محمد نوری‌زاد در سفر خود به کرمانشاه دیداری با پدر و مادر صانع ژاله داشته است. صانع ژاله، یک دانشجوی کرد بود که در جریان اعتراضات پس از انتخابات سال ۸۸ در روز ۲۵ بهمن به دست نیورهای امنیتی کشته شد.  اما رسانه‌های حکومتی او را یک بسیجی معرفی کردند.

محمد نوری‌زاد در صفحه فیس بوک خود در دو پست درباره دیدارش با پدر و مادر صانع ژاله می‌نویسد:

چهار: دستهای خونین شریعتمداری

از ابتدای ورود به کرمانشاه تلاش می کنم با پدرومادر”صانع ژاله” – این شهید سبزبیست و پنج بهمن هشتاد ونه – تماس بگیرم. می دانم که اهل پاوه اند. اما برای این که احتمالاً درپاوه نباشند و من با دربسته مواجه شوم، یکی از دوستان کرمانشاهی را واسطه قرارمی دهم تا ازآنان برای ورود من به خانه ی شان اجازه بگیرد.امروزبه من خبردادند که هردو درکرمانشاه اند. سراسیمه به دیدارشان می روم. ای خدا، چه پدرآگاه ومنصفی، وچه مادرآرام وبی سخنی. هردو درلباس قشنگ کُرذی. آنچه که سوز درون مرا برمی افروزد، چهره ی به غم نشسته ی مادراست. گویا این غم خیال خروج ازاین صورتِ نمکین ونازندارد. دست مادررا می بوسم وپیشانی پدررا. روی پدرگشاده است وروی مادرنشسته به اندوهی عمیق. پدرمشتاق سخن گفتن است و مادرنه. التماس می کنم. فایده نمی کند. شالی را که مادربه سربسته می بوسم واوسرمرا. التماس های من اما بی فایده است.رازاین پرهیزرا پدربرای من ترجمه می کند. این که مادرهراس ازاین دارد که بعد از رفتن من وانتشار این دیدار، “برادران” بسراغشان بروند و این آرامش نیم بند ودروغین را نیز برآشوبند. مادرهیچ فارسی نمی داند. پدربه ترجمه ی التماس های من ترغیب می شود. می دانم که مادربرای واگشودن سخنان در سینه مانده اش حریص ترازمن است. اما چرا ازشخصیت دروغ پردازوچهرهای عبوس وهیبتِ قلچماقِ برادران نهراسد؟ برادرانی که به قاعده ای متقاعد نیستند. وبه دروغ – آری به دروغ – برای پسر هنرمندش کارت عضویت دربسیج جعل می کنند و به اسم پدر، با صداوسیمای ولایت مصاحبه می کنند و درودیوارشهرپاوه و ویترین مغازه ها را ازعکس های ” بسیجیِ شهید صانع ژاله” پرمی کنند!کدام در است که پیوسته بصدا درآید و آن درهمچنان بسته بماند. بله، تمنّاهای من به دل می نشیند. بازخم می شوم ودست مادررا می بوسم. طولانی. انگاربه دستهای این مادردل شکسته دخیل بسته ام. آنقدر طولانی که اوتکان شانه های مرا مادرانه باورمی کند. بوسه ای برسرمن می نشاند وبا دست های خود شانه های مرا می گیرد وآرامم می کند. به چشمان خیسم خیره می شود و چند جمله ی کوتاه بیش نمی گوید.درهمان چند جمله ای که من متوجهش نمی شوم، اسم شریعتمداری اما بگوشم می نشیند. پدربرای ترجمه ی سوزمادرجلو می آید: شریعتمداری پسرندارد؟ مادرندارد؟ شریعتمداری انصاف ندارد؟ چرا پسرهنرمند مرا لباس جاسوسی پوشاند؟ چرا او را نفوذیِ خودشان دربیت آقای منتظری معرفی کرد؟

3/9/92 – کرمانشاه

پنج: سلام مادر، سلام پدر، سلام کُرد، سلام کرمانشاه

دریغم آمد عکسی را که با پدر و مادر “شهید صانع ژاله” گرفتم دراینجا نیاورم. من آنچنان دراین سفر مفتون مادران سینه سوخته ام که گاه، شأن شایسته ی پدران را به حاشیه می برم. خواستم شما noorizad2علاوه برزیارت چهره ی مادر، به پدر صانع نیز سلام کنید. همو که دست رد به کیسه ی پر از پول “برادران” زد تا به شریعتمداری و طایفه ی اطلاعاتی اش بفهماند: اگر دست و پای خودش به برق سکه های زربه لرزه می افتد، اما پدران و مادرانی هستند که همان سکه ها را به کانون مفسده اش باز می فرستند تا خون فرزندشان را به معرکه ی معامله با قاتل فرزندشان در نیاندازند.قول می دهم به پاوه که رسیدم، خود صانع را نیز زیارت کنم و بر مزارش اشک شوق بیفشانم.
92/9/2 – کرمانشاه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)