نیک دانی پنچ آید بعد چهار

نوگل رستم  شود چهل و پنج 

یادداری نه سالی گذشت همچو رعدی بر آسمان

آن شبی تا صبح در  کنار  یار خود

وسوسه در تار هوس چنبرزده

توهراسان از زنی در خانه ات

من همی آشفته بودم دربرت

قصه  گفتی و من همی غصه شدم از وصل تو 

نیمه شب داغ دلت آتش بزد

در سحرگاهان نمودی وصل خود 

بوسه آن روزگاردر معبد عیسی زدی 

داغ لب روح القدس مریم نهاد 

مریم من رخش رستم برنهاد 

تو در این نه سالگی  انگورشدی 

خمره انگور  شهریور ان  شراب شدند

رستم مست شراب رخش خود دیوانه شد

خمره شهد گلت تا صبح بخورد 

لعلعه و تاب تن لرزان تو 

عربده رستم کشید از مستی لیموی شب  

او خروشید و دگر ساق گلت شاخه بزد 

من زخود دیوانه از بوی تنت 

من که مجنون و اسیر روی گلت 

لب نهادم بر لبت ، افسون نازت انگبین 

ای زخود عطر فسون پاشیده ای

بوی رعنا و فریبا بر من دمیده ای 

من ندانم رخش چیست و چه زمن طالب شود

هرجه مهر بر دل زدم از بهراوست 

هرچه نوشم ازشراب از وصل اوست 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)