انقلاب ناکامیاب ۵۷ نتایج فاجعهباری زیادی داشت و یکی از آن نتایج، الغای نهاد پادشاهی در ایران بود. اگرچه ساختار اجتماعی در ایران برای سدهها و یا هزارهها بر بنیاد انواع متنوعی از سلطانیزم و پادشاهی شکل گرفته بود، اما صرفا بعد از جنبش مشروطه بود که فرآیند شکلگیری «مردم» در ایران آغاز شد، فرآیندی که در دوره پهلوی اول و دوم تبدیل به یک پروژه دولتی نیز شد. همانگونه که قبلا در نوشتههایی اشاره کردم، انقلاب ۵۷ خود نوعی اختلال در فرایند این پروژه بود، اختلالی که به شکل ضروری برخاسته از دینامیک درونی خود این پروژه نیز محسوب میشود. الغای نهاد پادشاهی، یکسویه از دیالکتیک ممکن بین پادشاه و مردم را از بین برد و عملا شکلگیری تحولات اجتماعی از مسیر این دیالکتیک را ناممکن ساخت و علاوه بر آن موجودیت نهاد مردم را نیز عملا منتفی نمود. آنچه در اینجا «مردم» مینامیم نهادی است که پیدایش آن در تاریخ بلند سرزمین ایران از جنبش مشروطه لحاظ میکنیم. در تاریخ بلند پادشاهی در سرزمین خود تقریبا نمیتوانیم هیچ نهادی را به عنوان «مردم» تشخیص دهیم بر عکس آنچه مثلا در دموکراسی آتنی وجود داشته و یا در جمهوری روم قابل تشخیص بوده است.
در دوره مدرن بود که نهاد پادشاهی قاجار به تدریج متوجه این نکته شد که که بدون وجود نهاد مردم عملا وجود خود نهاد حکمرانی نیز در معرض اضمحلال و مخاطره است. نهاد پادشاهی تنها با حضور در یک رابطه دوسویه با دیگری خود که همان مردم باشد، میتواند در دوره مدرن به حیات خود ادامه دهد. از سوی دیگر، خودآِگاهی مردم نیر صرفا به میانجی نهاد پادشاهی به مثابه دیگری مردم ممکن میشده است. این دیالکتیک وجودی بین نهاد پادشاهی و چیزی که به عنوان مردم خوانده میشود، البته منشاء تحولات اجتماعی مهمی در ایران بوده است. باید توجه داشت که جنبش مشروطه به عنوان آغاز پیدایش مردم از یکسو به کمک نهاد پادشاهی و شاهزادگان قاجار و از سوی دیگر به یاری طبقه نوپدید انقلابی یعنی تجاری شهری ممکن شد، و از سوی دیگر بستر این دیالکتیک نیز به کمک بخشی از روحانیت شیعه به وقوع پیوست. این دیالکتیک با ترور اتابک در زمان محمدعلی شاه و سوء قصد به جان پادشاه مختل شد و در نتیجه دیالکتیک موجود به یک دیالکتیک نفی منجر شد، اگرچه نتوانست نهاد پادشاهی را از بین ببرد. با تشکیل دولت مدرن در پهلوی اول، عملا پروژه تاسیس ملت در دستور کار قرار گرفت زیرا وجود مردم شرط ضرور و وجودی سازوکار دستگاه بوروکراتیک است. توجه کنیم که در دوره قاجار عملا در دوره فقدان دولت به سر میبردیم. هیچ نهاد بوروکراتیکی وجود نداشت که به مثابه شبکه عصبی، جریان اقتدار را از مرکز به پیرامون منتقل کند. آنچه حس اقتدار در این دوره ممکن است تشخیص داده شود چیزی جز حس ترس از اعمال قدرت عریان نبوده است. دیالتیک بین مردم و پادشاهی در پهلوی اول و دوم منجر به جنبشهای پیشبرنده متعددی نیز شد.
اما چرا عنوان این نوشته را انقلاب ناتمام گذاشتم؟ توضیح آن نیاز به کمی دقت فلسفی دارد. اگر برگردیم به جنبش مشروطه و تطور خواستهای کوشندگان این جنبش را مشاهده کنیم، پی خواهیم برد که ریشه گونهای لیبرالیسم ابتدایی که خود را در خواست «عدالتخانه» به ظهور رساند، به تدریج به سمت تاسیس دارالشوری و سپس صورت جدیدتر پارلمان حرکت کرد که به گونهای حرکت از لیبرالیسم ابتدایی به سمت تاسیس «قانون» است. اما «قانون» چیست؟ برای درک بهتر این ایده کلیدی بد نیست به قوانین طبیعی رجوع کنیم. تصور کوکانه و مبتدیانهای وجود دارد که قانون طبیعی را محصول کشف قوانین چیزی میپندارد که جهان خارج نام مینهد. موضوع در واقع پیچیدهتر است. همانگونه که قبلا در نوشتههای بسیاری به اشکال متنوعی توضیح دادم، قوانین طبیعی ابزار عقل برای رام کردن چیزی است که عقل آن را چیزی بیرون از خود فرض میکند، چیزی که سپس با صورتبندی قوانینی به نام قوانین طبیعی برای خود درکپذیر میسازد. در واقع عقل با بیرونفکنی خود، دست به صورتبندی فرمهایی میزند که به خود بیاندیشد، صورتهایی که به آن نام قوانین طبیعی حاکم بر دیگری عقل، یعنی جهان طبیعی مینهد. به این وسیله عقل میتواند «بیرون» خود را برسازد تا امکان یابد در این فضای بیرونی خود را «گسترش» دهد، دینامیکی از درون به بیرون و سپس به درون جریان مییابد و هیچگاه باز نمیایستد. وضع قوانین اجتماعی نیز از همین منظر قابل درک است. جامعه برای ایجاد دیالتیکی با دیگری، ناچار است صورتهایی را برسازد تا به میانجی آنها جریانی از پیشرفت اجتماعی حاصل آید. درکپذیر کردن دیالکتیکی که بین دو سویه مردم و نظام حکمرانی حاکم است صرفا از طریق برساخت قوانین اجتماعی ممکن میگردد. به صورت تاریخی، نظام حکمرانی در ایران نظام پادشاهی بوده و به این سبب دیالکتیک وجودی مردم و نظام حکمرانی میبایست از طریق نهاد پادشاهی تامین میشده. با الغای نهاد پادشاهی عملا یک سویه این دیالکتیک نابود شد و با نابودی این سویه، «مردم» نیز به محاق رفت.
اما دوران مدرن عملا وضعیت بسیار پیچیده و هیجان انگیزی را سبب شده است. باید توجه کنیم که در دوران مدرن عقل تنها هویتی است که خود دیگری خود است و نیاز ندارد تا برای آگاهی بر خود، چیزی دیگر مانند امر قدسی و مانند آن را فرض کند. این خصیصه ویژه و منحصر به فرد در ضمن جامعه را قادر ساخته تا خود دیگری خود باشد و در نتیجه «مردم» نیاز به نهاد پادشاهی برای خودآگاهی و برقراری یک دیالکتیک وجودی نداشته باشد. صورت مالوف این امر همان است که در اثر درخشان روسو به عنوان قرارداد اجتماعی شناخته میشود. به صورت سنتی برای انعقاد یک قرارداد، دو سویه لازم است، در حالیکه در قرارداد اجتماعی، هر دو سویه مردم است، یعنی مردم مشابه عقل دیگری خود میشود، هم حاکم و هم محکوم میگردد، از خود بیرون میرود، به میانجی بیرونی شده خود به خود میاندیشد و در نتیجه به میانجی خود به خود آگاه میشود. اما در بیرون رفتن خود از خود، نظام حکمرانی را به مثابه دیگری خود نیز ایجاد میکند، همانگونه که عقل با بیرون رفتن خود از خود طبیعت را به مثابه دیگری خود برمیسازد.
با این وجود باید توجه کرد که جامعه ایران در سال ۵۷ هنوز نتوانسته بود خود را به میانجی خود کشف کند و در نتیجه با الغای نظام پادشاهی عملا خود را نیز نابود کرد. جامعه ایران نیاز داشت تا حول چیزی بیرون از خود کریستالیزه شود، و متاسفانه این چیز بیرونی، ایدئولوژی سنتی رادیکال مذهبی بود. هنوز نیز جامعه ایران برای برخاستن نیاز به هستهای دارد که دور آن به عنوان یک روح خود را همبسته کند و در این همبستگی به خود آگاه گردد. نشانهای وجود ندارد که جامعه ایران به مرحله کریتیکالی که در آن خود را به میانجی خود درک کند رسیده باشد. این مرحله کریتیکال مشابه همان مرحلهای است که کودک برای اولین بار خود را به واژه «من» خطاب میکند، و در این خطاب، دیگری خود را نیز برمیسازد. از این جهت بود که به انقلاب ۵۷ نام انقلاب ناتمام دادم.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.