اگرچه به گمان عموم آنچه تمدن عربی میشناسند با پیدایش و گسترش اسلام در شبه جزیره آغاز شد و این دین به گونهای تبدیل به شناسنامه ملتهای مختلفی که خود را عرب مینامند گردید (سوای از اقلیتهای دینی جوامع عربی) اما برخی از اندیشمندان و شاعران عرب بر این باورند که اعراب نیازمند رنسانسی در تمدن خود و تضعیف پیوندهای اسلامیشان به نفع گذشته طلایی تمدن سامی به ویژه در سوریه و اردن و یمن و تا حدودی شبه جزیره هستند. اگرچه دیرزمانی نیست که از جنبش ناسیونالیزم در جوامع عرب میگذرد، اما این جنبش عملا بدون عقبه تاریخی، به نهضتی میمانست که در آن گویی ملتهای عربی یک شبه از زمین روییدهاند، به ویژه که در فضای جنگ سرد این جنبش بوی گونهای سوسیالیزم را به جهت تمایل به بلوک شرق با خود داشت، سوسیالیزمی که سابقه تاریخی در این سرزمینها نداشت.
اما بازگشت به گذشته طلایی ماقبل اسلام شاید به استثنای ترکیه عثمانی، اولین بار در ایران عصر مشروطه و کمی پیش از آن توسط برخی ایرانگرایان باستان رواج یافت. استقرار دولت مدرن در پهلوی اول نیز نیازمند تاسیس ملت بود و به این منظور نیاز به ایدئولوژی ملت بود که با توجه به تعدد اقوام ایرانی، الزاما باید در گونهای وحدت یا اتحاد قومی پیشااسلامی جستجو میشد. صفویه نیز اگرچه وحدت سرزمینی و وحدت حکمرانی را کم و بیش همزمان با دوره رنسانس اروپا به ایران بازگرداند، اما ایدئولوژی سرزمینی خود را نتوانست چیزی غیر از اسلام قرار دهد اگرچه قرائتی از اسلام که کم و بیش با نظریه پادشاهی ایرانی نزدیک است را در قالب نظریه امامت شیعی (که طابق النعل الهیات سیاسی فرعونی است) رواج داد.
اما اوج اراده برای تحقق تمدن ایرانی در ظاهر همساز با تمدن مدرن، که گونهای بهروز رسانی تمدن پیشااسلامی در شیوه زیست مدرن است، در دوره پهلوی دوم صورت گرفت. البته همانگونه که قبلاً هم نوشتم، شاه تصویر روشنی از تمدن بزرگی که بسیار به آن دلبسته بود، و الزامات چنین تمدنی نداشت. سخنان وی نشان میدهد او تمدن ملل متمدن را صرفا در شیوه زیست، رفاه مادی، تولید ثروت و مانند آن میدید. با همه محاسنی که فستیوالهایی مانند جشن هنر شیراز داشتند، اما هنوز فرصت کافی برای دانشگاهیان ما فراهم نشده نبود تا فلسفه تمدن باستانی ما را بر بنیادهای عقل مدرن به روز رسانی کنند. مشکل از دو سرچشمه نشات میگرفت: عدم فرصت کافی برای آشنایی با مبانی تمدن باستان، ودیگری، عدم آشنایی کامل با مبانی تمدن مدرن. از سوی دیگر ساخت سنتی و متصلب قدرت نیز ترمزی برای فرهنگ مدرن بود که میخواست در ایران پا بگیرد. رشد سرمایهداری مدرن با خود متافیزیک قدرتی به همراه میآورد که با متافیزیک قدرت نظام سلطنتی آمره در تعارض بود. برخلاف آنچه عموما معتقدند، من باور دارم که رشد سرمایهداری صنعتی در ایران بود که نظام سلطنتی را مانع خود میدید نه بازار یا سرمایهداری تجاری. نظام بازار قافیه را عملا به سرمایهداری صنعتی باخته بود و فراتر از آن فاقد یک متافیزیک قدرت در دوره معاصر بود، اگرچه از منظر ارزشی و اعتقادی خود را در جبهه مسلمانان سنتی تعریف میکرد. اما نظام سرمایهداری مدرن، انباشت ثروت و رشد طبقه متوسط نمیتوانست در بندهای قدرت سیاسی سنتی خود را محبوس ببیند. مشابه همین اتفاق نیز در دوره مشروطه از جنبه دیگری دیده میشود.
سخنانی از بنسلمان در رسانهها پخش شد که گویی او در پی انقلاب تمدنی در پنج سال آتی در کشورهای عربی است. این همان اشتباه مهلکی است که شاه دوم مرتکب آن شد. انقلاب تمدنی پنج یا پنجاه ساله سرابی بیش نیست. چین با تمام توان و تلاش خود در تولید ثروت و بازسازی اقتصادی عملا با پای شکسته قدم برمیدارد و این فقط عصای حزب کمونیست و سازمان امنیت داخلی است که او را سرپا نگه داشته است: چین در هیچ زمینهای نتوانسته آلترناتیو تمدنی ارائه کند، چین حتی نتوانسته از آئین کنفسیوسی خود برای جبران این فقدان ایدئولوژیک استفاده مناسب ببرد. چه بپذیریم و چه نپذیریم ایده آزادی و کرامت انسانی، الغای بردهداری، حقوق شهروندانی، حکمرانی حداقلی، علم جدید و بسیار دیگر از بنیادهای تمدن مدرن، دستآوردهای غرب هستند و هیچ ملت و تمدن معاصری به جز غرب نمیتواند مدعی آنها باشد، اگرچه هم ایران و چین و هم مصر کشورهای عربی، میتوانند با اتکاء به سابقه تمدنی پیشااسلامی خود در پیشبرد و توسعه آن بکوشند. تمدن خریدنی نیست که برای یک یا دو فصل حضور در عربستان، پول ملیون دلاری دریافت کند، همانگونه که دعوت از خوانندگان و هنرمندان غربی برای ارائه نمایشهای هنری خود الزاما به معنی توسعه فرهنگی نیست، اگرچه یک ضرورت میتواند باشد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.