درس مهم قیام آبان ۹۸ ‎

بر فراز خیابان‌های تل‌آویو اینک پوستری نصب شده است که در آن تصویر رئیس جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو و تمامی سران کشورهای عرب منطقه و از جمله رئیس جمهور خود-اعلام کرده‌ی سوریه و رهبر سابق داعش در این کشور، جولانی، دیده می‌شود. روسای تمامی کشورهایی که تاکنون در پیمان ابراهیم نبوده‌اند اینک در این بانر بزرگ حضور دارند، از جمله محمد بن‌سلمان ولیعهد عربستان سعودی و محمود عباس رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین. بر فراز این تصویر نوشته شده است: «پیمان ابراهیم: حالا زمان یک خاورمیانه‌ی بزرگ فرا رسیده است».

این موقعیت جدید که تا همین چند سال پیش در رویای اسرائیل هم نمی‌گنجید اینک در یک قدمی تحقق و وقوع است. تا اندکی پیش، گره‌ی سختی در کار «ابراهیمی» ساختن برخی کشورهای عرب مانند عربستان سعودی و قطر و کویت بود؛ به نحوی که در اوج فشارهای اسرائیل، رئیس جمهور کنونی آمریکا در سفر اخیر خود به سه کشور منطقه، عربستان سعودی، قطر و امارات متحده ی عربی، برای جلب سرمایه‌گذاری‌های کلان، حتی از این موضوع یاد هم نکرد، چه رسد که مثل ژوزف بایدن صهیونیست بخواهد آن را پیش‌شرطی برای هر گونه گسترش روابط آمریکا و این کشورها بداند. 

اما آن چه سبب گره‌‌گشایی ناگهانی و معجزه‌آسای فوق شده است چیزی نیست جز رویدادی که اینک می‌رود نام «جنگ دوازده روزه‌ی اسرائیل و ایران» را در کتاب‌های تاریخ یدک کشد. جنگی که با حمله‌ی اسرائیل به ایران در روز سیزدهم ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد و در بیست و پنجم ماه به پایان رسید. نتانیاهو اعلام داشته است که «به واسطه‌ی پیروزی در ایران فرصتی برای گسترش معاملات صلح‌آمیز پدید آمده که نباید از دست بدهیم.» اتفاقات بسیاری در این فاصله رخ داد که باید از حیث تاریخ‌نگاری سیاسی و نظامی ثبت و ضبط شوند. هدف این نوشتار اما چیزی در ورای جزئیات روزشماری این جنگ است. 

دیدی دیگر

در این نوشتار به دنبال این هستیم که نگاهی ظریف‌تر به رخداد بیاندازیم. اما پیش از آن، به عنوان مقدمه، باید در مورد ضرورت متفاوت‌نگری چیزی بگوییم. 

هر دو رژیم صهیونیستی اسرائیل و رژیم آخوندی ایران از یک مخرج مشترک برخوردارند که سبب می‌شود در تضادی «آشتی‌ناپذیر» (antagonistic) قرار نگیرند و آن این که هر دو در ارتکاب جنایت در حق انسان‌ها به خود تردید راه نمی‌دهند. بنابراین، سخت است که تصور کنیم دو رژیم دارای خصلت ذاتی همگون، به آن نوع و شدت از تضاد دچار شوند که بخواهند حذف همدیگر را، نه در حرف، که در واقع امر دنبال کنند. 

در نبود تضادی آشتی‌ناپذیر -که برخاسته از ذات مشترک ضد مردمی هر دوست- باید دید که این دعوا و مرافعه و موشک‌زنی، که شباهت بسیار به یک جنگ واقعی داشت، از کجا بر می‌خیزد و دو طرف و البته از این پس با حضور فعال آمریکا در این میان، سه طرف، دنبال چه هستند. 

در این مورد باید یادآوری کرد که رژیم ایران، به طور فعال، هیچ حرکتی که بتوان از آن به عنوان اقدام جدی برای نابودسازی تمامیت اسرائیل یاد کرد نداشته است. رژیم جمهوری اسلامی هرگز در طول نزدیک به چهل و شش سال گذشته تهدید مهمی برای وجود اسرائیل نبوده است. تمام کنش ضد اسرائیلی رژیم آخوندی در حد دردسرآفرینی و ماجراجویی بوده و هرگز به خطری دامن نزده است که حیات اسرائیل را زیر سؤال برد. برعکس، سود و فایده  بسیار در آنچه در ظاهر برای ضرر زدن به اسرائیل بوده در عملکرد نظام «ضد اسرائیلی» آخوندی موج می‌زده است. این یک واقعیت تاریخی است که هر مورخ بی‌طرفی، در ورای جوسازی تبلیغاتی صهیونیسم، می‌تواند آن را دریابد. عملکرد ضد اسرائیلی رژیم ایران از روز نخست، برای اسرائیل سود و منفعت استراتژیک فراوان به بار آورده است. بخش عمده‌ای از بدنه‌ی نظام جمهوری اسلامی آنوسی یا همان به ظاهر مسلمانان یهودی‌الاصل هستند.  

ممکن است آن چه در این دوازده روز گذشت نیز، در ورای یک برداشت سطحی یا ظاهری، در همین چارچوب قرار گیرد و این آن نکته‌ی شایسته‌ی توجه است که در صورت عدم دقت ممکن است به هر دو رژیم ضد مردمی فرصت تمدید بازی فریبنده و تخریبگر خودشان را بدهد.

ماجراجویی جدید

نکته‌ی اساسی این که این بار هم ابتکار عمل در دست اسرائیل بود. او بود که حمله را شروع کرد، ضربه‌های اصلی معنادار را وارد کرد، پای آمریکا را به میدان کشید و در نهایت، فتیله رویارویی را در زمانی که لازم دید پایین کشید. بنابراین، سناریوی «جنگ دوازده روزه» را اسرائیل نوشت و اجرا کرد. در این میان هم امری فاجعه‌بار و غیر قابل پیش‌بینی برای اسرائیل، روی نداد. دولت نتانیاهو می‌دانست که در پاسخ به حمله‌ی خود مورد هجوم موشکی ایران قرار خواهد گرفت و نیک می‌دانست که حداقلی از این موشک‌ها از دیوار دفاعی او و متحدانش (آمریکا، بریتانیا، فرانسه، اردن، …) خواهند گذشت، اما برای این منظور آماده بود؛ برای همین نیز خسارات و به ویژه تلفاتی پایین داشت. 

با این مقدمات می‌توانیم دو سناریو را برای درک چرایی و چگونگی رخ دادن «جنگ دوازده روزه» در نظر بگیریم: 

۱-      سناریویی که در آن می‌توانیم ضربه‌های دو طرف را برآیند طبیعی قدرت و توانایی نظامی و اطلاعاتی آنها بدانیم. 

۲-      سناریویی که در آن می‌توان ضربه‌های دو طرف را محصول نوعی و درجه‌ای از هماهنگی میان آنها قلمداد کرد. 

هر یک از این دو معنایی را به «جنگ دوازده روزه» می‌دهند که متفاوت است. 

در مورد اول، به راستی یک «جنگ» رخ داده و در آن، اسرائیل که آغازگر بوده است، به برخی از اهداف خود رسیده اما بنا به دلایلی نتوانسته تمامی هدف‌های خویش را به دست آورد. در نتیجه، به نوعی از شکست نسبی دچار شده اما از آن جا که منفعت‌های موقعیت جدید از ضررهای آن برتر و بیشتر بوده، در نهایت، قدری هم با سفارش و اصرار آمریکا، «آتش‌بس» را با اکراه پذیرفته است. در این صورت، واکنشی که از جانب ایران دیده شد، با وجود اهمیت تفکیک واکنش حکومتی و مقاومت مردمی، می‌تواند تا حدی به عنوان نوعی از موفقیت قلمداد شود. 

در مورد دوم اما، ماجرا تفاوتی کیفی می‌یابد. در این جا بوی نوعی از همدستی، آشکار و پنهان، میان برخی از بالاترین سطوح حکومت‌های اسرائیل و ایران مطرح می‌شود. شاخص اصلی برای راستی‌آزمایی این فرضیه‌ی دوم «ترور گزینشی» مقامات حکومتی در ایران است. آیا اسرائیل به راستی در صدد کشتن خامنه‌ای بوده یا خیر؟ وزیر دفاع اسرائیل مدعی است که در صدد از بین بردن وی بوده‌اند اما او را از دست داده‌‌اند. آیا باید به گفته‌ی او باور داشت؟  در این سناریوی دوم این موضوع به عنوان پرسش مهم و مرکزی بحث مطرح می‌شود. زنده ماندن خامنه‌ای به واسطه‌ی ناتوانی اسرائیل بود یا خواست اسرائیل؟ این شاخصی است برای سنجش اصالت ماجرا. هر چند که تنها مورد نیست. 

نکته‌ی برجسته دیگر، رفتن اسرائیل به سراغ مهره‌ها و مراکز و تاسیساتی بوده است که به معنای اصیل و واقعی کلمه می‌توانسته‌اند، در درازمدت، با به ثمر رساندن طرحی که حول محور فعالیت‌های اتمی ایران است معادله‌ی قدرت را به صورت کیفی در منطقه به هم بزنند. آیا این طرح همان ساخت سلاح اتمی است که اسرائیل مدعی است و آمریکا آن را دنبال می‌کند؟ در این صورت، اصرار ایران بر این که نمی‌خواهد بمب اتمی بسازد چه می‌شود؟ آیا دروغ می‌گوید؟ اگر دروغ  می‌گوید، چرا آژانس بین‌المللی انرژی اتمی مستندی محکم برای متقاعدسازی کشورهای مختلف در سطح بین‌المللی رو نمی‌کند؟ چرا چین و روسیه که به اندازه‌ی آمریکا و اسرائیل نسبت به دستیابی سایر دولت‌ها به سلاح اتمی نگران هستند نسبت به فعالیت‌های هسته‌ای ایران حساسیت نشان نمی‌دهند؟ چرا این فقط اسرائیل و آمریکا هستند که با طرح یک اتهام فاقد پشتوانه‌ی مستندات، ماجرایی را به راه انداخته‌اند که از دل آن جنگ با ایران و حتی شاید جنگ منطقه‌ای در خاورمیانه و زمینه‌سازی جنگ جهانی بیرون می‌آید؟ این حساسیت از کجا می‌آید؟ راز فعالیت اتمی ایران چیست؟ آیا آن طور که برخی عنوان می‌کنند، موضوع نه ممانعت از دستیابی ایران به سلاح اتمی، بلکه جلوگیری از کسب توانایی و قابلیت تولید انرژی ناشی از «همجوشی اتمی» (nuclear fission) است. یک فن‌آوری جدید که قرار است فقط در انحصار قدرت‌های بزرگ صنعتی بماند تا در عصر جدید فن‌آوری که در حال شکل‌گیری است بتوانند به برتری مطلق بر جهان فاقد تکنولوژی دست پیدا کنند. آیا این امر، توضیح منطقی‌تر برای رفتار غیر منطقی اسرائیل و آمریکا نیست؟ 

حمله‌ی نظامی اسرائیل و تخریب و محو تاسیسات فنی و علمی و هسته‌ای و دانشمندان این حوزه نشان از جدیت اسرائیل و آمریکا برای پایان بخشیدن فیزیکی به عمر کسانی دارد که می‌خواهند برخلاف میل تل‌آویو و واشنگتن این پروژه را دنبال کنند. خصلت گزینشی ترورها و حملات تخریبی به احتمال زیاد از این امر ناشی می‌شود. به همین دلیل به تمامی نهادها و افرادی که می‌دانند حاضرند این تلاش را کنار گذاشته و ایران را به عنوان تفاله‌ی حاشیه‌ای دنیای در حال شکل‌گیری زیر سلطه‌ی سرمایه داری ابراهیمی بپذیرند دست نمی‌زنند؛ آنها را حفظ می‌کنند. به همین دلیل حتی یک نفر هم از کسانی که قرار است آب به آسیاب اسرائیل و آمریکا در آینده بریزند حذف و کشته نشد.  

این امر به جناح متمایل به پیوستن به پیمان ابراهیم در درون رژیم ایران اجازه می‌دهد که شاهد حذف نیروهای ضد اسرائیلی در رده های بالای ساختار نظامی ایران، و از آن سوی، دست نخورده ماندن بخش پرواسرائیلی حاکمیت باشند؛ همان بخشی که ممکن است در صورت توافق‌هایی میان ایران و آمریکا (مذاکرات جاری)، در مراحل جلوتر، ورود ایران به کلوب نوکران ابراهیمی اسرائیل را میسر سازند. از بعضی خبرها این گونه بر می‌آید که روند حذف برخی چهره‌های باقیمانده‌ی جناح فعال ضد اسرائیلی در درون نظام حتی بعد از آتش‌بس هم با حملات موردی تروریستی در حال انجام است و به احتمال بسیار ادامه خواهد داشت. 

تمایز دو چشم‌انداز

با این تفکیک، سناریوی رویارویی واقعی تداعی‌گر «جنگ» است، در حالی که سناریوی دوم، همدستی ضمنی، شمایل نوعی «کودتای داخلی با کمک نیروی خارجی» را پیدا می‌کند. گویی جناح متمایل به اسرائیل در ایران، با کمک اسرائیل، در حال حذف جناح ضد اسرائیل است؛ حذف فیزیکی نخست و بعد حذف سیاسی. این جاست که باز به نقش کلیدی خامنه‌ای و اهمیت معنادار ۱) ناکامی اسرائیل یا ۲) عدم تمایل اسرائیل در ترور وی می‌رسیم: 

.      در حالت اول، عدم حذف خامنه‌ای برای اسرائیل حکایت از ضعف و ناقص ماندن نقشه‌اش دارد و در سناریوی دیگر، عدم کشتن وی، بخشی از طرح و نقشه بوده است.  

.      در سناریوی نخست اسرائیل به راستی به دنبال آن بوده که با زدن سر نظام و طرح موضوع «تغییر رژیم» مردم را شورانده و ایران را به سوی هرج و مرج و آشوب و تجزیه‌ی کشور بکشاند، در سناریوی دوم این بحث فقط یک پوشش برای فریب توده‌ها و پنهان کردن همدستی آشکار یا ضمنی بوده است. 

برای راستی‌آزمایی این دو احتمال و رد و تایید آنها احتیاج به زمان و یافتن دلایل مستند بیشتری داریم، اما می‌توان برخی از پرسش‌ها را از همین حالا مطرح ساخت:

۱-      چرا حمله‌ی اسرائیل به ایران تنها در برگیرنده‌ی چند ده فرمانده‌ی عالیتربه‌ی قدیمی سپاه و به طور عمده از بازماندگان نسل نخست پاسداران بوده است؟ 

۲-      آیا این فرماندهان ترور شده، به طور خاص، نماینده‌ی همان جناحی بودند که مبارزه‌ی به اصطلاح ضد اسرائیلی رژیم را -که توسط رهبری سیاسی دست نخورده‌ی آن تنظیم و ارائه می‌شود – باور کرده  و به معنای واقعی کلمه در صدد مقابله با نفوذ و گسترش صهیونیسم اسرائیل در ایران و منطقه بوده‌اند؟ 

۳-      چرا در این میان هیچ یک از شخصیت‌هایی که بسیاری می‌دانستند علیرغم ادعاهای پر سر و صدای ضد اسرائیلی خود، ممکن است جزو اسرائیلی‌های پنهان درون نظام باشند دست نخورده باقی ماندند: مانند حسین طائب، محمود احمدی‌نژاد، سردار رادان، قالیباف، برادران لاریجانی و امثال آن نشد؟

۴-      چرا سردار قاآنی جان به سالم به در برد؟ آیا این پاداشی بود برای این که از زمان فرماندهی وی بر رأس نیروی قدس سپاه پاسداران، در عمل «محور مقاومت» در منطقه، توسط اسرائیل، تار و مار شد؟  

۵-      چرا هیچ یک از آخوندهای رده‌ی اول و سرکرده‌ی نظام مورد حمله قرار نگرفتند؟ امامان جمعه به طور مثال؟ 

۶-      چرا کیهان حیسن شریعتمداری به ظاهر ضد اسرائیلی به طور کامل در امان ماند؟ 

۷-      چرا سرویس اطلاعاتی اسرائیل موساد توانسته بود برای سال‌ها تا این حد با دست باز در ایران عمل کرده و از جانب وزارت اطلاعات رژیم و یا سازمان اطلاعات سپاه پاسداران هیچ اقدام مهمی برای خنثی کردن آنها در طول این مدت صورت نگرفته بود؟ 

۸-      آیا قابل تصور است عملیاتی تا این حد گسترده در داخل، حتی در یک مورد هم با مشکل لو رفتن و کشف حرکت‌های مشکوک و از هم پاشیدن بخشی از شبکه‌ی خود مواجه نشده باشد؟ 

۹-      چرا با وجود تجربه‌ی ترور محسن فخری‌زاده و سردار حسین مقدم تهرانی، هیچ اقدامی برای حفاظت از دانشمندان هسته‌ای و یا سرداران سپاهی مرتبط با فعالیت‌های حساس و خطرساز اتمی و موشکی برای اسرائیل صورت نگرفته بوده و همگی آنها یکی بعد از دیگری در این جنگ دوازده روزه کشته شدند؟ 

۱۰-      چرا علیرغم اختصاص بخش عمده‌ای از بودجه‌ی کشور به امور نظامی، پدافند هوایی ایران تا این حد ضعیف و شکننده بوده که هواپیماهای آمریکایی و اسرائیلی در آسمان ایران جولان بدهند؟ 

۱۱-      چرا تلاش جدی برای دستیابی به هواپیماهای پیشرفته‌ی چینی و روسی صورت نگرفته و نیروی هوایی تا این حد ضعیف و شکننده بوده است؟ 

۱۲-     

پرسش‌هایی از این دست بسیار است که برای هر تحلیل‌گر بی‌طرفی سایه‌ای از شک و تردید در مورد اصیل بودن این رویارویی را دامن می‌زند. 

نکات پس از آغاز آتش‌بس 

به رفتار پس از آتش‌بس دو طرف نگاه کنیم. چیزی که به راحتی نکته‌ی اصلی مطرح شده در ابتدای مقاله را یادآور می‌شود: خصلت ضد مردمی هر دو طرف. اسرائیل اعلام داشته است که تمرکز خود را بر قتل عام مردم بی‌دفاع نوار غزه خواهد گذاشت. به آتش کشیدن شهرک‌های فلسطینی در کرانه‌ی باختری را آغاز و سوریه و لبنان را بمباران کرده است؛ از آن سوی، رژیم مشابه‌اش در ایران در پی آن است تا تحت عنوان مبارزه با «جاسوسی برای اسرائیل» و اتهاماتی از این دست، یک تسویه حساب خونین را با مخالفین خود به راه بیاندازد. به این ترتیب، حکومت که در وحشت از بروز شورش‌های اجتماعی ناشی از خشم جامعه، به دلیل کمبود برق و آب و گرانی به سر می‌برد، بهانه‌ی خوبی پیدا کرده تا موجی از سرکوب و استقرار جو وحشت و نیز اعدام‌های فله‌ای به راه بیاندازد. 

بدین ترتیب، یک بار دیگر حکومت آخوندی در پی آن خواهد بود تا فضای سیاسی جامعه را به دلیل شرایط جنگی ببندد و بتواند دستاویزی برای عقب راندن پیشروی اخیر جامعه‌ی مدنی در ایران بیابد. بساط نقد مستقیم و انتقادگری صریح که حاصل زحمت چند ده ساله‌ی جامعه و نیز محصول حرکت‌هایی مانند جنبش مهسا بود را یک شبه جارو کند و مردم را در جو جنگ و دفاع از میهن به پذیرش ابعاد تازه‌ای از سرکوب و اختناق فرو برد.  

خامنه‌ای در ویدیویی که دو روز بعد از برقراری آتش‌بس منتشر ساخت صحبت از «پیروزی» کرد و این که اسرائیل «تقریبن از پا درآمد و له شد». او آمریکا را متهم ساخت که برای نجات اسرائیل به صحنه‌ی جنگ وارد شده است. وی البته از تمام خسارات و تلفاتی که به ایران وارد شد سخنی نگفته است. از آتش‌بس هیچ نگفته و به نحو غیر منتظره‌ای در این ویدیو، به نقل از بی بی سی، دیگر «… او برخلاف معمول برای آمریکا و اسرائیل خط‌‌ و نشان نکشید و تهدیدی نکرد.» آیا او به راستی در شرایطی سخت قرار گرفته و از یک تلاش جدی برای حذف خویش جان سالم به در برده و هنوز نگران است که اسرائیل در فرصتی دیگر به سراغش بیاید؟ یا این که سناریوی پاکسازی نظام از عناصر دردسرساز در مسیر نزدیکی به آمریکا و بعد اسرائیل به پایان رسیده و خامنه‌ای می‌تواند با خیال راحت دوباره به صحنه‌ی قدرت بازگشته و شرایط جایگزینی خویش با عنصر مورد نظر برای این بخش از پروژه‌ی ابراهیمی ساختن ایران را عملی سازد؟ پاسخ را به زودی خواهیم داشت. 

از آن سوی، آمریکا هم اصرار جدی دارد که موفقیت‌آمیزترین نتیجه‌ی ممکن را از عملیات بمباران مراکز هسته‌ای ایران به دست آورده است. ادعایی که به نحو مشکوکی از سوی ایران رد شده و برخی از منابع دیگر هم که نفوذ اسرائیل بر آنها واضح است اصرار دارند در مورد کارآمدی صد در صدی بمباران‌های مراکز اتمی ایران توسط آمریکا ابراز تردید کنند. این جا باز، تلاش برخی جریان‌ها در ایران برای بیان دست نخورده باقی ماندن توان اتمی ایران پا به پای اصرار محافل اسرائیلی بر این نکته بسیار بودار است. گویی که اسرائیل هنوز عملیات حذف جریان ضد اسرائیلی – و شاید در رأس آنها خامنه‌ای – را تمام نکرده است و نیاز دوباره به بهانه‌ی اتمی دارد تا کار این جریان را یکسره سازد.  

این در حالیست که آمریکا که حالا در میان معرکه قرار دارد نیازی به این امر نمی‌بیند و فکر می‌کند که با همین ترکیب کنونی حاکمیت در ایران می‌تواند کنار آمده و بدون ایجاد یک جنگ بزرگ منطقه‌ای منافع خویش را تامین سازد. از همین روی، شایعاتی از سازشی پشت پرده میان تهران و واشنگتن مطرح است که بر اساس آنها، در ازای صد در صد نمایشی بودن حمله‌ی ایران به پایگاه آمریکا در قطر، اجازه‌ی فروش نفت به چین به ایران داده شده است. ترامپ در همان روز آتش‌بس اعلام داشت که خرید نفت ایران توسط چین بلامانع است. چین البته به این تصمیم او نیازی نداشت که از ایران نفت بخرد، اما مطرح شدن آن توسط آمریکا چراغ سبزی به ایران بود؛ در عین حال که سبب تثبیت قیمت نفت در بازار جهانی انرژی شد، تنفس مالی به حکومت ایران رساند و چین را به نوعی از نرمش با آمریکا در مذاکرات بر سر تعرفه‌ها تشویق کرد. اینک نیز سخن از احتمال یک توافق جامع برای قطع غنی‌سازی، آزادسازی پول‌های بلوکه شده‌ی ایران در قطر، کاهش تحریم‌ها و نیز آغاز سرمایه‌گذاری آمریکا برای انرژی اتمی صلح‌آمیز در ایران است. به احتمال زیاد، صحبت از فعالیت هسته‌ای است که به جای کار مشترک با روسیه برای «همجوشی اتمی» و تغییر سرنوشت خاورمیانه و جهان درعرصه‌ی انرژی، ایران را به مرکز تولید اورانیوم غنی شده برای صنعت هسته‌ای آمریکا تبدیل می‌کند. 

راستی‌آزمایی فرضیه‌ها

نکاتی که تا این جا مطرح شده است، بار دیگر و به درستی، تخم شک و تردید را در دل هر مشاهده‌گری می‌کارد که آیا «جنگ دوازده روزه» نیز به یکی از بازی‌های تضاد ظاهری تهران و تل‌آویو گرفتار بوده و هر دو رژیم در پی میوه‌چینی بعد از ماجرا هستند و یا این که یک جنگ واقعی با ضربات واقعی به یکدیگر مطرح بوده است. این دو را متفاوت و این تفاوت را مهم دانستیم. زیرا: 

.      در یکی بحث بر سر یک درگیری واقعی و خودجوش است که در آن هیچ یک از دو طرف موفق به کسب پیروزی به معنای خاص کلمه نشده و در نهایت، زیر فشار سهمگین ضربه‌های متقابل، مجبور به عقب‌نشینی و پذیرش آتش‌بس شده‌اند. 

.      در دیگری صحبت از یک درگیری ظاهری و تنظیم شده است که در بالاترین سطوح قدرت به صورت یک توافق ضمنی یا صریح انجام شده تا اهداف خاصی را که بخشی از آن مشترک است به پیش برند؛ ضمن آن که در این مسیر، هر یک از این دو اوضاع داخلی و بین المللی خود را نیز بهبود بخشیده و مشکلات و بحران های چند جانبه ی خویش را کاهش دهند. شاید بهترین مستند در این باره تقلبی بودن ویدیوی حمله موشکی اسرائیل به در ورودی زندان اوین باشد که به عنوان یک نمونه و به واسطه ی راستی آزمایی روشن شده است. چرا اسرائیل اصرار داشته که از یک سو بگوید زندان اوین را به عنوان نماد سرکوبگری رژیم مورد حمله قرار داده و از آن سوی هیچ آسیب واقعی به آن وارد نیاورد؟

کدام یک از این دو احتمال دست بالا را دارند؟ جنگ واقعی یا نبرد نمایشی برای پیشبرد هدفی مشترک و مستتر توسط دو حکومت اسرائیل و ایران؟ 

نگارنده احتمال می‌دهد که پاسخ باید در ترکیبی از این دو باشد. در این زمینه اسرائیل از الگویی پیروی می‌کند که شناسایی آن می‌تواند به درک بهتر این مورد هم کمک کند. 

الگوی ترکیبی اسرائیل: محاسبه و ریسک 

شاید بتوان «جنگ دوازده روزه» را بازتولید بزرگتر الگوی رویداد «هفتم اکتبر ۲۰۲۳» بدانیم. در آن جا نیز همین مدل کاری ترکیبی مشخص مورد بهره‌برداری قرار گرفت. در ماجرای هفتم اکتبر، هم دولت اسرائیل می‌دانست که حماس مشغول تدارک یک حمله است و هم رهبری حماس آگاه بود که اسرائیل به نوعی از حمله‌ی او بی‌خبر نیست. اما هر یک بر اساس محاسبات خاص خویش تن به این کار لو رفته و پرهزینه دادند. حماس، به زعم خود، برای بیرون کشیدن سرنوشت فلسطین از بن‌بست تاریخی و نتانیاهو، در رویای خود، برای تسریع پیشبرد پروژه‌ی اسرائیل بزرگ. آن چه بعد از هفتم اکتبر گذشت دیگر روندی نبود که به طور کامل تحت مدیریت هیچ یک از دو طرف باشد و هر یک به فراخور شرایط سعی می‌کند در جهت دستیابی به اهداف خویش هزینه پردازد و عمل کند.  

در «جنگ دوازده روزه» نیز مشهود است که اسرائیل می‌دانست با حمله به ایران ضربه‌ی متقابل خواهد خورد، اما به نتایج درازمدت آن فکر می‌کرد: تغییر جو منطقه، به دست گرفتن کنترل آسمان ایران، فعال‌سازی شبکه‌ی ترور و تخریب موساد در داخل کشور، ایجاد هراس در دل کشورهای عرب، وارد کردن آمریکا به جنگ، ابراهیمی کردن تمام کشورهای عرب و تبدیل خاورمیانه به میدان عملیات نظامی بی‌ حد و حصر نیروهای نظامی و خرابکاری اسرائیل. ایران نیز از آن سوی درصدد شکستن بن‌بست اتمی، پایان بخشیدن به تحریم‌ها، یافتن گریزگاهی برای تضعیف نیروهایی که مانع هرگونه توافق اساسی با آمریکا و اسرائیل بودند و نیز رهایی موقت از بحران‌های متعددی در داخل که حیات او را در معرض یک شورش اجتماعی خطرساز قرار می‌داده‌اند بوده است. 

هم هجوم هفت اکتبر و هم «جنگ دوازده روزه» هر دو بر اساس این الگوی ترکیبی بوده‌اند که در آن، به تناسب‌های مختلف، هم پیش‌بینی‌پذیری وجود دارد و هم غافلگیری. اما خصلت بالای قمارگونه‌ی آنها مانع از اجرایشان نمی‌شود، چرا که تجربه نشان می‌دهد با مدیریتی خوب می‌توان حاکمیت‌های تضعیف شده‌ی مورد هجوم را به تسلیم وادار کرد. این الگو تا‌ کنون در نوار غزه، لبنان، سوریه و یمن به کار گرفته شده است و با موفقیت‌های نسبی برای اسرائیل همراه بوده است. در این مثال مشخص «جنگ دوازده روزه» می‌بینیم که نتانیاهو و باند صهیونیست وی در اسرائیل گرفتار بحران‌های عمیقی مانند جنگ و کشتار بی‌پایان و ناتمام در نوار غزه، سقوط احتمالی دولت ائتلافی، بی‌آبرویی بین‌المللی و از هم پاشیدن اقتصاد و انسجام جامعه‌ی قوم و مذهب‌زده و اسیر نژادپرستی بودند؛ آن طرف، در ایران نیز خامنه‌ای در مواجهه با موجی از مشکلات و بحران‌های ساختاری، مانند ابرتورم، رکود، بی‌آبی، بی‌برقی، کمبود درآمد ارزی، ورشکستگی خزانه‌داری دولتی و خشم جامعه، شاهد بزرگترین اعتصاب صنفی در تاریخ بعد از انقلاب توسط رانندگان و کامیونداران بود. 

«جنگ دوازده روزه» به مثابه طناب نجات مشترک هر دو را از باتلاق و بن‌بستی که در آن گرفتار بودند به شرایط به ظاهر بهتری منتقل کرده است. تلفات و خسارات وارد شده به دو طرف تناسب چندانی ندارند، اما به نظر می‌رسد این بهایی بوده است که باید می‌پرداختند تا بتوانند امتیازات بعد از جنگ را به دست آورند. 

وقت میوه‌چینی

در پیامی که دو روز بعد از آتش‌بس از جانب نتانیاهو برای ترامپ فرستاده شده است وی اعلام می‌کند که «به همکاری با دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، برای “شکست دشمنان مشترک، آزادی گروگان‌ها و گسترش سریع دایره صلح” ادامه خواهد داد.» به نظر می‌رسد که توافقی در دست است که بر اساس آن مشکل نوار غزه و فلسطین به نحو مطلوب اسرائیل حل شود؛ به این ترتیب که غزه تحت مدیریت مشترک نمایندگان چهار دولت عربی در می‌آید، گروگان‌ها آزاد می‌شوند، رهبران حماس تبعید می‌شوند، کسانی که داوطلب باشند از نوار غزه به کشورهای دیگر فرستاده می‌شوند، کرانه‌ی باختری تا حد زیادی در تصرف دولت اسرائیل درآمده و یک فرمول ظاهری و قلابی دو دولت برقرار می‌شود، اسرائیل مورد شناسایی جهان عرب قرار می‌گیرد و پروژه‌ی اسرائیل بزرگ در تعریفی جدید به پیش خواهد رفت.   

از آن سوی، آمریکا و اسرائیل به واسطه‌ی به دست گرفتن کنترل آسمان ایران، موفق شدند قاعده‌ی زورگویی مطلق نظامی خویش را که پیش از این در نوار غزه، کرانه‌ی باختری، لبنان، سوریه، عراق و یمن به نمایش گذاشته بودند، در ایران هم برقرار سازند و از این طریق، پیامی به جهان عرب و خاورمیانه ارسال کند که از این پس کل آسمان خاورمیانه در اختیار هواپیماها و موشک‌های اسرائیل و آمریکاست. اسرائیل اینک حق انتخاب دارد که خاورمیانه را تصرف نظامی کند یا به تصرف سیاسی و اقتصادی آن رضایت دهد. این همان پیشنهاد تیم ترامپ به اسرائیل است برای بازتعریف پروژه‌ی اسرائیل بزرگ و تبدیل آن از اشغال نظامی به اشغال اقتصادی. 

هم چنین ردیف شدن مجموعه‌ای از کشورها برای یاری‌رسانی به اسرائیل در دفاع از خود در مقابل حملات موشکی ایران نشان از آن دارد که این کشور قرار است، علیرغم کشتار و جنایت علیه بشریت و نسل‌کشی و تصرف‌گری و نقض قوانین حقوق بین‌الملل، همچنان در منطقه به مثابه بزرگترین دولت-کمپانی سهامی سرمایه‌داری در خدمت شرکت‌های بزرگ تسلیحاتی غرب عمل کرده، به آنها سود رساند و در مقابل، از آنها خدمات و پشتیبانی سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی، نظامی، لجستیک، امنیتی و اطلاعاتی دریافت کند. 

از آن سوی، در ایران نیز مصوبه‌ی مجلس برای پایان بخشیدن به همکاری با آژانس، در شرایطی که به نظر می‌رسید بتوانند بازی را از این پس به گونه‌ی هوشمندانه‌تری به پیش برند، یک حرکت ناشیانه و حتی بودار محسوب می‌شود. تدارک بهانه‌ای که به واسطه‌ی آن بتوان تدارک دور جدیدی از بمباران‌های مراکز موشکی ایران را دید. این ضمانتی است که در صورت به خطر افتادن بقای حاکمیت‌های خود، هم تهران و هم تل آویو می‌توانند بار دیگر تنور جنگ را به با عذر پنهانکاری‌های جدید فعالیت‌های اتمی داغ کنند. اصرار رسانه‌های در خدمت صهیونیسم برای بی‌ثمر یا ناقص نشان دادن بمباران‌های آمریکا برای به وجود آوردن فضای لازم در این عرصه و در آینده است.

آینده‌ی احتمالی ایران   

می‌توان گفت که موضوع تضاد میان اسرائیل و ایران، هم چنان در حال منفعت‌رسانی به دو طرف است و تا تمام شدن کار و استقرار اسرائیل بزرگ تحت نام خاورمیانه‌ی ادغام شده در پیمان ابراهیمی ادامه یابد. با پایان یافتن کارکرد اصلی تقریبن نیم قرنه‌ی رژیم ایران برای اسرائیل، در قالب ترساندن و تضعیف و هل دادن تمامی کشورهای عرب به زیر پرچم سیطره‌ی ابراهیمی صهیونیسم، به نظر می‌رسد که کارکرد تاریخی رژیم ایران برای اسرائیل به تدریج رو به پایان است. این قابل پیش‌بینی است که حتی ایران دیرتر به این پیمان بپیوندد. امری که ممکن است با تکمیل از میان بردن بخش ضد صهیونیستی سپاه و حکومت، در همین سری حملات آخر و باز کردن راه به قدرت رسیدن جانشین مطلوب خامنه‌ای کلید بخورد. در صورت به قدرت رسیدن این جناح پرو اسرائیلی-پرو آمریکایی در تهران، ایران به دوست اسرائیل و متحد آمریکا تبدیل شده و بعد به عنوان یک پلتفرم مناسب برای این دو قدرت، در جهت تعیین تکلیف با تهدیدهای منطقه‌ای برای اسرائیل، یعنی پاکستان و ترکیه مورد استفاده قرار گیرد.  

به این ترتیب جمهوری اسلامی رها شده از جناح ضد اسرائیلی درون خود، به طور عملی، پهنه‌ی خاورمیانه را برای آمریکا و اسرائیل به بزرگترین پلتفرم لجستیکی، پشتیبانی و عملیاتی تبدیل می‌کند تا سرمایه‌داری ابراهیمی بتواند نبردهای بزرگ و سرنوشت‌ساز آینده علیه دشمنانش در آسیای جنوب شرقی، آسیای مرکزی و شرق اروپا را به پیش برد. تقسیم کار میان آمریکا و اسرائیل با نقش برجسته‌ی حکومت آخوندی بَزَک‌شده در این میان فرصت خوبی را پدید می‌آورد که جهان عرب و ثروت عظیم آن در خدمت سرمایه‌داری ابراهیمی (سرمایه‌داری آمریکا-اروپا و صهیونیسم اسرائیل) قرار گیرد و برای اهداف استراتژیک مورد بهره‌برداری قرار گیرد. 

در این میان صد البته که چین و روسیه بیکار نخواهند نشست و از همین حالا بسیج شده‌اند تا با تقویت برخی از جناح‌های باقیمانده‌ی ضد اسرائیلی و ضد آمریکایی در درون رژیم، آنها را در موقعیت برتر تصمیم‌گیری نگه دارند. بود یا نبود خامنه‌ای -که در این نوشتار چندین بار مورد اشاره قرار گرفت- از این روی اهمیت دارد. یکی از شاخص‌های نقش وی در خصلت ضد اسرائیلی رژیم در این خواهد بود که آیا وی اجازه‌ی این چرخش سریع و قوی نظام به سوی شرق را خواهد داد یا خیر؛ و نیز این که برای مقابله با تصرف قدرت از درون نظام توسط حذف‌های گزینشی توسط اسرائیل و آمریکا دست به واکنش فوری و جدی خواهد زد یا خیر. این همان چیزی است که جدیت یا عدم جدیت ترور وی را توسط اسرائیل مورد سنجش قرار می‌دهد. چرخش خامنه‌ای به سوی سازش با آمریکا و فاصله گرفتن از شرق شاخصی است برای درک چرایی زنده ماندن وی توسط اسرائیل در «جنگ دوازده روزه» یا حتی بعد از آن. البته باز هم در این میان ممکن است محاسبات اسرائیل از حسابگری آمریکا فاصله بگیرد و کار را تا مرز از دست رفتن هرگونه کنترل و مدیریت پیچیده سازد.  

نقش مردم 

خواننده‌ی این نوشتار دریافته است که از ابتدا تا این جا نگارنده به عمد، فقط به تعیین سرنوشت ایران و منطقه در چارچوب سیاست‌های آشکار و پنهان حکومت‌ها اشاره داشته و صحبتی از نقش مردم و جوامع در این میان نیست. یادآور می‌شوم که این نکته ناشی از غفلت نیست، بازتاب یک واقعیت است. چرا که سیاست‌ها و نقشه‌های شوم دولت‌ها بیشتر از آن چه موفقیتشان را از قدرت و استحکام خویش بگیرند، از ضعف کنشگری اجتماعی توده‌ها در کشورهای این منطقه می‌گیرند. شوربختانه، ملت‌های خاورمیانه غرق در جهل و فساد و فقر فکری و ضعف اجتماعی به ملت‌هایی منفعل تبدیل و لذا کنترل و بازی دادن آنها بسیار آسان شده است. به همین دلیل، اسرائیل و غرب در همراهی با حاکمیت‌های فاسد عرب، تمامی ابزارهای لازم را در جهت هدایت سرنوشت ملت‌های منطقه از بالا به سوی اهداف شوم خود در اختیار دارند. 

در ایران نیز این نکته بسیار برجسته است. ملت ایران، در نبود آگاهی و انسجام اجتماعی، اسیر رژیمی است که دهه‌هاست ضمن تعامل نصفه و نیمه با شرق، از راه خدمت‌رسانی مستقیم و غیر مستقیم به اسرائیل و نیز در دو دهه‌ی اخیر هم چنین از طریق جلب حمایت آمریکا و غرب، سال بعد از سال و دهه بعد از دهه برای خویش عمر می‌خرد و بر سرنوشت مردم ایران حکم می‌راند. انفعال جامعه‌ی ایرانی در مقابل این روش حکمرانی به رژیم اجازه داده که ضمن غارت منابع ملی و ثروت‌های عمومی، با روش آزمایش و خطا، استراتژی‌های مختلف بقاء را سر فرصت به کار گیرد و به تدریج برای خود سودای ماندگاری و غیر قابل تغییر بودن را در سر بپروراند. جامعه‌ی ایرانی نیز به دلیل تکرار و تمرین شکست، مفهوم مبارزه و پیروزی را فراموش کرده و آماده است که از این انفعال درونی خویش برای حفظ بقاء فیزیکی توام با بدبختی مادی و معنوی استفاده کند. 

در طول جنگ دوازه روزه دیدیم که مردم ایران با همین ابزار انفعال قادرند شانس خود را برای باقی ماندن در شرایط سخت امتحان کنند. این تجربه نشان داد که اگر ملتی می‌تواند حتی در شرایط جنگی به قضا و قدرگرایی و تماشاچی بودن و منفعل بودن خویش پناه برد، بدیهی است که در شرایط غیر جنگی نیز برای پیروی از این روش و منش مشکلی نخواهد داشت. و این همان راز ناکامی تلاش‌های چند دهه‌ی گذشته است برای بسیج مردم در چارچوب یک جنبش اعتراضی- اجتماعی: ناکنش‌گرایی جایگزین کنش‌گرایی شده است. ملتی که راز بقای خود را در رفتن به محاق سکوت جستجو می‌کند. 

در این میان برای نیروهای آگاه و کنشگر جوامع خاورمیانه، از جمله ایران، راهی جز ترکیب پایداری استقامت و مقاومت در کار از یک سو با خلاقیت و نوآوری و ابتکار از سوی دیگر وجود ندارد. در سایه‌ی کاری مستمر و در عین حال تازه و انگیزه بخش باید در صدد باشیم که توده‌ها را از انفعال خویش که یک زیربنای عمیق یأس فلسفی دارد بیرون بکشیم. آری، ملت ایران، مانند ملت‌های عراق و افغانستان و سوریه و لبنان، دچار نوعی افسردگی عمیق روانی و پوچ‌گرایی فلسفی ناشی از فروپاشی ارزش‌های برانگیزاننده‌ی مذهبی و ایدئولوژیک شده‌اند. این امر، نوعی از بی‌حس‌سازی مغز افراد و جوامع را به دنبال داشته و آنها را برای پذیرش هر سرنوشتی آماده کرده است. لذت جسم برایشان جایگزین شکوفایی روان شده است. بقای فیزیکی برای آنها از پایداری هویت مهم‌تر شده و در یک کلام، زندگی واجد معنا جای به زنده بودن فاقد معنا داده است. 

البته، توده‌ها همیشه چنین بوده‌اند، لیکن در دو دهه‌ی اخیر، نظام سلطه جهانی، با استفاده از ابزارهای نوین ارتباطاتی، این امر را از هر گونه استثنایی محروم کرده است و با همانندسازی روش‌های مسخ فکری و اجتماعی، ملت‌ها را در ورای تفاوت ملیت و فرهنگ و زبانشان به مردگان مشابه‌ای تبدیل کرده که به سختی در تلاش‌اند ادای زنده‌ها را درآورند. 

نقب زدن به عمق فکر توده‌ها و بیدارسازی آنها از این خواب مصنوعی کار روشنگر و روشنفکر و یک‌درصدی‌هاست. فراهم ساختن شرایطی که توده‌ها سختی اندیشیدن را به جان بخرند و به «قدرت تشخیص درست منافع جمعی» یا همان آگاهی دست بیابند. 

این روندی است سخت و طولانی، اما هر فردی از یک‌درصدی‌ها نباید فراموش کند که در تمام طول تاریخ، ماموریت وجدانی ناشی از آگاهی برای او همین بوده است. یک‌درصدی زنده است تا آگاه کند، این کار را نتواند انجام دهد، مرگ برایش کمترین مزاحمتی ایجاد نمی‌کند. کار یک‌درصدی تقویت توده‌ها برای دستیابی به آگاهی یا همان قدرت تشخیص درست منافع جمعی بوده، است و خواهد بود. تا روزی که انسان مسیر خودشکوفایی را بیابد در آن حرکت کند. 

این تنها ماموریت یک‌درصدی‌ها در طول تاریخ بوده و هم چنان خواهد بود.#

_________________________________________

برای دنبال کردن برنامه های تحلیلی نویسنده به وبسایت تلویزیون دیدگاه مراجعه کنید:  www.didgah.tv 

جهت اطلاع از نظریه‌ی «بی‌نهایت‌گرایی» به این کتاب مراجعه کنید:

«بی‌نهایت گرایی: نظریه‌ی فلسفی برای تغییر» www.ilcpbook.com

آدرس تماس با نویسنده: korosherfani@yahoo.com

ایکس (توییتر) :@KoroshErfani

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)