شاید یک یا دو سال پیش بود نوشتم که چرا باید از جنگ به عنوان یک واقعه تمدنساز اعاده حیثیت کرد. توضیح دادم چرا حتی ایدههای ضد جنگ خود فرزند جنگ هستند و در غیاب حنگ، نه تمدنی متولد میشد و نه ایدههای مبارکی مانند شر بودن جنگ، شری که در ذات خود ضروری است و نابودی جنگ عملا نابودی تمدن بشری را به همراه دارد. حضور شرارت، ذاتی جهان است و روسیه، ایران و چین و کره شمالی فقط عروسکها و آواتارهای این شر ذاتی هستند. در همان زمان توضیح دادم چرا اروپا به خاطر کنار گذاشتن ایده جنگ و تبلیغ ایدههای حقوق بشری که از پایههای فلسفی جدی نیز برخوردار نیستند، به فلاکت و بدبختی افتاده و بیش از گذشته نیز خواهد افتاد. گفته بودم راهبرد پرهیز از تشدید تنش در خاورمیانه در نهایت به یک تشدید تنش بزرگ منجر میشود. کافی است هزینه برخورد نظامی با ایران را در بازه زمانی بیست ساله گذشته دید تا متوجه شد پرهیز از تشدید تنش چه عواقب ناگواری دارد.
برخی را گمان بر این است که دخالتهای نظامی آمریکا در افغانستان و عراق یک فاجعه تمام عیار بود. در نوشتهای گفتم چگونه کمهوشی سیاستمداران غربی به یک معضل تبدیل شده است. هیچکس به این خبر مهم توجه نکرده که هیچ بمب اتمی دیروز در اروپا منفجر نشده است و چه کسی میتواند تضمین کند که با حضور صدام یا طالبان دوره القاعده با همین وضع روبرو بودیم. به عبارتی، سیاستمداران غربی اصلا قادر به دیدن فضاهای منفی نیستند و مانند کودکان فقط آنچه جلوی دماغشان است را میتوانند ببینند. به گمانم آنچه اکنون برای اروپا ضروری است جنگ است، جنگ، تشدید تنش و جنگ.
اما جنگ در دوران معاصر یک مانع اصلی دارد. در دوران باستان، فاتح جنگ فاتح سرزمین و مردم مغلوب نیز بود. به عبارت دیگر، طرف فاتح هزینه مالی و انسانی جنگ خود را از حساب سرزمین طرف مغلوب دریافت میکرد. اما اکنون صورتحسابهای جنگ چگونه پرداخت میشود؟ چرا امریکا باید سربازهای خود را در دریای سرخ برای تامین امنیت کشتیرانی کشورهایی مانند اسپانیا و ایتالیا و چین و مانند آن به کشتن دهد. اصلا سرباز امریکایی چرا باید خطر کشته شدن برای محافظت از دیگران را به چان بخرد اگر نتواند به عنوان فاتح، امیالهای خود را در سرزمین مغلوب متحقق کند؟ کسی خطر کشف قاره امریکا و ینگه دنیا را نمیخرید اگر از این سفر دستاوردی نداشت. دستاورد جنگ در خاورمیانه برای امریکا چیست؟ چرا سرباز اسرائیلی باید در غزه بجنگد اگر نتواند آن سرزمین را تصاحب کند؟ در واقع، در دوران معاصر که سرزمین غزه صاحب دارد این کار ممکن نیست و به همین ترتیب خود جنگ در دوره معاصر نیز وضع پارادوکسیکالی یافته است. در غیاب جنگ نیز، تمدن بشری هیچ موتور محرکهای (حداقل در وضع کنونی) ندارد، یعنی نفی جنگ در دوره معاصر با هیچ آلترناتیو دیگری جایگزین نشده است که بتواند تمدن بشری را محافظت کرده و آن را به جلو ببرد. ایده نفی جنگ محصول ترکیب پیچیدهای از ایده دموکراسی و اشکال پیچیده تعمیم آن، لیبرالیسم، حقوق بشر و موضوع کرامت انسانی و همچنین رشد اقتصادی است که در سایه امنیت سرمایه و اجازه به جریان آزاد آن به وجود آمده که در برآیند نهایی خود ایده گلوبالیزم و حقوق بینالملل را به همراه داشته است. اما محصول نهایی، یعنی گلوبالیزم و همچنین حقوق بینالملل به گمانم ایدههای انتزاعی زودهنگامی بودند که از بنیادهای مستحکم در واقعیت عینی برخوردار نبودند. به چه سبب یک فرد افریقایی یا آسیایی با یک فرد اروپایی یا امریکایی «همارز» است؟ منظور من اصلا این نیست که آیا همارز است یا نیست، یا اینکه باید باشد یا نباید باشد. چنین پرسشهای کودکانهای که مبتنی بر نظریه حقیقت است از هیچ جایی در دستگاه نظری نگارنده برخوردار نیست. در جایی که «وجود» به ایده تقلیل مییابد، حقیقت نیز به مثابه طفیل آن، اعتبار خود را از دست میدهد. پرسش این است که به چه سبب، به حمایت از چه عامل قدرتی، فردی افریقایی یا خاورمیانهای با فردی اروپایی یا امریکایی همارز است؟ اینکه لیبرالیزم و دموکراسی را به عنوان ایدههای جهانروا توسعه دادهاند، پیشنیاز آن همین همارزی انسانها بوده است، و بنیاد آن بر کرامت انسانی فارغ از هر مولفه دیگری. اما این «کرامت انسانی فارغ از مولفه هویت، نژاد و دین و تمدن» چه عامل حمایتی مبتنی بر قدرت دارد؟ توجه کنیم که قدرت در ذات خود یعنی جنگ، یعنی سلطه. در نتیجه دوباره در اینجا با یک وضعیت پارادوکسیکالی روبرو میشویم. برای توسعه ایدههای کرامت انسانی و حقوق عام بشری، نیاز به قدرت داریم و قدرت در ذات خود یعنی سلطه، و در بهترین حالت یعنی منازعه و درگیری با شر ذاتی جهانی، یا شر موجود، و در این فرایند است که بخش بسیاری از روایتهای تمدنی دیگر باید قربانی شود و به همراه آن بخش بسیاری از مردم مرتبط با آنها، و این خود چگونه ممکن است اگر کرامت انسانی فارغ از مولفههای تمدنی باشد؟ اما ممکن است ادعا شود که قدرت، وجه نرم نیز دارد، و این یعنی پیچاندن جنگ در لایههای محافظتی، پیروز شدن بدون بیرون آوردن شمشیر از نیام و بدون شلیک گلوله و غرش تانکها. این فرایندی بود که غرب بعد از جنگ دوم تصور میکرد قادر به پیشبرد آن است و به ویژه بعد از شکست بلوک شرق در جنگ سرد، یک ذوقزدگی مفرط را بین استراتژیستهای غربی سبب شد. این ذوقزدگی اما با بیرون آمدن اسلامگرایی رادیکال از چراغ جادو زود ناپدید شد. این بخش از جهان، هر قدرت نرمی را نیز به مثابه قدرت سخت تعبیر کرد و خواستار جنگی شد که طرف غالب آن که طبق وعده الله مسلمانان خواهند بود، تمام سرزمینهای غرب را تحت استیلای خود درآورند، همان پروژهای که بسیار زود پس از مرگ پیامبر مسلمین (و حتی در زمان حیات او) پیگیری و اجرا شد. استراتژیستهای غربی تاکنون از ارائه نسخه قدرت نرم برای مقابله با این وضع ناکام بودند و با کنار گذاشتن جنگ نیز عملا خود را در برای بحرانهای سربرآورده، خلع سلاح کردند. چنین است که این بحران هر روز بیش از گذشته غرب و تمدن غرب را با چالش روبرو کرده است. موضوع این است: تمدن بشری بر اثر دینامیک درونی خود، خواستار حذف شر است، نه حذفی که به میانجی جنگ منجر شود، بلکه انکار آن است. شر دیگر ذاتی جهان نیست، در نتیجه جنگ نیز ناضرور است و خود تبدیل به شر میشود و با انکار شر، حنگ نیز عملا بلاموضوع میشود. اما این دینامیک درونی خواستار توسعه خود به مثابه عالیترین مرحله تمدنی «بشری» است و در اینجاست که برای این توسعه، جنگ دوباره ضروری میشود: جنگ برای برانداختن جنگ.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.