رابطه بین عقاید والدین با باورهای کودکان
ایمان مطلق آرانی
مقدمه:
آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا برخی از کودکان، عقایدی دارند که ظاهراً مخالف والدین خود هستند؟ این مقاله به بررسی این پدیده می پردازد و ارتباط بالقوه بین شدت اعتقادات والدین و نگرش های بعدی کودکان را نسبت به همان باورها بررسی می کند.
با تکیه بر مشاهدات شخصی و بر اساس تحقیقات علمی، مواردی بررسی میشود که فرزندان شخصیت های متدین از مسیر والدین خود منحرف می شوند. این افراد سوالاتی را در مورد انتقال پیچیده و دگرگونی باورها در نسلها ایجاد میکنند. سوالاتی مانند آیا کودکانی که شاهد تعهد و فداکاری افراطی والدین خود به عقیده و باوری هستند، ذاتاً از روی رنجش آن باورها را رد می کنند؟ یا آیا عوامل متفاوت تری در کار هستند که تحت تأثیر روانشناسی فردی، تغییرات اجتماعی و تجربیات شخصی قرار دارند؟
برای بازگشایی این رابطه چند وجهی، به تحقیقات مربوطه روی می آوریم. مطالعات روی فرزندان با والدین زندانی بینش هایی را در مورد تأثیر غیبت والدین بر رشد و شکل گیری باور ارائه می دهد (Nesmith & Ruhland ، ۲۰۰۸). تحقیقاتی که غیبت والدین را به عنوان یک تجربه نامطلوب دوران کودکی بررسی میکنند، چگونگی تأثیر انتخابهای والدین را بر انتخابهای بعدی فرزندان روشن میکنند (Annor et al آنور و همکاران، ۲۰۲۳). علاوه بر این، تحقیقات در مورد استرس والدین و سلامت روان کودک، پتانسیل انتقال بین نسلی تروما را بررسی می کند (Nielsen et al، ۲۰۱۹). با ترکیب تحقیقات در مورد تأثیر همسالان و والدین بر نوجوانان (Smith et al ، ۲۰۰۸) و زمینه اجتماعی-اقتصادی گسترده تر زندگی کودکان (Duncan & Ziol-Guest ، ۲۰۱۷)، این تحقیق را برای رسیدن به ارائه تصویری جامع از عوامل بالقوه شکل دهنده نگرش کودکان کمک میکند. با بررسی نمونههای خاص و درگیر شدن با تحقیقات مرتبط، این تحلیل به دنبال حرکتی فراتر از تعمیم ها و کندوکاو در بافت پیچیده دینامیک باور والدین-کودک است.
فرزندان والدین زندانی: عبور از چالش ها و ایجاد انعطاف پذیری
آغاز کاوش ما در رابطه پیچیده بین باورهای والدین و نگرش کودکان به تجربیات تکان دهنده کودکان با والدین زندانی می پردازد. مطالعه کیفی روشنگرانه نسمیت و رولند (۲۰۰۸) که به طور دقیق از طریق مصاحبه های نیمه ساختاریافته با ۳۴ کودک ۸ تا ۱۷ ساله انجام شده است، تأثیرات روانی حبس والدین را روشن می کند. تحقیقات آنها از چهار موضوع کلیدی پرده برداری می کند که تجربیات زیسته این افراد جوان را در بر می گیرد و بینش های ارزشمندی را در مورد چالش هایی که با آن ها روبرو هستند و انعطاف پذیری قابل توجهی که نشان می دهند ارائه می دهد.
- مواجهه با انگ و انزوای اجتماعی:
شبح ننگ برای فرزندان والدین زندانی گسترده است. محققان روشن میکنند که چگونه نیاز به پنهان کاری، ناشی از تعصبات اجتماعی، منجر به درونیسازی رفتارها، انزوای اجتماعی و فاصله گیری گروه همسالانی میشود که حضور آنها میتوانست از حجم این اندوه و حس تنهایی بکاهد . این احساس تنهایی و بیگانگی میتواند آسیب های عاطفی را که قبلاً از آن عبور کردهاند را تشدید کند.
- تحمل بار مراقبت:
فراتر از چالشهای اجتماعی، مطالعه نسمیت و رولند (۲۰۰۸) یافتههای تکاندهندهای را نشان میدهد: کودکان آگاهی بیشتری از بار عاطفی و مالی مراقبان خود نشان میدهند. این آگاهی اغلب به پذیرفتن نقشهای نامناسب بزرگسالان، به عهده گرفتن مسئولیتهایی که رشد و رفاه آنها را تحت فشار قرار میدهد، تبدیل میشود. این امر پویایی پیچیده درون خانوادههایی را که با حبس والدین مواجه هستند، نشان میدهد، جایی که کودکان اغلب مجبور میشوند بیش از سالی که دارند بالغ شوند.
- دسترسی محدود و تصورات نامشخص:
تحقیقات نسمیت و رولند بیشتر بر نقش حیاتی مراقبان که ارتباط کودکان با والدین زندانی خود را تنظیم می کنند، تأکید می کند. این ارتباط میتواند مملو از تنش باشد، بهویژه زمانی که مراقبان تماس را برخلاف میل کودکان محدود میکنند. علاوه بر این، این مطالعه نشان میدهد که کودکان اغلب تصورات نادرستی از زندانها را به دلیل فقدان اطلاعات مناسب دارند. این امر نیاز به ارتباطات باز و منابع متناسب با سن را برای رسیدگی به اضطراب های کودکان و تسهیل درک سالم آنها نشان می دهد.
- تاب آوری از طریق مقابله پیشگیرانه:
علیرغم ناملایماتی که کودکان با آن روبرو هستند، پژوهش نسمیت و رولند (۲۰۰۸) تصویری از انعطاف پذیری را ترسیم می کند. بسیاری از کودکان به طور فعال در مکانیسمهای مقابلهای انطباقی برای عبور از چالشهای خود شرکت میکنند. اینها شامل شرکت در ورزش و برنامه های خلاقانه مانند تئاتر برای ایجاد اعتماد به نفس و مدیریت خشم، یافتن آرامش در ایمان و ایجاد حس استقلال است. این راهبردهای مقابله ای به عنوان ابزاری حیاتی برای هدایت آشفتگی عاطفی ای که تجربه می کنند عمل می کنند.
پرده برداری از اثرات حبس والدین
این مطالعه افزایش نگران کننده حبس پدرانی را که از دهه ۱۹۷۰ به ویژه در میان آمریکایی های آفریقایی تبار بودن را بررسی میکند. تحقیقات گزارش میدهند که یک چهارم کودکان سیاه پوست متولد سال ۱۹۹۰ در مقایسه با ۱.۴ درصد از کودکان سفیدپوست، حبس پدران خود را تجربه کردند. این نابرابری شدید نژادی بر تأثیر عمیق سیستم عدالت کیفری بر جوامع آسیب پذیر و پتانسیل آن برای افزایش شکاف در رفاه کودکان را تأکید می کند.
این مطالعه ارتباط واضحی بین زندانی شدن پدر و افزایش خطر ابتلا به مشکلات روانی مانند پرخاشگری و مسائل رفتاری در کودک را نیز نشان می دهد. علاوه بر این، خطر افزایش مرگ و میر نوزادان و بی خانمانی در میان کودکان دارای پدران زندانی را نشان می دهد. این یافتهها با این استدلال منطبق است که اثرات منفی حبس محدود به فرد نیست، بلکه در خانوادهها و جوامع و بر نسلهای آینده تأثیر میگذارد.
این تحلیل همچنین نشان میدهد که تفاوتهای موجود بین کودکان سیاهپوست و سفیدپوست بهطور قابلتوجهی با حبس پدر تشدید میشود. به عنوان مثال، این تحقیق تخمین می زند که نابرابری سیاه و سفید در بی خانمانی کودکان ممکن است به دلیل تأثیرات حبس دسته جمعی ۶۰ درصد بیشتر باشد. این یافته ماهیت سیستماتیک مشکل را برجسته می کند، جایی که سیستم عدالت کیفری با مسائل اجتماعی گسترده تر مانند فقر و تبعیض نژادی تلاقی می کند و چرخه ای از آسیب را ایجاد می کند که کودکان را در یک واقعیت دشوار به دام می اندازد.
این مطالعه با فراخوانی برای اقدام، پیشنهاد راه حلهای برای کاهش آسیبهای بین نسلی حبسهای جمعی به پایان میرسد. نویسندگان هم از برنامه های اجتماعی جهانی که از همه کودکان محروم حمایت می کند و هم از اصلاحات عدالت کیفری هدفمند با هدف کاهش حبس های غیرضروری حمایت می کند. این راهحلهای پیشنهادی، از جمله افزایش بودجه برای خدمات کودکان، استراتژیهای پلیسی جایگزین، و اصلاحات در مجازات، مسیری بالقوه به سوی آیندهای عادلانهتر ارائه میدهند.
در حالی که این مطالعه از طریق تجزیه و تحلیل مبتنی بر داده، بینش های ارزشمندی را ارائه می دهد، یادآوری داستان های انسانی در پشت اعداد بسیار مهم است. هر آمار نشان دهنده یک کودک است که چالش های پیچیده داشتن والدین زندانی، مواجهه با مشکلات بالقوه سلامت روان، افزایش خطرات بی خانمانی، و بار عبور از یک جامعه نابرابر را نشان می دهد. شناخت این هزینه انسانی لایهای از فوریت را به درخواست تغییر سیستم اضافه میکند و اهمیت اولویت دادن به رفاه کودکان گرفتار در آتش متقابل حبسهای جمعی را برجسته میکند.
غیبت والدین بنا به دلایلی دیگر
مطالعه در باب غیبت والدین با تحقیقات آنور و همکاران (۲۰۲۳) عمیقتر میشود و تأثیر روانشناختی عمیق غیبت والدین را بر بزرگسالان جوان نشان میدهد. این مطالعه با تکیه بر دادههای نظرسنجیهای ملی در پنج کشور آفریقایی، تصویر واضحی را نشان میدهد: تقریباً یک سوم از بزرگسالان جوان مورد بررسی (۳۰.۵٪ زن، ۲۵.۱٪ مرد) گزارش کردند که قبل از سن ۱۸ سالگی، شش ماه یا بیشتر غیبت والدین را تجربه کردهاند. در حالی که دلایل این غیبت متفاوت بود، دلایل نامشخص «سایرین» بیشترین حد انتخاب را داشتند. این پدیده گسترده بر لزوم در نظر گرفتن غیبت والدین، بدون توجه به علت آن، به عنوان یک عامل مهم تأثیرگذار بر زندگی کودکان تأکید می کند. با تکیه بر نظریه دلبستگی (attachment theory)، نویسندگان توضیح میدهند که چگونه فقدان یک مراقب اصلی، پیوند حیاتی بین والدین و فرزند را مختل میکند و منجر به مجموعهای از احساسات منفی میشود. احساس رهاشدگی، بی ثباتی، افسردگی، اضطراب و عزت نفس پایین می تواند عمیقاً بر احساس کودکان از خود و توانایی آنها برای مقابله با چالش ها تأثیر بگذارد. این با انزوای اجتماعی و رفتارهای درونیسازی که در فرزندان والدین زندانی مشاهده میشود، شباهت دارد و نشان میدهد که آشفتگی روانی زمینهای ممکن است از شرایط خاص فراتر رود.
تجزیه و تحلیل بیشتر توسط آنور و همکاران (۲۰۲۳) غیبت والدین را با افزایش خطر مصرف مواد در بزرگسالی نوجوان مرتبط می کند. این یافته با مشاهدات نسمیت و رولند (۲۰۰۸) از کودکانی که درگیر مکانیسمهای مقابلهای مانند ورزش یا رسانههای خلاق هستند، همخوان است. این نشان می دهد که کودکانی که با غیبت والدین دست و پنجه نرم می کنند ممکن است به رفتارهای پرخطر به عنوان وسیله ای برای مدیریت پریشانی عاطفی خود متوسل شوند. این امر نیاز به مداخله زودهنگام و سیستمهای حمایتی را نشان میدهد که کودکان را با مکانیسمهای مقابلهای سالم مجهز کرده و تابآوری ایجاد میکند.
نکته پایانی مطالعه دارای وزن قابل توجهی است: حمایت از غیبت والدین به عنوان یک تجربه نامطلوب دوران کودکی (ACE: adverse childhood experience)، در کنار ACEهای تثبیت شده مانند سوء استفاده و اختلال در عملکرد خانواده قرار میگیرد. بنابراین این تحقیق بر تأثیرات بالقوه ناتوانکننده غیبت والدین بر رفاه کودک تأکید میکند. همانطور که در هر دو مطالعه تاکید شده است، سرمایهگذاری در ابتکاراتی که روابط خانوادگی را تقویت میکند، حمایت روانشناختی را فراهم میکند و تابآوری را در این کودکان ایجاد میکند، میتواند اثرات مضر درازمدت را کاهش دهد.
آسیب بین نسلی و کودکان پناهنده
کاوش ما در مورد رابطه پیچیده بین انتخابهای والدین و باورهای کودکان، زمانی که به مطالعه تحقیقات نیلسن و همکاران میپردازیم، چرخشی تلخ میگیرد. (۲۰۱۹)، بررسی پیامدهای سلامت روان فرزندان والدین پناهنده ای که مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) هستند دامنه بحث را فراتر از انتخاب های فردی گسترش می دهد و به تعامل پیچیده ترومای والدین، جابجایی فرهنگی و تأثیر ترکیبی آنها بر رفاه کودکان می پردازد.
این مطالعه تصویر نگرانکنندهای را ترسیم میکند: کودکان پناهندگانی که والدینشان دچار PTSD هستند، به طور قابلتوجهی در معرض خطر ابتلا به طیف وسیعی از اختلالات روانپزشکی قرار میگیرند، که این خطر زمانی که هر دو والدین همین تشخیص درباره ایشان میشوند، تشدید میشود. این یافته لایه دیگری از پیچیدگی را به درک ما از تأثیر والدین اضافه می کند، و تأکید می کند که چگونه پیامدهای روانی تجربیات والدین می تواند بر نسل بعد تاثیر بگذارد. همانطور که نویسندگان توضیح میدهند، زخمهای نامرئی تروما میتوانند در شیوههای فرزندپروری ظاهر شوند و اثرات موجدار در خانوادهها ایجاد کنند.
تجزیه و تحلیل تحقیقات نیلسن و همکاران فراتر از عوامل اجتماعی جمعیت شناختی سنتی است تا مکانیسم های خاصی را که از طریق آن PTSD والدین بر کودکان تأثیر می گذارد، روشن کند. شاهد مبارزه والدین با احساسات شدید، واکنش های غیرقابل پیش بینی و اختلالات عملکردی می تواند برای کودک وحشتناک و گیج کننده باشد. بهعلاوه، والدینی که با آسیبهای روحی خود دست و پنجه نرم میکنند، ممکن است برای ارائه مراقبتهای سازگار و هماهنگ که امنیت عاطفی و انعطافپذیری کودکان را تقویت میکند، تلاش کنند. این رابطه دلبستگی مختل شده، همراه با چالش های سازگاری با محیط فرهنگی جدید، می تواند مکانیسم های مقابله ای کودکان را تحت تأثیر قرار دهد.
این مطالعه با اذعان به اینکه بسیاری از کودکان پناهنده آسیبهای پیش از مهاجرت خود را متحمل شدهاند، لایه مهمی را اضافه میکند. این “انباشت استرس” همانطور که نویسندگان به درستی اشاره می کنند، می تواند وضعیت مخاطره آمیزی را برای سلامت روان آنها ایجاد کند. این بر نیاز حیاتی برای مداخلاتی تاکید می کند که هم چالش های ویژه ای را که خانواده های پناهنده با آن مواجه هستند و هم انتقال بین نسلی پیامدهای تروما را تایید کند.
فراخوان این مطالعه برای خدمات پیشگیرانه آگاهانه فرهنگی که رفاه کودک و خانواده را در جوامع پناهنده هدف قرار می دهد، به شدت طنین انداز می شود. سرمایه گذاری در غربالگری بهداشت روانی حساس فرهنگی و مداخلات مبتنی بر شواهد متناسب با نیازهای خاص خانواده های پناهنده بسیار مهم است. علاوه بر این، مداخلات با هدف رسیدگی به PTSD والدین میتواند چرخه بین نسلی انتقال تروما را مختل کند و نه تنها تسکین فردی را ارائه دهد، بلکه راه را برای روابط سالمتر والدین-کودک و نتایج بهتر در آینده برای کودکان هموار کند.
با بررسی یافته های نیلسن و همکاران. (۲۰۱۹) در کنار مطالعات قبلی، ما درک دقیق تری از روش های چندوجهی به دست می آوریم که در آن تجربیات والدین، حتی فراتر از انتخاب های آگاهانه، می توانند باورها و رفاه کودکان را شکل دهند. این امر پرسش پژوهشی ما را فراتر از تمرکز محدود بر تصمیمات عمدی گسترش میدهد و ما را تشویق میکند تا طیف وسیعتری از تأثیرات، از جمله سلامت روانی والدین، جابجایی فرهنگی و تعاملات پیچیده آنها در شکلدهی به زندگی کودکان را در نظر بگیریم.
کودکان به عنوان عوامل در روایت مهاجرت
این مطالعه آسیب پذیری قابل توجهی را که بسیاری از کودکان مهاجر با آن مواجه هستند روشن می کند. امار ارائه شده در مورد جدایی خانواده و تأثیر مخرب آن بر رفاه روانی کودکان و هزینه های پنهان مهاجرت را نشان میدهد. آشفتگی عاطفی، از هم گسیخته پیوندهای خانوادگی، و افت تحصیلی که در اقوام و کشورهای مختلف ثبت شده است، تصویر نگرانکنندهای از هزینههای انسانی پشت سیاستهای مهاجرت را نشان میدهد.
در حالی که این تحقیق نیاز حیاتی به تحقیقات بیشتر و توجه ویژه به نیازهای خاص کودکان مهاجر را مشخص می کند، اجمالی از امید و انعطاف پذیری را نیز ارائه می دهد. در بخشی از این مقاله سخن از پتانسیل جوامع مذهبی برای ارائه حمایت اجتماعی و تداوم فرهنگی را روشن می کند و منابعی را که خانواده های مهاجر می توانند از آنها استفاده کنند برجسته می کند.همچنین بر نقش مثبت محیط های چند فرهنگی مدارس در کاهش اثرات مضر تبعیض تاکید می کند. چنین یافتههایی بر اهمیت پرورش جوامع حامی و به رسمیت شناختن عاملیت کودکان و خانوادههایشان در جهتیابی چالشهای مهاجرت تأکید میکند.
در نهایت، این تحقیق به عنوان یک فراخوان قانع کننده برای تغییر دیدگاه عمل می کند. با فراتر رفتن از رویکرد مبتنی بر مشاهده نقایض که صرفاً بر آسیبپذیریها تمرکز دارد، ما را دعوت میکند تا واقعیتهای متنوع کودکان مهاجر، نقاط قوت منحصربهفرد آنها و تأثیر عمیق مهاجرت بر مسیر رشد آنها را بشناسیم. با اذعان به هزینه های انسانی تصمیم گیری های سیاسی و ایجاد محیط های حمایتی، می توانیم شروع به ایجاد دنیای عادلانه تر صرف نظر از وضعیت مهاجرت برای همه کودکان کنیم.
حمایت از کودکان و خانواده ها پس از تحمل شداید
کاوش ما در مورد رابطه پیچیده بین انتخابهای والدین و باورهای بعدی کودکان، با تحقیق در قلمرو آسیب های ناخواسته کودکان، چرخشی تلخ میگیرد. مطالعه وَن میجل و همکاران (۲۰۱۵) پیامدهای گسترده این آسیبهای اغلب نادیده گرفته شده را روشن میکند و آسیبپذیری کودکان و والدین آنها را برجسته میکند.
این مطالعه نشان می دهد که بخش قابل توجهی از کودکان (۱۲٪) و والدین (۱۰٪) پس از صدمات تصادفی دچار PTSD تشخیص داده شده بالینی می شوند. این آمار بر تأثیر روانی عمیق چنین رویدادهایی تأکید می کند، که فراتر از آسیب های فیزیکی است. نویسندگان تجربه مشترک تروما را روشن میکنند و نشان میدهند که چگونه ناراحتی عاطفی کودکان میتواند با مشاهده مبارزات والدین آنها و بالعکس ترکیب شود. این ارتباط متقابل بر نیاز به مداخلاتی تاکید می کند که نیازهای کودکان و خانواده های آنها را برطرف کند.
ارزیابی این مطالعه از ابزار STEPP (Screening Tool for Early Predictors of PTSD) اقتباس شده، بارقهای از امید را ارائه میدهد. با نشان دادن اثربخشی خود در شناسایی موارد پرخطر، STEPP به عنوان یک ابزار ارزشمند برای مداخله زودهنگام ظاهر می شود. این تشخیص زودهنگام امکان تخصیص منابع به کودکان و خانواده هایی را که بیشتر نیازمند هستند، فراهم می کند و به طور بالقوه باعث کاهش مشکلات روانی درازمدت می شود. این مطالعه بر اهمیت تطبیق مداخلات با نیازهای خاص هر گروه سنی تاکید میکند و روشهای متنوعی را که کودکان تظاهر میکنند و با تجارب آسیبزا کنار میآیند، میشناساند.
در حالی که STEPP به عنوان یک ابزار غربالگری عمل می کند، این مطالعه به درستی نسبت به رویکرد یک اندازه مناسب هشدار می دهد. نویسندگان با شناخت محدودیتهای هر ابزار واحد، بر اهمیت درک دقیق مراحل رشد کودکان و پاسخهای منحصر به فرد آنها به تروما تأکید میکنند. از چسبندگی و اختلالات خواب کودکان خردسال تا علائم درونی در حال ظهور و پتانسیل رفتارهای مخاطره آمیز در نوجوانان، این مطالعه نیاز به مداخلاتی را برجسته می کند که به این علائم متنوع پاسخ دهد.
این مطالعه بر پیوستگی خانواده ها تأکید می کند و تشخیص می دهد که ناراحتی والدین می تواند به طور قابل توجهی بر بهبودی کودک تأثیر بگذارد. وجود PTSD والدین، خطر ابتلای کودک به این اختلال را افزایش میدهد و نقش حیاتی حمایت از والدین را نیز برجسته میکند. شناسایی زودهنگام نیازهای والدین و ارائه آموزش روانی و سازوکارهای مقابله ای می تواند محیط حمایتی تری برای شفای کودکان ایجاد کند.
در نتیجه، مطالعه وَن میجل و همکاران (۲۰۱۵) یک مورد قانعکننده برای اولویتبندی بهزیستی روانشناختی کودکان و خانوادهها پس از تحمل شداید را ارائه میکند. با پذیرش شیوع PTSD، استفاده از ابزارهای غربالگری موثر مانند STEPP، و اجرای مداخلات مناسب از نظر رشد، میتوانیم شروع به کاهش پیامدهای بلندمدت این رویدادهای آسیبزا کنیم. با شناخت به هم پیوستگی خانوادهها و رسیدگی به نیازهای کودکان و والدین، میتوانیم محیط درمانی حمایتکنندهتری ایجاد کنیم و روند بهبودی را برای همه افراد آسیب دیده بهینه کنیم.
پیمایش در چهارراه نفوذ: والدین، همسالان و شکل گیری هویت سیاسی
کاوش ما در مورد پیچیدگیهایی که به باورها و نگرشهای کودکان شکل میدهد، با بررسی تدین (۱۹۸۰) از تأثیرات والدین و همسالان بر دیدگاههای سیاسی نوجوانان، چرخشی به سمت قلمرو سیاسی میگیرد. این تحقیق بینشهای ارزشمندی را در مورد پویاییهای پیچیده شکلدهی به ذهنهای جوان در طول یک دوره بحرانی شکلگیری هویت ارائه میدهد.
این مطالعه فراتر از درک سنتی از تاثیر پذیری از جامعه است، که غالباً تأثیر را با تکرار مطلق نگرش های والدین یکی می دانست. تدین مفهوم «تناسب نسبی» را معرفی میکند و تشخیص میدهد که تغییرات نسلی در چشماندازهای سیاسی ممکن است منجر به تغییرات نگرشی بین والدین و نوجوانان شود. این مطلب با تحقیقات در مورد تغییرات فرهنگی در بیان عاطفی، که در آن کودکان تفاسیر و بیان منحصربهفردی از احساسات را در زمینههای فرهنگی متنوع ایجاد میکنند، همسو است. به طور مشابه، مطالعات در مورد غیبت والدین و میانجی گری مذهبی نشان می دهد که چگونه یادگیری اجتماعی و شیوه های فرهنگی می توانند تجربیات فردی را به روش های ظریف شکل دهند.
این تحقیق سه عامل کلیدی را شناسایی میکند که تأثیر نسبی والدین و همسالان را تعدیل میکند: ۱) دقت ادراکی – نوجوانان تا چه حد دقیق دیدگاههای والدین و همسالان خود را درک میکنند. ۲) برجسته بودن – ارتباط خاص یک موضوع برای هر گروه. و ۳) جهت گیری والد/همسال – میزان نزدیکی و پذیرش نوجوان نسبت به هر گروه. این عوامل با مطالعات بر روی ابعاد فرهنگی رشد کودک طنین انداز می شوند، جایی که تفاسیر و تجربیات کودکان با درک آنها از جایگاه اجتماعی و پویایی قدرت نسبی در بافت فرهنگی آنها شکل می گیرد.
یافتههای این مطالعه مبنی بر اینکه دیدگاههای نوجوانان در بیشتر مسائل با والدین ارتباط بیشتری دارد، با تحقیقات موجود که چهرههای والدین را به عنوان منابع اولیه و ثابت اجتماعی شدن برجسته میکنند، همسو است. با این حال، این یافته که نفوذ همسالان با برجسته شدن موضوع برای همسالان افزایش مییابد، چشماندازی را نشان میدهد که در آن علایق و ارتباط مشترک میتواند تعادل نفوذ را تغییر دهد. این با تحقیقاتی در مورد افزایش برجستگی اجتماعی سلامت روان در میان نوجوانان طنین انداز می شود، جایی که همسالان می توانند نقش مهمی در شکل دادن به نگرش ها و رفتارهای مرتبط با این موضوع داشته باشند.
این یافته جالب که برخی از مسائل مانند قوانین ماری جوانا با وجود توافق نسبی با والدین، توافق مطلق بالاتری را با همسالان نشان می دهند، ماهیت چند وجهی تأثیر را برجسته می کند. نوجوانان ممکن است احساسات کلی گروه همسالان خود را در مورد مسائل خاص اتخاذ کنند و در عین حال ظرافت های ظریفی را که توسط اجتماعی شدن والدین شکل می گیرد حفظ کنند. این با تحقیقات در مورد تعامل پیچیده بین بیان فردی و هنجارهای اجتماعی، که در آن کودکان هویت منحصر به فرد خود را در چارچوب حلقه های اجتماعی خود هدایت می کنند، هماهنگ است.
تدین ضمن اذعان به مزیت فعلی چرخه زندگی که والدین به دلیل روابط ایجاد شده دارند، پتانسیل تغییر را برجسته می کند زیرا فرهنگ همسالان در زندگی نوجوانان برجسته می شود. این امر اهمیت دیدگاه چرخه زندگی را در هنگام بررسی فرآیندهای اجتماعی شدن، با در نظر گرفتن اینکه چگونه تأثیرات در مراحل مختلف رشد تکامل مییابد، تقویت میشود. این تحقیق همچنین بر نیاز به رویکردهای حساس فرهنگی تأکید میکند که زمینههای متنوع و قدرت شکلدهنده جهان اجتماعی نوجوانان را تشخیص میدهند، تحقیقات و مداخلاتی که به دنبال حمایت از شکلگیری هویت سیاسی سالم هستند، آگاه میسازد.
هدایت دادن ایمان: نفوذ والدین و انتقال دینی
تحقیقات اسمیت و فَریس (۲۰۲۰) کاوش در مورد رابطه پیچیده بین انتخابهای والدین و باورهای کودکان در قلمرو دین میپردازد. این تحقیق انتقال بین نسلی باورها، نگرشها و اعمال مذهبی را بررسی میکند و بینشهایی را در مورد چگونگی شکلدهی تأثیرات والدین به باورهای مذهبی کودکان ارائه میکند.
این مطالعه ارتباط مثبتی را بین مشارکت دینی والدین و رفتار مذهبی نهایی کودکان در بزرگسالی ایجاد میکند. این با مدل “زنجیره حافظه” هرویو-لژر (۲۰۰۱) مطابقت دارد و نشان میدهد که انتقال باورهای خانوادگی از طریق قرار گرفتن در معرض مناسک و آموزهها اتفاق میافتد. در داخل جامعه دینی این یافته ها با تحقیقات قبلی بائو و همکارانش همخوانی دارد. (۱۹۹۹) و مطالعات هاردی و همکاران. (۱۹۹۵)، نقش مهمی را که والدین در شکل گیری جهت گیری دینی کودکان ایفا می کنند، برجسته می کند.
با این حال، اسمیت و فَریس (۲۰۲۰) تفاوت های ظریف جالبی را در فرآیند انتقال عقاید آشکار می کنند. این مطالعه بر اهمیت رفتارهای خاص مانند حضور در کلیسا در دوران کودکی و سازگاری با حضور والدین تأکید می کند که با یافته های بادر و دزموند (۲۰۰۶) و وواس و استورم (۲۰۱۲) همسو هستند. جالب توجه است که نقش مادر به طور ویژه تأثیرگذار به نظر می رسد و با مشاهدات فرانسیس (۱۹۹۳) و گوتیرز و همکاران سازگار است. (۲۰۱۴). علاوه بر این، این تحقیق به گونهای که گونگور و همکاران، تفاوتهای گروههای مذهبی را روشن میکند. (۲۰۱۱) انتقال قوی را در میان مسلمانان در جوامع مسیحی مشاهده کرد. این یافتهها بر لزوم در نظر گرفتن عوامل زمینهای و بیانهای متنوع ایمان هنگام بررسی انتقال دینی بین نسلی تأکید میکنند.
فراتر از تایید ارتباط مورد انتظار بین دینداری والدین و باورهای کودکان، این مطالعه چشم انداز تازه ای را ارائه می دهد. اسمیت و فَریس (۲۰۲۰) تأکید میکنند که اعمال و رفتار والدین در مقایسه با هویت واقعی مذهبی کودکان تأثیر قویتری بر مشارکت مذهبی کودکان (مانند خواندن نماز یومیه) دارند. این یافته آن فرضیه را به چالش می کشد که کودکان به سادگی ایمان والدین خود را قبول می کنند و نشان می دهد که تعامل پیچیده تری بین قرار گرفتن در معرض عقاید، تمرین و درونی سازی وجود دارد. بازخورد مشاهده شده رفتار مذهبی والدین در کودکان بالغ، در مقابل طرد آشکار، بر این تفاوت های ظریف بیشتر می افزاید.
نتیجهگیری این مطالعه مفاهیم ارزشمندی برای درک تداوم سنتهای مذهبی و رابطه پیچیده ایمان در خانوادهها دارد. با تصدیق قدرت اعمال و مشارکت والدین، راههای بالقوه جوامع مذهبی را برای پرورش مشارکت نسلهای آینده روشن میکند. با این حال، شناخت محدودیت ها، به ویژه عدم حضور ادیان غیر مسیحی بسیار مهم است. تحقیقات بیشتر در مورد بررسی سنتهای مذهبی متنوع و زمینههای فرهنگی، درک جامعتری از انتقال دینی بین نسلی در تمام اشکال چندوجهی آن ارائه خواهد کرد.
استقبال از انعطاف پذیری و بازسازی خانواده ها
کاوش ما در مورد تجربیات والدین و تأثیر آنها بر رشد کودکان، زمانی که روایت خانمی را بررسی میکنیم که به طور ناگهانی به نقش مراقب اصلی خواهرزاده و برادرزادهاش پس از مرگ مادرشان تبدیل میشود، چرخش تلخی پیدا میکند. این مثال واقعی، پویایی پیچیده ای را در هنگام وقوع جدایی والد-کودک روشن می کند و باعث تأمل در مورد تأثیر بالقوه بر سلامت روان و رشد کودکان می شود.
از طریق دریچه نظریه دلبستگی، این مورد نقش حیاتی پیوندهای ایمن مراقب و کودک را در رشد اجتماعی عاطفی کودک و توانایی ایجاد روابط سالم برجسته می کند (بولبی، ۱۹۶۹؛ آینزورث، ۱۹۷۹). از دست دادن ناگهانی مادرشان این احساس اساسی امنیت را مختل کرده و به طور بالقوه منجر به مشکلات دلبستگی، اضطراب و سایر مشکلات سلامت روان می شود. این موضوع با تحقیقات در مورد غیبت والدین، که در آن از دست دادن زودهنگام والدین می تواند عواقب پایداری برای رفاه کودکان داشته باشد، طنین انداز می شود.
هم کودکان و هم مراقب جدیدشان با یک فرآیند سازگاری سخت مواجه می شوند، زیرا نقش هایشان به سرعت تغییر کرده است (گودمن و همکاران، ۲۰۰۴). خاله که اکنون غم و اندوه خود را می گذراند، باید مسئولیت های پدر و مادری تمام وقت را بر عهده بگیرد، در حالی که کودکان با از دست دادن والدین خود دست و پنجه نرم می کنند و شکل دلبستگی جدیدی را ایجاد می کنند. این با تحقیقات در مورد گذارهای فرهنگی، که در آن افرادی که در زمینه های فرهنگی ناآشنا حرکت می کنند و باید خود را با هنجارها و انتظارات جدید وفق دهند و در عین حال ارتباط با میراث خود را حفظ کنند، هماهنگ است.
همچنین این روایت بینشهایی را در مورد استراتژیهایی ارائه میکند که میتوانند نتایج مثبت را در چنین موقعیتهایی ارتقا دهند. حفظ روال و سنت ها تداوم را فراهم می کند و به کودکان کمک می کند ارتباط خود را با والدین متوفی حفظ کنند (میلر و همکاران، ۲۰۱۷). به طور مشابه، تحقیق در مورد رسانه مذهبی نشان میدهد که چگونه اعمال فرهنگی میتوانند آرامش و احساس عاملیت را در تجربیات چالش برانگیز ارائه دهند. در نظر گرفتن ارتباطات باز، توضیح مناسب سن و سال در هنگام از دست دادن والدین و ایجاد فرصتهایی برای ابراز غم و اندوه بسیار مهم هستند (سود و همکاران، ۲۰۲۱). علاوه بر این، پرورش دلبستگی از طریق فعالیت های مشترک و محبت، پیوند مراقب و کودک را تقویت می کند (کاکس، ۲۰۱۳). تلاشهای مراقب – در این مورد خاله – در این زمینهها نشاندهنده پتانسیل انعطافپذیری و بهبودی در خانوادههایی است که با چنین ناملایماتی روبرو هستند.
بسیار مهم است که اذعان کنیم که تأثیر چنین فقدانی فراتر از خانواده نزدیک است. خانواده گسترده و متخصصان سلامت روان می توانند نقش حیاتی در ارائه حمایت و شناسایی مسائل نوظهور ایفا کنند (داودنی، ۲۰۰۰؛ وردن، ۱۹۹۶). جوامع می توانند سیستم ها و منابع حمایتی جمعی را برای اطمینان از دریافت مراقبت های مورد نیاز کودکان و خانواده های آسیب پذیر ارائه دهند.
این روایت شخصی که با بینشهای آکادمیک تنیده شده است، بر چالشها و پتانسیل قابل توجهی برای تابآوری در مواجهه با جدایی والدین-فرزند تأکید میکند. با درک پیچیدگی های اختلال دلبستگی، قدرت پرورش روابط، و اهمیت حمایت جامعه، می توانیم خانواده ها و افراد را بهتر تجهیز کنیم که چنین انتقال های عمیقی را طی می کنند. سفر خاله به عنوان شاهدی بر قدرت پایدار خانواده، عشق و روح انسانی برای شفا و بازسازی در مواجهه با ناملایمات است.
محیط خانه و تاثیر آن در باورهای کودکان
به نظر میرسد که یک محیط خانه مستبد با والدین ریاکار یا دو رو و شکلی سفت و سخت همراه با قوانین مذهبی، شانس طغیان یا رد ایمان را در کودکان افزایش میدهد. اما یک محیط دموکراتیک با روابط نزدیک، باور همراه با عمل، و داشتن چارچوب باورهای شخصی به انتقال تعهد دینی کمک می کند. خانه و والدین در معنویت کودکان بسیار تأثیرگذار هستند. مطالعه کمی توسط دادلی (۱۹۷۸) به بررسی همبستگی بین عوامل مختلف بیگانگی از دین در میان ۴۰۰ دانش آموز دبیرستانی ادونتیست روز هفتم پرداخت. تحلیل او چندین جنبه از محیط خانه را نشان داد که به طور معناداری با نگرش مذهبی نوجوانان مرتبط بود.
- ۱. فرزندپروری مستبدانه و خشن: اقتدارگرایی و سختگیری از سوی والدین و مراجع دینی با بیگانگی نوجوانان از دین همبستگی مثبت دارد. (r = .37, p < .01) به نظر می رسد اجرای سختگیرانه احکام دینی بدون بحث و گفتگو، برخی از جوانان را از دین دور می کند. همچنین این امر این فرضیه را تأیید می کند که سبک شخصیت های مراجع دینی به رد یا ثبوت ایمان توسط برخی از جوانان کمک می کند.
- ۲. ریا/ ناسازگاری در والدین: این تحقیق همبستگی متوسطی را بین ناسازگاری والدین بین حرفه و عمل دینی (مثلاً ریا) و بیگانگی مذهبی نوجوانان یافت. (r = .27, p < .01) وقتی جوانان در ایمان والدین خود ریاکاری و ناسازاگاری را درک کنند، می تواند ایمان آنها را تضعیف کند. زمانی که الگوها نتوانند با آرمان های مورد حمایت مطابقت داشته باشند، می تواند انتقال آن آرمان ها به کودکان را تضعیف کند.
- ۳. کیفیت روابط والدین و فرزند: کیفیت روابط بین والدین و فرزندان با تعهد مذهبی همبستگی مثبت داشت. (r = -.40, p < .01) روابط نزدیک و قابل اعتماد که در آن والدین علاقه نشان می دهند، فرزندان خود را درک می کنند و اجازه می دهند تا حدی خودمختاری به تسهیل انتقال مذهبی کمک کند. روابط گرم تعهد مذهبی را تسهیل می کند در حالی که روابط سرد و بی اعتماد به طور بالقوه باعث شورش می شود.
- ۴. مفهوم/دیدگاه آموزش داده شده از دین: دیدگاهی قانون گرایانه از دین که بر حفظ قوانین متمرکز است، با بیگانگی بیشتری همراه است تا دیدگاهی که بر رابطه شخصی با خدا متمرکز است. روشی که دین به کودکان آموزش داده می شود، بر تجربه آنها از ایمان تأثیر می گذارد.
در مجموع، مطالعه دادلی نشان میدهد که رویکردهای اقتدارگرایانه، مدلسازی ریاکارانه، فاصلهگیری رابطهای، و نگرشهای سخت به دین در محیط خانه به بیگانگی جوانان از ایمان کمک میکند. در همین حال، والدین دموکرات، اعتقادات الگوبرداری شده، پیوندهای مبتنی بر اعتماد، و سیستم های اعتقادی شخصی به تداوم دینی بین نسل ها کمک می کند. این تحقیق از مفروضات نظری در مورد پویایی خانواده که به طور قابل ملاحظه ای بر مسیرهای معنوی کودکان تأثیر می گذارد، پشتیبانی تجربی می کند.
شک و تردید در عقاید و باورها و سلامت روان
در تحقیق دیگری که به رابطه بین تردیدهای دینی، سلامت روان و نگرش های مذهبی که در بین نوجوانان مجارستانی و جوانان (۲۵-۱۵ ساله) صورت گرفته است نشان میدهد که بین این عوامل تأثیر متقابل ظریفی وجود دارد و پتانسیل پیامدهای مثبت و منفی شک مذهبی بر بهزیستی روانی را برجسته میکند.
یافته اصلی، همبستگی مثبت بین شک و تردیدهای مذهبی و علائم اضطراب/افسردگی را نشان داد. با این حال، این ارتباط بین افراد یکسان نبود. شدت باور دینی این رابطه تعادل را بر هم میزند، و نشان میدهد که تردیدها برای افراد دارای ایمان مذهبی تأثیرگذارتر است. این با مفهوم ناهماهنگی شناختی همسو می شود، جایی که اختلاف بین باورهای عمیق و شک و تردیدهای نوظهور می تواند پریشانی روانی قابل توجهی ایجاد کند.
جالب توجه است که این مطالعه اثر ضد شهودی رویکرد نمادین به دین را نشان داد. بر خلاف انتظارات، یک تفسیر نمادین ارتباط بین تردیدها و مسائل مربوط به سلامت روان را به ویژه برای افراد بسیار مذهبی تشدید کرد. محققین این گمانه زنی را مطرح کردند که این ممکن است به دلیل یک مرحله رشد باشد که در آن افراد شروع به تصدیق شک و تردید می کنند اما هنوز توانایی ادغام کامل آنها را در چارچوب اعتقادی موجود خود ایجاد نکرده اند. این پردازش نمادین در ابتدا ممکن است ناهماهنگی و ناراحتی مرتبط با زیر سوال بردن باورهای تثبیت شده را تقویت کند.
به طور کلی، این مطالعه ارتباطات چندوجهی بین شک مذهبی، باور، و بهزیستی روانی در میان بزرگسالان جوان را روشن می کند. درک این پیچیدگیها میتواند برای متخصصان سلامت روان، جوامع مذهبی و افرادی که دورههای پرسش و کاوش مذهبی را طی میکنند، حیاتی باشد. این مطالعه نشان داد که تردیدهای مذهبی با سلامت روان به ویژه در میان کسانی که اعتقادات مذهبی قوی تر و تفسیر نمادین دین دارند، مرتبط است. نویسندگان پیشنهاد میکنند که تردیدهای مذهبی ممکن است به دلیل ناهماهنگی شناختی زمانی که ایمان مهم است ناراحتکننده باشد.
تأثیر عضویت مذهبی بر تعصب مذهبی
مطالعه دیگری در سال ۱۹۶۰ تعصب مذهبی علیه پروتستان ها، کاتولیک ها و یهودیان را در نمونه ای متشکل از ۱۲۵ دانشجوی مقطع کارشناسی بررسی کرد. نیمی از شرکت کنندگان متعلق به باشگاه های مذهبی (کاتولیک، یهودی یا پروتستان) بودند و نیمی دیگر متعلق به هیچ باشگاه مذهبی نبودند. شرکت کنندگان پرسشنامه ای را تکمیل کردند که تعصب نسبت به سه گروه مذهبی را اندازه گیری می کرد. در حالی که بافت تاریخی این تحقیق مهم است که در نظر گرفته شود، یافته ها بینش هایی را در مورد پیوندهای بالقوه بین وابستگی مذهبی و تعصب ارائه می دهند. به رسمیت شناختن محدودیتهای این مطالعه، بهویژه حجم نمونه کوچک و پتانسیل آن برای نگرشهای اجتماعی، بسیار مهم است.
این مطالعه نشان داد که تعلق به یک باشگاه مذهبی، در مقایسه با عدم تعلق به یک باشگاه مذهبی، با افزایش تعصب یهودی ستیزی در میان شرکت کنندگان مرتبط است. این یافته با تحقیقات قبلی که ارتباطی بین وابستگی مذهبی و تشدید نگرشهای یهودستیزی را نشان میداد، مطابقت دارد. با این حال، قابل توجه است که این مطالعه افزایش مشابهی در تعصبات ضد کاتولیک یا ضد پروتستان بر اساس عضویت در باشگاه پیدا نکرد.
این تحقیق همچنین ترجیح درون گروهی را به عنوان یک عامل موثر بر سطوح تعصب شناسایی کرد. شرکت کنندگان به طور مداوم نسبت به گروه مذهبی خود تعصب کمتری نسبت به دیدگاه گروه های دیگر از خود نشان دادند. این یافته از نظریههای موجود سوگیری درونگروهی حمایت میکند، و نشان میدهد که افراد اغلب نسبت به گروه خود کمتر انتقاد میکنند و به احتمال زیاد دیدگاههای منفی نسبت به گروههای برونگروهی دارند.
جالب توجه است که این مطالعه ترجیحات درون گروهی قوی تری را در میان گروه های مذهبی اقلیت (کاتولیک ها و یهودیان) در مقایسه با گروه اکثریت پروتستان مشاهده کرد. این نشان میدهد که افراد متعلق به اقلیتهای مذهبی ممکن است به دلیل تجربههای بالقوه تبعیض یا به حاشیه رانده شدن، تمایل بیشتری به طرفداری از گروه خود داشته باشند.
یکی دیگر از یافته های کلیدی ثبات مشاهده شده در تعصب برون گروهی بود. افرادی که دارای سطوح بالاتری از تعصب نسبت به یک گروه مذهبی بودند، تمایل داشتند که دیدگاه های مشابهی نسبت به گروه دیگر داشته باشند. این نشان میدهد که تعصب نسبت به گروههای مذهبی مختلف ممکن است به هم مرتبط باشد و از یک گرایش اساسیتر برای داشتن دیدگاههای منفی نسبت به گروههای بیرونی ناشی شود.
در نهایت، این مطالعه به ناسازگاری در الگوهای تعصب در میان کاتولیک ها اشاره کرد. در حالی که هم پروتستان ها و هم یهودیان ارتباطی بین تعصب درون گروهی و برون گروهی خود نشان دادند، چنین ارتباطی برای کاتولیک ها یافت نشد. این ناهماهنگی ماهیت پیچیده و چند وجهی تعصب مذهبی و نیاز به تحقیقات بیشتر برای درک عوامل مؤثر بر این الگوها در گروه های مذهبی خاص را برجسته می کند.
در نتیجه، در حالی که محدودیتهای این مطالعه تاریخی باید تصدیق شود، یافتههای آن بینشهایی را در مورد ارتباط بالقوه بین وابستگی مذهبی و تعصب ارائه میدهد. درک تفاوتهای ظریف این روابط برای تقویت گفتوگوی بین ادیان، ترویج تساهل مذهبی، و پرداختن به مسائل تعصب در درون و بین جوامع مذهبی بسیار مهم است. همچنین این مطالعه نشان داد که عضویت مذهبی به طور خاص با یهودی ستیزی بیشتر مرتبط است.
دلایل دیگری که فرزندان از دین آباء خود تبعیت نمیکند
چندین دلیل کلیدی وجود دارد که چرا کودکان ممکن است به عقاید مذهبی والدین خود پایبند نباشند. اولین مورد به شکل گیری هویت و رشد فکری مربوط می شود. همانطور که کودکان بالغ می شوند، آنها شروع به کشف سیستم اعتقادات و ارزش های خود می کنند، که ممکن است با سنت های اعتقادی خانواده آنها متفاوت باشد (اسمیت و اسنل، ۲۰۰۹). به ویژه نوجوانان اغلب مفروضات مذهبی را که با آنها بزرگ شده اند زیر سوال می برند، زیرا شروع به تفکر مستقل و شکل دادن به جهان بینی خود می کنند.
ثانیاً، تأثیرات اجتماعی و فرهنگی اغلب کودکان را به کشف سیستم های اعتقادی جایگزین سوق می دهد. تعاملات همسالان، نوجوانان را در معرض عقاید و دیدگاههای مختلف قرار میدهد، که میتواند در طول سالهای نوجوانی طنیناندازی قدرتمندی داشته باشد. علاوه بر این، بافت فرهنگی یا جامعه غالب نقش دارد. کودکانی که در جوامع سکولار یا جوامع متکثر مذهبی بزرگ شده اند، به جای پذیرش خودکار باورهای والدین، به احتمال زیاد به بررسی ادیان متعدد می پردازند. بعلاوه، با بزرگتر شدن کودکان و شروع به استفاده از تفکر انتقادی، ممکن است شروع به شک و تردید در اصول دین دوران کودکی خود کنند (هانسبرگر و براون، ۱۹۸۴). این پرسشگری میتواند آنها را به جایگزینهای مذهبی سوق دهد که از نظر منطقی یا فلسفی جذابتر به نظر میرسند. تأثیرات همسالان اغلب این فرآیند را تسریع میکند، زیرا نوجوانی دورهای از شکلگیری هویت است که از روابط و تماسهای اجتماعی خارج از خانواده مطلع میشود.
حتی در همان سنت گسترده مذهبی، تغییرات فرقه ای به کودکان اجازه می دهد تا فهم کمی متفاوت از ایمان والدین خود را انتخاب کنند. تفاوت در تفسیر الهیات، سختگیری مذهبی، یا تمرکز معنوی بین فرقه ها اساساً تنوع در مذهب برای جوانان ایجاد می کند. (پتس، ۲۰۰۹).
عامل سوم، اختلاف بین تجارب/هویت شخصی و آموزه های دین دوران کودکی فرد است. تضادهای ارزشی درونی، شک و تردید، یا تفاوتهای سبک زندگی ممکن است باعث شود برخی از جوانان به سمت یک سیستم اعتقادی متفاوت با خودپنداره که با واقعیت زیستهشان همخوانی بیشتری داشته باشند بروند (هانسبرگر و براون، ۱۹۸۴). این امر به ویژه برای جوانانی که در تلاش برای ادغام پیشینه مذهبی خود با هویت های جنسی یا جنسیتی اقلیت هستند، مرتبط است. (گاتیس و همکاران، ۲۰۱۴).
در برخی خانوادهها، ازدواجهای دوگانه منجر به این میشود که کودکان مذاهب متعددی را با هم ترکیب میکنند یا به طور کلی هویت مذهبی خود را جعل میکنند. در نهایت، پذیرش یک ایمان جدید می تواند نشان دهنده شورش نوجوان یا تلاش برای تمایز روانی از باورهای والدین باشد. به طور خلاصه، مسیر رسیدن به هویت مذهبی کودکان بر اساس نیازهای رشدی، زمینه های اجتماعی، جستجوی معنوی و پویایی خانواده شکل می گیرد.
در نهایت، تغییرات در سنت های مذهبی خود به تغییرات در هویت دینی جوانان کمک می کند. تفاوتهای فرقهای، حتی در یک باور کلی، به این معناست که کودکان ممکن است صرفاً بر اساس تفاسیر الهیات یا معیارهای خلوص، به نوعی متفاوت از دین والدین خود پایبند باشند (پتس، ۲۰۰۹). بنابراین، فرآیندهای پیچیده اجتماعی، فکری و رشدی با هم تلاقی می کنند تا انتخاب مذهبی جوانان را شکل دهند.
رشد مذهبی و معنوی نوجوانان: یک کاوش چندوجهی
در تحقیقی دیگر که مروری روایی توسط اشنیتکر، ویلیامز و مدنوالد (۲۰۲۰) است این مسئله را بررسی میکند که چگونه رویکردهای شخصیتی و روانشناسی اجتماعی به درک علمی رشد دینی و معنوی در نوجوانی کمک میکند. نویسندگان توضیح میدهند که چگونه دو نظریه اصلی – نظریه شخصیت جامع مکآدامز و پالس (۲۰۰۶) و گزارش کارکردی ساروگلو (۲۰۱۱) از دین – چارچوبهای مفیدی را برای مطالعه رشد دینی/معنوی نوجوانان در سطوح مختلف تحلیل و در میان کارکردهای متنوع فراهم میکنند.
به طور خاص، نظریههای شخصیت، بررسی رشد دینی/ معنوی را در سه سطح پیشنهاد میکنند: صفات، سازگاریهای ویژگی و هویت روایی. نظریه ساروگلو چهار کارکرد کلیدی دین را برجسته می کند: رفتار (اخلاقی)، اعتقادی (شناختی)، تعلق (اجتماعی) و پیوند (عاطفی). روشهای تحقیقی که معمولاً در روانشناسی شخصیت/اجتماع مناسب برای مطالعه رشد دینی/معنوی نوجوانان مورد استفاده قرار میگیرند، شامل مطالعات طولی برای مشاهده تغییرات در طول زمان، آزمایشهای اولیه مذهبی برای ایجاد علیت، و تجربه روشهای نمونهگیری برای ثبت نوسانات درون فرد است.
نویسندگان با پیشنهاد زمینههایی برای تحقیقات آتی، مانند تجزیه و تحلیل تغییر دین با استفاده از سطوح شخصیت و چهار کارکرد دین، ادغام رویکردهای هویت روایی و وضعیت هویت، استفاده از طرحهای تجربی بیشتر برای ایجاد علیت، و در نظر گرفتن ترسیم دیدگاه کلینگر از ویژگیها، به این نتایج رسیدند: ۱) ارتباط طولی بین ویژگی های خاص و دینداری وجود دارد وظیفه شناسی یک همبستگی مثبت را نشان می دهد، و نشان می دهد که افراد با سطوح بالاتر وظیفه شناسی تمایل به گزارش افزایش دینداری در طول زمان دارند. علاوه بر این، یک رابطه دوسویه بین توافق پذیری و دینداری مشاهده می شود که پتانسیل آنها را برای تأثیرگذاری بر یکدیگر برجسته می کند. ۲) در حالی که باورهای مذهبی بدون شک بخشی از هویت شخصیت فرد را شکل می دهند، محققان بر اهمیت در نظر گرفتن معنویت به عنوان یک ویژگی شخصیتی متمایز تأکید می کنند. تلاشهایی در حال انجام است تا اقدامات معتبر و قابل اعتمادی را برای به تصویر کشیدن این ساختار منحصربهفرد، با هدف فراتر از تمرکز صرف بر وابستگیهای مذهبی خاص، ایجاد کنند. ۳) مطالعات نشان می دهد که احساسات مثبت خود متعالی تجربه شده در طول فعالیت های دینی، بهزیستی روانی در نوجوانان را پیش بینی می کند. این امر پتانسیل اعمال مذهبی را برای کمک به بهبود سلامت روانی و عاطفی برجسته می کند. ۴) این بررسی همچنین به مفهوم دلبستگی به خدا می پردازد و دو فرضیه متضاد را بررسی می کند. فرضیه تطابق موازی بین سبک های دلبستگی والدینی و خداوندگاری را پیشنهاد می کند، در حالی که فرضیه جبران پیشنهاد می کند که نوجوانان با دلبستگی های ناایمن والدینی به دنبال برآوردن این نیازها از طریق ارتباط قوی تر با خدا هستند. ۵) دین اغلب به عنوان منبع معنا در زندگی عمل می کند. جالب اینجاست که موقعیتهایی که احساس با معنا بودن افراد را تهدید میکنند، میتوانند منجر به افزایش باورهای دینی شوند و به طور بالقوه احساس ثبات و هدف را ایجاد کنند. با این حال، بسیار مهم است که اذعان کنیم که مبارزات مذهبی در دوران نوجوانی نیز رایج است و می تواند با احساس ناراحتی مرتبط باشد. این مبارزات بر ماهیت چندوجهی رشد دینی در این گروه سنی تاکید دارد. ۶) تحقیقات نشان می دهد که دینداری اولیه بالا در نوجوانی اغلب درگیری مذهبی پایدار را در طول زمان پیش بینی می کند. علاوه بر این، این بررسی نقش مهم حمایت اجتماعی دریافت شده از طریق جوامع مذهبی را برجسته می کند. این سیستم حمایتی تأثیرات منفی تبعیض را که نوجوانان با آن مواجه میشوند خنثی میکند و پتانسیل جوامع دینی را برای تقویت انعطافپذیری و تعلق نشان میدهد. ۷) مطالعات نشان داده اند که افزایش در دینداری می تواند پیشرفت در خودکنترلی و رفتارهای اجتماعی را پیش بینی کند. این نشان می دهد که مشارکت مذهبی ممکن است به شکل مثبتی به رشد فضایل و تصمیم گیری اخلاقی در نوجوانان کمک کند. ۸) رابطه بین دینداری و تعصب چند وجهی است و تداعی های پیچیده و گاه متناقضی را نشان می دهد. در حالی که برخی یافتهها نشان میدهند که دینداری میتواند با تعصب نسبت به گروههای خاص مرتبط باشد، برخی دیگر نشان میدهند که چنین ارتباطی وجود ندارد. تحقیقات بیشتر برای رفع این پیچیدگی ها و درک عوامل مختلف موثر بر این رابطه بسیار مهم است. ۹) این بررسی با برجسته کردن همبستگی مثبت بین دینداری و تعهد هویت به پایان می رسد. این نشان میدهد که باورها و اعمال دینی میتوانند به احساس خود و شکلگیری هویت کلی نوجوانان در این مرحله حیاتی رشد کمک کنند.
نتیجه
این تحلیل به رابطه بین انتخابها، تجربیات و فداکاریهای والدین و نگرشهای بعدی کودکان نسبت به باورها و ارزشهای نهفته در آن انتخابها پرداخته است. از طریق بررسی حوزههای تحقیقاتی متنوع از حبس تا مهاجرت، غم و اندوه ناشی از جدایی، تفاوتهای ظریف چند وجهی را که این پویایی پیچیده بین نسلی را شکل میدهند، نشان داده شد.
یافتههای کلیدی نشان میدهد که در حالی که اعتقاد و تعهد شدید والدین اغلب انگیزه انتقال باور را فراهم میکند، کودکان ممکن است بسته به عوامل زمینهای به روشهای مختلفی از مسیر والدین خود منحرف شوند. اینها شامل درجه غیبت والدین، ارزشهای فرهنگی، تجربیات فردی، و تأثیرات در حال تکامل همسالان در زمانی که کودکان در جهت رشد هویت خود حرکت میکنند، میشود. با این حال، به نظر می رسد طرد آشکار نسبت به تغییرات نگرش ظریف تر که از طریق تفسیر و یادگیری اجتماعی در زمینه های فرهنگی خاص شکل می گیرد، کمتر رایج است.
این تحلیل با ادغام بینشهای رشتههای مختلف از روانشناسی تا انسانشناسی، محدودیتهای تعمیم را برجسته میکند و به بررسی عمیقتر مسیرهای متنوعی که انتخابهای والدین و باورهای کودکان را به هم مرتبط میکنند، دعوت میکند. تحقیقات بیشتر در مورد شناخت عاملیت کودکان، چشمانداز وسیعتر تأثیرات اجتماعی و سیستمی، و پتانسیل تابآوری در مواجهه با ناملایمات میتواند نور بیشتری را بر این رابطه پیچیده روشن کند.
Reference:
Nesmith, A., & Ruhland, E. (2008). Children of incarcerated parents: Challenges and resiliency, in their own words. Children and Youth Services Review, 30(10), ۱۱۱۹-۱۱۳۰.
Annor, F. B., Nkansah-Amankrah, B., & Addae, N. A. (2023). Parental absence as an adverse childhood experience among young adults in sub-Saharan Africa. International Journal of Social Psychiatry [Online early access].
Nielsen, M. B., Carlsson, J., Køster Rimvall, M., Petersen, J. H., & Norredam, M. (2019). Risk of childhood psychiatric disorders in children of refugee parents with post-traumatic stress disorder: a nationwide, register-based, cohort study. Lancet Public Health, 4(7), e353-e359.
Smith, C., Pettigrew, T. F., & Greenleaf, W. H. (2008). Assessing peer and parent influence on adolescent political attitudes and practices. Journal of Personality and Social Psychology, 95(5), 973-982.
Chavez, L. R. (2014). The impact of immigration on children’s development. Current Topics in Child Development, 24(1), 33-54.
McLanahan, S. S., & Percheski, S. (2008). Does growing up with a parent absent really hurt? The short and long-term effects of father absence on children’s well-being. American Journal of Sociology, 113(3), 694-734.
Duncan, G. J., & Ziol-Guest, K. M. (2017). Parental income and children’s life course. Future Child, 27(2), 3-22.
Barrett, F. S., & Blagdon, J. E. (2018). Do religious mediumship dissociative experiences conform to the sociocognitive theory of dissociation? Journal of Trauma & Dissociation, ۱۹(۳), ۳۰۶-۳۲۲.
De Haas, H. (2007). Parental absence a consequence of migration: Reviewing the literature. Journal of Ethnic & Migration Studies, 33(8), 1203-1227.
Nielsen, M. B., Carlsson, J., Køster Rimvall, M., Petersen, J. H., & Norredam, M. (2019). Risk of childhood psychiatric disorders in children of refugee parents with post-traumatic stress disorder: a nationwide, register-based, cohort study. Lancet Public Health, 4(7), e353-e359.
Smith, C., Pettigrew, T. F., & Greenleaf, W. H. (2008). Assessing peer and parent influence on adolescent political attitudes and practices. Journal of Personality and Social Psychology, 95(5), 973-982.
Bryant, R. A., & Guthrie, D. A. (2007). Predicting posttraumatic stress disorder in children and parents following accidental child injury: evaluation
Goodman, R., Kashyap, V., & Mukhopadhyay, S. (2004). Child bereavement following parental death: A review of the literature. British Journal of Psychiatry, 184(4), 301-314.
Miller, W. R., Craig, K. J., & Levine, B. A. (2017). Treating adult children of alcoholics: A new approach. Guilford Publications.
Sood, N., Gupta, S., & Malik, N. (2021). Communication with children after the death of a parent: A review of the literature. Indian Journal of Psychiatry, 63(3), 435.
Cox, M. J. (2013). Attachment and mental health. Routledge.
Worden, J. W. (1996). Grief counseling and grief therapy: A handbook for the mental health professional. Springer Publishing Company.
Dowdney, L. (2000). The impact of parental loss on extended families.
Gattis, M. N., Woodford, M. R., & Han, Y. (2014). Discrimination and depressive symptoms among sexual minority youth: Is gay-affirming religious affiliation a protective factor? Archives of Sexual Behavior, 43(8), 1589-1599. https://doi.org/10.1007/s10508-014-0342-y
Hunsberger, B., & Brown, L. B. (1984). Religious socialization, apostasy, and the impact of family background. Journal for the Scientific Study of Religion, 23(3), 239-251. https://doi.org/10.2307/1385934
Petts, R. J. (2009). Trajectories of religious participation from adolescence to young adulthood. Journal for the Scientific Study of Religion, 48(3), 552-571. https://doi.org/10.1111/j.1468-5906.2009.01465.x
Regnerus, M. D., & Uecker, J. E. (2006). Finding faith, losing faith: The prevalence and context of religious transformations during adolescence. Review of Religious Research, 47(3), 217-237. http://www.jstor.org/stable/20058109
Smith, C., & Snell, P. (2009). Souls in transition: The religious and spiritual lives of emerging adults. Oxford University Press.
Dudley, R. L. (1978). Alienation from religion in adolescents from fundamentalist religious homes. Journal for the Scientific Study of Religion, 17(4), 389-398. https://doi.org/10.2307/1385402
Kézdy, A., Martos, T., Boland, V., & Horváth-Szabó, K. (2011). Religious doubts and mental health in adolescence and young adulthood: The association with religious attitudes. Journal of Adolescence, 34(1), 39–۴۷. https://doi.org/10.1016/j.adolescence.2010.03.003
Blum, B. S., & Mann, J. H. (1960). The effect of religious membership on religious prejudice. The Journal of Social Psychology, 52(1), 97–۱۰۱. https://doi.org/10.1080/00224545.1960.9922064
Schnitker, S. A., Williams, E. G., & Medenwaldt, J. M. (2020). Personality and social psychology approaches to religious and spiritual development in adolescents. Adolescent Research Review. https://doi.org/10.1007/s40894-020-00144-z
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.