طى سالیان ١٣۵٠ الى ١٣۵۴ دوست فلسطینى اى داشتم که جرّاح قلب بود و در بیمارستان الحمراء کویت شاغل تمام وقت .

مى دانید که هر کشور عربى ، اقامت تعدادى فلسطینى را به عنوان مهاجر مى بایستى قبول کند … که در واقع شهروند درجه ٢ محسوب مى شوند .

سخت ترین عمل ها را به او مى سپردند و به ناجوانمردانه ترین شکل از او بهره بردارى مى کردند … و او هرگز صدایش هم در نمى آمد …هیچ گاه از او نظر نمى خواستند و در هیچ اتخاذ تصمیمى جائى نداشت … در بیمارستان حتى یک بهیار کویتى به او فخر مى فروخت و از موضع بالا نگاهش مى کرد … واو همواره سرش زیر بود … اعتراضى نمى کرد …

*امان از درد بى وطنى … امان !*

… و او مجوزى براى تعمیر دوچرخه داشت ، دکان ١ * ٢ مترمربعى از برِحیاط خانه اش در آورده بود و از هر فرصتى استفاده مى کرد و با لباس کارگرى در آن جا دوچرخه هاى خلق الله را تعمیر مى کرد و گاهى هم غیر رسمى گرفتگى توالتى ، ترکیدگى لوله آبى ، شکستگی حصارباغی ، شکم دادگى دیوارى و … رفع و رجوع مى کرد .

همه جا او را ابو موسى صدا مى زدند … موسى تنها فرزندش بود که … مجنون بود … و مادرش … عاشق بى قرار او … و در بست در اختیار پسرک ۶ ساله اش …

به او گفتم این چه دو گانگى است که تو دارى ؟ جواب داد :
هر روز که به بیمارستان مى روم به خودم مى گویم اگر امروز آخرین روز کاریت باشد ، ناراحت نشو … تو … فعلاً … دکانت را هم دارى !

*امان از درد بى وطنى … امان !*

مسعود خوشابى
١۴٠٢/٠٨/١۶ Basel

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)