-بوی باران ، بوی گرمای بخاری
سوز بهمن ، آن شب شبنم زگل آتش زده
بوی نمناک درون خانه ات
آن تن فرسوده آغشته بر ترس
مورمور اندام شب بر پیکرت گل کرده بود
گرچه لب بر لب رستم ننهادی
بوی لب مست مرده بود همبستری
دستانم چون ساغر عشق ، اندام گل را وارهید
گل زخود پیچیده بود از ترس و لرز
تا که باغبان نشکند گلبرگ اوی
بوی تن ، بوی دهان و گلو ، همچون هلو بر عطر گل
ان شب سرد زمستانی بشد تا صبح پراز گرمای عشق
می خروشید هردوتن ، اما هزاران پرسش بی پاسخی در بین راه
اوچرا آمد به کاشانه ،
اوچرا گلبرگ گل را نشکفت
اوچرا وصل تنم آتش نزد
اشک چشمانم بدید مرهم نهاد برزخم من
وای بر من ، من جرا وصلش نکردم برتنم
وصل او و فصل من در هم شدند
بازآمد او همی یلدا دگربر پیکرم
او نهاد گلبرگ من تاج سرش
آ« شب سوزان سرد پایان گرفت
وصل من شد آرزوی رستمم
بازآمد همی یلدای دیگر بر منی ، داغ آن شب را نهاد بر رخش همی
سوز سرمای شب بشکست در آغوشش بسی
لب نهادم در لبش دزدانه در کنج کعبد من همی
تا که گویم او بیاید فصل نو آغازشود

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.