حال که مدتی از ظهور و افول جنبش اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» می گذرد می توان با آرامش بیشتری به دور از هیجانات کنشگری، روند شکل گیری، وقایع و تاثیرات آنان را بر جنبش، بررسی و علل افول آن را ریشه یابی کرد.

مرگ مشکوک مهسا امینی دختر کردی که به تهران رفته بود در مرکز پلیس گشت ارشاد، خشم فروخورده ی جامعه، ناشی از سرکوب مداوم مردم توسط نیروهای متحجر جمهوری اسلامی را آزاد کرد و در تهران و کردستان و سپس در تمام مناطق ایران، مردم یکصدا و متحد علیه این ظلم آشکار حاکمیت به خیابان آمدند.

در نتیجه ی این اعتراضات خیابانی همانطور که روال همیشگی نیروهای امنیتی رژیم بوده است، عوامل سرکوب، آن را به درگیری فیزیکی می کشانند و با توجه به حمایت و تجهیزاتی که دارند منجر به زخمی و کشته شدن بسیاری از معترضین می گردند. در این دوره از اعتراضات آنقدر احساس پشتیبانی می کردند که بی محابا به سمت چشم معترضین شلیک مستقیم کردند و تعداد زیادی را هم کشتند. در نتیجه با حضور نسل زدی ها در خیابان که نرم های رفتاری نسل های پیشین را برنمی تابند بر خلاف روال قبلی با خشونت بیشتر، خیابان ساکت نشد بلکه هم دامنه ی اعتراض گسترده تر و هم شدت واکنش مردم بیشتر شد.

اپوزیسیون در تبعید متوجه این موضوع شد که اگر این جنبش رهبری نداشته باشد به نتیجه نخواهد رسید. همانطور که مردم در خیابان ها پهلوی و رضا شاه کبیر را صدا زدند، شاهزاده رضا پهلوی وظیفه ی خود دید تا وارد میدان شود و در همکاری بسیار خوبی با آقای مهتدی که از تجزیه طلبی به واسطه ی نبرد مسلحانه تغییر رویکرد داده بودند برقرار کرد که نتیجه ی آن به منشور جرج تاون و اتحاد قابل قبولی میان نیروهای اپوزیسیون ختم شد.

رهبری شورایی یک جنبش نیازمند انسجام درونی و همچنین حمایت بیرونی و عدم کارشکنی رقبای سیاسی است. در مورد حمایت بیرونی حقیقتا چیزی کم نبود مردم در خیابان بودند و همگی از این اتحاد حمایت می کردند تا بالاخره شر اعظم را دفع کنند. در مورد انسجام درونی هم مشکلاتی که پیش آمد و در درون شورا حل نشد همه از آن با خبرند و به اندازه ی کافی به آن پرداخته شده است. چیزی که کمتر به آن پرداخت می شود اما کارشکنی گروه هایی از بیرون منشور بود. گروه های تجزیه طلبی مانند پژاک سعی کردند تا جنبش مهسا را مصادره کنند و همین امر موجب چند دستگی مردم در داخل شد و همچنین از آنجا که در سازمان های بین المللی به عنوان تروریست ثبت شده اند وجهه ی بیرونی جنبش را تخریب کردند. دولت ها و نهادهای خارجی اولا از دیدن دو دستگی اپوزیسیون در مورد ادامه ی حمایت شک کردند و همچنین با توجه به مصادره ی جنبش مردم توسط گروه های تروریستی از نتیجه ی این جنبش ترسیدند و همین موضوع باعث شد که دیدیم از یک مقطعی به بعد آن حمایت همه جانبه ی دولت ها و پارلمانتاران اروپایی تبدیل شد به استقبال از دیپلمات های جمهوری اسلامی و کمرنگ شدن روابط آنها با کلیت اپوزیسیون ایران چون اتاق فکرهای اروپاییان در نتیجه ی اعمال این تروریست ها تغییر استراتژی دادند و همین موضوع در کنار مسائل حاشیه ای دیگر منجر به از هم پاشیدن منشور مهسا و در نتیجه ی آن افول جنبش گردید.

چیزی که در مورد این گروه ها آزار دهنده است طلبکاری مداوم آنهاست، هم از مردم طلبکارند و هم از اپوزیسیون در عین اینکه بیشترین همگرایی را با جمهوری اسلامی نشان می دهند و علی رغم تقبیح ایجاد ائتلاف با غربی ها برای اپوزیسیون، خودشان بیشترین همکاری ها را با آنها دارند. اگر روحیه ی طلبکارانه ی آنها نبود امیر کریمی (مزدک) ریاست مشترک پژاک نمی توانست مصاحبه ای چنین بی شرمانه انجام دهد و در آن عنوان کند که نگاه اپوزیسیون ایرانی به مردم نگاه ابزاریست تا روی موج آنها به قدرت برسد و به سان سایر نطق های پرطمطراق چپ گرایانه شان اعلام کند که «خواسته های دموکراتیک مردم در انقلاب ژن، ژیان، آزادی هم بر ضد جمهوری اسلامی و هم در مغایرت با اهداف غایی اپوزیسیون سنتی ایران و کشورهای غربی بوده است.» در واقع اینها همان صفاتی که دارند را به دیگران برچسب می زنند. مرگ رییسی جلاد را تسلیت می گویند، در سوریه با امریکا پیمان می بندند و هر اقدامی در جهت منفعت طلبی و قدرت طلبی خودشان بدون نشان دادن پرنسیبی واضح انجام می دهند و در عین حال انگشت اتهام را سمت نیروهای وطن پرست می گیرند. دقیقا همان چیزی که از تجزیه طلب ها انتظار داریم منتها در غایت پستی و بی شرمی خودش!

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)