تقّهیدخترک کم سواد شهرستانیایکه به او پناه آورده بود ناشیانه زده بود و حالا هم جفت شان افتاده بودند زندان !
مثل کوه درمقابل شکنجه های اوائل دههی ۶۰ (از ابداعات جدیدالولاده لاجوردی و حاج داوودرحمانی) را تحمل کرده بود ولی همواره چیزیدرون اش را میخراشید !
فشارها کم نمیشدندولی پایداریش روزبه روزبیشتر میشد . ازمقطع هولناک تعزیرات(!) و بازجوئی های منجربه اختتام پرونده و صدورحکم سربلنددرآمده بود .اما … چه بسا همین سربلندیاورا ازعواقب یک خوشی همراه و متأثر از درد و رنج جانکاه روزهای سخت پر اضطراب و تحمیلی اوائل دهه ی شصت رنجورکرده بود !
چرا نمیتوانست خوداش را ببخشد ؟ خیلی ساده چون نفس عمل بدون عشق بود ! شاید هم فرار ازعشق ناکامی که باتمام وجوددربرش گرفته بود و خلاصی از آن برایش را ناممکن ساخته بود ، در گیر “سودابه” ای شده بود که ابن بار نه “سیاوش” بلکه اورا گرفتارو سوسه های خود کرده بود . حس کنونی اش هرچه بود فعلاً ازجنس گناه بود . … دقیقاً ازنوع مذهبی اش ! … توی کتاب هائی که بعدها خواند ، ازجمله :” قطره اشکی دراقیانوس” ، اسم اش را گذاشت “نقطه تاریک” ! در واقع بیشتر ازجنس همان زخم هائی بود که صادق هدایت را میآزرد.
چاره را دراین دیدکه رسماً با او ازدواج کند ! دو زندانی ، دربند و درصدد ازدواج !
برایم نامه نوشت و اجرای این مهم را وقتی ازمن خواست که “معشوق “ازبند رها شده بود.
… در بدو امر من و همسرم با دخترک ریزنقشی روبرو شدیم جِروواجِر ! … او نیز حقاً وانداده بود و به کسی هم خیانت نکرده بود اما به خودش و باورهایش چه ؟ نمیدانم: الله اعلم فیالذات الصدور !
ماموریت من این بود برای جوان دربندی ، عقدنامه معتبری ببرم . همین !
دربدو امر به وکیلی مراجعه کردم . خوب به حرف هایم گوش داد . گفت انجام این کار فقط ازعهده ی محضرهای دورمیدان امام حسین برمیآید . حق المشاورهاش را گرفت و “والسلام” !
یکی یکی به محضرهای پرشمار آن حوالی مراجعه می کردم و ذکر مصیبت ! پاسخ ها شبیه هم بودند ، “حوصله دردسرنداریم !” عجیب بود برام چون همه شون آخوند بودند . بالاخره یکی شون پرسید : طرف منافقه ؟ گفتم نه کمونیسته ! پشت چشمانش را نازک کردو گفت : حالا یه چیزی ، چون از خدا نشناس ها بدتر هم پیدا شده اند ! چه دیدی رحمت حق با عمل خیر ما نصیب مان شود ! گفت ام نصیب ما یا نصیب دربند ! صدایش را کلفت کرد و گفت : منظور این بود کافری سببی ره به عالم حقانیت بگشاید ! … ختم الکلام ! … وقدری در صندلی اش جابجا شد و حالت بی حوصلگی و ترک محاورت به خود گرفت .
گفتم : حاج آقا من خودم جنگ زده هستم ، تمام اهالی فامیل ام آواره ی این شهر و آن شهر شدند ، حاج آقا ما در جنگی خانمان سوز بسر می بریم ! … امان ازجنگ ! امان از جنگ !…
توی شکم ام آمد : امان ازصددام ! امان ازاسس رائیل ! امان از آم ریکا !… تحقق سفارش شما دردسر بسیار دارد ، نیت خیر است که به من اجازه ی ورود به این امرمیدهد ! … مقدمات دارد ،… وموء خخرات ! امر ازدواج ازسییر رسول الله تعالا ست . … پرداخت اولیه با تعهد به اختتام امور به خیر ۱۰ سکه تمام است ، به رسم المرسل!
برق از چشم ام پرید . اما او ، حتی نگاهی هم به من نکرد . فوری اضافه کرد : محاضر دیگر هم الیالنهایه عمل این وصلت را به ما واگذار میکنند ! فردا و پس فردا محضر تعطیل است . ان شاءالله تعالا شنبه در اول وقت درخدمت ام ، شناسنامه اسیر و زوجهیآتی ایشان و خودتان را باخودتان بیآورید . مُقدّر به خیر است . تعیین وقت قبلی نمی خواهد .درب این جا همیشه به روی ملتمسین دعا باز است ! شما را به خدا می سپارم !
قیمت سکه حدود ۴ هزارتومان بود و اجاره آپارتمان مان ۳ هزارتومان ! شنبه اول وقت طبق وعده عمل کردم ، که اگر پشتیبانی همسرم نبود ، محال بود بتوانم . بعد ازکمی انتظار مرا به اتاق اش پذیرفت .بدون آنکه دراتاق اش را ببندد اول سکه ها را شمرد و بعد تک به تک بررسی کرد و درجیب جلیقه اش که زیر جبّه اش برتن داشت گذاشت . بعد نامه ای نوشت به این مضمون که من در صدد تجدید فراش هستم ، و آزمایشگاهی را معرفی کرد و نوشت ازمن آزمایش های معمول انجام گیرد ! نامه را که خواندم ، گفتم : حاج آقا ، آن زندانی سیاسی قصد ازدواج دارد ونه من ! … چشم غره ای رفت و فریاد برآورد :” مراجعه کننده بعدی .” آزمایش ادرار بود با درب باز . درجا جواب دادند ، مشکلی ندارد .
فردایش مراجعه کردم ، نامه را با دقت خواند با وسیله ای اسم وفامیل ام رافوری پاککردن و با خودکاری هم رنگ و به طرزی بسیار ناشیانه اسم و فامیل اورا از روی شناسنامه اش نوشت .بانگ برآورد : ” سید !” آخوند جوان بلند بالای به غایت زیبا روئی عنقریب حاضرشد و خطاب به او گفت : ازدواجی وکالتی است ! پرونده را کامل کنید و این برادر را توجیه ! … خیر است خیر ! به سلامت خیر !
آخوند جوان پوشه ای آورد و پرونده ای تشکیل داد ، در صدرپرونده نامهی زندان اوین بود که ازدواج ایشان را مجاز می دانست ، دومین مدرک گواهی عدم اعتیاد ، مابقی فتوکپی شناسنامه ها . بعد گفت : مدارک تان جهت بررسی ناکامل است ، فاقد کپی شناسنامه ابوی زوجه است . فردا به اتفاق زوجه و ابوی محترم ایشان که تشریف می آورید ، شناسنامه وی را با خودبیآورید . … محضر ما حکم طلاق صادر نمی کند !
هاج و واج مانده بودم ، این جمله آخر رابرای چه گفت ؟ … که در جا اضافه کرد : خرج محضر هم با شماست ونه پدر عروس خانم ! با قدری مکث اضافه کرد : پول چای این جانب هم به کَرَمتان بستگی دارد که : والله ُ خیر الاَ کَارِم ! و لبخندی تحویل ام داد که تازه متوجه شدم رنگ چشم هایش آبی است ! … در دل گفتم خیر الماکرین شنیده بودم این هم ورژنی است جدید . زبان گشودم با نهایت ادب ، خضوع وخشوع : حاج آقا ! ببخشید ! زوجه وپدر و مادرش ساکن شهرستان اند … فوری گفت : به مَککه مُعظم مه مُشرر ف نشده ام ، هروقت آمدید جهت انعقاد عقد دائم ، منعقد می شود ، به حول الله !
سه چهاروز بعددرمحضر حاضرشدیم . هردو آخوند کنار هم نشستند، محضر دار عبارتی را به زبان عربی برزبان می آورد ، منشی ضمیری را عوض می کرد و تکرار می کرد ، محضر دار سری به تأیید می جنباند . در دقیقه ای کارتمام شد .
من و همسرم گریه می کردیم و حضار می گفتند : ” چه گریه شوقی !”
پدر ومادر ” عروس ” می گفتند : باید خوشی باشه !
همه به اتاق منشی کوچ کردیم ، منشی شناسنامه پدر عروس را گرفت و گفت : سه رو دیگر قباله آماده است ! … که : مِن التاخیرِ آفتاً !
سکه ای در کیسه ای مخملی تقدیم کردم ،گفت : … حیات را در تسلسل اش باید دید ! … ایّام المبارک الی برکت الله در تقویم است !
مسعود خوشابی Basel ۱۴۰۲/۶/۲۱
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.