امر وحشت زا
اقای نیکفر در مقاله ای که در ۱۵ شهریور ۱۴۰۲ در زمانه منتشر کردند به کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ پرداخته اند که در آن مفهوم “امر وحشت زا” را به کار میگیرند و آن را می گشایند و این کار را نیکو انجام میدهند.در سطور نخست نوشته خود عنوان می کنند که نه برای یافتن پاسخی در مورد آن کشتار بلکه برای تشویش اذهان عمومی پرسشهائی را مطرح میکنند. من در اینجا بر آنم که از زاویه دیگری بر این کشتار وحشتناک بنگرم با این امید که تشویشی در وجدان عمومی ایجاد کنم. به کار بردن “امر وحشت زا” انتخابی است درست ولی پرسش این است که این وحشت را چه کسانی بر جامعه مستولی کردند؟ چگونه شد که آنان توانستند وحشت را مستولی کنند؟ نیکفر قبلا در تحلیل قیام سال ۵۷ به این باور رسیده است که آنچه رخ داد یک انقلاب دو بُنی بود که میتوان به طور فشرده نظر او را این چنین درک کرد که یک بُن متجدد بود و بُن دیگر واپسگرا و آنکه توانست رهبری انقلاب را به دست بگیرد بُن واپسگرا بود. آنچه که در این نظریه دیده نمیشود این است که آن بُن متجدد دموکرات نبود. این حرف کاملا درست است که در قیام علیه شاه همه با هم بودند و همین “همه باهم” پاشنه آشیل آن بود. طبقه متوسط نو ظهور که خود بسیاری از معیارهای زندگی در عصر جدید را پذیرفته بود و چندان به شریعت پای بند نبود در کنار بخش دیگر طبقه متوسط که در پناه اسلام برای جلوگیری ازآلوده شدن به تجدد و فرهنگ غربی سنگر گرفته بود بر علیه شاه که نماد غرب زدگی بود به خیابان آمدند با دو نیت متفاوت برای آینده. اما هر دو در یک امر مشترک بودند”عدم اعتقاد به دموکراسی”. حاکمیت سنگین استبداد پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ به ویژه بعد از سازماندهی سرکوب در ساواک آن چنان جو خفقانی را بر جامعه حاکم کرده بود که هیچ کس جرات آن را که از سیاست صحبت کند نداشت. نبودن آزادی بیان،مطبوعات و متشکل شدن امکان گفتگو بین مردم را از بین برده بود.سیاست محدود شده بود به محفلهای کوچک خانوادگی،ادبی و تشکلهای مخفی. در چنین شرایطی صحبت از این که چه می خواهیم نبود و اگر هم بود برای رسیدن به آن، نبودن رژیم شاه پیش شرط بود و یا بهتر بگویم شرط لازم و کافی برای برداشتن گامهای بعدی نبودن شاه بود.روشنفکران هیچگونه پیوند و ارتباط با مردم نداشتند و تنها دانشجویان بودند که خواننده کتاب هائی بودند که با هزار ترفند از سد ممیزی عبور کرده بودند و به گونه ای گنگ و رمز آلود تلاش میکردند تا پیامی را به خواننده برسانند. سیل عظیم مهاجران روستائی به شهر ها امکان بسیار اندکی برای پیوستن و جذب شدن در جامعه شهری را داشتند،جماعتی بزرگ از نظر تعداد که بزرگترین نگرانی اش یافتن سر پناهی در شهر بود تا بتواند جائی برای خود دست و پا کند و سر وسامانی به زندگی خود بدهد،دغدغه او سامان دادن به جامعه نبود بلکه بیرون کشیدن گلیم خود از میان موجهای ناشناخته و غریب زندگی شهری بود.اولین هدف او باز کردن جائی برای خود در انبوه جمعیت شهر بود. در چنین شرایطی میکروفون در انحصار رادیو و تلویزیون بود ولی در ایام خاص مذهبی منبر آخوند ها که به برکت ورود وسائل صوتی به میکروفون و بلند گو هم مجهز شده بود سکوئی بود برای برقراری ارتباط با توده مردم. امکانی استثنایی برای آخوند ها که در اختیار هیچ گروه دیگری نبود.منبر ویژگی منحصر به فردی دارد که دیگر سکوهای سخنرانی از آن محرومند، منبر سکوی خطابه ای است که رابطه آنکه بر منبر نشسته و آنان که در مجلس گوش به واعظ سپرده اند رابطه ای است یکطرفه بر مبنای مونولوگ. واعظ آنچه را که میگوید کلام الهی مینامد و همین او را از پاسخگوئی در باره آنچه که میگوید مبرا میکند بین او ومخاطبان هیچ دیالوگی شکل نمی گیرد و مخاطبان تنها یک انتخاب دارند پذیرش بی چون چرای هر آنچه که از دهان واعظ تراوش میکند حتی اگر مهمل ترین روایت را بر زبان آورد. به سخن دیگر آنان که در پای وعظ واعظان می نشینند در حرف واعظ شک نمی کنند، آنان به مریدان گوش به فرمان تبدیل میشوند. در پای منبر اندیشه و اندیشیدن شکل نمی گیرد.مساجد از این مزیت برخوردار بودند که در سراسر کشور در هر شهر و روستا تنها امکان برای جمع شدن مردم بود، امکانی که حوزه علمیه برای به دست گرفت قدرت بهترین بهره را از آن برد.جمعیتهائی که از مساجد برای هدف سیاسی استفاده کردند حزب سیاسی نبودند،انجمن های دموکراتیک نبودند بلکه مردم معترضی بودند که از شرایط زندگی ناراضی بودند و با جمع شدن در مساجد امکان آن را یافتند که خشم خود را بیرون بریزند. خشمی که دستگاه حوزوی آن را برای رسیدن به نیات پنهان خود مصادره کرد.از قعر جامعه هیچ بودگان فرصتی یافتند تا به هیچ بودن خود پایان دهند و آنگاه از دهلیزهای تاریک بیرون جهیدند تا در پرتو نور مساجد دیده شوند. انسانهائی که هیچ کس نمی دانست چه می خواهند و چه آرمانی دارند چرا که ایشان خود نیز نمیدانستند و از همین رو وقتی آخوند بر منبر شعار داد “خمینی رهبر” آنها نیز آن را تکرار کردند و رهبری خمینی شد آرمان رهائی آنان و آنان شدند بدنه آن بُن واپسگرا. آن بُن دیگر که ریشه در شهر نشینی داشت و تصوری از مدرن بودن را با خود حمل میکرد در دانشگاه سنگر گرفت. از تجربه کار با مردم محروم بود، تجربه سیاسی نداشت و به یکباره وارث سنت جنبش چریکی شده بود. ما هنوز شهامت آن را نداریم که حرکت چریکی را را به نقد بکشیم و با این گذشته تسویه حساب کنیم. هنوز ما خود را مدیون خون آن شهیدان میدانیم و فداکاری آنان را میستائیم بی آنکه به این بیندیشیم که حرکت چریکی چه زیان سنگینی به جنبش چپ وارد کرد. چریکی که برای رهائی خلق اسلحه به دست گرفته بود و با قرص سیانور در زیر لب برای آرمان خلق می جنگید در هیچ زمانی این ماموریت را از جانب خلق دریافت نکرده بود. خلق توهمی بود که در ذهن او وجود داشت انبوه انسانهای محروم که در زیر بار سنگین سرمایه داری کمپرادور له می شدند. برداشت چریک این بود که خلق از آنجا که محروم است عدالتخواه است و بدون شک به دنبال کسانی که برای رهائی او جان خود را فدا می کنند به راه خواهد افتاد. در این اندیشه شباهت قریبی با منبر و موعظه وجود دارد آنجا واعظ مونولوگ خود را دارد و در اینجا رگبار مسلسلها خروش خشم محرومان است تا آنان را ازخواب غفلت بیدار کند.از دیدگاه چریک انسان محروم به دلیل محرومیت انسانی است تساوی طلب و آرزوی بهروزی تمام محرومان را دارد. این دیدگاه خلقی در محرومیت فضیلت می بیند و هیچ تصوری از اینکه محرومیت میتواند ریشه رذالت هم باشد ندارد.جوانان و نوجوانانی که در سال ۵۷ به هواداری از مجاهدین و چریکها پیوستند وارث چنین اندیشه ای شدند و این سازمانها سرگردان در برابر خیل عظیم هواداران خود سر در گم بودند که با آنها چه کنند. آنچه که بر سر مجاهدین آمد به راستی یک تراژدی بود، هزاران نوجوان و جوان آرمانگرا به قتل رسیدند. سرنوشت دیگر سازمانهای سیاسی چپ هم بهتر از آنچه بر سر مجاهدین آمد نبود. سخن کوتاه می کنم، در یک کلام هیچ یک از تشکلهای سیاسی تجربه کار سیاسی با مردم را نداشتند، آنها که سالها بدون توجه به خواست و آرزوهای مردم اسلحه به دست گرفته بودند به یکباره در برابر تحولاتی قرار گرفتند که هیچ نمونه تاریخی در گذشته نداشت. مجبور شدند که کتابها را دوباره بخوانند تا شاید پاسخی برای شرایط بسیار پیچیده ای که با آن روبرو بودند بیابند. میدانیم که جواب را در کتابها نیافتند.با خواندن دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک و یا هجدهم برومر و لوئی بناپارت پاسخی برای نحوه برخورد با حکومت خمینی به دست نیامد.حتی حزب توده هم نتوانست این فاجعه را تشخیص دهد و قربانی کج اندیشی خود شد با اینکه احسان طبری خطر را حس کرده بود و در سوگنامه ای که برای بابی سند منتشر کرد اینگونه صدا در داد که” تردیدی نیست که راهزن خون‌آشام به چاکر نیازمند است و مسؤولیت چاکر هم به اندازه ارباب نیست، ولی آیا کوره پُرنفیر شیطان که در آن انسان‌ها را کباب می‌کنند، بدون هیزم‌کِشان، بدون این مأموران معذور، می‌توانست بسوزد؟ سؤوال مهمی است، این‌طور نیست؟ عمله شیطان، گاه خود او را هم در شرارت پشت سر می‌گذارند، گاه از خود او مکّارتر و فرومایه‌ترند.” اما گوئی همه در خواب خرگوشی فرو رفته بودند. آن روز که خمینی گفت “جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر”،حجت را با همه تمام کرد که حرف تنها حرف من است. آن روز باید می فهمیدند که او تنها به دنبال قدرت است و از دموکراسی و حقوق مدنی خبری نخواهد بود.اینکه خمینی هیچ برنامه ای برای بر پا کردن نظامی مردم سالار و مبتنی برآزادی های فردی نداشت جای تعجب نداشت ولی اینکه هیچ جریانی این خطر را جدی نگرفت تعجب انگیز است و باید پرسید چرا؟ پاسخ این چرا میتواند ما را تا حدودی از تکرار این فاجعه در آینده حفاظت کند هر چند هیچ تضمینی وجود ندارد.پاسخ من به این چرا این است که هیچ یک از تشکلهای سیاسی مردم سالاری و آزادی های سیاسی و مدنی دغدغه اصلی آنها نبود. حتی جریانهائی که خود را لیبرال مینامیدند تنها به لیبرالیسم از بعد اقتصادی آن فکر می کردند و آزادی های لیبرال برایشان مطرح نبود. شمس آل احمد که برای مدت کوتاهی سردبیر کیهان بود این فرصت را پیدا کرد که نشان دهد آزادی دگر اندیشان برایش پشیزی ارزش ندارد. چپ مارکسیست بر این باور بود که آزادی از راه مبارزه با امپریالیسم به دست خواهد آمد و به همین دلیل دفاع از حق زنان برای آزادی پوشش را نادیده گرفت.
دیدگاه خلقی انسانها را تک ساحتی می بیند و تحولات اجتماعی را به واکنش های ساده علت و معلولی تنزل میدهد در حالیکه انسان موجودی تک ساحتی نیست،موجودی است پیچیده و چند وجهی از این رو بود که وقتی رژیم با افتخار در صفحه اول روزنامه ها نام اعدام شدگان را اعلام می کرد وابستگان به آن بُنی که گرایشی به تجدد داشت سر در گریبان کردند و سرمای زمستان وحشت را با تمام وجود حس کردند، وآن بُن واپسگرا با چفیه بر گردن برای اعدام های بیشتر هر روز به خیابان آمد و سرمست از خونهای ریخته شده خواهان قاطعیت بیشتر در کشتار شد.این که رژیم خواهان سرکوب بود یک سوی مساله است ولی اینکه امکان بسیج سیاهی لشگرهای عربده کش را داشت آن سوی دیگر سکه است.همان کسانی که به گفته طبری” عمله شیطان، گاه خود او را هم در شرارت پشت سر می‌گذارند، گاه از خود او مکّارتر و فرومایه‌ترند.” بسیجیان، زندانبانان،کمیه چی ها و تمامی آن کسانی که ماشین سرکوب را می گرداندند و هنوز هم می گردانند از درون همان خلقی بیرون آمدند که محروم بود،امر وحشت زا در این بود و هست که کم نیستند کسانی که وقتی فرصتی بیابند رذالت نهان شده در خود را برون میریزند و از انجام هیچ جنایتی سر باز نمی زنند. سازماندهی کشتار ۶۷ بدون آن مامورانی که زندانی را به قتلگاه بردند و تحویل مامورانی دادند که طناب را بر گردن آنان انداختند و ماموران دیگری که اعدام را به اجرا در آوردند و کسانی که جنازه ها را در ماشین ریختند و راننده هائی که جنازه ها را به خاوران و دیگر گورستان های بی نام و نشان بردند و راننده بولدوزر که بر جنازه ها خاک ریخت و همه آن دیگرانی که کشتار را انجام دادند، ممکن نمی شد.امر وحشت زا، نبود مفاهیمی همچون “همبستگی و همدلی” در دایره واژگان مردم است. نیکفر با اشاره به نمایشنامه آدم آدم است برشت به ما یاد آوری میکند که یادمان باشد برای خرید ماهی بیرون رفته ایم که یاد آوری بسیار به جائی است ولی در همان نمایشنامه برشت شرط اینکه بازیچه قرار نگیریم را هشیاری میداند و میگوید”اگر هشیار نباشیم..”. هشیاری به معنی آگاه بودن بر شرایط اجتماعی و نقش نیروهای ارتجاعی در جامعه است. باید هشیار باشیم که بیندیشیم،باید دیگری را هم نوع خود بدانیم و از حق او برای زندگی دفاع کنیم.ما هشیار نبودیم زمانی که خلخالی در نمایش های رو حوضی خود به نان دادگاه سران رژیم را به اعدام محکوم میکرد، اعتراض کنیم که این محاکمه ها با معیار های جهان معاصر هم خوانی ندارد. ما هشیار نبودیم که وقتی حزب اللهی ها عربده می کشیدند یا روسری یا تو سری از حق انتخاب آزاد در پوشش هم چون حقی شهروندی در جهان معاصر دفاع کنیم. جریان های سیاسی ایران هیچ کدام به نقش آگاهی سیاسی مردم بها نداده اند و هیچ کدام خواهان برقرای مردم سالاری بنا به تعریف آبراهام لینکلن که گفت”حکومت مردم،برای مردم و به دست مردم” نیستند و نبوده اند. آنها قدرت را برای خود و حزب خود می خواهند همگی از اراده معطوف به قدرت حرکت می کنند و بر این باورند که تنها ما میتوانیم با به دست گرفتن قدرت سعادت را برای جامعه فراهم کنیم،آنها همچون آخوندی که بر منبر میرود مونولوگهای خود را دارند و وعده جامعه آرمانی خود را می دهند. رابطه تشکلهای سیاسی با قدرت هم چنان ریشه در ساختار ارباب و رعیتی دارد. راه نجات، تحول “خلق” به شهروند است، شهروندی آگاه به حقوق مدنی خود و باور به شهروندی خود همچون انسانی آزاد که آزادی را ارج می نهد و آن را برای همگان می خواهد. چنین شهروندی هیزم کش جهمنی که قدرت مندان بنا می کنند نمیشود. ما باید به درون آدمها نگاه کنیم از قیل و قال برون در گذریم و “درون را بنگریم و حال را” نه اینکه بر مبنای تعلق به بخش محروم جامعه به آنها فضیلتهائی را نسبت دهیم که فاقد آن هستند.برای رهائی از این چرخه تکرار باید حاکمیت مردم،آزادی و حکومت قانون را به پرسش بنیادی گفتمان سیاسی تبدیل کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)