اگر حال و حوصله زیادی نباشد، قلم نیز نوشته تر برنمینویسد و خاطر به فلک هشتم پر نمیزند و عقل به اقیانوس تامل غوطه نمیخورد. این نوشته نیز از همان دست نوشتههاست، با این وجود به گمانم هنوز چیزی برای یاد دادن و گرفتن دارد. به یاد دارم زمانی که برای ادامه تحصیل به امریکا رفته بودم، رسم بر این بود که برای دانشجویان خارجی هفتهای دو ساعت کلاس زبان نیز مقرر میکردند و بعدا فهمیدم در ضمن آن هدف آشنایی با فرهنگ سرزمین میزبان نیز مندرج است. دانشجویان از کشورهای مختلف حضور داشتند و معلم، دختر جوان زیبایی بود که با حوصله و گاهی بدون حوصله، سعی در مدیریت آدمهای مختلفی داشت که از فرهنگهای گوناگونی آمده بودند. او برای آموزش ما بهترین استراتژی تعلیمی را انتخاب کرده بود، به بحث گذاشتن موضوعات مناقشهانگیز (controversial). در این میان جوان مصری بود که همواره با تحکم صحبت میکرد و با انگشت اشاره مینمود آنچنان که معلم را عصبانی میکرد. به معلم گفتم من نیز مانند جوان مصری هستم، اما میدانی چرا چنین است؟ پاسخ آن ساده است: ما مسلمانیم و مسلمانان چنیناند (میدانم پرسش مقرر چیست و ممکن است از خاطر برخی کسانی که احتمالا این نوشته را میخوانند چه بگذرد، اما توصیف من فصل نیست یا فصلیت ندارد، اشاره به چیز مهمتری دارد)
موضوعات مناقشهانگیز، موضوعاتی هستند که «حقیقت» را به چالش میکشند و همانند پارادوکس، نشاندهنده حفرههایی هستند که در هر دستگاه صوری جدی (و نه صرفا حساب گزارهها) وجود دارند و قابل ترمیم نیستند. بشر اما به جهت بقاء (حوزه پراتیک) تعداد این موضوعات مناقشهانگیز یا پارادوکسیکال را محدود کرد اما «حقیقت» آن است که هر موضوع در حوزه عقل یا خود مناقشهانگیز است و یا مبتنی بر موضوعی مناقشهانگیز است. به همین جهت است که پراتیک منتظر عقل نمیماند تا پارادوکسها را در یک نظام فراصوری (متا سیستم) حل و فصل نماید. به این ترتیب است که «حقیقت» خود صورتی پارادوکسیکال پیدا میکند، و حقیقت آن است که حقیقتی وجود ندارد و از این زاویه است که نظریه حقیقت با موضوع محوری «وجود» ارتباط پیدا میکند که در چند نوشته پیشین به آن پرداختم و اکنون حوصلهای برای آن ندارم.
اما ربط این حرفها به داستان بالا چیست؟ در فقدان خداوند به مثابه عالیترین صورت حقیقت برساخته بشری (بدون چنین برساختی، تاریخ محو میشود و از آنجا که انسان تاریخ خود است یا اینکه انسان، خود تاریخ است، انسان نیز محو میشود) عصر مدرن در پی اثبات یا تثبیت یا تحقق مبنای تمدنی خود برآمد. در این برآمدن بود که او «دیگری» را و حقیقت دیگری را شرط ضرور خود و حقیقت خود یافت. دیگری، شرط ضروری، شرط وجودی «من» است و حقیقت دیگری که نفی حقیقت من است، شرط اثبات حقیقت من است. اینکه فیخته و سپس هگل اینچنین در عصر مدرن در پی تثبیت دیگری بودند، ریشه در این برآمدن فرگشتی عقل دارد. حتی طبیعت و سپس تقسیم کار به عنوان دیگری نیروی تولید در باور مارکس نیز پیآمد چنین فرگشتی از عقل است. ایده رواداری، تساهل و تسامح که در عصر مدرن پیدا شدند نیز نه صرفا آموزههای اخلاقی هستند (اگرچه عقل با فریب خود آنها را به آموزهههای اخلاقی تبدیل میکند) بلکه شرط وجودی و امکان زیستن هستند به این معنی که آنها ایدههای وجودشناختی هستند. من «وجود» دارد به این دلالت که دیگری «وجود» دارد. باور من «حقیقت» دارد زیرا باور دیگری که ضد باور من است «حقیقت» دارد. فراتر از آن، «حقیقت» تنها زمانی معتبر است که چیزی «حقیقت» نداشته باشد. این ربطی است که بین «من»، «دیگری»، «وجود» و «حقیقت» در دستگاه نظری نگارنده برقرار است، و به تمامی بازنموده ایدهای هستند که در ساحت ناموجود قرار دارد، در ساحت «شدن» ما قبل وجود.
چنین ربطی بین حقیقت و ناحقیقت، بین وجود و ناموجود در آمورههای اسلامی (و نه صرفا اسلامیزم) غایب است. در واقع ردیابی ایده خداوند در ذهن محمد بنا به مستند قرآن این وضع را روشن میکند که به مرور زمان، ایده خداوند نزد محمد هرچه بیشتر شخصیوار شده است. از هیجانات اولیه و شاعرانه محمد تا تأملات عقلی در خداوند به منظور تدبیر امور اجتماعی مومنان، سیر عقلانی شدن خداوند را روشن میکند. هرچیزی که مورد تامل عقلی قرار گیرد، شخصی میشود زیرا باید از «دیگری» متمایز گردد. جهان، و سپس انسان و سپس گروه کافران دیگری خداوند میشوند (تعلیق و رفت و برگشتهای زیادی در قران به چشم میخورد که عمدتا برای اجتناب از دیگریسازی برای خداوند است). اما چون «دیگری» نمیتواند شرط وجودی خداوند و امکانیت او باشد، حقیقت مربوط به این خداوند متعال نیز شخصی میشود. حقیقت دیگری شرط وجودی حقیقت خداوندی نمیتواند باشد. به این ترتیب در اندیشه دینی پارادوکس هم غایب میشود و از آنجا که پارادوکسها موتور موجده یک دینامیک برای حقیقت هستند، حقیقت در اندیشه دینی از هیچ دینامیکی برخوردار نیست. زیرا این اندیشه ماتقدم حقیقت، حقیقی است. بسیار درکپذیر است چرا باورمندان به این دستگاه اعتقادی، دیگری را سوژهای ببینند که باید به حقیقت خداوندی، حقیقت شخصی خداوندی راهنمایی شوند، سرزمین دیگری نیز در این میان تبدیل به دارالحرب میشود، انگشت اشاره مدام به سوی آنها دراز میشود تا آنها را به صراط مستقیم هدایت کند. مصریان با سابقه تمدنی درخشان خود، اما شکست تمدنی خود را در برابر لشکریان اسلام پذیرفتند و خشم پنهانی که بین این مصریان دیده میشود به احتمال فراوان دگردیسی شده این سرخوردگی از شکست تمدنی در قبال اسلام است.
قبلا در نوشتهای راجع به اپوزسیون توضیح دادم که چه نسبتی بین نظریه حقیقت و وضعیت اپوزیسیون ایرانی وجود دارد. تا زمانی که اپوزیسیون ایرانی باورمند به بنیاد کلاسیک حقیقت باشد، امکان تقابل جدی با نظام اسلامی را ندارد زیرا وجه مشترک هر دو همان نظام یا نظریه حقیقت کلاسیک است. صرفا به میانجی بازتعریف حقیقت، بازتعریف وجود و درک آن به مثابه برساختهای ضروری، به میانجی نگرش به دیگری به مثابه شرط ضرور وجود من، به مثابه تثبیت حقیقت من صرفا به میانجی تثبیت حقیقت دیگری، این امکان برقرار میشود که پایههای نظام اسلامی از بنیاد آسیب ببیند و فروریزد. قبلا توضیح دادم که تفاوت حقیقت سیستمی و نظریه کلاسیک حقیقت چیست و چرا اپوزیسیون نیازمند شیفت باور خود به نظریه حقیقت سیستمی از نظریه حقیقت کلاسیک است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.