جستاری در سیاست و سرشت انسان – بخش نخست
چرا تشکیل نهاد دولت و تاسیس اقتدار آن برای شکل گیری و اداره جامعه ضروری است؟ در چه شرایطی این نهاد از مشروعیت برخوردار میباشد؟ اساسا، کدام ساختار سیاسی برای ساماندهی جامعه مطلوبتر است؟ اینها سوالهای پایهای فلسفه سیاسی هستند. آیا میتوان این سوالها را بدون درکی از سرشت انسان پاسخ داد؟
تحولات ساختار سیاسی ایران و عملکرد بازیگران آن از جهات مختلف قابل بررسی و نقد است. درک نامتعادل از رابطه بین ساختار سیاسی و سرشت انسان شاید یکی از این جنبهها باشد. صحنه سیاست ایران از یک سو گرفتار استبدادی دیر پا بوده است که علت وجودی خود را در نفس خودخواه و شرور انسان و ضرورت وجود یک قدرت حکمرانی مطلق برای مهار نفس سرکش انسان، تامین امنیت جامعه و رستگاری انسان توجیه میکند. از سوی دیگر، تاریخ ایران شاهد نهضتها و حرکتهای سیاسی آرمانی متعددی بوده است که با درکی رومانتیک از سرشت انسان غالبا به نتایجی عکس آرمانهای خود منتهی شدهاند. گواه مورد اخیر، نگاه آرمانی و رومانتیکی است که فضای سیاسی ایران را در دهههای ۴۰ و ۵۰ در برگرفت و در برآمدن جمهوری اسلامی نقش آفرینی کرد.
در فلسفه باستان رابطه بین سرشت انسان و ساختار سیاسی جامعه، ساده و بسیار آشکار بود. اما با پیچیده شدن فلسفه سیاسی این رابطه به مرور پیچیده و مشاهده آن دشوار گشت. باز خوانی فلسفه سیاسی در پرتو یافتههای روانشناسی فرگشتی (تکاملی) و تجربی به ما چه میآموزد و حاوی چه پیامی برای ساختار مطلوب حکمرانی و اقتصاد سیاسی است؟ آیا میتوان ساختار سیاسی جامعه را بر مبنای درکی متعادل از سرشت انسان سامان داد که هر دو سوی سرشت انسان را ببیند – هم سرشت خودخواه، منفعت جو و قدرت طلب او را و هم سرشت نوع دوست، آزادی خواه و عدالت جوی او را؟[۱]
این نوشتار که در پنج قسمت ارائه میشود، به بررسی این موضوع میپردازد.
سرشت انسان
بحث دربارۀ طبیعت و سرشت انسان از دیرباز بین فلاسفه مطرح بوده و نظریههای متعدد و بسیار متفاوتی در این خصوص ارائه شده است. در یک نگاه کلی، این نظریهها را میتوان به سه دسته تقسیم کرد. یک دسته انسان را اساسا موجودی خود خواه، منفعت جو و جنگ طلب میٔدانند که فرایند اجتماعی شدن، با تکیه به قانون و اخلاقیات وی را رام و اجتماعی کرده است. دسته دیگر، برعکس انسان را اساسا موجودی نیک سرشت میدانند که در فرایند اجتماعی شدن، مناسبات اجتماعی نادرست وی را خود خواه، منفعت جو، جنگ طلب و بی توجه به هم نوع خود کرده است. دسته سوم، انسان را موجودی یپیچیده، دارای طبیعت و تمایلات متضاد میداند. در این گروه عدهای به دنبال ایجاد تعادل بین این تمایلات و عدهای دیگر به دنبال یافتن راه کارهایی برای مهار تمایلات منفی و توسعه و شکوفایی تمایلات مثبت هستند.
بطور سنتی، غالب این نظریهها در چارچوب جهان بینی دینی و یا تصوری از سرشت انسان در وضعیت طبیعی تدوین شدهاند. اما از اوایل قرن بیستم، با پیدایش و توسعه روانشناسی فرگشتی (تکاملی) و روانشناسی تطبیقی و تجربی این بحث رویکردی علمی نیز پیدا کرده است.
روانشناسی تطبیقی و تجربی بر این پایه استوار است که بازگشت به گذشته و بررسی اینکه در وضعیت اولیه انسان دارای چه مختصات روانی بوده نه میسر است و نه علمی. تنها میتوان واکنشهای روانی انسان، از جمله روند یادگیری، پروسه تصمیمگیری و چگونگی شکلگیری رفتار انسان را در شرایط کنترل شده آزمایشگاهی بررسی کرد و از آنها احکامی برای گرایشات و ظرفیتهای رفتاری انسان استنتاج کرد.
از سوی دیگر، روانشناسی فرگشتی ریشه در نظریه فرگشت داروین و پیوند روانشناسی با زیست شناسی دارد. بر این اساس، انتخاب طبیعی، همانگونه که سازشهای اندامی و عضوی آدمی را به وجود آورده است، آدمی را با سازشهای روانی نیز مجهز ساخته است. روانشناسی فرگشتی سرشت انسان را محصول مجموعهای از سازگاریهای روانشناختی فرگشت یافته در رویارویی با مشکلات پایدار محیط میداند. مغز انسان شامل مکانیسمهای عملکردی بسیاری است به نام «سازگاریهای روانی» که توسط فرایند انتخاب طبیعی برنامهریزی شدهاند. همه گرایشات روانی انسان، از جمله گرایشاتی مانند نوع دوستی، از خود گذشتگی و ایثارگری نتیجه این فرایند هستند. برای مثال، در سال ۱۹۶۴، به دنبال کشف کد «دی- ان-ای»، ویلیام دی همیلتون رفتار نوع دوستی و ایثارگرایانه را از این دید توضیح داد که افراد میتوانند با کمک به خویشانی که با آنها در خصوصیات ژنتیکی شریک هستند، شانس تکثیر ژنهای خود را در نسل بعد افزایش دهند.
در مجموع این مطالعات روانشناسی حکایت از آن دارند که در رفتار انسان دو مکانیزم برای پروسه کردن اطلاعات قابل تشخیص است. سیستم نخست سیستمی اولیه است که از تواناییها و ظرفیتهایی استفاده میکند که در مرحله اولیه فرگشت انسان شکل گرفته اند. سیستم دوم در مراحل متاخر فرگشت انسان شکل گرفته و از بخشهای بالای مغز استفاده میکند. سیستم نخست ناخودآگاه یا پیشا خودآگاه است، بطور اتوماتیک کار میکند و کارکرد آن مستلزم تلاش نیست. اطلاعات را آنی پروسه میکند، واکنشی است، به فکر کردن نیاز ندارد و از شباهت سازی، ارتباط و وابستگی پدیدهها (uses patterns) استفاده میکند. در واقع این سیستم مجموعه ای از زیر سیستمهای شنیداری، دیداری و غیره است که الزاما بطور هماهنگ و منظم با یکدیگر کار نمی کنند. اما سیستم دوم خودآگاه است، تحت کنترل آگاهانه انسان قرار دارد، کارکرد آن نسبتا آهسته است و مستلزم تلاش آگاهانه و صرف انرژی هوشی و شناختی میباشد. این سیستم بر پایه قوانین کار میکند (rule based) و در آن فرد از این امکان برخوردار است تا بر اساس محاسبات عقلایی عمل کند. این دو سیستم بطور همزمان و به موازات یکدیگر کار میکنند.[۲]
به این ترتیب، رفتار انسان نتیجه عملکرد دو مکانیزم متفاوت است که همزمان و بطور موازی فعال هستند. تجربههای روزمره ما گاه مکانیزم دوم را فعال میسازند و چگونگی برخورد ما با آنها بر اساس محاسبات عقلایی است. اما تجربههای متعدد دیگری نیز هستند که مکانیزم نخست را فعال میسازند و برخورد ما با آنها بر اساس درک مستقیم و بدون استدلال یا با بینش شهودی (intuition) است. وجود همزمان این دو مکانیزم دارای پیآمدهای جدی برای مدیریت ساختارهای اجتماعی است. برای مثال، دو تجربه که به لحاظ منطقی کاملا یکسان هستند، بسته به اینکه در چه شرایطی و چگونه به فرد ارائه شوند و کدام یک از دو سیستم مذکور را برانگیزند، میتوانند به نتایج کاملا متفاوتی بیانجامند.
یک آزمایش معروف که در فلسفه و روانشناسی تجربی به آن زیاد رجوع میشود، این مطلب را به خوبی نشان میدهد.
یک واگن قطار را تصور کنید که بدون آنکه راننده ای داشته باشد در سرازیری با سرعت به سمت پایین در حرکت است و چنانچه جلوی آن گرفته نشود ۵ نفر را که در پایین دست روی ریل مشغول به کار هستند خواهد کشت. شما می توانید با فشار دادن بر روی یک دکمه مسیر واگن را تغییر دهید و آن را به سمت یک ریل دیگر هدایت کنید که موجب مرگ تنها یک نفر خواهد شد. آیا تصمیم شما برای تغییر مسیر واگن به لحاظ اخلاقی مجاز و ضروری است؟ بررسیهای روانشناسی نشان میدهند که پاسخ اکثر افراد به این سوال مثبت است . در سناریوی دوم تصور کنید فردی که روی ریل دوم قرار دارد خود شما و یا فرزند شما است. حال پاسخ شما به سوال بالا چیست؟ در این مورد تعداد بسیار کمی به سوال پاسخ مثبت میدهند. این دو مورد به لحاظ اخلاقی یکسان هستند، یعنی در هر دو سناریو یک نفر برای نجات ۵ نفر قربانی میشود. اما پاسخ افراد به این دو موقعیت بسیار متفاوت است، زیرا این دو سناریو دو مکانیزم متفاوت را در فرد بر میانگیزند. این گونه بررسیها نشان میدهند که تصمیمهای انسان تنها تابع ملاحظات عقلایی و اخلاقی نیست، بلکه تحت تاثیر عوامل و واکنشهای روانشناختی نیز هستند که میتوانند خارج از کنترل فرد باشند.
وجود و عملکرد هم زمان این دو مکانیزم چالشهای دشواری برای فلسفه اخلاق (ethics) و سیاست ایجاد میکند. فایدهگرایی و نظریه کانت دو مکتب اصلی در فلسفه اخلاق هستند.[۳] بر اساس مکتب فایده گرایی، عملی اخلاقی است که بیشترین فایده را برای بیشترین افراد جامعه تولید کند. مثال بالا و دهها مثال مشابه نشان میدهند که در سناریوی نخست که مکانیزم عقلایی را بر میانگیزد، اکثریت قاطع افراد میتوانند و میپذیرند که بر اساس اصل اخلاقی فایدهگرایی عمل کنند. اما در سناریوی دوم اکثریت بزرگ افراد اساسا قادر به پذیرش اصل اخلاقی فایده گرایی نیستند. زیرا این سناریو که در آن فرد در معرض خطر مرگ قرار میگیرد، سیستم تصمیمگیری نخست که واکنشی و ناخودآگاه است را به کار میاندازد که هدف نهایی آن حفظ بقای فرد است.
وجود این دو مکانیزم نظریه اخلاق کانت را نیز دچار دشواری میکند. بر اساس نظریه کانت باید فقط بر مبنای اصلی عمل کرد که بتوان همزمان خواهان تبدیل شدن آن اصل به قانونی جهانشمول شد. به عبارت دیگر، اصل اخلاقی استثنا پذیر نیست. اگر فرد بتواند خود را از شمول یک اصل اخلاقی مستثنا کند، در آن صورت از دید کانت آن اصل اساسا یک اصل اخلاقی نیست. مثال بالا و صدها آزمون مشابه نشان میدهند که بسیاری افراد، به دلیل وجود دو مکانیزمی که در بالا به آن اشاره شد، در عمل اساسا نمیتوانند به این اصل پایبند باشند. زیرا شرایطی مانند سناریوی دوم سیستم واکنشی نخست را برمیانگیزد که کارکرد آن محافظت، مصون و مستثنا کردن فرد از خطر است.
این ویژگی روانشناختی انسان برای فلسفه سیاسی و اقتصاد سیاسی نیز دارای پیآمدهای مشابهی است. در این مورد سوال این است که ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه را باید چگونه سامان داد که با ویژگی روانشناختی انسان سازگار باشد؟ بی توجهی به این ویژگیها در سیاستگذاری های سیاسی و اقتصادی چه پیآمدهایی خواهد داشت؟ آیا رد پای این ارتباط را میتوان در نظریههای فلسفه سیاسی مشاهد کرد؟
[۱] در اینجا اجازه بدهید اضافه کنم که هدف این نوشتار گشودن یک گفتگوی نظری است که امیدوارم به همگرایی سیاسی و شکل گیری یک گفتمان ملی برای گذار از استبداد دینی یاری کند.
[۲] این دو سیستم نتیجه پژوهشهای روانشناسان برجسته متعددی است. برای توضیحات بیشتر به کتاب زیر مراجعه کنید:
Jonathan Evans, 2013, Reasoning, Rationality and Dual Processes: Selected Works of Jonathan Evans, Psychology Press
[۳] دین، نظریه فضیلت اخلاقی ارسطو، فایده گرایی utilitarianism)) و نظریه «deontology» کانت چهار مکتب اصلی فلسفه اخلاق هستند که هدف آنها تعیین و تعریف رفتار اخلاقی است. در نگاه مذهبی رفتاری اخلاقی است که منطبق با فرمانهای الهی باشد. در نظریه فضیلت اخلاقی ارسطو رفتاری اخلاقی است که عملکرد یک شخصیت اخلاقی (virtuous character) باشد. برای اخلاقی رفتار کردن باید شخصیتی با فضیلت اخلاقی داشت. از این منظر رفتار شخصیتی که اخلاقی است تعیین میکند که رفتار اخلاقی چیست. در فایده گرایی utilitarianism)) رفتاری اخلاقی است که بیشترین شادی یا فایده (utility) را برای بیشترین افراد جامعه تولید کند. از سوی دیگر، در نظریه «deontology» کانت رفتاری اخلاقی است که درست باشد. از این دید قربانی کردن یک فرد حتی برای نجات یک جمعیت بزرگ اخلاقی نیست. این چهار نظریه دارای چهار مبنای متفاوت هستند. در نظریه دینی مبنای اخلاقی بودن اراده الهی است. در نظریه فضیلت اخلاقی (virtue ethic) مبنی ماهیت عامل یا فاعل (actor) عمل است. اخلاقیات رفتار فردی است که دارای فضیلت اخلاقی است. در مکتب فایده گرایی مبنی نتیجه عمل است. این نتیجه عمل است و نه عامل آن که تعیین میکند که یک رفتار اخلاقی است یا نه. به این دلیل فایده گرایی را در زمره مکتب نتیجهگرایی (consequentialism) قرار میدهند. از سوی دیگر، در نظریه «deontology» مبنی نه عامل و نه نتیجه عمل، بلکه خود عمل (act) است. این ماهیت خود عمل است که اخلاقی و یا غیر اخلاقی بودن آن را تعیین میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.