Click here to opt-out. در نوشتار پیش رو چند انگاره عامیانه درباره شاهنامه و فردوسی به ترتیب زیر بررسی میشوند:
– چندین بیت مشهور اما الحاقی
– فردوسی پدر زبان و شعر فارسی
– شاهنامه بدون کلمههای عربی
– شاهنامه ساخته و پرداخته شخص فردوسی
– خرد در شاهنامه برابر عقل مدرن
– تقدیرگرایی در شاهنامه وجود ندارد
– ایران شاهنامه همین ایران کنونی

نگاره مربوط به داستان کیومرث از شاهنامه تهماسبی
۱. بیتهای برافزوده (الحاقی)
بیتهایی منسوب به شاهنامه و مشهور -که نه از نظر زبان شعری و نه از نظر نسخهشناسی و بررسی دستنویسهای کهن شاهنامه (بنابر گزارش دکتر خالقی مطلق)- به هیچ روی از فردوسی نیستند و جای شگفتی است که بیشتر از شعرهای دیگر شاهنامه، به سادگی در دهن عام افتادهاند یا در تصحیحهای البته نامعتبر راه یافتهاند:
-زن ستیزانه:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
-عرب ستیزانه:
ز شیرِ شتر خوردن و سوسمار
عرب را له جایی رسیدهست کار
که فرّ کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردن تفو
-ناسیونالیستی کاذب:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
که بیت و به ویژه مصراع دوم آن سست و سطحی و بیمعناست و یا بیت زیر که بجز بحث نسخهشناسی، دلیل برساخته بودن آن پس از فردوسی در دو مورد پیش رو خواهد آمد:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
و نیز بیت برساخته زیر که در بند چهارم بررسی میشود:
شنیدم یلی بود در سیستان
که من کردمش رستم داستان
۲. فردوسی پدر شعر و زبان فارسی؟
صد سال پیش از فردوسی، رودکی شاعر و چنگ نواز به زبان فارسی و در قالبهای گوناگون شعر میسرود. دقیقی، سرایش شاهنامه را با ۱۰۰۰ بیت آغاز کرد که با قتل او، فرصت به فردوسی رسید. در همان سده چهارم و هم زمان با فردوسی، کسانی چون کسایی مروزی، عنصری و عیوقی شعر فارسی میسرودهاند.
جلال خالقی مطلق که عمر خود را بر روی شاهنامه (گردآوری نسخههای کهن و ویرایش آن) گذاشته است، این گزاره که “اگر شاهنامه نبود زبان فارسی باقی نمیماند” را غلوآمیز و نادرست میداند و کوششهای پیشینیان فردوسی از جمله یعقوب لیث صفاری را بسیار برجسته و با اهمیت ارزیابی میکند.
این نگر، با این بیت سست برافزوده و خودستایانه در تضاد است:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
۳. در شاهنامه هیچ واژه عربی به کار نرفته است؟
برخی، زبان فردوسی را پارسی سره و شاهنامه را پیراسته از واژههای عربی میانگارند. درباره واژههای عربی در شاهنامه، با توجه به اختلاف نسخهها و ویرایشها، آیدنلو بیش از ۷۰۰ واژه، جمالزاده بیش از ۸۰۰ و پل همبر بیش از ۹۰۰ واژه را برشمردهاند. اما در تحلیل نهایی و قیاسی، دو مورد پیش میآید:
نخست اینکه برخی این تعداد واژه را با ۵۰.۰۰۰ بیت شاهنامه میسنجند و “نسبت” آن را اندک میشمارند، حال آنکه این تعداد واژه بدون تکرار است و بسامد (فراوانی) این واژهها را در تناسب خود لحاظ نمیکنند. بر اساس پژوهش پل همبر، ۲۲ واژه عربی هر کدام بیش از ۱۰۰ بار و … و یا ۴۰۰ واژه ۲ تا ۲۰ مرتبه در شاهنامه به کار رفته است. بر اساس مجموع محاسبه میانگین فراوانی واژهها ضرب در تعداد آنها، واژگان عربی در شاهنامه را به بیش از ۸.۰۰۰ واژه میتوان برآورد کرد که نمیتوان گفت اندک است.
دو دیگر اینکه با نگاهی به سرودههای رودکی یا همعصران فردوسی همچون عیوقی و کسایی تفاوت معنیداری از این نظر دیده نمیشود و فردوسی کم و بیش به زبان همعصران و دیگر شاعران آن سرزمین، شاهنامه را به رشته نظم کشیده است (هرچند نیاز به پژوهشی جداگانه و علمی برای مقایسه در این زمینه وجود دارد). همچنین قیاس شاهنامه با شاعران سبک عراقی که واژگان عربی را با بسامد بسیار بیشتری به کار میبردند، قیاس معالفارق است.
۴. شاهنامه، ساخته و پرداخته شخص فردوسی است؟
البته که فردوسی شاعری بزرگ و چیرهدست بوده، کلامی وزین و فاخر داشته و از نظر تصویر پردازی، ایجاز و انسجام، ظرایف شعری و ظرفیتهای ادبی و موسیقایی، شاهنامه را به بهترین شکل ممکن ارائه نموده است، اما او، اصل متن فارسی شاهنامه ابومنصوری (که امروزه تنها مقدمه آن به جای مانده نه اصل آن) را به شعر در آورده است:
چو گفتار دهقان بیاراستم
بدین خویشتن را نشان خواستم
شاهنامه ابومنصوری نیز خود متنی بر اساس نامههای باستان و خدای نامههای کهن است که ریشه در اسطورهها و حماسههای ایران کهن دارد و ساخته و پرداخته شخص ابومنصور عبدالرزاق نیز نیست.
فردوسی در شاهنامه، بارها واژه پیوستن (به معنی به نظم در آوردن) را به کار برده است:
کنون پُر شگفتی یکی داستان
بپیوندم از گفته باستان
که تاییدی بر آن است. پژوهندگانی چون ابوالفضل خطیبی نیز بر عدم دخل و تصرف فردوسی در شاهنامه تاکید کردهاند و البته که پایبندی فردوسی به اصل متن، خود امتیازی بزرگ برای او است:
سر آوردم این رزم کاموس نیز
دراز است و کم نیست زو یک پشیز
(خاقان چین)
امید مجد، چندین سال پیش قرآن را به شکل شعر فارسی به نظم درآورد اما روشن است که نمیتوان اصل آن کتاب را به امید مجد نسبت داد و قرآن مجید را قرآن مجد نامید. از اینرو “شاهنامه فردوسی” نیز ترکیبی تقلیل گرایانه است و حتی اطلاق واژه “حکیم” به فردوسی -که اساسا شاعری مؤلف نبوده است- نیز محل مناقشه است.
و همه اینها با بیت عامیانه، سست و برافزوده زیر در تضاد هستند:
شنیدم یلی بود در سیستان
که من کردمش رستم داستان

تصویر برگه نخست شاهنامه دستنویس فلورانس
۵. خِردگرایی فردوسی به مثابه عقلانیت مدرن؟
از آنجا که واژه خرد در شاهنامه بسامد بالایی دارد و بلکه شاهنامه با آن آغاز میشود (به نام خداوند جان و خرد)، برخی آن را با عقل مدرن و عقلانیت دکارتی برابر گرفته و در این زمینه داد سخن دادهاند.
از مؤلفههای این تقلیل گرایان، تافته جدا بافته انگاشتن فردوسی و برساختن تضاد و تقابل او با دیگران شاعران پس از وی و عمدتا عرفانگرا است که این مقوله را با عقلانیت و ایرانیّت مورد نظر خویش ناسازگار مییابند. اینان همان گونه که معنای خرد در شاهنامه را در نیافتهاند، مفهوم عرفان (از ریشه عرف: معرفت، شناخت و دانش) را نیز به انفعال و گوشهنشینی و ذکر و دعا و غمخواری و مرگخواهی فرو کاسته و با این مغالطه، به نقد و رد آن و شاعرانی چون حافظ و مولانا پرداختهاند.
حال آنکه خرد در شاهنامه از جنس جان و ملازم آن است و با هستیشناختی رابطه مستقیم دارد. اینکه در شاهنامه آمده است “نخست آفرینش خِرد را شناس” اشاره به مقوله پیشاانسانی-فرا انسانی خرد دارد؛ اول ما خلق الله العقل. این خرد همان عقل اول مشائیان یا نور اول اشراقیان است.
و البته آن عقل نقاد مورد نظر ایشان، همان “اندیشه سخته” و متعین در بیت زیر شاهنامه است که با مقوله فرازمینی خرد بسیار متفاوت است:
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخته کی گنجد اوی؟
از دیگر مؤلفههای ایشان این است که فردوسی، شاهنامه را برای برکشیدن هویت فارسی در مقابله با سلطه اعراب سروده است که این نیز بیش از یک گمانهزنی نیست و نمیتوان درباره کتاب پرارزش اسطورههای کهن و انگیزه سرایش آن نیّت خوانی کرد.
نقد برداشتهای نادرستی از جمله نسبت فردوسی با متن اصلیِ نثر شاهنامه ابومنصوری و همچنین زبان فارسی -که از دیگر گزارههای این نگرش است- در بندهای پیشین گذشت.
ورای این برداشتهای نادرست، این دیدگاه عقلانیت گرا، درباره محوریت فرّه ایزدی-کیانی در شاهنامه، اسطورهها و زمان-مکان آن در شاهنامه، محوریت ستاره شناسی و اخترماری در شاهنامه و موردهای متافیزیکی فراوان دیگری چون سیمرغ و پرهای آن، حرفی برای گفتن ندارد.
باری، چنانچه بخواهیم از دید عقل مدرن به مجموعه ادبیات کلاسیک پارسی بنگریم، دیگر بحث برتری مولوی و حافظ یا فردوسی و خیام در میان نیست و کسی به مانند احمد کسروی پیدا خواهد شد تا تیشه به ریشه همگی آنها بزند و جملگی این کتابها را شایسته آتش برشمارد!
آری، حقیقت و الوهیت -که شاهنامه/خداینامه نیز ریشه در آن دارد- در عقل و اندیشه سخته نگنجد:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
۶. تقدیرگرایی در شاهنامه وجود ندارد؟
برای نمونه بهرام بیضایی در سخنرانی خود در دانشگاه استنفورد (۱۳۹۲) بازیچه تقدیر بودن را از جهان فردوسی و شاهنامه، “بسیار دور” عنوان کرده است.
حال آنکه چون نیک بنگریم، کمتر برگی از شاهنامه را میتوان یافت که در آن از تقدیر و قضا و قدر و سرنوشت محتوم و از پیش تعیین شده آدمیان و طالع و اختر و ستاره و ستارهشمری و تعبیر خواب و واژههای بُوِش، بخش، بخشش، زمانه، قضا، دهش، سپهر، فلک، آسمان و لوح و قلم … در آن سخن نرفته باشد:
همانگه که لوح آفرید و قلم
بزد بر همه بودنیها رقم
(زال و رودابه)
چنین است رسم قضا و قدر
ز بخشش نیابی به کوشش گذر
(بوزرجمهر)
هِلمت رینگرِن در کتاب خود “تقدیرگرایی در حماسههای پارسی” (۱۹۵۲) شاهنامه و منظومه ویس و رامین را بررسی کرده و تقدیرگرایی و ریشه آن در شاهنامه را به کیش پیشازردشتی زروانی نسبت داده است و با استناد به متن، بر بازیچه بودن آدمیان در دست تقدیر و سرنوشت الهی تاکید کرده است. از این دیدگاه، شاهنامه را میتوان در کنار “اودیپوس شهریار” سوفوکل، تقدیرنامه نیز نامید.
۷. مسئله ایران و ایرانشهر در شاهنامه
انگاره و پیشفرض دیگری که در بادی امر مسلم مینماید، برابر دانستن جغرافیای ایران شاهنامه و ایران وِج وندیداد، با همین ایران کنونی یا فلات ایران (ایران، تاجیکستان، افغانستان و …) است.
اما واکاوی اسطورههای مشترک ایران و هند و بررسی و مطالعه تطبیقی وداهای هندی و اوِستا، نشان از مکانی دیگر درباره خاستگاه آریاییها و زبان پیشا هند و اروپایی (Proto Indo European) دارد. به همین دلیل است که موقعیت جغرافیایی البرزکوه و مازندران در شاهنامه مشخص نیست و در توجیه، این مورد را به بی زمانی و بی مکانی اسطوره فرو کاستهاند.
در اینجا در رد اینکه ایران کنونی همان ایران کهن و مقدس شاهنامه نیست، متن فرگرد یکم وندیداد بسنده است؛ نشانههای رود مقدس دایتی و ده ماه زمستان سخت در سال در این دو بند و برای نمونه، ویژگیهای البرز کوه و دیگر نشانههای ستاره شناسی و تقویمی در وندیداد و بندهشن، حکایت از سرزمینی دیگر دارد:
* نخستین سرزمین و کشور نیکی که من، اهوره مزدا، آفریدم ایرییانه وَئِجو (ایران وِج) بود بر کرانهٔ ونگوهی دایتیا (رود مقدس دایتی). پس آنگاه انگرهمَینیوی همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی، اژدها را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.
* در آن جا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در آن دو ماه نیز، هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. زمستان همراه با بدترین بلاها در آنجا فرود میآید.
(اوِستا، وندیداد، فرگرد یکم، بند ۳ و ۴)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.