مروری برخاطرات دم دست بعد از پیروزی انقلاب این نکته را به خوبی روشن می‌سازد که انقلاب سال ۵۷ از ابتدای آنچه روز پیروزی خوانده می‌شود، شکست خورده بود. یا اگر دوست دارید می‌توانید عنوان کنید که این فرزند از همان ابتداء مرده متولد شده بود. اما منظور از این نکته چیست؟ رژیم پادشاهی در چند مرحله عملا انقلابیونی را که خواستار براندازی نظام بودند را خلع سلاح کرده بود. اولین آن مربوط به انقلاب سفید بود که عملا موجب دگرگونی گسترده در مناسبات اجتماعی و اقتصادی در ایران شده و به گونه انقلابی رخساره دولت-ملت در ایران را عوض کرده بود. برنامه رشد و توسعه اقتصادی، گسترش بهداشت همگانی، برنامه‌های توسعه فرهنگی و ارکان متعدد دیگر و در این اواخر باز کردن فضای سیاسی و تحمل انتقاد به برنامه‌های دولت نخست‌وزیری نیز عامل دیگری برای خلع سلام انقلابیونی شده بود که میراث‌دار چپ‌های ضد سلطنت مشروطه بودند، اما این ضدیت را در لباس ایدئولوژی پنهان می‌کردند.

روز پس از پیروزی انقلاب، خمینی هیچ راه دیگری نداشت به جز آنکه دولت موقتی را بر سر کار آورد که از همان ابتداء مشی «ضد انقلابی» داشت. در واقع، شاید درست‌تر باشد عنوان کنیم که دولت موقت هیچ زمینه یا امکانی برای یک ایجاد یک انقلاب در ساخت بوروکراتیک یا هر ساخت دیگر مربوط به زیست اجتماعی ایرانیان نداشت. وزیر بهداشت او چه انقلابی را می‌بایست یا می‌توانست در سیستم درمانی و بهداشتی کشور که یکی از پیش‌روترین‌ها در منطقه یا جهان بود صورت می‌داد. اساسا جناب دکتر سامی چه آشنایی یا تخصصی برای ایجاد یک انقلاب بهداشتی در ایران داشت؟ زمینه‌های ایجاد چنین انقلابی چه بودند؟ در واقع خود سیستم بهداشت و درمان، از قبل این انقلاب را ترتیب داده و درخت آن در حال ثمر دادن بود. در زمینه توسعه صنعتی، دولت موقت چه برنامه انقلابی را برای تحول صنعتی ایران و پیشتار کردن آن در منطقه می‌توانست یا می‌بایست صورت می‌داد؟ این انقلاب در واقع بعد از سال ۴۲ و شیفت سرمایه‌گذاری از بخش کشاورزی به صنعت شروع شده بود. در زمینه فرهنگی، انتظار چه انقلابی از جناب مهندس بازرگان و دولت او می‌رفت که هنر ایرانی را در منطقه و یا جهان سر زبانها اندازد و یک تحول انقلابی را در زمینه هنر سبب شود؟

آری در همه زمینه‌های گفته شده، برنامه‌های اصلاحی می‌توانست پیشنهاد شود، اما حقیقتا این برنامه‌ها صرفا اصلاحی و نه انقلابی بودند، مانند توسعه بیش از پیش بهداشت و تاسیس خانه‌های بیشتر بهداشت روستایی، گسترش بیشتر نهضت سوادآموزی و نفوذ آن به روستاهای دورافتاده، رسیدگی بهتر به وضعیت کارگران و کارمندان که البته مورد توجه دولت‌های پیش از انقلاب نیز بود (سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها یکی از برنامه‌های انقلاب سفید بود) و موضوعات دیگر. از این میان آنچه از همه انقلابی‌تر می‌نمود، شایدکاستن از قدرت دربار، محدود کردن قدرت پادشاه و اجازه ندادن به دخالت بیش از حد شخص شاه در همه امور اجرایی بود که در اواخر دوره سلطنت او دیگر آزار دهنده شده بود. اما سوای از این، انقلاب به محض پیروزی و رفتن پادشاه از ایران، در وضعیت آچمز قرار گرفت: اکنون در چه موضوعی از ساحت‌های زیست اجتماعی باید انقلاب نمود؟ به این ترتیب آیا انقلاب در همان روز اول تمام شده بود؟ عمر آن به سر آمده و مرده بود؟ فرزندی که به خاطر فقدان فلسفه وجودی، در روز زایش مرده بود؟

چنین شد که دولت موقت بازرگان مجبور به استعفا شد. در واقع، فشارهای خارجی بر این دولت خود محصول این فقدان یا این تعارض بنیادی بود، تعارضی که در اثر امتناع ایدئولوژی انقلابی در ساخت نظام بوروکراتیک با «احساس انقلابی» نزد انقلابیون پدید آمده بود. نیروهای انقلابی با تکیه بر احساس خود (احساسی که نمی‌گذاشت قبول کنند این فرزند مرده دنیا آمده تا مرگ او را باور کنند)، به دولت موقت فشار می‌آوردند تا انقلابی عمل کند. اما سوال در واقع این بود که انقلاب در چه زمینه‌ای؟ در واقع هیچ زمینه‌ای برای عمل انقلابی در حوزه حکمرانی سیاسی وجود نداشت. چنین شد که نیروهای انقلابی و خود خمینی که فرزند خود را از دست رفته می‌دیدند دست به کار شدند و فشار خود بر دولت موقت را معطوف به ظواهر کردند: چرا هنوز عکس پادشاه در برخی سفارت‌خانه و یا روی سربرگ ادارات دیده می‌شود؟ چرا پول رایج ملی هنوز نقش زمان طاغوت را دارد؟ چرا هنوز برخی از کارمندان و کارگزاران زمان شاه مشغول کارند و اخراج نشده‌اند؟ چرا برخی هنوز زنده‌اند و نفس نمی‌کشند و وزارت دادگستری دولت موقت آنها را به قهر انقلابی دچار نکرده است؟ دیده می‌شود تمام این خواست‌ها که به صورت فشار بر دولت موقت اعمال می‌شد، بیش از ظواهر نیستند، اما آیا مگر نظام ایدئولوژیک دینی و فقهی چیزی جز همین ظواهر است؟ این ریشه‌ای است که بعدا باعث حاکمیت نظامی از ظواهر فقهی در متن قدرت سیاسی شد.

اما سوال مقدر این است که چرا چنین پرسش‌هایی در زمان وقوع انقلاب طرح نشدند؟ پاسح‌ها متعددند. یکی از آنها فضای تا حدود زیادی بسته سیاسی بود که فقط در همین اواخر باز شده بود. اما مهمتر از آن اسباب دیگر نیز هست. یکی از آنها عدم بلوغ فکری اندیشمندان، روشنفکران، سیاسیون و هنرمندان ما بود. مروری بر گفتگوهای آنها در مناسبت‌های مختلف نشان می‌دهد تا چه میزان گفتمان‌های مورد استفاده سطحی و کودکانه است. صد البته که این را از باب ایراد نمی‌گویم زیرا با توجه به عدم سابقه اندیشه سیاسی در ایران (که خود محصول وضعیت استبدادی است)،‌ این موضوع کاملا طبیعی است. واژه کودکانه را با اطلاع استعمال می‌کنم و منظور من آن است که گفتمان‌های مورد استفاده مبتنی بر نوعی پایه داوری اخلاقی «خوب» و «بد» بوده است که از نشانه‌های اندیشه ماقبل تاریخی و اسطوره‌ای است که در آن همه ارکان زیست‌جهان بشری را نیروهای صاحب اراده خیر و شر تشکیل می‌دهند (اساسا انقلاب خود در چنین زمینه اخلاقی شکل گرفت و هنوز هم اکثریت موافقین و مخالفین نظام سیاسی مبتلای به اینگونه داوری هستند). اما سوایآان، همانگونه که قبلا هم با وام گرفتن از گزارش درخشان فوکو از انقلاب ایران ذکر کردم، معجزه خمینی سیاست‌زدایی از انقلابی به شدت سیاسی بود و تبدیل سیاست به امر استعلایی (که دست بر قضا چپهای ایرانی نیز بسیار مستعد آن هستند) تا هرگونه پرسش‌گری را که ذات امر سیاسی است به محاق ببرد.

به هر روی، چنین وضعیت آچمزی الزام داشت تا انقلابی مصنوعی متولد شود که جای آن فرزندی که مرده بود را بگیرد، و چنین شد که گفتمان شیطان بزرگ، مبارزه با طاغوت که اکنون نزد خمینی وجهی جهانی پیدا کرده بود و خمینی به واسطه آموزه‌های عرفانی با آن مانوس بود (و البته خوشایند نیروهای انقلابی نیز بود زیرا به می‌شد با شعبده‌بازی نه چندان دشوار، مفهوم روشن امپریالیسم را با ایده تاریک و مبهم طاغوت که اساسا دینی و غیرسیاسی است، همسان‌سازی کرد)، و همچنین رسالت اقامه قسط در سراسر جهان (مفهومی که به شدت مبهم و استعلایی است) رواج یافت. خمینی به سرعت فهمید که اشغال سفارت امریکا در ایران (که بعدا لانه جاسوسی نامیده شد و سپس خانه شیطان) می‌تواند استارت بسیار مناسبی برای این شیفت گفتمانی باشد. عوامل دیگری که در این شیفت گفتمانی موثر بودند که مبتنی بر مقوله قدرت‌اند را قبلا به آنها اشاره کردم و اکنون حوصله‌ای برای تکرار آنها ندارم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)