
— بهمناسبت ٢۵ آذر، زادروز دکتر عبدالکریم سروش
بر این باورم که روشنفکران دینی و خصوصا دکتر عبدالکریم سروش را میتوان بمثابه «قابلههای جهان اسلام» دید؛ ایشان درد زایمان و عبور از اسلام را برای مسلمین کاهش دادهاند، اما باید دقت داشت که عبور از «اسلام»، ضرورتا بهمعنی عبور از «هر نوع باور و تصور از خدا» و «ورود به حوزۀ الحاد و ماتریالیسم» نیست. باری، آن زمان که شیخ فضل الله نوری، مفهوم آزادی را منحوس مینامید، بهدرستی و روشنی میدید که مفهومِ آزادی و حقوق بشر در جهان جدید، با اسلام تضاد اساسی و رفعنشدنی دارد.
جامعۀ اسلامی-سنتی ما، از زمانِ شلیک توپهایِ روسی و مواجهه با غولِ مدرنیسم، از هیبت آن بر خود لرزید و پیچید؛ این غول، عظیمتر از آن بود که بشود نادیدهاش گرفت. عباس میرزا حدود ۲۰۰ سال قبل، به ارنست ژوبر (فرستادۀ ناپلئون بناپارت) میگوید:«نمیدانم این قدرتی که شما [اروپاییها] را بر ما مسلط کردهاست، چیست؟ و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون، جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه، متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب، غوطهور و بندرت آتیه را در نظر میگیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرقزمین، از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما میتابد، تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است، خواستۀ شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمیکنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم؟».
اما بعد از آشناییِ مختصر و مواجهه با تکنولوژی و صنعتِ غربی و بعد از آشنایی و مواجههٔ بیشتر با فرهنگ غربی، عموم مسلمین، بهروشنی میدیدند که مفاهیم و مقولاتِ مدرن، با اسلام محمدی و دعاویِ قرآنی تضاد دارند و مآلا، چالشِ «علم با دین» یا «عقل با وحی» درگرفت و تا اکنون که باقیمانده و تتمهٔ این قوم، هنوز دنبالِ استخراجِ «علوم تجربی انسانی» از قرآنند، ادامه دارد.
آنان به نیکی میدیدند که فلسفه و علومِ انسانیِ بالذات سکولارِ غربی، با متن قرآن و شریعت محمدی، سر سازگاری ندارند و از این رو، عموما غربستیزی و نفرت از غرب و مقاومت در مقابلِ بسط مدرنیسم را پیشهٔ خود کردند؛ یعنی غریزیترین و طبیعیترین اقدام در مقابلِ یک «بیگانه-دیگری» که از صورت تا ماده و از ریش تا ریشه، با اسلام محمدی و دعویِ کمال و اطلاق و صدق و رواییِ آن مخالف بود (البته سکولار بودنِ علوم تجربی بمعنای اثبات «عدم وجود خدا» نیست؛ بلکه بدین معناست که این علوم، متکفل اثبات وجود و یا عدم وجود خدا نیستند و در زمان پژوهش در جهان مادی، بهناچار، خدا را داخل اپوخه میگذارند؛ چون چه بهلحاظ سلبی و چه بهلحاظ ایجابی، بررسی مقولهٔ خدا در حوزهٔ صلاحیت و امکان علوم تجربی نیست).
در این میان، روشنفکرانِ دینی برای تسهیلِ «رهایی از شرور اسلام و رفع موانعِ توسعه و بسط مدرنیسم»، به داد ایران رسیدند. البته بدون ریا و باورمندانه (اما غافلانه و نادانسته و ناخودآگاه)، شروع کردند به مکیدن و تُف کردن و بهدور انداختنِ محتوایِ مفاهیم اسلامی و استحالهٔ «مسمی» و مآلا تزریقِ مفاهیمِ مدرن به آن و بدین ترتیب، رنجِ تحول و تغییر و زایش بر مسلمین هموار گشت؛ با امدادِ روشنفکرانِ دینی به جامعۀ اسلامی، در مسیر مدرنیزاسیون و دموکراتیزاسیون و سکولاریزاسیون، مسلمین در خودآگاهِ خویش، خود را «مسلمان» میدیدند و از ترسِ جهنم الله و شمشیرِ داموکلس-محمدیِ ارتداد، بر خود نمیلرزیدند، اما فیالواقع، در حالِ مدرن شدن و عبور از اسلام بودند؛ با یدک-کشیدنِ صرفا یک «نام اسلام، بدون محتوایِ آن»؛ یعنی دلشان به «نام» اسلام خوش است و به مفقودی «مسمی» عنایت ندارند و حتی کار را به آنجا رساندهاند که وقتی «آنچه ۱۴۰۰ سال از مسلمات اسلام بوده را به آنها نشان میدهیم، احساس میکنند که به اسلام توهین شده است»(!).
اما بهنظر میرسد که نظر به «بسطِ عقلانیت و استدلالگرایی و عینیت و دقت از مجرایِ بسط مدرنیسم»، اینک زمانِ خودآگاهی فرا-رسیدهاست، خودآگاهی به اینکه: «مام اسلام پیر گشته و مآلا به مرگ طبیعی مرحوم شدهاست و جز نامی بیمسما، از آن چیزی در ذهن و ضمیرِ عموم مسلمین باقی نماندهاست و تمام شبکۀ تصوری و تصدیقی و مفهومی و ارزشی و سبکِ زندگیِ آنها، دگرگون گشتهاست و مدرنیسم از فرق سر تا نوک پا و از افکار و ارزشها و عواطف و امیال، تا گفتار و کردار و زبانِ آنها را استحاله و اشباع کردهاست و راهحل، پذیرش واقعیت و آری گفتن به زندگی و سرنوشت است».
البته در اینجا، بهتر بود که «روشنفکران دینی»، عنوان «نواندیش اسلامی» را برای خویش انتخاب میکردند تا وقتی چون اکنون، بهاقتفای «عقلانیت و واقعبینی»، اقتضاء کرد که قرآن را «پر خطا» اعلام کنند و یا فقه و خدا و روح و بهشت و جهنم و کیهانشناسی قرآن را بر-نتابند، این شبهه پیش نیاید که آنها، «ملحد» شدهاند و از «دین بهمعنی همدلی با هر تصوری از خدا و امر قدسی» عبور کردهاند؛ یعنی این پیشبینی را داشتند که «عنصر عقلانیت و نقد»، ممکن است آنها را از مرزهای اسلام محمدی عبور دهد و لذا در مضمون هویت «روشنفکر دینی»، «روشنفکر همدل با هر تصوری از خدا و روشنفکر همدل با امر قدسی» را تقریر میکردند؛ به عبارت دیگر، از سه گانۀ «نواندیش اسلامی» و «روشنفکر دینی» و «روشنفکر غیردینی» سخن میگفتند و «روشنفکر دینی» را روشنفکری میدانستند که با نوعی تصور از خدا و امر قدسی، همدل است، اما «در ترازوی داوری متنِ قرآن»، با مقولات اساسی آن نا همراه است.
در جهان جدید و برای انسان فرهیخته و خودآگاه، میتوان گونهای از دینورزی و معنویتِ سازگار با عقل و عدلِ زمانه را مقدور دید، اما با هیچ مغالطهای نمیتوان، نامش را «اسلام» گذاشت و نیز با هیچ مغالطهای نمیتوان از خدا و روح و آخرت و بهشت و جهنم و حوری و غلمان و جن تا فقه و جهانشناسی و کیهانشناسی قرآن را تغییر داد و باز، فرآوردهٔ خویش را «اسلام» نامید؛ البته هرچند از همۀ مکاتب و مذاهب هم میتوان چیزهایی را آموخت.
اینکه برویم از چشمۀ جوان و جوشان و خروشانِ مدرنیسم و یا از علم و فلسفه و حقوق و عرفان و خدای غیرمتشخص اقوام دیگر، برایِ چاه خشکیده و خالیِ خویش، آب بدزدیم و با سطل در آن بریزیم و بعد، برخلاف واقع، نام «اسلام» بر آن بگذاریم، البته برای «عبور از اسلام» و «کاهش رنج مسلمین» در این مسیر، «کارکرد» دارد؛ اما با «حقیقتجویی» تضاد دارد و ظاهرا بالمآل این «حقیقت» است که «رهاییبخش» است. اینکه لفظ «علم و عدالت» را از قرآن بگیریم و مفهوم آن را به «ساینس و حقوق بشر» قلب کنیم، نه عقلا و اخلاقا درست است و نه دیگر سود و ضرورتی برای جامعۀ جدید و رمیده از اسلام در این اقدام یافت میشود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.