غلامحسین ساعدی در مصاحبه‌ای در سال ۱۳۶۲ تعریف جالبی از روشنفکری می‌دهد. می‌گوید:

« تنها آدمی را که در ایران به عنوان روشنفکر باید گفت آدمی است کاشف که یک چیزی را کشف می کند یا باز می‌کند، استریپ‌تیز می‌کند، از خودش و هم از دنیا و آدم‌هایی که همیشه در حجاب هستند. قصه نوشتن چیز مهمی نیست ممکن است آدم قصه بنویسد حالا قصه خوب یا بد…» (۱)

استریپ‌تیز، مثل هر پرفورمنس دیگر، همیشه تماشاچی دارد. اَکتِ جامه درآوردن، نشان دادن، مخاطب می‌طلبد. روشنفکری در خطه ما، به تعبیر ساعدی، امری‌ست میان‌سوژه (اینترسابجکتیو) و ماهیتا جمعی. روشنفکری در تعبیر ساعدی در «میانه» ما اتفاق می‌افتد. 

ساعدی لفظ «استریپ‌تیز» را در همین مصاحبه‌ و مصاحبه‌های دیگر با تاکیدهای متفاوتی به کار می‌برد. هما ناطق جایی می‌گوید این لفظ اصلا تکیه‌کلام ساعدی بوده و اضافه می‌کند:«دکتر ساعدی یک حرف خیلی قشنگی داره، می‌گه: در این انقلاب همۀ ما استریپ‌تیز کردیم.» (۲) در نقل قول ناطق به نظر می‌آید استفاده از استریپ‌تیز بیشتر برای تاکید بر رها شدن از سانسور و راحت نوشتن و فعالیت‌کردن است. از قضا اکبر رادیِ نمایشنامه‌نویس هم در مصاحبه‌ای درباره نمایشنامه‌اش «منجی در صبح نمناک» استفاده مشابهی از کلمه «استریپ‌تیز» برای توصیف آزادی موقت دوران انقلابی می‌کند و می‌گوید:

« دوره‌ای [بود] که یخ‌های بیست‌وپنج ساله به‌سرعت آب می‌شد و هرکس پرونده‌ی مشکوکی زیر بغل داشت و اهل کلام قلم‌های زنگ زده‌ی خود را بیرون کشیده بودند و چنان در رسانه‌ها و مکان‌های عمومی استریپ‌تیز می‌کردند که حتی بر انجیری به عورت‌شان، ابدا! بدیهی است که ترشحات این احوال به منجی… هم چکیده است.» (۳)

در کنار این دو استفاده و در ارتباط با آنها، ساعدی «استریپ‌تیز» را برای توصیف بدن عریان در برابر قدرت هم به کار می‌برد. می‌گوید با شروع مبارزات علنی و چریکی علیه حکومت پهلوی، یک جور استریپ‌تیز اتفاق افتاد و «اشخاص خیلی راحت داشتند لخت می‌شدند، خودشان را نشان می‌دادند، از نظر سیاسی و اینها.» مثال ساعدی برای این نوع استریپ‌تیز سعید سلطان‌پور است:

«…نمونه‌های فراوانی را می‌شود گفت. بر و بچه‌هایی که مدام یک پایشان زندان بود یک پایشان خانه بود، بیرون تامین نبودند و همیشه در تهدید بودند همه آنها را می‌شناختند. مثلاً یک نمونه‌ی شناخته ‌شده‌اش سعید سلطان‌پور. مثلاً طفلی یا زندان بود یا بدبختی می‌کشید، بی‌پول و اینها و در عین حال خودش را هم به یک صورتی خاصی تجلی نمی‌داد.» (۴)

اینجا به نظر می‌آید استریپ‌تیز نوعی علنی کردن مبارزه و برهنگی در برابر قدرت است؛ قرار دادن تن کاملا بی‌دفاع دربرابر قهر حکومت. عریان کردن ظلم با این کار، به رغم هزینه هنگفت‌اش. جالب اینکه مصطفی اسکوییِ هنرپیشه هم در مصاحبه‌ای لفظ «استریپ‌تیز» و سلطان‌پور را، با تاکیدی کاملا متفاوت، کنار هم آورده و می‌گوید:

«سعید سلطان پور! سلطان پور آتشین بود. تیز بود. خوش‌قلم بود. اما از «که»، «کوه» می ساخت… زمانی که از ایران خارج شده بود، از پاریس برای من نوشتند آمده اینجا و «استریپ‌تیز» می‌کند! گفتم یعنی چه؟ گفتند، هی لخت می شود و پشت شلاق‌خورده خود را نشان می‌دهد…» (۵)

بر عکس ساعدی، استریپ‌تیز برای اسکویی بار منفی دارد و یک جور پُز دادن با زخم است؛ بدن را سند دلیری و درد کردن. این چند مثال که نشان دهم که لفظ استریپ‌تیز در ادبیات قبل از انقلاب چند استفاده و تاکید دارد؛ کاربردهایی که همپوشانی دارند اما یکی نیستند. اما برمی‌گردم به کاربرد ساعدی از استریپ‌تیز برای توصیف کار روشنفکری و می‌پرسم روشنفکری چرا و چگونه در خطه ما یک‌جور «استریپ‌تیز» است؟‌

اولین نکته برجسته این است که ساعدی کار روشنفکری که معمولا ذهنی و انتزاعی قلمداد می‌شود را تنانه می‌کند؛ مقوله‌ای بدن‌مند از مجرای بدن، بر بدن، با بدن. ساعدی بلافاصله از حجاب صحبت می‌کند: لباس کندن از آنچه «همیشه در حجاب» بوده. در استعاره‌اش، به این ترتیب، رابطه حجاب بر ذهن و حجاب بر سر و تن برجسته می‌شود. در این خطه انگار نمی‌شود این تن تاریخی کفن‌پیچ‌شده را نادیده گرفت و با فکر کردنِ صرفْ چیزی را آشکار کرد، کشف کرد، باز کرد. باید با حجاب در انواع تعابیر و کارکردهاش درگیر شد.

به‌ نظرم مهم است حواسمان باشد که «حجاب» در جملات ساعدی به معنی پوشش در معنای عمومی نیست؛ فکر می‌کنم مقصود او رهایی از پوششی‌ست تحمیلی و نهادینه‌شده. لباس و پوشش همیشه و همه‌جا مقوله‌های ایدئولوژیک‌‌اند و ایدئولوژی همیشه کار می‌کند چون پنهان است و درونی‌‌شده‌ و «طبیعی‌»شده. اما «حجاب» در کاربرد ساعدی در تعریف کار روشنفکری، شاید آن لحظه اصطکاک و رشد است که سوژه هم با ایدئولوژیک بودن پوشش فکری و بدنی خود مواجه می‌شود و هم با این ایدئولوژی زاویه دارد، اما همچنان در چنگ قدرت آن است. آن لحظه، آن پوشش، حجاب است. همان پوشش بر سر دیگری با ذهن دیگری انس و الفت دارد و صرفا یک تکه لباس است؛ غیرتنازعی و غیرسیاسی‌. نه هر پوششی، بر بدن یا ذهن، حجاب است. نه هر استریپ‌تیزی، ولو جنجالی و بحث‌برانگیز، کیفیت روشنگرانه دارد.

بهترین نقدی که به حجاب در مفهوم بالا می‌دانم این است که حجاب به خاطر محدود کردن مرز بدن، یک محدودیت پنهان بر مرز ذهن می‌نهد. نمی‌شود در جامه‌ای که از آن خود نیست، هویت خود را تشخیص داد، آزادانه منیتی به‌هم زد، فکرهایی از آن خود برساخت. تندرویان این را خوب می‌دانند: جامه اجباری مانع اندیشه آزاد است. دست‌وپا‌گیرتر و تنگ‌تر و بدریخت‌تر و ناسازگارتر از آن است که امان بدهد بدن محصور و در اضطراب فراموش شود و فرد مجالی بیابید برای راحت فکر کردن. ساعدی می‌گوید روشنفکری یعنی مواجهه دقیقا با همین حجاب. و جرات برداشتن‌اش.

لخت شدن در حضور دیگران جرات می‌خواهد. بدن‌ها و فکرها همیشه کج‌وکوله‌اند. به نسبت فانتزی و خیالِ مخاطب، مایوس‌کننده‌. به نسبت رویا، روزمره‌. جرات می‌خواهد لب باز کنی، جامه بکنی و نشان بدهی همه آنچه نمی‌دانی، همه آنچه که نیستی. اگر حجاب و سکوتْ نادانی را رمزآلود و حتی سحر‌انگیز می‌کند، روشنفکر به تعبیر ساعدی دل آن را دارد که گاردش را بیندازد و بگوید همه آنچه فهمیدم همین است. همین دو خط، همین یک قصه، یک مقاله.

نکته برجسته دیگر در توصیف ساعدی به‌نظرم تاکید او بر «روند» کار روشنفکری به‌جای حاصل آن است: اگر هدف استریپ‌تیز در معنای عمومی‌اش نشان دادن بدنِ کاملا برهنه است، در استریپ‌تیز به مثابه روشنگری هدفْ خود امر لباس کندن است، خود امرِ حجاب برداشتن از ذهن، فارغ از کیفیت و ویژگی‌های آنچه پس از حجاب برداشتن می‌ماند. او دقیقا در جمله بعد می‌گوید «ممکن است آدم قصه بنویسد، حالا قصه خوب یا بد..» روشنفکری ساعدی یک روند است برای شناسایی پنهان‌گری، تشخیص مرزهای نامرئی و عبور از آنها که با نگاه شخص جور در نمی‌آیند. این کار راهی باز می‌کند به اساسا بدون حجاب فکر کردن، نسبت به حجاب‌ها و پنهان‌گری‌ها و مرزها حساس‌شدن، و همین برای او کار روشنفکر است.

نکته سوم اینکه، استریپ‌تیز، مثل هر پرفورمنس دیگر، همیشه تماشاچی دارد. حتی وقتی تماشاچی فقط خود آدم است، جلوی آینه مثلا، یا حتی بدون آینه. اَکتِ جامه درآوردن، نشان دادن، مخاطب می‌طلبد. معنی اکت اجراشده در ذهن مخاطب و به وسیله او کامل می‌شود. بدون این حضور معنادهی اتفاق نمی‌افتد. باید به کسی چیزی نشان داد تا اساسا نشان‌دادنی اتفاق بیفتد. تنها آنچه که حس‌پذیر و حس‌شدنی است می‌تواند یک پرفورمنس نام بگیرد. روشنفکری در استعاره استریپ‌تیز هم چنین کیفیتی پیدا می‌کند. شاید بشود گفت روشنفکری در خطه ما، به تعبیر ساعدی، امری‌ست میان‌سوژه (اینترسابجکتیو) و ماهیتا جمعی؛ فراتر از پشت میز بر صندلی نشستن و فکر کردن — فیگور مرد اروپایی در حال روشنفکری. روشنفکری در تعبیر ساعدی در «میانه» ما اتفاق می‌افتد: حجاب برداشتنی از تو به حجاب برداشتنی در من ختم می‌شود و این فرآیند میان‌فردی آنچه در اجتماع ما به عمد پنهان مانده را برملا می‌کند. روشن می‌کند.

وسوسه‌انگیز است که آدم بپرسد در زمانه ما در کدام کار و کنش حجابی از چیزی برداشته شده. به‌نظرم جریان وبلاگ‌نویسی در ایران یک استریپ‌تیز بود. پرده‌برداشتن از من اول شخص، روی صحنه‌ بردن‌اش به عنوان اکتور اصلی، پس گرفتن‌ش از تواضع تاریخی ضد من.

اما قطعا مصداق زنده‌‌تر و اخیرترش اجراهای خودخوش و خیابانی طی قیام ژینا بودند. زنانی که روی سقف اتوموبیل، بالاترین سکوی دردسترس، روسری خود را درآوردند، در کنار صد کنش و تکان‌ دیگر، کار روشنفکری می‌کردند، در میدان شهر، با حداکثر مخاطب ممکن. حجاب فقط از سر برنداشتند، حصاری هم از ذهن جمعی برداشتند. وزنی از تاریخ ما کاسته شد، حائلی از بین رفت، رشته‌ای جمعی‌تر و طویل‌تر از مویِ سر رها شد. فکر می‌کنم تعبیر ساعدی پیوستگی میان قیام ژینا و حال‌وهوای قبل از انقلاب ۵۷ را برجسته می‌کند، حال‌وهوای برانداختن پنهان‌گری در هر تجسم و بروز آن.

زنانی که روی سقف اتوموبیل، بالاترین سکوی دردسترس، روسری خود را درآوردند، در کنار صد کنش و تکان‌ دیگر، کار روشنفکری می‌کردند، در میدان شهر، با حداکثر مخاطب ممکن. حجاب فقط از سر برنداشتند، حصاری هم از ذهن جمعی برداشتند. وزنی از تاریخ ما کاسته شد، حائلی از بین رفت، رشته‌ای جمعی‌تر و طویل‌تر از مویِ سر رها شد.

امر «نشان دادن» در فرهنگ ما همواره سویه منفی داشته، چون حجاب نگه‌داشتن ارزش است. مصداقش فهم اسکویی از استریپ‌تیز است که برای کنایه به سلطان‌پور به کار می‌برد و بر او ایراد می‌گیرد که زخم خود را نشان می‌دهد. ساعدی این عادت‌‌ و انسِ ذهن به حجاب را می‌بیند، حضورش در میان ما را حس می‌کند. و مبارزه با همین حجاب را می‌کند مفهوم مرکزی روشنگری.

به‌نظرم فهم ساعدی از کار روشنفکری همچنان موضوعیت دارد. این توصیف شاهدی‌ست برای یک درک عمیق بومی و بستریزه‌شده از امری که جاهای دیگر دنیا شکل‌های دیگر به خود می‌گیرد. حداقل اینکه تعبیر کارآمدی‌ست برای نشان دادن خشونت نهفته در حجاب اجباری‌؛ آنچه که نه فقط بر تن، بلکه به اعماق ذهن نفوذ می‌کند و لباسی، جداره‌ای، پوست زائدی می‌شود میان ما و افکارمان.

 

منابع

(۱) غلامحسین ساعدی، «مصاحبه با پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد»، به کوشش حبیب لاجوردی، مصاحبه‌گر: ضیاء صدقی، ۱۹۸۴، منبع: پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد.

(۲) هما ناطقی به نقل از رضا اغنمی، «نقد و بررسی کتاب نگاهی به تلاش صدساله ملت ایران به کوشش علی لیمونادی، جلد دوم»، بنیاد پژوهش و آرشیو ایرانیان، ۲۰۱۸، منتشر شده در سایت عصر نو

(۳)  عطاالله کوپال، مقدمه بر کتاب نمایشنامه منجی در صبح نمناک به قلم اکبر رادی، نشر قطره، ۱۳۹۶.

(۳) بنگرید به مرجع (۱)

(۴) مصطفی اسکویی «بگذار هیچ‌کس نداند؛ هیچ‌کس! بخشی منتشر نشده از اولین و آخرین گفتگوی بلند با مصطفی اسکویی»،مصاحبه‌گر: سهیل آصفی، منبع: وبلاگ سهیل آصفی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)