انفجار بیمارستانی در غزه به گمان من شاخص مهمی در تشخیص انسان مدرن از موجودی پیشامدرن است که به تسامح آن را انسان پیشامدرن می‌نامند. اعرابی که دیوانه‌وار علیه اسرائیل به خیابان می‌ریزند و آماده ارتکاب هر خشونتی می‌شوند، موجوداتی پیشامدرن‌اند. موضوع البته محدود به منازعه اعراب و اسرائیل نیست، بلکه موضوع این است که چنین اعرابی «حقیقت» را به میانجی عربیت خود درک می‌کنند. از منظر وجودشناختی، آنها خود را، آگاهی به خود را به میانجی عربیت به دست آورده‌اند، «وجود» که «حقیقت» را برای آنان واقعیت می‌بخشد، به میانجی نژاد آنان یعنی عربیت است که اساسا ممکن می‌شود. چنین وضعیتی از بنیاد وضعیتی پیشامدرن است. انسان مدرن حقیقت را نه به میانجی ملیت، مذهب و یا هر چیز دیگری مورد ادراک قرار می‌دهد. «حقیقت» در عصر مدرن تبدیل به ایده‌ای خودمختار شده است زیرا حقیقت ذیل عقلی بازتعریف شده که منشاء اعتبار خود را نه خارج از خود، بلکه از خود تامین می‌کند، و این وضعیتی است که بسیارانی از ساکنین جهان هنوز آن را تجربه نکرده‌اند. این عدم تجربه است که محور اتصال ساکنان کشورهای مختلف در آسیا، آفریقا و جاهای دیگر است. باصطلاح روشنفکران آفریقایی که حداقل الغاء آپارتاید را مدیون غرب هستند و اکنون در نقش حامی حماس ظاهر شده‌اند، چپ‌های غرب‌ستیز، بنیادگرایان اسلامی، چینی‌ها و روس‌ها تماما در یک فقدان مشترک هستند: انکار حقیقت به مثابه حقیقت، و اعوجاج حقیقت ذیل ایدئولوژی، مذهب، نژاد و ملیت. انسان مدرن حقیقت را از زیر بار متافیزیک رها ساخت، امر مقدس، نژاد، و هر اسطوره دیگری که حقیقت را معوج می‌کند دیگر اعتباربخش عقل و از آن طریق حقیقت نیستند. عرب‌ها اما در وضعیت پیچیده‌تری نیز به سر می‌برند. اسلام و مفهوم مرکزی آن یعنی الله آنچنان با عربیت آمیخته شده که به آنان اجازه بیرون رفت از این وضعیت انسدادی را نمی‌دهد. الله به عنوان منبع تامین ایده حقیقت برای آنان با ایده عربیت آنچنان در هم تنیده شده که در عرض چند روز برنامه‌های اصلاحی عربستان را برای گذار از توحش به تمدن به مخاطره کامل انداخته است. باید توجه داشت که پیمان صلح با اسرائیل در واقع امضای سند خروج از توحش است و دروازه ورود این کشورها به عصر مدرن، تجربه جهان جدید. صد البته منظور من به هیچ وجه این نیست که اسرائیل نماد دنیای مدرن است، در واقع می‌توان گفت که یهودیت نیز به مثابه بازتعریف حقیقت به میانجی نژاد و آموزه‌های عهد عتیق، خود کاملا متعلق به دوران ماقبل حقیقت مدرن است. به گمان من این وضعیت، یعنی حضور اقلیتی یهودی که اساسا متعلق به دنیای مدرن نیست، در قلب دنیای مدرن یعنی اروپا، سده نوزدهم را چنین برای آنان خونین ساخت و ایدئولوژی نازیسم به مثابه وجه پیچیده‌ای از تلفیق مدرنیته با ایدئولوژی نژادی، در صدد محو یکی از رقبای خود برآمد. با این وجود، دولت اسرائیل نه به مثابه دولت یهود بلکه به مثابه دولتی یهودی که مناسبات اجتماعی را نه بر مبنای آموزه‌های یهودیت بلکه بر اساس معیارهای دولت مدرن سازمان می‌دهد، در اینجا از اهمیت فراوانی برخوردار است. دولت یهودی به مثابه «دیگری» قوم یهود، کمک می‌کند تا این قوم از وضعیت پیشامدرن خود عبور کند و ضمن حفظ ارزش‌های سنتی، دینی و نژادی خود، معیارهای پذیرفته شده در غرب را جاری سازد. از همین زاویه است که نوع واکنش اسرائیل در جنگ اخیر خود با حماس نیز تعیین کننده است و اصرار بایدن بر رعایت موازین جنگ بر اساس حقوق بین‌الملل از همین زاویه قابل درک است. از سوی دیگر پذیرش پیمان صلح از سوی اعراب به این معنی است که آنان زنجیرهای بردگی که توسط ایده نژاد و ایده اسلامیت محکم شده را سست کرده‌اند. حتی آنها می‌توانند وارد هیچ پیمان صلحی با اسرائیل هم نشوند، اما این عدم صلح را نه به سبب فشارهای نژادی یا دینی، بلکه بر اساس یک ارزیابی و داوری سکیولار اتخاذ کنند. اعراب نیاز به دولت مدرن دارند تا آنان را از وضعیت پیشامدرن‌شان رهایی بخشد، مانند قدم‌های اولیه‌ای که امارات برداشته تا خود را از بندهای نژادی و دینی رها سازد و تمدنی جدید را پی اندازد،‌ اما اعراب هنوز از دولت به معنی مدرن آن محرومند. اساسا بافت قبیلگی و عشیرگی این کشورها آنها را از داشتن یک دولت مدرن محروم کرده است. با این وجود، اگر هیات‌های حاکمه امارات و پادشاهی‌های عربی بتوانند به عنوان «کشور» ظهور کنند و کم کم بتوانند به سمت تاسیس یک دولت مدرن حرکت نمایند، امید می‌رود تا موجودات پیشامدرن عربی نیز به هیات «مردم» مدرن درآیند، اگرچه تمدن جدید عربی می‌تواند و می‌بایست بر شالوده‌های سنت عربی برقرار شود و همزمان خود را از بند اسطوره‌های نژادی یا دینی برهاند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)