
“مایکل هارت” در گفتوگو با “آسترا تایلر”، حول پرسش دربارهی دموکراسی و سیاست میگوید: «وجود ما چیز ثابت و ابتدایی نیست. اینکه ما کی هستیم، دستخوش تغییر میشود پس در این معنی، سیاست، اداره کردن جامعه نیست و همینطور بیان و حضور آزاد شهروندان در فضایی عمومی. بلکه پروژهای است برای دگرگون کردن طبیعت انسان، برای ورود به این فرایند تحول و دگرگونی مدام که ما که هستیم. سیاست راجعبه تولید ذهنیت است. […] آنچه انسانها هستند و آنچه مستعدش هستیم، چیزی است که تغییر میکند.» و در پاسخ به نقد نسبیتگرایی پستمدرنیسم که میگوید امکان ندارد که ساختار عادات انسان یک شبه متحول شود، میگوید: «خوب است راجعبه این موضوعات بر اساس عادتها فکر کنیم. عادتهای فکری و عادتهای رفتاری معینی وجود دارند که یکدستی و حتی لختی دارند. نمیتوانیم یکشبه آنها را دگرگون کنیم. این یک روند تبلور و شکلگیری مستمر است. […] این موضوع که مردم در سیاست به ارباب نیاز دارند، موضوع عادت است و دلیلی بر اینکه چرا مردم نیازمند یادگیری دموکراسی هستند. […] دموکراسی چیزی است که مردم آموزش میبینند انجام دهند. مردم آموزش ندیدهاند خودشان حکومت کنند و بهصورت جمعی با هم همکاری کنند. پس بهنظر من فوریترین پرسش دربارهی دموکراسی و انقلاب این است که سازوکار چنین آموزشی چیست؟ […] این باید نوعی خودآموزی باشد یا تصور کنید شبیه آموزشی است که برای دویدن در دو ماراتن میبینید. لازم نیست چیز اسرارآمیزی در کار باشد، فقط نمیتوان انتظار داشت بلافاصله انجامش داد. نمیتوانید همینطوری بزنید بیرون و یک روزه دوندهی ماراتن بشوید. برای این کار باید آموزش ببینید و تمرین کنید. این کار وقت میبرد. باید تمرین کنید و قوای بدنیتان را تغییر بدهید. بهنظرم دربارهی سیاست هم در مقیاسی بزرگتر، ناچاریم همینطور فکر کنیم.»
درواقع “هارت” معتقد است که مردم بهصورت بالقوه دارای ذات خوب یا بد نیستند بلکه درجهت عادتهایی که به آن خو گرفتهاند، زندگی و رفتار میکنند. این عادات موضوعاتی اکتسابیاند و مردم دارای استعداد کسب عادات متفاوت (در طی زمان و با استمرار) هستند. او در ادامهی این صحبت، توضیح میدهد چگونه حکومتها میتوانند از طریق سازوکارهای مربوط به نیازهای اساسی مثل خدمات بهداشتی و تحصیل، به تحقق دموکراسی در پی این به اصطلاح خودآموزی و پویایی ارتباط میان حکومت و حرکتهای اجتماعی، سرعت ببخشند.
اما چه میشود وقتی مردم به این امر خو بگیرند که تحقق دموکراسی در گرو مخالفت اتوماتیک و فکر نشده با حکومت است؟ به اینصورت که حکومت را در مقام شر مطلق قرار بدهند و بهطور پیشفرض، هر رفتار و عملی را که در تضاد با موضع مورد حمایت حکومت باشد، مجاز بدانند. الگویی از پیش تعیین شده بهمثابه راه میانبر آسانی برای خلاص شدن از بار عذاب وجدان و راهی برای موضعگیری سریع (تا بلافاصله در دستهی خوبها قرار بگیرند) بدون آنکه نیازی به تحقیق و تردید باشد. درنتیجه از هول گریختن هرچه سریعتر از شر، خودشان به همان شری تبدیل شدهاند که از آن میگریختند.
موضع فلسطین، در میان گروهی از مردم کماکان قربانی چنین الگو و پیشفرضی شده که در سال هشتادوهشت در شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» نمود پیدا میکرد و امروزه در ترند شدن هشتگهای فحاشی و فلسطینستیزانه در توییتر که حاکی از سیر نگاهی تکبعدی است؛ همان نگاه تکبعدی خطرناکی که همواره و در هر موقعیتی، به دنبال اولویت دادن است، مثلا جنگ بر سر ارجح بودن مسائل اقتصادی و فقر بر مسئلهی حجاب و آزادی بیان. حال اینکه نیازی نیست یکی بر دیگری ارجح باشد تا حق مطرح شدن را به دست بیاورد بلکه هر موضوعی میتواند سهم خودش را در اعتراضات به بیعدالتی داشته باشد و اتفاقا در کنار هم مطرح شدن تمام این مسائل، عمومیت بیشتری به صدای اعتراضات بخشیده و با در بر گرفتن اقلیتها، درواقع کثرت رنگیتر و محکمتری بنا میشود که این خود میتواند مثالی باشد برای تمرین، خودآموزی و فهم دموکراسی که “مایکل هارت” به آن اشاره میکند. از قضا ما مردمی هستیم که قادریم بیش از هر ملت دیگری، درد یکی حساب شدن و همراستایی با حکومت خود را درک کنیم و حساب ملتها را از حکومتهایشان سوا کنیم. چیزی که از جیب ایرانیان کم میشود را نمیتوان در جیب فلسطینیان جست.
از سویی دیگر، نزد گروهی دیگر، نفرت از فلسطین ریشه در همان ناسیونالیسمی دارد که در رفتار نژادپرستانهشان با مهاجران اهل افغانستان هم مشاهده میشود. همان نوع نژادپرستیای که اگر خودشان در کشورهای اروپایی و درمواجهه با مو بورها تجربهاش کنند، طاقت برتابیدنش را نخواهند داشت. علت نفرت و رنج این گروه از مردم در این است که زخم تازهای دارند که همچنان خونچکان است و امید عظیمی که در طی انقلاب ژینا به بهبود آن داشتند، به یکباره با سرخوردگی عظیمی مواجه شده است، درنتیجه به روی کسانی خونریزی میکنند که نه تنها عامل جراحات ما نیستند، بلکه خود نیز از محل یکسانی مجروح شدهاند. “سوزان سانتاگ” در بخشی از کتابش، “نظر به درد دیگران” (ترجمهی “احسان کیانیخواه”) نوشته: «قربانیان به بازنمایی درد و رنجشهایشان علاقهمندند اما میخواهند این رنجها در چشم مخاطبان بیمثل و مانند باشد.» در تکمیل حرفش، مثالی زده از اوایل ۱۹۹۴، وقتی عکاس انگلیسی، “پل لو” در گالری نیمهویرانی در سارایوو (پایتخت بوسنی) نمایشگاهی برپا کرد تا علاوه بر عکسهایی که از رنج مردم بوسنی گرفته است، عکسهایی که چند سال قبل از سومالی گرفته بود را نیز به نمایش بگذراد اما با نارضایتی مردم سارایوو مواجه میگردد چرا که «برای اهالی سارایوو مسئله ساده بود. کنار هم گذاشتن درد و رنج آنها با درد و رنج مردمانی دیگر یعنی مقایسهی این دو با هم (یعنی کدام جهنم هولناکتر است؟) و تنزل دادن شهادت یک فرد سارایوویی به اتفاقی ساده. […] دیدن رنجهای خود پهلو به پهلوی رنجهای دیگران، غیرقابل تحمل است.» جنس قیاسی که در حال حاضر، بین مردم ایران و فلسطین در جریان است نیز دقیقا حاصل همین غیرقابل تحمل بودن دیدن رنجهای خود، پهلو به پهلوی رنجهای دیگران است. علاوه بر این، حاکی از این حقیقت تلخ است که در این منطقه، قتلعام مردم چنان رواجی یافته که ماهیت شخصی انسان را از بین برده و آنها را به کمیتی عددی تقلیل داده. کمیتی که بازماندگان، میتوانند بر سر مقدار آن با هم مسابقه بدهند تا بفهمند کشتههای کدامشان بیشتر است و جهنم کدامشان هولناکتر! حال این که هر سوگ و هر رنج، برای هر ملت و هر خانواده، امری تقلیلناپذیر و قیاسنشدنی است. رنج هر ملتی چنان برای خود آن مردم منحصربهفرد است که عملا دخلی به رنج همسایهاش ندارد حتی اگر جنس تقریبا مشابهی داشته باشد. از این روست که عدالتخواهی برای مردم غزه، نه تنها منافاتی با عدالتخواهی برای مردم ایران ندارد، بلکه دقیقا در یک راستا قرار میگیرد زیرا در هر دو با قتل، ظلم و زورگویی مواجه هستیم. این است که ماهیت ظلم و عدالتخواهی نباید در مواجهه با نژاد و جغرافیا، تغییر کند.
“جودیت باتلر” در گفتوگوی مشابهی با “آسترا تایلر” میگوید: «فکر میکنم برای خشونتورزی نسبت به کسانی که که در حاشیههای جنسیت، حاشیههای توانا بودن و حاشیههای هنجارمندی نژادی قرار دارند، دلایل مختلفی وجود دارد. بخش زیادی از آن هم به ترس از تماس واگیری ربط دارد، یعنی گمان میکنند که ممکن است آسیبپذیری کسی دیگر به آنها هم سرایت کند.» و در خاتمهی همین صحبت، به موضوع مهمی اشاره میکند: «فکر میکنم بعضی از چیزها که درموردشان صحبت کردیم _اینکه چه کسانی بهوضوح انساناند و چه کسانی بهعنوان انسان قابل تشخیصاند، اینکه هنجارهایی که نگرش ما را دربارهی این موضوع که چه کسی انسان است و چه کسی انسان نیست را تعیین میکند، چه هستند_ شبیه مسائل عقلی یا مباحث مفهومی بهنظر میرسند ولی در عالم واقع، مسائل عمیقا اقتصادی هم هستند.»
اما این چه نوع ویروس مسری کشندهای است که نوعدوستی را در قلب انسانیت هدف قرار میدهد و گمان میرود از تصاویر هولناک قتلعام کودکان گرسنه و مردم جنگزدهی غزه به ما _در کشوری که حتی مرز مشترکی برای اسکان دادن پناهجویان و آوارگان ندارد_ سرایت میکند؟ ویروسی که به مثابه نشئهی حاصل از مصرف مواد مخدر عمل میکند و به انسان مدرن این توهم را القا میکند که تا بوده همین بوده، ذات بشر همواره ثابت بوده و تربیت نشدنی است و در جهت کسب بیشترین منفعت تکامل پیدا کرده است. بهنظر میرسد راز بقای انسان نخستین در وهلهی اول، شکار و اندوختهی غذایی کافی بوده درحالی که راز بقای انسان مدرن، انباشت سرمایه و پول بیشتر است. این ویروس، این مخدر توهمزا ارمغان عادت به تماشای تصاویر سرهای قطع شده و تنهای سوختهی جنگزدگان نیست بلکه در حقیقت ماحاصل سلطهی پول و سرمایه است که انسان را چنان تحت انقیاد خود درآورده که قدرت چارهسازی را از او ربوده. به سوی هر مسیری که رو میکند، خودش را گرفتار میبیند چون سرمایه، قبل از او سر رسیده است و با انباشت خود، مسیرهای پیشروی و خلاصی را مسدود نموده. این است که انسان عصر حاضر، خودش را در بند و محاصرهی وابستگیهای اقتصادی، سود و منفعت حکومتها به نظام آپارتایدیای میبیند که گویی انتقام هولوکاست را با راه انداختن نسلکشی دیگری، میگیرد و با تهدیدی که برای منافع دیگران دارد، آنها را به سکوت و رضا وا میدارد. انسانی که دیدگاهش گرفتار انقیاد چنین نظامی شده، دقیقا بابت همین امر که قدرت خلاقیتش در چارهاندیشی سلب شده و فکر میکند حالا دیگر کاری از دست او ساخته نیست تا جلوی جنونِ جنگ را بگیرد، از بیچارگی خود نشئه میشود. پول به قادر مطلق جدیدی برای این واقعنگرها تبدیل شده که سر فرود آوردن در برابر ظلم و جورش، اجتنابناپذیر و عملا ناممکن است. همین است که دچار رخوت و سستی حاصل از این نشئه بودن شده و چنان که وجدانش، آزادیخواهیاش نیز زوال پیدا میکند؛ قادر نیست مسیر نوینی در پیش گیرد چون پیشاپیش، مسیر جدید را در اختیار قدرت اقتصادی تقلیلناپذیر میداند (اگر انسان نخستین هم خودش را تا به این حد بیچاره میدید، هیچگاه نمیتوانست از غارش خارج شود!) پس مجبور است در قبال این واقعیت، بدیل جدیدی خلق کند تا تعادل واقعنگریاش را حفظ کند: «همانطور که لاشهی در حال فساد، لانهی کرمهاست، فلسطین نیز چیزی نیست جز خانهی تروریستها که سلامت اسرائیل را تهدید میکند.» این است منطق این واقعنگرها که چنین جنگ ویرانگری را توجیح میکند و حاضر نیستند راه دیگری برای آن بیابند. حتی اگر حفظ ظاهر کنند و نگویند کودکانی که هر روزه سلاخی میشوند، درواقع تروریست بالقوه متولد میشوند، عوضش میگویند که مرگ غیرنظامیان، هزینهی جانبی تمامی جنگهاست. نه این که اطلاق این واژه (هزینه/حادثهی جانبی) خودش بهقدر کافی نفرتانگیز نباشد اما آتش گشودن بر مناطقی که غیرنظامیان جنگزده، از سایر مناطق به آنجا پناه بردهاند، دیگر در جرگهی حوادث جانبی اجتنابناپذیر نمیگنجد بلکه نسلکشی نام دارد. در انکار نسلکشیای که در جریان است، میگویند به مردم از قبل هشدار داده شده بود که سپر انسانی تروریستها هستند و باید شهر را تخلیه کنند اما با نظر بر شرایط آوارگان عمدتا زخمی و گرسنهای که برخی در چادر میزیستند و برخی از همان سرپناه سست هم بیبهره بودند، کدام عقل سلیمی قادرست باور کند که تخلیهی شهر به همین راحتی به زبان آوردنش ممکن بوده؟ و گیرم که رفح هم تخلیه میشد؛ تا بهحال از چند شهر دیگر به همین بهانه عقبنشینی شده؟ فارغ از این مسائل؛ اصلا چرا ادعای مداوم این “اجتنابناپذیری” برایشان چنین آسان است و آنقدر قدرت دارد که میتواند کاری کند چشم بر جنایات جاری ببندند؟ آیا غیر از این است که در مقابل سود و سرمایه، زندگی مردم خاورمیانه ارزش زیستن را ندارد و سود حکومتها، این قادر مطلق، امر میکند تا بهجای پول، جان این مردم خرج شود؟ اگر از این مردم نشئه در ناچاری خود، بپرسی که «برادرت کجاست؟» با خشم پاسخ خواهند داد: «نمیدانم؛ مگر من نگهبان برادرم هستم؟» در حالی که خون برادرانشان، از زمین برای انتقام فریاد برمیآورد. (۱)
بِدَمٍ
وَ دَمٍ
وَ دَمٍ
لا تجفِّفُهُ الصَّلواتُ وَ لا الرَّملُ. (۲)
__________________________________________________________
۱. پیدایش، فصل ۴، آیهی ۹: پاسخ قائن به خداوند، پس از کشتن برادرش هابیل.
۲. شعری از محمود درویش
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.