وقتی از چپ سخن می گوئیم توجه کنیم که چپ یک جایگاه است ، یک موضع است دربرابرمواضع دیگر . موضعی است درمورد  مسائلی متعدد , مانند اقتصاد , سیاست , فرهنگ ومحیط زیست . این موضع همواره تلاش داشته منافع انسانها را با تمرکز بر دو اصل عدالت و آزادی مد نظر قراردهد . یعنی چپ (بطورکل) می اندیشد که می تواند با تکیه بر این دو اصل دنیای بهتری را برای انسانها فراهم کند . اما هنگامیکه از چپ مارکسیست نام می بریم درواقع تاکیدی داریم بر بخشی ازچپ که آن دو اصل را با تکیه بر روش شناسی وتئوری های مارکسیستی پی می گیرد . دراین نوع ازچپ (مارکسیست) آنها منظم تروبا برنامه ای مشخص تر(مارکسیسم) به اجرایی شدن نوعی ازاندیشه می پردازند که گمان می برند آنها را به اهداف شان که در نهایت همان استقرار عدالت وآزادی است می رساند . پس دقت کنیم که این چپ (مارکسیست) برنامه کاری مشخصی دارد , بایدها ونبایدهای نظری وعملی مارکسیستی روشنی در حوزه های زندگی و کاردارد و ازهمه مهم ترموظف به انجام وظایفی است که بدون رعایت آنها نمی شود این چپ (مارکسیست) را از آن چپ (کلی) تمیزداد . در واقع همان خلطی که آقای دارالشفا دچار آن است . یعنی عدم تفکیک چپ مارکسیست از چپ , بمفهوم کلی آن .

بحران این نیست که مارکسیست های ایران (بقول آقای دارالشفا) بعلت بحران تئوری وضعف نظری یا “آنتی امپریالیست” شده اند یا “آنتی استبداد”. بلکه بحران این است که ما درخیل چپ داخل ( تکلیف چپ خارج وعدم ارتباط اش با طبقه کارگرکه روشن است), اندک چپ مارکسیست داریم که به کاردرطبقه کارگروبرای طبقه کارگر مشغول باشد و خود را درزندگی وکارمتعهد به آنها بداند. درواقع ما چپ های زیادی داریم که بحث می کنند , مقاله می نویسند , اخبارمبارزات ومباحث نظری را بازنشرمی کنند , در تظاهرات شرکت می کنند ودر مواضع نظری , خود را مدافع آرمان طبقه ی کارگر می دانند , اما نمی دانند تا وقتی که منفردند و سازمان وتشکیلات خود را نداشته باشند , تا وقتی که ارتباط ارگانیک با کارگران نداشته باشند ونقشی درسازماندهی ایشان ویا نقشی در سازمانیابی شان توسط خود کارگران ایفا نکنند و تا وقتی که تئوری های شان را از عینیات جامعه نگیرند , می توانند همچنان در موضع چپ باقی بمانند اما در موضع چپ مارکسیست نه !

بحران اصلی این نیست که تئوری های خزنده و پیچیده ی طبقه ی متوسط (به گفته آقای کمال خسروی) تحت عناوین مختلف , جریان چپ مارکسیستی را مورد هدف قرار داده و بایستی افشا شوند (خوراکی نظری که چپ خانه نشین عاشق آن است) . مشکل این نیست که ما دچار بحران تئوری هستیم و اگر آن حل شود همه چیز به یکباره تغییر می کند و مسئله ی طبقه , حزب و انقلاب سامان می یابد بلکه موضوع بسیارساده است و برای فهم اش احتیاج به نبوغی نیست . مسئله در کارنکردن باصطلاح مارکسیست ها خلاصه می شود وبس . بحران در تئوری نیست , درعمل است .

آقای دارالشفا که خود در بخش بحران مقاله بروشنی و به درستی و توام با واقع بینی اذعان می کند پس از سال شصت تا کنون ( یعنی حدود چهل سال)هیچ کار متشکل وسازماندهی شده ای از سوی مارکسیست ها درارتباط با کارگران ومبارزات آنها صورت نگرفته و براین بی عملی نیزدر بخش جمعبندی مقاله تحت عنوان “بحران مارکسیسم ازحیث تئوریک (عقب نشینی از طبقه) و از حیث پراتیک (عقب نشینی ازکارتشکیلاتی) مجددا تاکید می کند , چگونه است که به ناگهان آنچه را که خود در چند سطر قبلی گفته بسادگی فراموش می کند و با چرخشی غریب درگیررویا پردازی و حرکت ازتمایلات نظری خود می شود به گونه ایکه درهمان جمعبندی دوباره می گوید ” امروزجای سیاست ورزی کمونیستی بیش از هرلحظه دیگری در جریان مبارزات داخلی خالی است” مبارزه ای که به نظر نویسنده بایستی “چشم اندازش برچیدن مالکیت خصوصی و……… در ادامه ” ازبین رفتن دولت” ….   به اعتباربدیل شورایی است”.  ایشان در جای جای مقاله از تدارک انقلاب سوسیالیستی , اداره شورایی واحدهای تولیدی , تشکیل حزب ودیکتاتوری پرولتاریا سخن می گوید انگارکه ایجاد چنین نهادهایی تنها محتاج تصمیم وتلاشی اراده گرایانه توسط  مارکسیست هایی است که بر “بحران تئوریک مارکسیسم” فائق آمده اند , اما واقعیت چیزدیگری است و وجوه تلخ خود را مدام به کسانی که درتلاش برای ارتباط ارگانیک با طبقه ی کارگر هستند یادآوری می کند که از یکسو, چپ بااصطلاح مارکسیست داخلی متاسفانه تن به کارنمی دهد وبرای این بی عملی خود هزاران توجیه می آورد و تمام آن فعالیت های پیش گفته را “کار”عنوان می کند تا آن “کار” واقعی مارکسیستی اش را نکند . وازسوی دیگر کارگرانی داریم که بغیرازآنکه در سازمان های ساده شان متشکل نیستند بلکه بعلت اظطرارهای متعدد ازجمله خطر بیکاری , پراکندگی ذاتی بسیاری از مشاغل , قراردادهای کوتاه مدت وقرون وسطایی , کمی دستمزد ، تعطیلی مداوم مراکزتولید , ناایمنی محیط کارو……. قدرت چانه زنی خود را برای بهبود فروش نیروی کارازدست داده اند . افزون بر این توجه کنیم بر اکثریت عددی کارگران شاغل که در کارگاههای زیرده نفر مشغول بکارند ویا خیل عظیم کارگران روزمزد ویا خدماتی که بطور فردی نیروی کارشان را می فروشند .

بنظر می رسد ریشه ی این حجم از بی توجهی به عینیات , (از کیفیت تولید تا فرهنگ برخاسته ازآن درمیان کارگران , وضعیت اشتغال ودرآمد کارگران تا عدم تشکل شان , ازبهم پاشیدگی طبقاتی بطور کل وازآن جمله درمیان طبقه کارگر تا نبود توان چانه زنی متشکل ) از آنجا ناشی می شود که نویسنده هم مانند بسیاری از چپ های وطنی درذهن واندیشه بدنبال حل بحران مارکسیسم است . او کاری به مقولاتی مادی مانند ارتباط ارگانیک با طبقه کارگر , کشف مادیت همسرنوشتی در طبقه, شرکت در کاروزندگی , وضعیت چانه زنی فروش نیروی کار, کارکرد تشکل های مقدماتی کارگری (مانند طبقه بندی مشاغل , تیم های ورزشی , تعاونی ها و….) برای ایجاد تشکل های فراگیرتر و کارآمدتر(مانند سنذیکا , شورا) , نقش کار متشکل درمحلات کارگری هنگامیکه پراکندگی نیروی کار امکان کار جمعی را فراهم نمی سازد , ندارد زیرا می اندیشد که این مقولات به نسبت موضوعات حیاتی نظری (بزعم او) همچون نفوذ “تکنیک های نئولیبرالیستی صادره از امپریالیسم و انعطاف پذیری اش برای درونی سازی ( اسلامی) ” , یا دوباره خوانی دوتاکتیک لنین و تدارک انقلاب سوسیالیستی , درجه چندمی اند و کافیست “مارکسیسم به گیج سری های مارکسیست ها پیرامون طبقه , حزب و انقلاب پاسخ دهد” تا پرولتاریا ی ایران دریک انقلاب سوسیالیستی وبا لغو کارمزدی به سمت سیاست ورزی کمونیستی گام بردارد ( درهمانجا).

نقد آقای دارالشفا به دو جریان آنتی امپریالیست وآنتی استبداد نقد مثبت و قابل توجهی است اما نمی شود ذیل این جمله ی کلی که اینجا شیوه تولید سرمایه داری است ( اینکه چه ویژه گیهایی دارد ؟ و یا با چه مکانیزمی کار می کند ؟) ویا با کلی گویی درمورد نئولیبرالیسم وبدیهی خواندن اش دراقتصاد ایران از تلاش برای فهم پیچیده گی های مدیریت غارت در اقتصاد ایران , شیوه تولید غیر تکنولوژیک , تولید خرد وساده سازی کار, تولید خانوادگی , مناسبات درونی نیروهای مولده با یکدیگر , تاثیرات فرهنگی برخاسته از این نحوه ی تولید , بهم پاشیدگی طبقاتی وازهمه مهم ترچاره جویی برای متشکل شدن کارگران از دل این مناسبات , شانه خالی کرد .

– چپ کارهای بسیاری درراستای محقق کردن همان دواصل عدالت و آزادی دارد و از آن جمله است فهم قانونمندیهای اقتصاد ایران وچگونگی کارکردش درحوزه ی غارت واستثمار وهمچنین درحوزه ی ثروت وسرمایه , جایگاه بخش خصوصی , خصولتی ودولتی و از آن مهم تر فهم جایگاه اقتصاد سیاسی فرا دولتی این رژیم است که کارکرداقتصادی اش مستقیما به سیاستی گره خورده که اصل را برایش غارت درجهت ماندگاری تعریف می کند . اما چپ مارکسیست برخلاف چپ (بطور کل) بغیراز فهم نکات یاد شده وافزون بر آن , وظایف دیگری نیز دارد که اصلی ترین هایش درشروع ۱- متشکل کردن خود در تشکل های کوچک , مخفی , عرضی و غیر مرکزیت گراست . این تشکل ها کمتر آسیب می بینند وتنها از طریق حلقه ها بیکدیگر متصل اند واندیشه است که در میان شان دررفت و آمد است ودستاوردهای نظری شان فقط برای انجام “کار” بکارگرفته می شود ۲- از طریق این تشکل ها ست که با افراد ومحافل مختلف در میان کارگران , دانشجویان , بازنشستگان , معلمان , زنان , اقوام و دیگر فعالین مبارزات اجتماعی ارتباط برقرارمی شود ۳- اما اصلی ترین کارچپ مارکسیست ارتباط ارگانیک با کارگران تولیدی و بطورمشخص پرداختن به مسایل و مباحث کارگری و کشف راه های کمک به تشکل هایشان با حضور در محیط های کار و محلات کارگری است . یعنی از یکسو آموزش ازآنها , با فهم و شناخت موضوعات عملی وکشف پیچیدگی ها و اضطرارهای کارگران درمسئله ی تشکل و مبارزه است و از سوی دیگر آموزش به آنها ، از جمعبندی همین مبارزات با تکیه برروش شناسی و تجارب مارکسیسم .

– تا بر بحران بی عملی یعنی تن ندادن چپ مارکسیست به “کار” غلبه نکنیم از این چپ باصطلاح مارکسیست , آبی برای مبارزات کارگری گرم نمی شود . اتفاقا تنها در سایه ی شرکت وفهم مبارزات کارگری و دیگر زحتکشان است که می توان بر بحران های نظری نیز فائق آمد . وگرنه حل بحران های گفته شده به شیوه ای که در مقاله آمده غیر از سرگرمی نظری چیزی برای باصطلاح چپ مارکسیست ندارد .

خسرو اعتضادی

اول اسفند ۱۴۰۲

در حاشیه ی”بحران مارکسیسم” امروزما – یاشاردارالشفا

                   

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)