قوقولی قو! خروس می خواند
ازدرون نهفت خلوتِ ده
ازنشیب رهی که چون رگ خشک
درتن مردگان دواند خون
می تندَ برجدارسرد سحر
می تراود به هرسوی هامون
با نوایش ازاو، ره آمد پُر
مژده می آورد به گوش آزاد
می نماید رهش به آبادان
کاروان را دراین خراب آباد
نرم می آید
گرم می خواند
بال می کوبد
پرمی افشاند.
گوش برزنگ کاروان صداش
دل برآوای نغزاو بسته ست
قوقولی قو! براین ره تاریک
کیست کو مانده ؟ کیست کو خسته ست؟
گرم شد از دم نواگِر او
سردی آورشب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
باتنِ خاک بوسه می شکند
صبح نازنده، صبح دیرسفر
تا وی این نغمه از جگربگشود
وزره سوزجان کشید به در.
قوقولی قو! زخطّه ی پیدا
می گریزد سوی نهان شبِ کور
چون پلیدی دروج کز دِرصبح
به نواهای روز گردد دور.
می شتابد به راه مرد سوار
گرچه اش در سیاهی اسب رمید
عطسه ی صبح در دماغش بست
نقشه ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره براو روشن
شادی آورده ست
اسب می راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد، خروس می خواند.
همچوزندانی شب چوگور
مرغ از تنگی قفس جَسته ست
در بیابان وراه دورو دراز
کیست کومانده؟ کیست کو خسته ست.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.