انگار جمال عبدالناصر چند روزی پیش از جنگ شش روزه کشورهای مصر و سوریه و اردن با اسرائیل که به شکست خفت‌بار اعراب منتهی شد، در سخنانی گفته بود که در فاصله روشن‌کردن سیگارش تا خاموش شدن آن، ارتش مصر در تل‌آویو خواهد بود. این شکست تاثیر قاطعی در تغییر کلی سیاست کشورهای عربی به شمول مصر در برابر اسرائیل و همچنین جهان غرب داشت. بعد از دو سه سالی، ناصر سکته کرد و معاون او سادات جای او را گرفت. با نزدیکتر شدن جهان عرب به غرب، به تدریج پیمان‌های رسمی و غیررسمی صلحی میان اعراب و اسرائیل شکل گرفت. به این ترتیب، نتیجه جنگ، اعراب را از توهمات‌شان به درآورد و آنها را با واقعیت سیاسی آشتی داد، واقعیتی که به ویژه در مصر با آلودگی‌های فکری منشعب از اخوان‌المسلمین و گرو‌ه‌های مذهبی رادیکال دیگر در تبلیغ حکمرانی الله بر زمین و پیاده‌کردن شریعت اسلامی به محاق رفته بود.

بعد از ضربه‌ای که اخوان در سال ۱۹۵۴ در پی تلاش برای ترور ناصر متحمل شدند (چه این ترور ساختگی بوده یا نه)، افراد باقی‌مانده از اعدام سران این جنبش بعد از آزادی رادیکال‌تر شدند. به ویژه سید قطب در «معالم فی‌الطریق» ارکان جدید جنبش اخوان را ارائه کرد که در آن کلیت تمدن غرب به عنوان تمدن جاهلیه شناخته می‌شد، تمدنی که بخش بزرگی از آن عملا در دارالحرب قرار می‌گرفت. به گمان او، آنچه تمدن غریب را جاهلیت می‌کند، به محاق رفتن الله و فراموش شدن آن و البته بی‌نیازی از او در جهان جدید بود (علی‌رغم همه آنچه او «پیشرفت‌های مادی» این تمدن می‌نامد). در این دکترین، جهاد علیه تمدن جاهلیه، یعنی علیه کلیت تمدن غرب وظیفه انکارناپذیر هر مسلمانی است، دکترینی که بعدا در التکفیر و الهجره و سپس در جنبش جهاد اسلامی صورت مستحکمی به خود گرفت. اینکه ریشه‌ها و مبانی اعتقادی این جنبش چه بود و چگونه سلفی‌گری حنبلی در آن تاثیر داشت، اکنون مورد نظر نیست. با این وجود، باید توجه کرد که جنبش اخوان بعد از رادیکالیزه شدن آن درسالهای دهه شصت، توجه خود را به برقراری تمدن اسلامی با توسل به انقلاب خشونت‌آمیز و جهاد قرار داد بر عکس آنچه اسلاف لیبرال‌تر آنها در تحول جامعه از طریق روش‌های رفورمیستی تاکید می‌کردند. به هر روی کشورهای عرب بعد از دوران شکست جنگ‌های شش روزه، به جز یک درگیری عمده در سال ۱۹۷۳، جنگ دیگری را علیه اسرائیل آغاز نکردند و در عوض ترجیح دادند کم و بیش با پیگیری سیاست‌های توسعه اقتصادی و ا جتماعی، به جبران عقب‌ماندگی خود در برابر اسرائیل و کشورهای غربی بپردازند.

این مقدمه بلند را از آن جهت آوردم تا اشاره‌ای به منازعه اخیر ایران و اسرائیل کرده باشم. همانگونه که در نوشته پیش هم اشاره کردم، یکی از نتایج ممکن این درگیری می‌تواند آشتی نظام اسلامی با واقعیت سیاسی، بیرون آمدن از خواب آشفته چهل ساله و تغییری رادیکال در دکترین حکمرانی سیاسی باشد. این امکان، همانگونه که از چند سال پیش نیز توضیح دادم، با گرایش به سمت نوعی چینی‌سازی اسلامی تقویت می‌شود. همانگونه که در نوشته‌ای کمی قبل از سال ۷۶ توضیح دادم، موتور محرک یا پیشران اصلی دینامیک حکمرانی که صورت‌های اصلی حکمرانی سیاسی جمهوری اسلامی را تعین می‌بخشد، ریشه در یک تعارض بنیادین دارد: انبساط ایدئولوژیک، و انقباض کارکردی. این تعارض بنیادین است (و نه خواست رهبران سیاسی) که صورت‌های ساخت قدرت مانند «دولت انقلابی»، «دولت بازسازی» و «دولت رفورم سیاسی» را در سالیان اخیر در ایران ایجاد کرده است. اکنون چند دوره است که این صورت‌ها تکرار شده و در وضعیت بن‌بست یا انسداد گفتمانی و ناتوانی در عرضه «صورتی» جدید از حکمرانی سیاسی یا صورتی جدیدی از ساخت قدرت قرار گرفته‌ایم. «مدل چین» از آن جهت برای رهبران نظام اسلامی جالب است که مدلی است که همزمان نسخه غربی توسعه اقتصادی را با استبداد شرقی یا استبداد حزبی همزیستی می‌دهد. قبلا توضیح دادم که چگونه نظامیان در مدل جدید می‌توانند با تبدیل یا ترانسفورمیشن خود به مثابه تکنوکرات‌های جدید، عملا روحانیت سیاسی را به حاشیه برانند. این صرفا یکی از سناریو‌های محتمل است و سناریو‌های دیگری نیز وجود دارد که در دوره پساخامنه‌ای محتمل است. اما ماحصل همه آنچه می‌تواند اتفاق افتد شکل‌گیری نوعی جدید از توازن قوا در منطقه است، چیزی که به نظر می‌رسد مورد علاقه دستگاه سیاست خارجی بایدن نیز هست. در این توازن قوای جدید، مرزهای برخورد مشخص خواهند شد و عامل بازدارنگی صرفا به یک فاکتور از میان فاکتورهای متعددی که در یک شکل جدید از معادلات منطقه‌ای به همراه تعادل یا توازن قوا وجود دارد، فروکاسته می‌شود.

سخنان دیروز خامنه‌ای در دیدار غیرمنتظره با فرماندهان نظامی اما به روشنی طنین شکست گفتمانی را که پیامد شکست اخیر نظامی بود، نشان داد. وی تلاش فراوانی نمود تا انگار پرسش بزرگی که متعاقب شکست اخیر نظامی در ذهن فرماندهان پدید آمده را پاسخ دهد، پرسشی که به صورت طبیعی در ذهن هر ناظری شکل می‌گیرد: آیا ادامه سیاست سی‌ساله و در خدمت قرار دادن تمامی منابع مادی و معنوی یک کشور بزرگ در پی‌گیری سیاست نظامی که شکست آن فقط در عرض یک هفته آشکار شد، منطقی است؟ به گمانم اگر در آینده نزدیک خبر درگذشت رهبر نظام اسلامی را بشنویم، جای تعجبی ندارد، درگذشتی که راه را برای نوعی تغییرات رادیکال در نظام حکمرانی سیاسی در ایران باز می‌کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)