به نظر می‌رسد امریکا و کشورهای منطقه، رژیم ایران و خرابکاری‌های محدود آن را در منطقه به عنوان یک واقعیت جدید پذیرفته‌اند و کشورهایی مانند امارات و بحرین و عربستان و مصر و حتی ترکیه، سیاست‌های توسعه‌ای، منطقه‌ای و جهانی خود را بر اساس این واقعیت جدید بازتعریف کرده‌اند. اما این سیاست جدید، یعنی پذیرفتن رژیم ایران به همراه کشورهای اقماری آن در داخل نظم جدید یک پیشنیاز لازم دارد: تعیین مرزهایی برای شرارت نیروهای اقماری ایران و اطمینان از حصر ایران در داخل این مرزهای شرارت. اگر امریکا بتواند شعله‌های منازعه اخیر را با بمباران‌های محدود نیروهای اقماری ایران در عراق و سوریه و یمن کنترل کند، و از سوی دیگر بتواند میوه سیاست درازمدت خود در جهت جذب حزب‌الله لبنان در داخل رژیم سیاسی این کشور را بچیند که این نیرو را از دست زدن به حملات انتحاری بازمی‌دارد، آنگاه می‌توان گفت تا حدود زیادی موفق شده نوعی نظم ویژه را در این منطقه تعریف کند که در آن نیروهای اقماری ایران از یک سو، و کشورهای دیگر منطقه در نوعی توازن قدرت جدید قرار می‌گیرند. در نظم جدید، ایران تحت محاصره اقتصادی و سیاسی (اما کنترل شده) مجبور است تمام هزینه‌ نیروهای اقماری خود را تامین کند، در حالی این نیروها قادر نیستند سیاستی را در پیش گیرند که به اصطلاح قاعده بازی را عوض کند. به این ترتیب افراد ایرانی و افغانی و یمنی و سوری و لبنانی در فلاکت روزگار خواهند گذراند و قطری‌ها و اماراتی‌ها و بحرینی‌ها و عربستانی‌ها برنامه‌های توسعه‌ای خود برای همراه شدن با مسیر تمدن جهانی را پی خواهند گرفت. این وضعیت البته ادامه خواهد یافت تا روزگاری که مگر افراد و بردگان ایرانی و همقطاران آنها تصمیم بگیرند زنجیرهای بردگی خود را پاره کنند و خود آقای خود باشند و کرامت انسانی را عملا تجریه نمایند.

من بارها از صحبت بایدن در هنگام خروج از افغانستان نمونه آوردم: «سالها برای بازسازی کشوری تلاش کردیم که هیچگاه در تاریخ خود ملت نبوده‌اند» در سابقه ملت بودن ایرانیان هم البته حرف و حدیث‌های فراوانی است و قبلا نوشتم چگونه در غیاب «مردم»، افراد به موجودات تصادفی و غیر ضرور تبدیل خواهند شد و همانگونه که ارسطو شاید در نظر داشت، ضروری بودن بردگان صرفا و به صورت ذاتی و نه عرضی،‌ از برده دیگری بودنشان، یعنی انتسابشان به ارباب سرچشمه می‌گیرد. بردگان در ذات خود غیرضرورند، و تنها با انتسابشان به ارباب است که ضرور می‌شوند و افرادی که هنوز ارباب خود نشدند، در ضرورت یا باید برده باشند، و یا باید در غیرضرور بودنشان نابود شوند. دنیای مدرن با درآمدن عقل از خود، ضروری ساختن خود به میانجی خود، و خود بنیاد کردن خود خودش را آغاز شد و به تبع آن مردمان غرب چنین شدند. کافی است نگاه کنیم برای کشته شدن سه سرباز امریکایی در خاورمیانه، چه تنشی بالا گرفته است در حالیکه یمنی‌ها و سوری‌ها و ایرانی‌ها و افغان‌ها هر روز مانند حشرات کشته می‌شوند بدون اینکه تاثیر و تاثری برانگیزد. میلیون‌ها ایرانی طی ۴۵ سال گذشته از کشور خود آواره شدند، بدون اینکه اساسا توجهی را جلب کرده باشد، اما آواره شدن اکراینی‌ها، توجهات بسیاری را جلب کرده است. خوب از روز روشن‌تر است که ما باید موجوداتی تصادفی باشیم که بودن یا نبودن ما مسئله‌ای ایجاد نمی‌کند، وگرنه کشته شدن یک امریکایی یا انگلیسی، به جهت انکه آنها ضروری هستند، مسئله است. این ضرورت غربیان از خودآگاهی آنها به خود به مثابه یک واحد،‌ به عنوان یک فرد به نام ملت ناشی می‌شود. غربیان به جهت اینکه توانستند از خود فرا روند، خود را به مثابه یک واحد درک کنند، و در این رهاشدگی از خود، در امکان اندیشیدن به خود،‌ در امکان آگاهی به خود به میانجی خود،‌ خود را ضروری ساختند، مسیری که هندیان و چینیان و بسیاری کشورهای دیگر نیز در پیش گرفتند. اگر ملتی نخواهد و یا نتواند از این خواب‌زدگی،‌ درماندگی در خود،‌ در خودبودگی رها شود، غربیان مسئولیتی برای بیدار کردنش و کمک برای رها شدنش از زنجیرهای تصادفی بودن ندارد. امریکا چند تریلیون دلار در افغانستان و عراق خرج کرد، هزاران سرباز خود را در این منطقه به کشتن داد که شاید افراد ساکن در این پهنه جغرافیایی به مقام انسانیت آنچنان که در غرب معنی می‌شود برسند، اما پس از بیست سال دریافتند که گویی این زمین مستعد باردادن میوه انسانیت نیست. این دریافت است که سیاست جدید امریکا در خاورمیانه را شکل داده است، کنترل شرارت‌های ایران و نیروهای اقماری آن، برقراری نوعی توازن قدرت بین نیروهای شر و کشورهای مسئول، و سپس رها کردن افراد ساکن در کشورهای شرور برای گذران روزگار در فلاکت خود ساخته. از این زاویه است که بازنده اصلی صحنه جدید خاورمیانه افراد ایرانی هستند که هنوز به مرحله «مردم» ارتقاء نیافته‌اند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)