سوار ماشینی شدم که برای پروازی به فروگاه برسم. راننده از هند بود. پرسیدم در مورد نارندرا مودی چه فکر می‌کند. پاسخ داد که او اصلا انسان نیست (He is not a human) از فساد در سیستم مالی می‌گفت، فساد در سیستم اداری، فقر در هند و بسیاری موارد دیگر. پیاده شدم و خداحافظی کردم. در این مدت سخنان سارکوزی در ذهنم می‌چرخید که در یک سخنرانی در امارات از سیستم‌های تمرکزگرا تمجید می‌کرد و آنها را در پاسخ به بحران‌های امروز جهانی کارآتر می‌دید. چین، امارات، عربستان، سنگاپور، هند و بسیاری از کشورهای دیگر در این زمره قرار دارند، کشورهایی که برای عقب نماندن از تمدن بشری پذیرفتند که دموکراسی لیبرال حداقل در شرایط کنونی الزاما چیز مثبتی برای کشورهایشان نیست. فرود ماه‌نشین هند روی کره ماه، توسعه شتابناک در زمینه تکنولوژی اطلاعات و همچنین هوافضا، بسیج عمومی برای توسعه اجتماعی، شروع پروژه بلندپروازانه ارتباط هند به اروپا و بسیاری برنامه‌های دیگر تماما تحت سایه برنامه تمرکزگرای مودی ممکن شد. برنامه اصلاحات در ژاپن، برنامه توسعه در روسیه کمونیستی، برنامه توسعه در ترکیه جدید، برنامه‌های توسعه در ایران دو دوره پهلوی تماما در سایه نظام‌های تمرکزگرا و نه دموکراسی لیبرال متحقق شدند.

مسئله چیست؟ آیا نظام‌های دموکراسی لیبرال در کشورهای غیر غربی جوابگو نیستند؟ فوکویاما بر این باور است که آنچه موجب گرایش انسان‌ها به سیستم‌های لیبرال است نیاز به احترام یا بازشناسی کرامت dignity است. مسلم است که ارزش آزادی برای انسان در بالای هرم نظام‌های ارزشی او قرار دارد و عملا انسان با از دست دادن آزادی خود به «غیرانسان» تبدیل می‌شود. اما در اینجا دو نکته مهم وجود دارد: یکی از حیث عملی و دیگر از حیث نظری.

چند سال پیش، پیش از شروع برنامه‌های اصلاحی بن سلمان در عربستان، گفتگوی رادیویی یکی از فعالین مدنی زن عربستانی را گوش می‌دادم. در پاسخ پرسش خبرنگار از وضعیت آزادی‌های مدنی گفت: ما به تجربه دریافته‌ایم باید انتظاراتمان را با وضعیت اجتماعی کشور متناسب کنیم. برداشتن گام‌های بزرگ ممکن است تمام برنامه‌های اصلاحی را در معرض خطر قرار دهد. چقدر این سخنان پخته است از یک جوان فعال مدنی. صحنه‌ای را به یاد می‌آورم در یکی از کشورهای عربی که دختری از خانه خود که قصری بود، در حال پائین آمدن بود. محوطه بیرونی این قصر یک آشغال‌دانی بود. می‌دانید معنی آن چیست؟ یعنی خیابان متعلق به من نیست بلکه این چهاردیواری خانه است که متعلق به من است، یعنی مسئولیت اجتماعی عملا هیچ. آیا در چنین وضعیتی از مشارکت اجتماعی، دموکراسی اساسا محلی از اعراب دارد؟ بنیان دموکراسی (و نه لیبرالیسم) بر تحقق اراده جمعی در ساخت مشارکتی قدرت سیاسی مبتنی است (سالیان پیش توجه دادم برنامه نظامی ایالات متحده در عراق و افغانستان چرا ناموفق خواهد بود، همانی که اخیرا بایدن با لحن محترمانه‌ای گفت سعی در پیاده‌سازی نظام دموکراتیک در کشوری داشتیم که هیچگاه در تاریخ خود مردم نبوده‌اند، معنی خودمانی آن این است که هیچگاه در تاریخ خود آدم نبوده‌اند و البته آدم به معنی غربی امروزی آن). این از حیث عملی.

اما برگردیم به مسئله کرامت dignity. بله درست است که آزادی در صدر ارزش‌های انسانی و احترام به کرامت انسانی در صدر نیازهای انسان است، اما در صدر نیازهای «انسان» است نه افراد جوامعی مانند هند و چین و عربستان و ایران و کشورهای اینچنینی. «انسان» به این معنی در غرب زندگی می‌کند و آنها پاسدار کرامت انسانی خود هستند، متاسفانه ما اکثر شهروندان این سمت جهان هنوز «انسان» نشدیم (به معنی از کرامت که در غرب توسعه تاریخی یافته است) اگرچه به لطف پیشرفت علوم انسانی و ارتباطات در غرب ما به افتخار توهم انسان بودن دست یافته‌ایم، اما اگر از مارکس وام بگیرم، باید بگویم چنین توهمی صرفا یک روانگردان است. مارکس در نقد خود بر هگلیان چپ، آنها را ماتریالیست‌های ایده‌الیست‌ می‌خواند به این معنی که واقعیت را در فرم ایده Man یا Species از واقعیت اجتماعی خود مستقل ساخته و گمان می‌کردند که تغییر شرایط مادی با تغییر ذهنیت یا خودآگاهی ممکن است (وی حتی فلسفه را با masturbation برابر می‌کند در برابر مطالعه امر واقع که برای او در این تمثیل همانند sextual love است) او البته هیچگاه متعرض مفهوم انسان نشد و دائما از بندهایی که انسان را در خود اسیر ساخته سخن می‌گفت و اینکه این بندها چگونه با تغییر تقسیم کار اجتماعی تغییر می‌کنند. به نظر می‌رسد وی به ایده‌ای ثابت از انسان، انسان به مثابه انسان، انسان استعلایی فوق فرم‌های نیروهای تولید و تقسیم کار باور دارد. اما در باور من چنین نیست. ما هنوز انسان نیستیم و در نتیحه ضروری نیستیم زیرا شرایط مادی، فرم زندگی اجتماعی و محیط فیزیکی ما انسانی نیست. در چنین وضعیتی ما فقط می‌توانیم به توهم انسان بودن دست پیدا کنیم، آنچنان که در سالهای پیش از انقلاب بسیاری از روشنفکران ما دچار چنین توهمی شدند (که البته خود قدم رو به جلوی بزرگی بود) اما این روشنفکران آنچنان باهوش نبودند که بتوانند خود را نقد کنند (آنچنان که آن دختر سعودی کرد) تا دریابند که آنچه در آن قرار دارند توهم انسانیت است نه خود انسانیت و آزادی هنوز برای مرمان ما زود است زیرا شرایط مادی آن فراهم نیست، زیرا ما هنوز آدم نیستیم. به گمانم هویدا و خود شاه مارکسیست‌تر از روشنفکران غالبا چپ ما بودند هنگامی که می‌گفتند آقایان توجه کنید ما در چه محیطی زندگی می‌کنیم، ما در سوئیس نیستیم، در خاورمیانه هستیم، و این یعنی اینکه آقایان به توهم انسان بودن خود آگاه گردید، به آگاهی از توهم انسان بودن خود دست یابید. اما اینکه آیا ما باید مطابق تعریف غرب از انسان تبدیل به آدم شویم، خود موضوع مورد مناقشه‌ای است. ژاپن البته چنین مسیری را به تمامی دنبال نکرد اگرچه جوانان ژاپنی در مقایسه نظام‌های ارزشی خود با نظام‌های ارزشی غرب لیبرال، متوجه نقایص سیستم خود هستند. این هم از حیث نظری موضوع.

این نوشته به هیچ روی در تخفیف تلاش آزادزنان و آزادمردان ایرانی برای رهایی نیست. به عکس باور دارم زندانیان سیاسی، فعالین مدنی و حقوق بشری ما آزادند و غالب به اتفاق مردمانی که بیرون زندانند، در حبسند، زیرا اینان عموما اصلا انسان نیستند تا آگاهی بر اسارت خود داشته باشند. مردمان بلوچ و کرد ما که آزادی خود را در خیابان‌ها فریاد می‌زنند آزادند به این معنی که انسانند، و عموم ما دیگران در این طبقه نیستیم زیرا حتی از درد آنها هم شرمسار نمی‌شویم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)