وقتی کسی جانش را در حادثهای ناگوار از دست میدهد، عموما میگویند او در اثر این حادثه مرد یا فوت کرد، اما اگر کسی بعد از ۷۰ یا ۸۰ سال در اثر پیری تدریجی جانش را از دست دهد، معمولا از زندگی شخص متوفی سخن میگویند. سبب هم آن است که انگار حادثه ناگوار «عارضی» است و زندگی، «وضع طبیعی» است. اگر به عنوان مثال در اثر حمله نظامی اسرائیل یا امریکا به ایران، زیرساختهای اقتصادی و فنی این کشور در ۲۴ ساعت نابود شود و با فوجی از مهاجرین روبرو شویم، معمولا نام «جنگ» یا حمله نظامی به آن اطلاق میکنیم، اما اگر زیرساختهای اقتصادی، منابع طبیعی و انسانی ایران در چهل سال کاملا نابود شود، از اطلاق چنین واژهای برای آن اجتناب میکنیم. اما سبب چیست؟ سبب آن است که چنین وضعی را «طبیعی» قلمداد میکنیم، همانگونه که زندگی را «وضع طبیعی» قلمداد میکنیم. اما آیا وضع در ایران «طبیعی» است؟ بستگی دارد که پروپاگاندای حاکمان اسلامی در طبیعی یا عادی جلوه دادن وضع را بپذیریم یا خیر. این پذیرش تا حدود زیادی تعیین میکند که شخص از حملهای نظامی به ایران حمایت میکند یا نه. بسیاری از دلسوزان اپوزیسیون که با حملهای نظامی به ایران مخالفند (سوای از حس اخلاقی و عاطفی- که البته مورد تحسین است- اما محتوی استدلالهای آنها را به شدت مخدوش میکند) این است که هر حملهای باعث تداوم بیشتر حاکمیت نظام حاکم و به علاوه سختتر شدن فضای زندگی میشود. خوب، اگر کسی وضع را طبیعی و یا تا حدودی طبیعی درک کند، قسمت دوم استدلال ممکن است منطقی به نظر برسد، اما قسمت اول که مبتنی بر «تداوم بیشتر» است نیازمند اقامه ادله بیشتری است که معمولا جایش خالی است. نکتهای که آنان باید در استدلالهای خود مورد توجه قرار دهند این است که چرا در حالت عدم چنین حملهای طول مدت حکمرانی حاکمان مسلمان بر ایران کوتاهتر خواهد شد. اما هنوز موضوعات بسیار دیگری نیز وجود دارد. در واقع یکی از موضوعات تا حدودی فنی که بسیاری از اپوزیسیون مدافع یا مخالف حمله نظامی از آن غفلت میکند، وضعیت واکنش یا وضعیت بازی است. نظریه بازی به ویژه بازیهای دیفرانسیلی کمک میکند درک کنیم چه سناریوهای محتملی را میتوان از حریف یا رقیب انتظار داشت (البته با فرض معقولیت و با معیار کمینهسازی هزینه) مثال بسیار سادهای از وضعیت آشوب که معمولا کمک میکند تا مبتدیان با آن آشنا شوند، رفتار یک سگ مهاجم است. سگ با هوش فوقالعاده خود در خواندن وضعیت تهاجمی یا تدافعی حریف واکنش خود را سازمان میدهد. اما این واکنش به هیچ وجه «خطی» نیست آنچنان که فاز رفتاری سگ با اندکی تغییر در حالت طرف مقابل ممکن است کاملا تغییر کند و اساسا در حالت یا state جدیدی قرار گیرد. چنین رفتارهایی در سیستمهای دینامیکی البته از دیر باز به عنوان حالتهای آشوبناک شناخته میشدند (و در ابتدا هم از شبیهسازی معادلات لورنتس در هواشناسی مورد مشاهده قرار گرفتند) اما تلفیق آنها با نظریه بازیهای کلاسیک، توانست تا حدود زیادی مطالعه واکنشهای آشوبناک را نیز در بازیهای دو یا چند طرفه تسهیل کند. این نکته را به آن جهت آوردم که خاطر نشان کنم الزاما هر حمله نظامی به ایران موجب واکنش خطی ایران نمیشود و کاملا به ماهیت، شدت، زمان و فاکتورهای دیگری بستگی دارد و در نتیجه مخالفین حمله نظامی به ایران باید چنین ملاحظاتی را در استدلالهای خود لحاظ کنند (البته اگر علاقمندند استدلالهای آنها از یک فرم منطقی و ریاضیاتی برخوردار باشد)
رکن دیگر استدلال مخالفین حمله نظامی این است که چنین جنگی موجب وارد آمدن «رنج غیرضرور» به شهروندان میشود. رنج غیرضرور البته واژهای است که در حقوق بینالملل مربوط به جنگ از آن استفاده میشود و منظور از آن اجتناب از تحمیل رنج غیرضرور به نظامیان دشمن است. به عنوان مثال در وضعی که میتوان سربازان طرف مقابل را اسیر گرفت، اگر آنها را مورد تهاجم مرگبار قرار داد، تحمیل رنج غیر ضرور به آنان است، و یا اینکه اگر بتوان با میزان کمتری از آتشباری به همان اهدافی رسید که با آتشباری گسترده، الزاما باید وضع اول را ترجیح داد. هدف قرار دادن غیر نظامیان به مثابه غیرنظامیان البته میتواند از مصادیق جنایات جنگی باشد (توجه کنیم که هدف قرار دادن غیرنظامیان به عنوان هدف غیرنظامی در اینجا شرط است) اما طبیعی است که کشتهشدن غیرنظامیان در اثر خسارتهای جانبی جنگ امری اجتنابناپذیر است (وارد کردن اخلاق در موضوعات اجتماعی هم از آن موارد جالب و مناقشهانگیز است که کمتر فاقد بنیان تئوریک است اما به ویژه در دهههای اخیر نتایج مطلوبی از نظر کاهش خشونت در رفتارهای اجتماعی مانند جنگ و یا برخورد با مخالفین سیاسی داشته است) اما نکته این جاست که مخالفین حمله نظامی باید استدلال کنند چرا عدم حمله نظامی الزاما همراه با تحمیل رنج غیرضرور کمتری است. به عنوان مثال، و در یک شرط فرضی، اگر حمله نظامی موجب مهار رفتار حاکمان در ایران شود و یا باعث تغییر رژیم، مانند آنچه مثلا بعد از شکست ژاپن در جنگ دوم دیدیم، و اگر فرض کنیم که این تغییر باعث بهبود وضع رفاه عمومی میشود، چرا باید مخالف این حمله نظامی بود؟ دیده میشود که فاکتورهای زیادی را باید در تصمیم یا داوری بین حمایت و عدم حمایت از حمله نظامی به ایران لحاظ کرد. معمولا هر طرف از این دو سو در مواجهه با این وضع توپ را در زمین طرف مقابل پرتاپ میکنند به این امید که نظر خود را تقویت نمایند مانند اینکه: «از آنجا که موافقین حمله نظامی به ایران هیچ مستندی مبنی بر بهبود وضعیت بعد از جنگ در ایران ارائه نمیکنند، در نتیجه موضع آنان ضیعف است، در نتیجه موضع ما قوی است» چنین «در نتیجه…»-هایی حاکی از عدم برخورداری از یک ذهن منطقی و آموزش لازم در زمینه علوم و ریاضیات است. البته بیشترین تلاش مخالفین حمله نظامی این است که نمونههایی مانند عراق و افغانستان را نمونه بیاورند، و البته این نوع نمونهآوریها بدون تقویت آنها با استدلالهای تئوریک باز هم حاکی از ضعف آنان در توسعه مبانی منطقی یک استدلال نظری است. این گفتهها اساسا به معنی تقویت جبهه موافقین حمله نظامی نیست، بلکه تلاش دارد وضعیتی را توصیف کند که تحلیلگران ما در آن قرار دارند و تلاشی برای بیرون رفتن از آن نمیکنند و البته چنین تلاشی برای برون رفت و شکستن این حصارهای گفتمانی الزاما باید مبتنی بر تربیت کادرهای جوانی باشد که یاد بگیرند چگونه خارج از سیستم بیاندیشند.
اما طبق معمول کمی هم بپردازم به بنیان فلسفی چنین نوشتهای آنچنان که نظام فکری نگارنده را میسازد. برخورد با «من» معمولا از این وجه صورت میگیرد که «من» یک حقیقت غیرتاریخی است، و این درک غیرتاریخی از «من» است که به گمانم بنیان فلسفه فیخته را در اینکه پیوستاری «من» یا گزاره مبنی بر پیوستاری من، یعنی «من منم» بنیاد تمام علوم ممکن است را ساخت (همان اصلی که کانت بر آن ایراد میگرفت که نمیتوان بنیان علوم را بر یک اصل صرفا منطقی بنا نهاد) در داوریهای عملی، مانند داوری در مورد مطلوبیت یا عدم مطلوبیت حمله نظامی نیز این موضوع وارد میشود. شخصی که در تاریخ حاکمیت اسلامی عمر خود را سپری میکند، دقیقا همان شخصی نیست که مثلا در حکمرانی نوع دیگری ممکن میشده است. در واقع انسان، تحقق یا تعین یک ممکن به وجه تاریخی است و یا به عبارت بهتر دریافت یا ادراک خود به مثابه تحقق یا تعین یک ممکن. از آنجا که ممکنهای یک تحقق بیشمارند، من صرفا یک دریافت، یک ادراک از خود از یکی از این ممکنهاست که این دریافت و یا خودآگاهی نیز به نوبه مشروط به زمینه تاریخی میشود که به وجه عملی در بستر یک حکمرانی ممکن میگردد. به عبارت دیگر امکانیت خودآگاهی به خود به مثابه تحقق یک ممکن، با امکانیت نظام حکمرانی مرتبط میشود. به این ترتیب ممکن است با تغییر نظام حکمرانی، یک شخص به شخص دیگری تبدیل شود، و در تحقق جدید کاملا به مثابه شخص دیگری ظهور کند و خود را آشکار سازد. به این ترتیب هر اتفاقی که موجب تغییر حکمرانی شود عملا به صورت نظری همراه با تولد اشخاص و از بین رفتن اشخاص خواهد بود. قبلا بارها نوشتم چرا آحاد ایرانیان اکنون نه تحققهای ضرور، بلکه تحققهای تصادفیاند، موجوداتی غیرضرور فاقد هر حقی، و سبب نیز غیبت «مردم» است و آن نیز با ضروری بودن یا ادراک از ضروری بودن نظم اجتماعی پیوند برقرار میکند. در نتیجه، با ظهور یک حکمرانی یا نظم اجتماعی ضرور، «مردم» نیز امکان مییابد تا متولد شود و تولد «مردم» همراه خواهد شد با ضروری شدن موجوداتی به نام ایرانیان، ارتقاء این موجودات تصادفی به مقام انسان و در نتیجه برخورداری از حق انسانی. در چنین بستری است که تصمیم گیری در حمایت از یا مخالفت با حمله نظامی که ممکن است باعث تغییر حکمرانی شود، بیش از پیش دشوار میگردد. فارغ از تمامی این موضوعات نظری، اما آنچه تعیین کننده است، مطلوبیت این عمل از نظر ساکنین خود کشور ایران است، و تاکنون به گمانم هیچ نظرخواهی از آنان در اینباره صورت نگرفته است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.