احتمالا تنها اثر اخلاقی خدایگانی، پادشاهی و یا اربابی که تمدن ایرانی تولید کرد اندرزنامه اردشیر بابکان است که متن عربی آن را ابن مسکویه در تجارب الامم خود آورده است، نوعی دستورالعمل حکمرانی سیاسی برای پادشاهان. اندیشه سیاسی با فتح سرزمینها و اسلامیسازی آنها توسط اعراب مسلمان تماما به محاق رفت زیرا اخلاق دینی که اساسا مشخص نیست اخلاق بردگان است یا اخلاق خدایان، جای هر اندیشه سیاسی که میتوانست موجد نوعی اخلاق اجتماعی باشد را گرفت. به همین سبب اسلام نتوانست هیچگونه دستگاه بوروکراتیک سکیولاری را تولید کند زیرا روشن بود در زمان تعارض منافع بین دستگاههای بوروکراتیک، این تعارضات نمیتوانست بر هیچ مبنای اخلاقی رفع و رجوع شود. به عنوان مثال حاکمیت ایران مسلمان بر اروندرود که در تعارض با حاکمیت عراق مسلمان بر شطالعرب است، آیا اساسا میتواند بر یک مبنای اخلاقی حل و فصل شود؟ از آنجا که اخلاق دینی در نهایت صورتی خصوصی از وجدان شخصی است، تعمیم این وجدان شخصی به مناسبات میان دول و حتی بین گروهها و نهادهای دارای تعارض منافع هیچ بستر سرراستی ندارد.
از سوی دیگر اما تمدن ایرانی بعد از اسلام عموما تمدن شکستخوردگان بود و این به ویژه از اخلاقنامههای بردگانی که در تمدن ما به انبوه تولید شده، مشخص است. هیچ اثری در باره اخلاق حاکمان و پادشاهان نوشته نشده است و تمام کتب اخلاقی نیز محدود به توصیه قوم شکست خورده به پادشاه در پرهیز از تعدی و تجاوز به مردم مفلوک و رعیت است. در چنین زمینهای است که دین نقش مهمی ایفاء میکند زیرا در غیاب جامعه که مولد ایده حق اجتماعی است که کارکرد آن تبدیل موجودات تصادفی به یک هویت جدید یعنی انسان یا مردم صاحب حق است، این امر متعالی است که نقش ضروری سازنده موجودات تصادفی را به عهده میگیرد و در نقش خالق انسان و جهان، هر دو را ضروری میسازد و در این ضروریسازی جهان و انسان را صاحب حق میکند. در واقع در اینجا با یک برساخت متافیزیکی از حق روبرو هستیم، برساختی که به جهت فقدان انسان احتماعی، به سبب بردگی تاریخی و شکستهای متوالی، متولی تامین منشأء حق برای انسان میشود تا او را از تصادفی بودن رهایی بخشد.
از نمونههای روشن تسری اخلاق بردگانی در تحلیلهای سیاسی هم عبارت «مردم بیگناه» است، مانند مردم بیگناه فلسطین، مردم بیگناه اسرائیل، مردن بیگناه ایران و مانند آن. من به هیچگونه متوجه نمیشوم که چگونه مفهوم گناه که ایدهای وجدانی و شخصی است میتواند به مجموعهای از آحاد و یا ملتها تعمیم پیدا کند. حتی تعمیم آن نیز مشکلات جدیدی ایجاد میکند. چگونه ممکن است ملتی بیگناه باشد و در فقر غوطه بخورد؟ چگونه ممکن است ملتی بیگناه باشد و منابع و محیط زیستش نابود شود؟ چگونه ممکن است ملتی بیگناه باشد و در جنگ کشته شود؟ اخلاق بردگانی خوب دریافته است که در این موارد گناه را بر دوش «همسایه» بیاندازد: مردم ایران که گناهی ندارند، در چنگال دولت اسیرند. مردم بیگناه غزه در دستان حماس اسیرند و قسعلیهذا. زمانی باید این زنجیره فریب پاره شود و با این موضوع روبرو شویم که هر انتخابی، و هر عدم انتخابی نتایجی به همراه دارد که ما و فرزندانمان و حتی نسلهای آتی را متاثر میسازد. به ظاهر کودکی که در ماشین پدر خوابآلودش نشسته و به ته دره سقوط میکند، هیچ «گناهی» ندارد، اما در واقع جاذبه تفاوتی میان انواع گناهان انسان نمینهد و اساسا عمکرد آن را نمیتوان با ایده وجدان یا گناه توضیح داد.
کتاب پرینس ماکیاولی نقطه آغازی برای تمدن اروپای جدید بود تا خود را از زیر بار چنین برساختهای متافیزیکی در مورد حق رها کند، اخلاق پادشاهی را تثبیت نماید تا امکانی پدید آورد انسان غربی با غلبه بر این اخلاق، با ساخت سوژهای از آن، بتواند از مرزهای آن فرابگذرد و تمدنی را پدید آورد که خود سرور ارزشهای اخلاقی خود باشد، اخلاقی که نه اخلاق بردگان است و نه اخلاق خدایگانی. متاسفانه ما در تاریخ خود چنین فرصتی نیافتیم و فشار طاقتفرسای آموزههای دینی از یک سو، به همراه فشارهای ناشی از سنت عرفانی و باطنیگریهایی که عمدتا محصول شکستهای تاریخی ما بوده، ما را در وضعیت اخلاق بردگانی حبس کرده است آنچنان که تمام فضای فکری و عقلانی ما را نیز اسیر خود ساخته است. در تمام گفتگوهای سیاسی که شنیده میشود، مضمون مرکزی یافتن «حقیقت» است گویی حقیقت چیزی است که که سلطه خود را بر تمام شئون فکری و عملی ما گسترانیده، علیرغم این واقعیت که تمام ساحتهای زندگی و فراتر از آن خود حقیقت نیز پارادوکسیکال است و نمیتواند مبنای سرراستی برای داور قرار گیرد. اما غم انگیز اینجاست که این گشتن به دنبال حقیقت، با پای اخلاقی که ذاتا مبنی بر یک وجدان شخصی است صورت میگیرد و معلوم است این پا تا چه میزان چوبین است. ربط بین حقیقت و اخلاق نیز مشابه ربط بین حقیقت و وجود موضوع مهمی است که شاید بعدا بیشتر در باره آن اندیشیدم.
از سوی دیگر، غیاب اخلاق خدایگانی که بتواند رابطهای دوسویه با اخلاق بردگانی برقرار کند و به این ترتیب اخلاقی فوق این دو پدید آورد، جامعه ایرانی را در زندان اخلاق بردگانی نگه داشته است. حتی در زمانهایی که سرور هم بودیم، در ذات خود این اخلاق بردگانی را حفظ کردیم. جامعه آتنی فرصت نیافت تا اخلاق خدایگانی خود را به نسخهای جهانی تبدیل کند زیرا هر تبدیلی از فضیلت اخلاقی رومی-آتنی به نسخهای جهانی در این خطر قرار داشت که این اخلاق مانند اخلاق مسیحی به اخلاق بردگانی تبدیل شود. این فقط با تلاش روشنفکران عصر روشنگری میسر شد که اخلاقی پدید آید که ضمن جهانی بودن، به اخلاق بردگانی تقلیل نیابد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.