مهدی موسوی شاعر جوان و شناخته شده در صفحه فیسبوک خود نوشت:

امروز صبح، اجازه ی خروج از کشور به من و فاطمه اختصاری داده نشد و پاسپورت ما نیز ضبط گردید. علت این موضوع را هم طبیعتا هنوز نمی دانیم…

برای من جالب است که وقتی دو هنرمند در چند سال اخیر بارها از کشور خارج شده و بدون هیچ فعالیت غیرقانونی به ایران برگشته اند این ممنوع الخروجی چه معنی دارد و چه اهدافی را دنبال می کند؟ آن هم در مورد افرادی مثل ما که با توجه به وضعیت تحصیلی و ادبی شان امکان خروج از ایران را در تمام این سال ها داشته اند اما ترجیح داده اند که در کنار مردم ایران نفس بکشند و با تحمل تمام مشکلات، جلای وطن نکنند!

کدام نهاد، پاسخگوی ضررهای مالی ما (سوختن بلیط رفت و برگشت چارتر و هزینه های اقامت و…) و فشارهای عصبی و… خواهد بود؟ چرا من سال هاست برای برگزاری یک کارگاه صرفا ادبی و حتی جلسه ی آموزش وزن و قافیه دچار مشکل هستم؟ چرا کتاب های ما با وجود مصلحت اندیشی ها در انتخاب اشعار و گذشتن از ممیزی شاعر و ویراستار و ناشر و… کلا مجوز نمی گیرد و توقیف می شود؟ چرا باید از آن طرف مخالف نظام فحش بدهد که چرا شعر جنگ سروده ای و از طرفی موافق نظام فحش بدهد که فلان شایعه را در فلان سایت درباره ات خوانده ام؟ و در انتها با تمام این ناملایمات وقتی هنرمند صبوری می کند چرا پاسخش را اینگونه می دهید؟

و از آن تلخ تر آن است که دوستی این مشکل ممنوع الخروجی را منعکس کند و عده ای زیرش در کامنت ها دلقک بازی دربیاورند و بخندند. و از آن تلخ تر آن است که هنرمندی در پاسخ به ناراحتی خانم اختصاری بگوید که فلانی را فلان کرده اند و تو ناراحتی که ممنوع الخروج شده ای؟ ممنوع الخروجی که خبر جدیدی نیست! و… ماجرای آن تصادف است که کسی زخمی بود و ناله می کرد. گفتند فلانی مرده و صدایش درنمی آید تو که زخمی شده ای غلط می کنی داد بکشی!!… فیلم «زندگی دیگران» را احتمالا دیده اید. بارها حال آن هنرمندی را داشته ام که بعد سال ها مجوز نگرفتن خودش را کشت. فکر می کنید چند بار به مرگ فکر کرده ام؟ وقتی روح یک هنرمند شکنجه می بیند و کشته می شود جسمش چه ارزشی دارد؟

دلم می خواهد در کشوری زندگی کنم که همیشه سایه ی ترس و غم بر سرم نباشد. دلم می خواهد در کشوری زندگی کنم که به عقاید هم احترام بگذاریم. دلم می خواهد در کشوری زندگی کنم که هنرمندانش در تهمت و دروغ و زیراب زنی و سکس خلاصه نشوند. دلم می خواهد در کشوری زندگی کنم که… اما با تمام تلخی ها ترجیح داده ام در ایران بمانم و کمک کنم که آن را جای بهتری برای زندگی کنیم و مطمئنا آغاز این راه از تغییر خودم و خودمان می گذرد…

در زندگی یاد گرفته ام که با دردهای مردم زندگی کنم. درد، کوچک و بزرگ ندارد. از موزیک لو رفته ی یک خواننده تا تنهایی یک دختر تا بی پولی یک پدر تا مورد زورگیری و تجاوز واقع شدن تا بچه ای که لاک پشتش مرده است تا دختر جوانی که پدرش را هرگز ندیده است تا… همه و همه برای من درد هستند. و میان این همه درد که در بین آدم ها جریان دارد رویم نمی شود دردهای کوچک خودم و ترس ها و غم هایم را بنویسم. اما گاهی برای دوری از شایعات و بزرگنمایی ها و تحریف ها مجبورم اصل ماجرا را در فیس بوکم بگویم و گاهی هم که کارد به استخوان می رسد جز شما مردم کسی را ندارم که برایش حرف بزنم…
امیدوارم یک روز خوب بیاید اما حتی در آن روز هم اگر همه ی زخم هایم خوب شده باشند جایشان تا ابد باقی ست. یاد گرفته ام که ببخشم اما فراموش نکنم…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)