شکم شان مسلسل می بست! اما چرا آرارات را مشعشعانه از دست داد؟! چرا در اختلاف سرحدی با افغانها به ریشش خندیدند و در باب کشتی‌رانی فرات تو دهنی خورد؟! چرا جزیره بحرین را نتوانست پس بگیرد؟ آنجا تو پوزی خورد، چون امر به خودش مشتبه شده بود».

مهبداما برای تمدید قرارداد نفت که تا حالا یک ماده‌اش هم اجرا نشده، جشن گرفت و مردم را رقصاند.

رضا شاه؛ اطلاعیه من حکم می‌کنم!

ادامه کلام صادق هدایت

ما نظام نداشتیم، ادای قشون را درآورده بودیم، تازه با آنهمه آهن و توپ که مانور می‌دادند، افسرهایش سه شب سه شب گشنگی می‌خوردند! آنوقت توی شلوغی جنگ می‌خواست آذوقه به افراد برساند؟!

سوم شهریور خودم تانکچی دولت را بیرون دروازه شاه عبدالعظیم دیدم که از مخزن تانک به اتوموبیل فراری بنزین می‌فروخت!! آنوقت اینها می‌خواستند از جان و مال و حیثیت ما دفاع بکنند؟ نظامی ما تا سرباز هست، توسری می‌خوره، همین که درجه گرفت توسری می‌زنه و می‌دزده و دیگر شمر هم جلودارش نیست. این معنی قشونه یا آن وکلای پست خائن جاسوس نماینده بنده و شما بودند؟ (۱۵)

«… رضاخان پس از استعفا «شب به اصفهان می رسد و در خانه فرد متمولی به نام کازرونی سکنی می گیرد. همان شب نیز قوام الملک شیرازی به اتفاق دکتر سجادیپشت سر او به اصفهان می آید.

آن شب ابراهیم قوام به رضاخان می گوید که شما که ایران را ترک می کنید، تکلیف مایملکتان چه می شود؟ لازم است که تکلیف آنها را روشن کنید! رضاخان با قوام الملک صحبت هایی می کند و می گوید که بنویسید. محضرداری را خبر می کنند و رضاخان دیکته می کند که آنچه دارم، اعم از منقول و غیر منقول، را به ولیعهد واگذار می کنم. قوام هم تصحیحاتی انجام میدهد و رضا امضاء می کند. سپس رضاخان به سمت کرمان حرکت می کند و قوام الملک به سوی تهران. قوام نامه را به فروغی داد و او هم در روزهای بعد در مجلس قرائت کرد.

رضاخان در طول سلطنتش تمام املاک مرغوب شمال را به زور سرنیزه به نام خود کرد. پس از سقوط او، تا مدتها روزنامه ها و مجلات کشور پر بود از نمونه هایی از غصب اموال مردم توسط رضاخان. البته گاهی پول مختصری هم به عنوان بهای آن می داد. املاک را به منطقه های مختلف تقسیم کرد و در هر منطقه یک افسر گمارد و کل أملاک او را سرلشکر کریم آقاخان بوذرجمهری اداره می کرد. در سال ۱۳۱۹ (یکسال قبل از رفتن رضاخان از ایران صورتحساب عایدی خالص سالیانه املاک پهلوی ۶۲ میلیون تومان بود، که همه اینها را به محمدرضا منتقل کرد و سایر اولاد او بی نصیب ماندند. بعدها آنها به رضاخان شکایت کردند و او نیز به محمدرضا نوشت که کاخ های فرزندان را به آنها انتقال دهد و علاوه بر آن به هر کدام یک میلیون تومان بپردازد، که سریعا انجام شد.

اگر رضاخان خاطرات خود را می نوشت و در آن توضیح می داد که چرا هزاران هزار مالک را بی ملک کرد تا خود مالک شود، دانستن انگیزه او جالب بود. تصور می کنم اگر خاطراتش را می نوشت باید می گفت که از نظر ملک سیری نداشتم! از شخصی که خود زمانی به رضاخان پیشنهاد فروش املاکش را داده بود پرسیدم،پاسخ داد: «اگر می خواستید رضاخان خوشحال شود، درجه بدهد، مقام بدهد و یا پیشنهادی را تصویب کند، بهتر بود قبل از شروع نام چند ملک را با مشخصات و قیمت آن مطرح می کردید و مطمئن بودید که کارتان انجام می شد!» همه و یا لااقل تعداد زیادی از کسانی که حق ملاقات با او را داشتند چنین پیشنهاداتی می دادند و این نقطه ضعف بزرگ رضاخان بود. در روزهای اشغال ایران توسط متفقین، که انگلیسی ها رضا را به عنوان یک مهره بی ارزش و مدفون می دانستند، رادیوی بی بی سی. سه روز متوالی در باره املاک رضاخان سخن گفت و می گفت که بزرگترین خدمتی که رضاخان به مملکتش کرده، غصب کلیه اموال مردم شمال است؟ (۱۶)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)