خبرهای رسیده حاکی است که زندانی عقیدتی و سیاسی خسرو بشارت اعدام شد. این زندانی سیاسی  در سحرگاه روز چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت در زندان قزلحصار کرج اعدام شد.

او ششمین متهم از یک پرونده هفت نفره است که حکم اعدام او اجرا می شود. او و شش زندانی دیگر اهل سنت به اتهام قتل ملاتینا امام جمعه مسجد خلفای راشدین مهاباد به اعدام محکوم شده بودند.

او را روز چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، پس از اجرای حکم هم پرونده ای اش انور خضری از بند فراخوانده و به سلول انفرادی منتقل کردند. از آن روز تاکنون به مدت ۱۴ روز او هر روز منتظر مرگ بود و هر سحرگاه باید خودش را  بالای دار تصور می کرد.

خسرو بشارت و عدالت اجرا نشده !

زندانی عقیدتی سیاسی اهل سنت خسرو بشارت، بیش از ۴۰ سال سن داشت. او در بهمن ماه سال ۱۳۸۸ توسط اطلاعات مهاباد بازداشت و به بازداشتگاه اطلاعات ارومیه منتقل شد. او دستکم یک ماه در سلول انفرادی تحت شکنجه قرار داشت. او و شش زندانی دیگر اهل سنت، در یک پرونده ساخته و پرداخته وزارت اطلاعات به اتهام قتل عبدالرحیم تینا امام جمعه مسجد خلفای راشدین مهاباد، به «محاربه» و «افساد فی الارض»، «اقدام علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام»، «عضویت در گروه‌های سلفی» متهم شدند.

لازم به یاد آ‌وری است که روز سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳، «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» در شانزدهمین هفته اعتصاب غذا درباره انتقال هم بندی خود به سلول انفرادی نوشتند: «قساوت شکنجه‌کنندگان خسرو بشارت در زندان قزلحصار، بسیار بیشتر از قساوت کارگزاران نازی در آشویتس است.»

پیشتر از این دیگر هم پرونده ای های این زندانی عقیدتی و سیاسی اعدام شدند . قاسم آبسته،ایوب کریمی،داوود عبداللهی، فرهاد سلیمی،انور خضری به ترتیب در روزهای چهاردهم آبان۱۴۰۲،هشتم آذرماه۱۴۰۲،دوازدهم دی ماه۱۴۰۲،سوم بهمن ماه ۱۴۰۲ و دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ در زندان قزلحصار اجرا شده است.در این پرونده هفت نفره فقط کامران شیخه هنوز در انتظار اعدام است.

نامه ۵ سال پیش مادر خسرو بشارت به جاوید رحمان

«……ده سال پای تلفن نشستن و تنها نصیبم از پاره تنم، فقط شنیدن صدایش باشد و به مرور زمان دیگر فراموش کنم‌ که چهره فرزندم چه شکلی بود. به سبب دوری راه و تبعید پسرم به زندان رجایی شهر، در این ده سال کمتر توانسته‌ام به ملاقات فرزندم بروم و هر بار هم که رفته‌ام با ذوق و شوق بسیار و غرق در سرور برای دیدن و استشمام بوی پسرم به ملاقات رفته‌ام و بعد از پایان ملاقات کوتاه بیست دقیقه‌ای با چشمانی گریان و پر سوز و گداز به خانه برگشته‌ام!

آرزو می‌کردم ای کاش این لحظات‌ کوتاه ملاقات هرگز به پایان نمی‌رسید و همیشه در کنار پسرم باشم. برای یک‌ لحظه چشم از او بر…

ادامه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)