عینک
ساعت ۹ شب است . درتاریکی پیش می آید . دوساک دست اش است . قدری شانه هایش فرو افتاده اند .سرش رو به پائین و نگاهش کنجکاو به روی زمین است . خسته است ، خسته. باآپارتمانمان فاصله ی اندکی داریم که به هم برمی خوریم . ساکی را ازدست اش درمی‌آورم . سلامم را درست وحسابی پاسخ نداده باصدائی ضعیف می گوید : عینک ام را گم کرده ام ! … مثل آدم های گناهکار می‌ماند . می‌گویم : اگردرراه افتاده باشد ، حتماً پیدا می‌شود .می‌گوید مسیررفت وآمدش راحسابی گشته ، نبوده ! می‌گویم : شاید توی خانه ای باشد که توش کارمی‌کنی ؟ می‌گه‌همه جا را گشته ! عصبی است .داره می گه : روزشلوغی داشتم ، پرازرفت وآمد ، بذار وبردار ، بشوی وبپز ! … بقیه اش را نمی گوید ، درذهن ام ادامه می یابد ، نگهداری وسروکله زدن با پسرک ۶ ساله اوتیستیکی که حتی یک کلمه حرف نمی زند ، دخترک ۴ ساله ای که مثل گل می‌ماند اززیبائی ، طراوت و بوی همیشه معطر کلام واداهایش ! با هردو چه قدر باظرافت باید برخوردکرد …. همه گوشه های جگرش !
وارد آپارتمان می شویم .بی تاب وقراراست ، باخودم می‌گویم مگرچه شده عینک اش را گم کرده ، فقط همین .دلداری هایم را این گونه پاسخ می دهد : توفقط بگرد عینک زاپاس ام را پیدا کن ! …ازتو فقط همین را می خواهم ! …همین وبس !
به دل نمی گیرم . به هرجا دست می زنم درجستجوی عینک اش ، بلافاصله می گوید آنجا را گشته ام ، تودیگه نمی خوات بگردی ! می گم توی قفسه ی بالای کمد ، ممکنه باشه . می‌گوید ، خودم هم همین حدس را می زنم ، توکه دورنیانداختیش ؟ می گم نه حواسم بوده . می گم فردا دوباره یکی ازاین عینک های شماره ای بخر تا کارت لنگ نمونه ! توجهی نمی‌کند . … یادم می آت چند وقت پیش ازشنبه بازار یک عینک خریدم .ازفریم سیمی مدل قدیمیش که خیلی سبک بود خوشم آمده بود . …اما حالا کجا گذاشتم اش ؟ صندلی گذاشته رفته بالای کمد را زیر ورو می کند . نگران اش هستم . یکوقت نیاُفتد به زمین . به نظرم گیج و منگ است . بازهم به خودم می‌گویم : مگر چه شده است ، یک عینک گم شده !… تازه بهتر ! … با آن فریم ننه جونی اش ! از اولش هم از آن عینک بدم می آمد !… فریم عینک را که براساس قیمت نمی خرند ، که رفته خریده !
از گشتن ناامید شده . ازصندلی پائین می آید . صندلی را پشت میز می گذارد ، روی مبل ولو می شود. زیر چشمی در حین جستجوی عینک عتیقه نگاهی بهش می اندازم . حسابی خودش را باخته . امشب ازخواندن خبری نیست ! اوه … عینک را پیدا می کنم ،می گویم امتحانش کن ! … روی چشم اش می گذارد . بهش می آت . نوشته ای را بالا وپایین می کند . می‌گوید خوب است ، کارراه انداز است ، حتماً عینک یدکی ام را دورانداخته ای ! دیگر جمله ای برزبان نمی آورم . وقتی می آمدیم درفرودگاه استامبول ، یک عینک آفتابی چشم اش را گرفت . بی امان بدون هیچ ملاحظه ای آن را خرید . آن عینک بسیار مدرن بود . حالا عینک ذره بینی عهدبوقی اش را گم کرده عزا گرفته ! … قدری آرام شده . می روم سراغ جاهائی که حدس می زنم ممکن است عینک زاپاسش باشد ، به هرجا دست می زنم ، می گوید آنجا راگشته ام ، دیگر نگرد ! میگویم، چند روزپیش جائی دیدم اش ، خدایا کجا بود ؟ می گوید ، راجع به هرگم شده ای آدم این جور فکرمی‌کند ، … خدایا چه کنم … هرکاری که می کنم ، هرحرفی که می زنم … یک مخالفتی باهاش هست ! می پرسم ، جلدش چه رنگی بود ؟ می‌گوید ، یادم نیست ! دردل می گویم : خانم نقاش ما راباش ! در کمد را باز می کنم ، یک جلد شبه چرمی قهوه ای رنگ عینک می بینم … حتماً فقط جلد است … تویش را نگاه می کنم ، می بینم عینک کمکی‌اش دراز به دراز آن جا خوابیده ! بهش می دهم ، می گه کجا بود . جایش را نشانش می دهم ، اصلاً به روی خودش نمی آورد .نمی دانم سر چه موضوعی دعوای مان می شود و کاربه پرخاش وناسزاگوئی می کشد ،. او خوددار تراست . شب کپه مرگمان را می گذاریم .صبح آفتاب طلوع نکرده می زنم بیرون . این جا هیچی برام نداشته باشد ، دیدار طبیعت زیبا که دارد .ساعت ۸:۳۰ می روم شنبه بازار ! اصلاً فکرش را هم نمی کردم این ساعت صبح ، این قدر شلوغ باشد ، … من عاشق شنبه بازار این جا هستم !…عمق نوستالژی …ساعت ها این جا پرسه می زنم ! درواقع برام حکم یک سفر مجانی رادارد .سفر درزمان ! …هفته پیش یک بیضی نگار دیدم . اصلاً به روی خودم نیاوردم. شرحش را دربیش از ۵۰ سال پیش درمجله یکان خوانده بودم .دنگ وفنگ زیاددارد و اصلاً شبیه پرگار نیست ، اما واقعاً بیضی رسم می کند … یک بیضی واقعی که تمامی خواص اش کاملاً مشهود است. تمام قضایا وخواص بیضی درذهن ام رژه می روند … فروش نرفته ! … سرجاش است . با بی تفاوتی محض ازش می پرسم چند ، به آلمانی می‌گوید ۵ فرانک وبادست هم نشان می دهد. یک ورق راهنما هم دارد .نیم ساعتی باهاش ورمیروم . ازجیک وپیک اش خبردار می شوم ، نه تنها یک قطعه ندارد بلکه یک شکستگی پنهانی هم دارد … کارآئی ندارد. سرجایش می گذارم. باخودم فکرمی‌کنم درست اش می کنم ! معایب اش را به فروشنده توضیح می دهم و می گویم فقط ارزش نشان دادن به دانش آموزان را دارد و لغت” فقط” را تکرار می‌کنم و باانگشت رقم ۳ را نشان می دهم .قبول می کند ! برایم بسته بندیش می کند . … با خودم فکر می کنم ، حالا چه طور ببرمش خانه ! … دعوایی جدید درراه است ، توی این ۳ سال نه تنها بیش از ۴۶ سالی که باهم دعوا کردیم ، دعواکردیم بلکه بیش از تمام دعواهائی که توی زندگی داشتم وهیچ هم کم نبوده ، دعوا داشتیم و چه دعواهائی ! … با خودم فکر می کنم : یک آدم نیمه عاقل ، دارد پنج آدم عاقل را مثل خودش می‌کند ، …الحذر…الحذر !
هفته پیش که برای نوه ام یک گیتار کوچک دست دوم عالی به ثمن‌ بخس ازخانمی خریدم که داشت ازاسباب بازی های کودکی که قطعاً حالا بزرگسال شده خلاص می‌شد خریدم ، تا به خانه بردم … کلی سرزنش‌ام کرد. دارم فکرمی‌کنم که بیضی‌نگاررا پنهانی به خانه می برم و پنهانی باهاش کار می‌کنم .یک بار به من گفت ازشنبه بازار یک چیزی هم برای من بخر .دوسه تا چیز خریدم ، نپسندید ! … اما عینک آفتابی که برای خودم خریده بودم را روی چشم هایش گذاشت وگفت زنانه است ، وراستی چه‌قدر بهش می آمد ، بعدها رفتم ویکی کم وبیش مثل همان خریدم وبهش گفتم هرکدام رادوست داری بر دار …توجهی نشان نداد .درراه بازگشت به خانه هستم . دارم باخودم فکرمی کنم بیضی نگاررا درصندوق پستی می‌گذارم وفردا ، می برمش خانه .اوه … خدای من چه می بینم ، عینک اش را توی چشم خورشید گذاشته اند روی یک میز ! … آره خود خوداش است ! … برش می دارم . دررا که باز می کنم می‌بینم دارد گریه می‌کند … عینک اش را به آرامی جلو رویش می گذارم ، تامی بیندش خیلی خوشحال می شود ، بغل ام می‌کند و مراسخت می بوسد . با خودم فکر می‌کنم ،فقط یک عینک بیشتر نیست ! ازکم وکیف پیدا کردن اش می پرسد ، خیلی ساده جواب می دهم . نمی گویم دیدی گفتم پیدا می شه ! نمی‌گویم دیدی چه قدرخودت را بی خود وبی جهت ناراحت می‌کردی‌! با هم درسکوت ناهاری خوریم . … بعداش سیگاری دود می کنیم …وچه خنده دار …چون جفت مان اصلاً سیگاری نیستیم . تخته نردی می زنیم … برام تعریف می‌کند درهمین فاصله رفته و عین همین عینک را دوباره سفارش داده ! …می‌گم کارخوبی کرده ، همیشه باید عینکی زاپاس داشت ! دردل می‌گویم : قدر این آرامش کوتاه قبل از طوفان را بدان !

مسعود خوشابی ۱۴۰۲/۷/۱۹ Basel

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)