شاهزاده رضا پهلوی،
انقلاب ملی ایرانیان،
فقر و سپاه پاسداران.
در این روزهای پیش از سالگرد قتل دخت ایرانزمین، مهسا امینی و انقلاب ملی ایرانیان، انقلاب “زن، زندگی آزادی؛ مرد، میهن، آبادی”، شاید این چند واژه ساده، یاری کوچکی برای چگونگی ادامه مبارزات ملت ایران برای آزادی از چنگال خون آلود و جنایتکار جمهوری اسلامی باشد.
رستاخیز ملی و سراسری که در پی قتل فجیع “مهسا” در ایران انجام گرفت، نشان از جان به لب رسیدن نسلی است که بقول نادر نادرپور، “آنرا دروده اند که هرگز نکشته اند” !
انقلاب ۱۴۰۱ شمسی، نه اولین خیزش و نه مهسا امینی اولین دخت ایرانزمینی که بدست دژخیمان این رژیم وحشیانه پرپر شده است. خیزش ملی ایرانیان در پی قتل مهسا، سنبل آتش زیر خاکستری بود که هر چند گاهی زبانه میکشید تا شررش دامن این رژیم را بگیرد و آنرا به کل بسوزاند و نابود کند. این آتش از لحظه آغاز شورش ۵۷ زبانه کشیده بود و هنوز نیز در زیر خاکستر، روشن و زنده مانده است و تا براندازی کامل این رژیم انیرانی، روشن و زنده خواهد ماند.
آنچه رستاخیز ۱۴۰۱ ملت ایران را، به انقلابی ملی که خبرش دنیاگیر شد تبدیل ساخت، حمایت همه جانبه نسل جوان دنیا، از نسل جوان ایران بود. داستان شهامت ایرانیان، شهامت دختران ایرانزمین در رویارویی با مزدوران سرکوبگر، قدرت پسران خاک پاک ایران برای براندازی جمهوری اسلامی، در طول چند روز، جهانگیر شد.
دنیا، دنیایی که ۴۳ سال پیش از آن، ایران را به خاک سیاه نشانده بود، امروز شاهد سربرآوردن غنچه های آزادی در این سرزمین سوخته بود و این شاید نشان این بود که تفاوتی بسیار میان دنیای امروز و دنیای ۴۳ سال پیش بوجود آمده. غنچه هایی که میروند گلستانی پر بارتر و سرزمینی شکوفاتر از گذشته را بسازند. بقول ترانه ژاک برل، “آورده اند که زمینهای سوخته، گندم بیشتری از پربارترین فصلها میدهند”[۱].
چند یادآوری تاریخی:
همه ما دیگر در این چهل و اندی سال، دکترین برژنسکی، “کمربند سبز” برای استقامت در برابر کمونیزم و … را شنیده ایم و چشیده ایم. تئوری و یا برنامه ای که “اسلام سیاسی” منحوس را دوباره در خاورمیانه شعله ور کرد. شعله هایی که با هیزم دلارهای آمریکایی و اسلحه های آمریکایی و روسی و حمایت آمریکایی و انگلیسی، با پیامی ضدامپریالیستی (!) در دنیا نضج گرفت.
آنچه شعله اجرای این دکترین را بیش از پیش شعله ور ساخت، استقامت پادشاه ایران در برابر کنسرسیوم جهانی نفتی و اعلام تمدید نکردن قرارداد کنسرسیوم بود. البته میباید اعلام استخراج و پالایش و ارسال و فروش نفت ایران با متخصصین ایرانی را نیز به آن اضافه نمود که به اصطلاح مزید بر علت شد. پادشاه ایران از سوی دیگر قیمت نفت را بگونه ای با قیمت فرآوردهای کشاورزی و صنعتی غرب که ایران به آنها احتیاجی مبرم برای پیشرفت اجتماعی و صنعتی خود داشت، پیوند زده بود. “تروماتیسم” بالابردن قیمت نفت و بقول غربی ها “شک نفتی”، همچنان در حافظه دنیای غرب زنده است و حتی امروزه در جنگ روسیه با اوکراین هم بارها و بارها از آن یاد میکنند. و این بدان معناست که نه هرگز فراموش میکنند و نه هرگز میبخشند.
آنچه به خلاصه میتوان گفت اینکه در واپسین سالهای ۵۰ شمسی، همه دنیا بر ضد شاه ایران و ایران قدرتمندی بود که “سیاستی” را که غربیها در دنیا و خصوصا در خاورمیانه پایه گذاری کرده بودند، بهم زده بود و میخواست سیاست جدیدی را در این منطقه پیاده کند.
در جابجایی قدرتها در کشورهای خاورمیانه، همانند آنچه در جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد، ابرقدرتها هر کدام در پی دفاع از منافع خود، با نادیده گرفتن قوانین بین المللی و با زیر پا گذاردن منافع کشورهای خاورمیانه ، دخالتهای خانمان برباد ده کرده اند[۲] و میکنند.
حمایت از اسلام سیاسی، حمایت از اسلام تندرو و جنگ جو است. اسلامی که همانند قرنها پیش، سر نخ آن بدست دولتهای خارجی برای پیاده کردن امیال خود، اما به ظاهر بدست “عوام” هر کشور اسلامی که با اطاعت از مقلدین مذهبی آن کشورها (که سر در آخور اجنبی دارند)، امکانپذیر میشد.
غرب و شرق به سیاست حمایت از اسلام سیاسی اقدام کردند و این گروهکهای اسلامی را با سیاست و حمایت بیدریغ خود به قدرتهای منطقه ای و به حاکمان کشورهای منطقه تبدیل کردند. این قدرتها در اساس به دو سرگروه تقسیم شدند. اول شیعه و سنی و سپس شیعه متمایل به غرب و شیعه متمایل به شرق و سنی متمایل به غرب و سنی متمایل به شرق. نمایان ترین این گروه بندیها در جمهوری اسلامی شیعه، اصلاح طلب(گروه شیعه متمایل به غرب) و اصولگرا(گروه شیعه متمایل به شرق) هستند.
در این سیاست ایران بر باد ده و خاورمیانه بر باد ده، این دو سرگروه اصلی، یعنی شیعه و سنی، ابزار اعمال “توازن سیاسی” سیاست غرب و شرق در خاورمیانه شدند.
البته سیاست کشورهای خارجی برای اعمال قدرت، به سادگی جنگ بین شیعه و سنی نبود. آنها برای پیاده کردن مقاصد خود، از هر دو زیر گروهها استفاده میکردند. به عنوان مثال زیر گروههای شیعه هوادار شرق، با زیر گروههای سنی هوادار شرق در ارتباط بودند و به عنوان مثال برای پیاده کردن برنامه روسیه در سوریه با هم همکاری داشتند و چندین مثال دیگر. این خود درک سیاست دولتهای خارجی در منطقه را دشوارتر میساخت و عده ای را به بیراهه میبرد.
در اولین بقدرت رساندن این گروههای مذهبی در یک کشور، قرعه کار بنام ایران افتاد. رژیم دستنشانده و غیرقانونی جمهوری اسلامی، حاکم بر سرزمین ما شد و وارث ارتش شاهنشاهی ایران، این ارتش پرسابقه و قدرتمند.
نه تنها لیست امرای ارتش شاهنشاهی که میبایست نابود میشدند از جانب دولتهای شرقی و غربی به دستاربندان حاکم بر ایران دیکته شد، بلکه مامورانی نیز برای دیدن اجساد این امرای ارتش به ایران ارسال شدند تا اجرای حکم اعدام آنهایی که ممکن بود دوباره ایران را نجات بدهند را به چشم ببینند و صحت و انجام آنرا به روسای خود گزارش کنند.[۳]
اما از بین بردن امرای ارتش کافی نبود، و تازه “بازی توازن قدرت” آغاز شده بود. بنابراین به تحریک غرب و شرق، رژیم سنی صدام حسین، ۸ سال در جنگی فرسایشی ارتش شاهنشاهی را تضعیف کرد و آنرا تقریبا دست بسته در اختیار سپاه پاسداران گذارد. غرب با یک تیر، دو نشان زد، هم ارتش شاهنشاهی را تضعیف کرد تا در این ۸ سال جنگ، به فکر کودتا نباشد و هم قدرت گروه شیعه متمایل به غرب را در خاورمیانه، با فروش جنگ افزارهای آمریکایی از طریق اسرائیل و سپس مستقیم از جانب آمریکا که به “ایران گیت” مشهور شد، بدست گرفت.
این جنگ دو بازنده بزرگ داشت، یکی ملت ایران و دیگری ملت عراق و تنها برندگان، دولتهای غربی و شرقی بودند که بازی توازن شیعه و سنی را در منطقه به اصطلاح آغاز کردند و جا انداختند و دولتهای دستنشانده آنها.
اتحاد جماهیر شوروی، هرچند از شورش ۵۷ پشتیبانی رسمی کرده بود و مهره های خود را نیز در آن شرکت داده بود (گروههای شیعه متمایل به شرق)، ده ماه بعد، به افغانستان حمله ور شد تا بتواند توازن دلخواه خود را در منطقه خاورمیانه پیاده و از منافع خود در برابر غرب در این منطقه دفاع کند.
با حمله اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان، آمریکا و اساسا کشورهای غربی با حمایت از جنگجویان افغانی و ارسال میلیاردها دلار اسلحه و پول نقد برای استقامت در برابر حمله ارتش شوروی به این کشور، قدرت گروه سنی متمایل به غرب را افزایش دادند.
و این بازی شرم آور همچنان ادامه دارد.
شاهزاده رضا پهلوی و انقلاب ملی ایرانیان:
اما اینها چه ارتباطی با انقلاب ملی ایرانیان و قتل مهسا امینی دارد؟
این پیش درآمد را که همه میدانستند، دوباره بیان کردم چون عواقبش همچنان گریبانگیر ملت ایران و خاورمیانه است.
با قتل مهسا امینی شعله خشم ایرانیان به اوج رسید و دنیا از آن آگاه شد. این شعله میرفت تا رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی را براندازی کند.
اما دوباره کشورهای غربی و شرقی وارد کار خجالت آور خود شدند.
با مبارزات قهرمانانه ملت ایران و سرکوب وحشیانه عمال جمهوری اسلامی، تظاهرات در سراسر دنیا آغاز شد. تماس مستقیم نسل جوان ایران از طریق رسانه های فضای مجازی، اخبار انقلاب ملی ایران را به کل جهان رساند و هرچند رسانه های همگانی دولتهای غربی در چند روز اول تمایلی به پخش این اخبار نداشتند، اما با همه گیر شدن اخبار و حمایت هنرمندان و جوانان سراسر دنیا، بناچار این اخبار را منتشر کردند.
خبر انقلاب ملی ایرانیان همانند بمبی در جهان طنین افکند و دولتهای غربی و به فکر چاره افتادند. رژیم دستنشانده شان متزلزل شده بود و دیگر نمیتوانستند آشکارا از او حمایت کنند. نقشه بر این شد که رهبرانی که آماده داشتند و برای ترمیم رژیم آنها را پرورانده بودند، به میدان بیاورند و براندازی رژیم را که میرفت انجام شدنی باشد، به ترمیم رژیم تبدیل کنند و به اصطلاح از آب گل آلود ماهی بگیرند و گروه شیعه متمایل به غرب “جوان” را جایگزین گروه شیعه متمایل به شرق “مصرف شده” بروی صندلی قدرت ایران و در داخل رژِم جمهوری اسلامی کنند.
با این برنامه حمایت دولتها از تظاهرات و انقلاب ملی ایران در خارج از ایران آغاز شد و شکل گرفت و پولهای سرشاری برای گردهم آوردن ایرانیان و نشان وسعت این تظاهرات خرج شد. اما تنها و تنها تحت فرماندهی رهبرانی که دولتهای غرب میخواستند. این از اول کار، شرط پیش بردن و حمایت از تظاهرات بود.
حذف نشان شیر و خورشید از پرچم سه رنگ ایران در پخش ویدئو تظاهرات برلن که از بزرگترین تظاهرات در دنیا بود یکی از این شیطنتهایی بود که نشان برنامه ای بزرگتر و حساب شده تر را میداد. همزمان به پشت تریبون آوردن رهبرانشان با هلی کوپتر، نشان از حمایت مالی کامل از این رهبران بود که کم کم در فضای سیاسی ایرانیان آشکار شد.
رهبران مصنوعی ساخته غرب به میدان آمدند و رادیو ها و تلویزیونهای غربی برایشان فرش قرمز انداختند. صبح و ظهر و عصر و شب سخن از آنها بود و تظاهرات ملت ایران و حمایت بیسابقه ایرانیان خارج از کشور بیشتر و بیشتر اوج میگرفت. همه گرایشهای سیاسی میبایست باورهای خود را فراموش کنند و از آنها سخن نگویند، تا فقط و فقط “صدای ملت ایران” باشند. همه میخواستند “صدای ملت ایران” باشند.
در شهرهایی که مبارزین با سابقه چهل و چهار سال فعالیت ضد رژیم جمهوری اسلامی حضور داشتند و هم برای نماینده دولتهای آن کشور و هم برای ایرانیان مقیم این مناطق افرادی شناخته شده بودند، همه با افراد جدیدی که شبانه ظاهر شده بودند و هرگز کسی نامی از آنها نشنیده بود، با شعار “نماینده نسل جوان ایران”، جایگزین شدند و به اصطلاح تظاهرات را بدست گرفتند. در تظاهراتی که بدست دولتهای کشورهای اروپایی برای حمایت از “انقلاب ملی ایرلنیان” برگزار میشد، حتی یکنفر از مبارزین با سابقه و خصوصا هوادار پادشاهی بهعنوان رهبران این تظاهرات حضور نداشتند و مطرح نمیشدند.
در آن روزها، همه میگفتند “وقت این حرفها نیست و تفرقه نیاندازید” و همه با هم در تظاهرات شرکت کنیم و کردیم. اما کم کم مشاهده شد که همه چیز مطرح هست جز “خواست واقعی ملت ایران”.
پس از تظاهرات پر شکوه ایرانیان در داخل ایران و خارج از ایران، انقلاب ملی ایران فصل جدیدی را آغاز نمود. پذیرفتن رهبران این تظاهرات توسط سران کشورهای غربی، دوره جدید و جدی تری را نشان میداد و دلگرمی زیادی نیز به ملت ایران که هر روز و شب در خیابانها کشته میدادند و چشم میدادند بود.
شعارهای داخل ایران در کف خیابانهای ایران و آنهم از زبان و دهان نسل بسیار جوان ایرانی، نمیتوانست شاهزاده رضا پهلوی را بیش از این مورد کم لطفی برگذار کنندگان این تظاهرات و سازمانهای سیاسی و وسائل ارتباط جمعی قرار دهد. رهبران ساخته غرب، با اکراه و چشم برگرداندن و اعتنا نکردن و بی اعتبار نشان دادن شاهزاده رضا پهلوی، بالاخره بالاجبار، با اشاره اربابانشان، نیم بند قبول کردند که شاهزاده رضا پهلوی هم در جمع آنها شرکت داشته باشد.
قبول حضور شاهزاده رضا پهلوی، تمایل غربی ها نبود. فریادهای “رضا شاه روحت شاد” که سراسر ایران را میلرزاند و حضور با شکوه هوادان پادشاهی در تظاهرات سراسر دنیا که در آغاز با مخالفت برگزار کنندگان روبرو شده بودند و در آخر، چاره ای جز قبول این اکثریت نداشتند، راه دیگری برای غربیها نگذاشته بود تا او که نماینده واقعی جنبش رهایی ایران بود را بپذیرند و نامش را در رسانه و با احتیاط در گروهها مطرح کنند.
این به آن معناست که در برنامه غرب، شاهزاده رضا پهلوی جزو راه حلها نبود، بلکه با فشار جامعه ایران و جامعه ایرانیان مقیم خارج، مجبور به قبول او شدند، اما برای این شرکت هم نقشه و برنامه و شروطی داشتند.
دولتهای غربی با برنامه قبلی، شاید تنها نقشی همانند پادشاه افغانستان را برای شاهزاده میخواستند تا او با نامش در گردهمآوردن و اتحاد همه مخالفین رژیم اسلامی، نقشی داشته باشد و نه بیشتر.
شاهزاده در برابر نقشی که غربیها برای او میخواستند، سکوت میکرد وتقریبا در هر شرایطی حاضر بود که این اتحاد بین نیروهای مخالف صورت گیرد. آنچه او سالها میگفت، دوباره و هزار باره تکرار میکرد: “انتخاب نوع نظام با مردم ایران و پس از براندازی رژیم است و پیش از آن ما تنها تمرکزمان برای براندازی جمهوری اسلامیست”. سخنی منطقی که میلیونها ایرانی را از چپ و راست و پادشاهیخواه و جمهوریخواه، پشتیبان سیاسی او نموده بود.
کنفرانس امنیتی در آلمان و دعوت و حضور شاهزاده با چند تن از این “رهبران جدید”، آغازی بود در سیاست تازه غرب. و در این سفرها، ملاقاتها و دیدارها بیشتر و بیشتر شدند. چند سفر اساسی، و واکنش ایرانیان و بعضی دولتمردان غربی، برنامه های غرب را تغییر داد. یکی سفر شاهزاده رضا پهلوی به پارلمان اروپا در بلژیک و دیگری سفر شاهزاده به انگلستان بود. در این دو سفر پشتیبانان شاهزاده سنگ تمام گذاشتند و توسط رسانه ها که در پی حمایت از انقلاب ملی ایرانیان، این اخبار را پخش میکردند، ناخواسته به جهانیان نشان دادند که محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی غیر قابل انکار است. این اولین سیلی محکمی بود که بگوش سران غربی که برای ایران خواب دیگری دیده بودند، نواخته شد. غربیها فکر میکردند رهبرانی که سالها برایشان زحمت کشیده بودند و برایشان پول خرج کرده بودند و برایشان محل درآمد میلیونی پیدا کرده بودند و رسانه هایشان تنها درباره آنها سخنسرایی میکردند، رهبران جا افتاده ای برای جنبش و انقلاب ملی ایرانیان هستند. حضور شاهزاده رضا پهلوی، حمایت بیدریغ و با شکوه از او و حمایت بیدریغ ایرانیان داخل ایران با شعارهای کلیدی، تمام برنامه های غرب را دگرگون ساخت.
دولتها و رسانه های غربی و شرقی فکر میکردند که ۴۴ سال بدگویی و شایعه پراکنی و تبلیغات بر ضد خاندان پهلوی کارساز بوده و پس از نزدیک نیم قرن میوه درختی که با شورش ۵۷ کاشته بودند ببار آمده و پادشاهی و پهلوی از ایران برای همیشه رخت بر بسته اند.
دستگاههای تبلیغاتی غربی، در پی رفع و رجوع این محبوبیت مشغول بکار شدند و تنها چند روز پس از سفر به بلژیک و انگلستان، و در پی بازگشت شاهزاده به آمریکا، منشور همبستگی را به میدان آوردند و با افزودن جملاتی که هیچ میهن پرست مطلعی نمیتوانست قبول کند و با افزودن نام شاهزاده رضا پهلوی در جمع امضا کنندگان این منشور، اقدامی اساسی برای تضعیف و تخریب موقعیت ملی شاهزاده نمودند. شاهزاده که محبوبیت و قدرت خود را درجامعه ایران میدانستند سکوت کردند و حتی این شرایط ناهنجار را نیز نادیده گرفتند.
اما شاهزاده از این آزمون نیز روسپید بیرون آمد و با “مانوری” بینظیر با اعتراض به کارهای شورا و سفر به اسرائیل، یکبار دیگر به چشم جهانیان و رهبران ساخته غرب، نشان داد که او بعنوان نماینده ایران، بعنوان یک رئیس کشور این سفرها را انجام میدهد و ملت ایران گول این رهبران ساخته غرب را نمیخورد.
در اسرائیل، وزیر کابینه در فرودگاه به پیشواز او آمده بود و نخست وزیر و رئیس جمهور اسرائیل با او ملاقات کرده بودند. این ملاقاتها و شخصیت او و فرزند پادشاه ایران بودن او، تفاوتی بسیار داشت میان ملاقات مثلا یکی از این رهبران ساخته غرب و پرورده پسر رفسنجانی با رئیس جمهور یکی از کشورهای اروپایی که بیشتر جنبه تفریح و تبلیغ و شوخی داشت تا ملاقات سیاسی.
دقیقا در این هنگام، درست در زمانی که شاهزاده رضا پهلوی بعنوان نماینده اصلی انقلاب ملت ایران مطرح شدند و در پارلمان اروپا به او هدیه ای که تنها به سران کشورها داده میشود تقدیم شد و ایرانیان در انگلستان با چنان عظمتی از او استقبال کردند که پلیس مجبور شد خروج او را از محل سخنرانی ۴۵ دقیقه به تاخیر بیاندازد و فریادهای “KING REZA PAHLAVI” طنین انداز اصلی این مسافرت بود و در اسرائیل از او پذیرایی رسمی نمودند، تمام نقشه های غربیها، نقش بر آب شدند.
غربیها برای ایران برنامه ای دیگر داشتند. رهبران ساخته غرب، بنوعی از نسل جدید اصلاح طلبان و روی برگردانندگان از رژیم فعلی ایران بودند. غربیها و نمایندگانشان حتی حاضر بودند تغییری اساسی در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی بوجود بیآورند، اما “براندازی” را بهیچ عنوان نمیخواستند و تاب آنرا نمیاوردند. غربیها حتی حاضر به تغییر خامنه ای در سر قدرت ایران بودند، حاضر به تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی برای از بین بردن مقام رهبری بودند، حاضر به انتخابات مثلا آزاد برای نسل جوانتری از مثلا اقازادگان و دلسرد شدگان حکومتی بودند، اما بهیچ عنوان دو برنامه را برای ایران نمیخواستند، ۱- “براندازی” و ۲- “بازگشت پادشاهی” به ایران.
شاهزاده رضا پهلوی، سنبل این هر دو “نباید” شرق و غرب برای ایران بودند.
مردم با فریاد “رضا شاه روحت شاد” و “شاهنشاه روحت شاد” و “ولیعهد کجایی بداد ما بیایی” و … سالها انتخاب خود را برای براندازی کامل و واقعی رژیم جمهوری اسلامی فریاد زده بودند، اما در برنامه های دنیای غرب، دنیای غربی که میگفت گرایشهای سیاسی را کنار بگذارید و متحد، صدای ملت ایران باشید، هیچ نشانی از خواست واقعی ملت ایران و صدای ملت ایران مطرح نبود. آنها در تشکیل دادن تظاهرات بیش از صد هزار نفری، آنها در خرج کردن پولهای کلان برای آمد و شد رهبران ساخته غرب، تنها قصدشان پیاده کردن سیاست خودشان بود و نه دفاع از “خواست ملت ایران”.
هر چند همانند چهل و چهار سال گذشته، غربیها هر زمان راه حلی برای براندازی پیدا میشود، همچنان شعار میدهند که “سیاست از خلاء بیزار است” و برای همین نمیتوانند حامی برنامه های غیر قابل اجرا و ماجراجویانه باشند، اما در اصل در این رستاخیز ملی، در این انقلاب ملی ایرانیان، غربیها خیلی زود دریافتند که اگر امروز در ایران تغییری انجام پذیرد، این تغییر به براندازی رژیم جمهوری اسلامی خواهد انجامید و درصد پیروزی هواداران پادشاهی در انتخابات آینده ایران بسیار بالاست. غربیها دریافتند که در پی براندازی، “خلاء سیاسی” در ایران نخواهد بود، اما “براندازی” خواهد بود و امکان “پادشاهی” در یک انتخابات آزاد نیز بسیار زیاد است. در اصل آنها از “خلاء سیاسی” بیزار نبودند از “براندازی” و “بازگشت پادشاهی” بیزار بودند.
اینها برای غرب و شرق حقایقی تلخ و تقریبا غیر قابل باور بود. از این لحظه، ترمز اساسی در تظاهرات و گردهماییها و انتشار اخبار در رسانه ها را کشیدند. دیگر حتی یک تظاهرات با شکوه که مسلما احتیاج به میلیونها دلار بودجه داشت (و غربیها این بودجه را تنها برای پیاده کردن سیاست خود حاضر بودند خرج کنند)، بر پا نشد. یکبار دیگر غرب و شرق دست در دست هم بر خلاف منافع ملی ایران سیاست خود را پیاده کردند.
در پی این تصمیم، فورا سیاست دولت فعلی جمهوری اسلامی مورد حمایت قرار گرفت، روابط با عربستان سعودی با اشاره چین دوباره آغاز شد، گفتگو با آمریکا داغتر از همیشه شد و سفیر جمهوری اسلامی، رژیمی که ششصد نفر را در خیابان جلو چشم تمام جهانیان کشته بود و صدهزار نفر را زندانی کرده بود و شکنجه میداد و به آنها تجاوز میکرد و هزاران هزار نفر را در خیابانها با گلوله های ساچمه ای[۴] کور کرده بود، یک شبه تطهیر شد و در ژنو و در مقر سازمان ملل، رئیس گزارشگر مجمع اجتماعی حقوق بشر شد و فورا پس از این انتصاب که “بهیچ عنوان ربطی به سیاست اروپا نداشت”(!!)، گروگانهای بلژیکی و فرانسوی آزاد شدند و چند روز پیش هم خبر آزادی ۷ میلیارد دلار از پولهای ایران در برابر آزادی زندانیان ایرانی-آمریکایی داده شد. انگار نه انگار خبری در ایران بوده. کور شوید، دور شوید، رژیم دستنشانده در جای خود خواهد ماند.
و این است جزای خواستن براندازی جمهوری اسلامی و بازگشت پادشاهی به ایران.
اما غربیها میبایست حقیقت را طور دیگری وانمود کنند و تقصیر را به گردن شخص دیگری بیاندازند (و الا آنها که هوادار ملت ایران بودند !!).
چه کسی سنبل براندازی بود و هست[۵]؟ شاهزاده رضا پهلوی.
چه کسی میتواند در روزهای پس از براندازی سنبل بازگشت پادشاهی به ایران باشد؟ شاهزاده رضا پهلوی.
بنابر این او میبایست مسئول اصلی از کار انداختن و موفق نشدن انقلاب ملی ایرانیان معرفی شود. به این ترتیب یک به یک رهبران ساخته غرب به رادیوها و تلویزیونها آمدند و تنها عامل بازدارنده(!) انقلاب ملی ایران را، شاهزاده رضا پهلوی نامیدند.
در این جمله حقایقی هست که نمیتوان نادیده گرفت، البته برای آنچه آنها “انقلاب ملی ایرانیان” مینامند و نه آنچه ملت ایران انقلاب ملی ایرانیان میداند. آنچه مسلم است اینکه شاهزاده رضا پهلوی، خواسته یا ناخواسته، مانع و بازدارنده پیاده شدن نقشه جدید غرب برای تغییر ظاهر جمهوری اسلامی در ایران شدند. شاید صحیحتر باشد اگر بگوییم هواداران شاهزاده رضا پهلوی (چه پادشاهی خواه و چه جمهوریخواه) در ایران و خارج از ایران، مانع اجرای نقشه جدید و شوم شرق و غرب در ایران شدند.
در سیاست کلانی که غرب برای خاورمیانه در نظر گرفته، باید این حقیقت را پذیرفت که کشورهای خارجی دست از این نقشه خود برای فردای ایران نمیکشند و تنها دو راه وحشتناک در پیش رو دارند: ۱- نابودی شاهزاده رضا پهلوی، که امروز تنها نماینده و رهبر واقعی براندازی رژیم جمهوری اسلامی است. ۲- اجبار ملت ایران برای قبول کردن نقشه غرب.
نابودی شاهزاده رضا پهلوی به دو طریق قابل انجام است، یکی حذف فیزیکی شاهزاده که با کمال تاسف کاملا قابل انجام است و دیگری نابودی محبوبیت شاهزاده با انتشار اسناد و مدارک همیشه آماده از دریافت پول و رابطه با سازمانهای جاسوسی و پخش شایعاتی از این قبیل و به اصطلاح نابودی تبلیغاتی او.
درباره قبولاندن نقشه غرب و اجبار ایرانیان، دورتر خواهم نوشت.
سپاه پاسداران و لیست تروریستی:
شاهزاده رضا پهلوی جنگ بزرگ دیگری را آغاز نموده که یکی دیگر از دلایل اینی هست که غرب حضور فعال او را در صحنه سیاست ایران برنمیتابد و آن اقدام برای اضافه نمودن نام سپاه پاسداران به لیست سازمانهای تروریستی اروپاست.
پیش درآمدی که درباره توازن قدرت بین شیعه و سنی در آغاز این نوشتار آمد، پیش درآمدی بود برای توضیح اینی که چرا دولتهای غربی نام سپاه پاسداران را در لیست تروریستی خود قرار نخواهند داد.
جنگ در سوریه و شکست سیاست آمریکا و پیروزی جناح شیعه (هوادار شرق) و جناح سنی (هوادار شرق) در جنگی که روسیه و جمهوری اسلامی نماینده اصلی آن بودند، قدرت زیادی به سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در منطقه داد و حذف قاسم سلیمانی، مانوری از جانب جناح شیعه (هوادار غرب) و باز برای “توازن” آن در این گروه شیعه بود.
آرامش نسبی در عراق، پایان جنگ در سوریه، قدرت حزب الله در لبنان، کفه قدرت گروه شیعه را در توازن مصنوعی و آمریکایی شیعه-سنی درخاورمیانه، بسیار سنگینتر کرده بود و غرب چاره ای جز قدرت دادن به سنی ها برای رویارویی با جناح شیعه برای ایجاد “توازن” دوباره در منطقه نداشت.
باور من این است که خروج آمریکا از افغانستان و پشت سر گذاردن دها میلیارد سلاح بسیار پیشرفته آمریکایی در دست طالبان، سیاست جدیدی برای برقراری این مثلا توازن قدرت شیعه-سنی در خاورمیانه بود و راه حلی در قبال قدرت سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در منطقه.
در منطق آمریکایی ایجاد ثبات و توازن در خاورمیانه، گروه طالبان با میلیاردها اسلحه آمریکایی، میتوانست تنها راه حل برای برقراری توازنی بدون جنگ و درگیری در برابر سپاه پاسداران جمهوری اسلامی که به اوج قدرت خود در منطقه رسیده بود باشد. راه حلی که آمریکاییها میتوانستند سریعا و در مقایسه با راه حلهای دیگر با هزینه کمتر به انجام برسانند.
حمایت از سنی های تندرو عربستان سعودی که نتیجه اش انفجار برجهای دوقلو در نیویورک بود و ادامه اختلاف عربستان با ایران هم دامن به تشکیل دوباره گروهی تندرو در این کشور میزد[۶]. بنابر این در سیاست جدید آمریکا با خروج نیروهای نظامی خود از افغانستان به بهانه مشکلات مالی و قرار دادن چین در یک موقعیت سخت ژئواستراتژیک، نه تنها به فکر خودشان توازن قدرت دوباره در خاورمیانه برقرار میشد، بلکه صلح میان ایران و عربستان هم جنگ در یمن را پایان خواهد داد و مثلا آمریکا موفق به تنش زدایی در قسمتهای نفت خیز خاورمیانه خواهد شد که هم خواسته غرب و هم شرق بود و در ضمن از قدرت گروه سنی (متمایل به شرق) در این کشور میکاست.
در این موقعیت و با این شرایط، نه تنها سپاه پاسداران که ارتشی ایدئولوژیک است هرگز در لیست تروریستی اروپا قرار نخواهد گرفت، چون در اینصورت طالبان تنها ارتش پرقدرت ایدئولوژیک منطقه خواهند بود، بلکه به همان دلیل حمایت از براندازی جمهوری اسلامی و یا اجازه براندازی جمهوری اسلامی هم در این موقعیت برای غرب امکانپذیر نمیتواند باشد.
فراموش نکنیم که همین سپاه پاسداران، گروهکهای کوچک مسلح در سراسر خاورمیانه را در زیر اختیار خود دارد. گروهایی که هم سنی هستند و هم شیعه و در موارد لازم از همه آنها استفاده میکند. فراموش هم نکنیم که این تنها سپاه پاسداران نیست که به این گروهها احتیاج دارد بلکه این سیاست غرب هست که دستش از آستین سپاه تروریستی پاسداران و برای حفظ منافع خود (که البته حفظ توازن قدرت مینامد) درآمده و از آنها استفاده میکند. شاید در اصل زمانی که غربیها میگویند از آن “خلاء سیاسی” میترسند، منظورشان خلاء نبودن گروههای وابسته و مسلح در سراسر خاور میانه و تحت فرمان آنها باشد. به این ترتیب شاید منطق آنها قابل قبول تر بنظر برسد.
در راه حلی که غربیها برای ایران در نظر داشتند، سران رژیم و به اصطلاح ظاهر رژیم با تغییراتی شاید باطنی انجام میگرفت، اما سپاه پاسداران و ایدئولوژیک بودن این سپاه و این نیروی نظامی زیر سوال نمیرفت. حتی صحبتی هم از کودتای سپاه اگر میبود، به همین دلایل بود تا سپاه مثلا خامنه ای را کنار بزند و برای یکسال خود قدرت را بدست بگیرد و سپس مثلا “انتخابات آزاد” را ترتیب بدهد. در تمام این سناریوها، سپاه پاسداران باقی میماند.
در غیر این صورت با براندازی جمهوری اسلامی و برقرای رژیمی مردمی (چه پادشاهی و چه جمهوری) ارتش ایران، ارتشی ملی میبود و ارتشی عقیدتی (ایدئولوژیک) باقی نمیماند و وظیفه آن ارتش در نظام جدید، تنها دفاع از مرزهای ایران میبود و نه دفاع در برابر ایدئولوژی سنی و یا ترویج شیعه و توسعه آن در منطقه.
اینها حقایق استراتژیکی است که نمیتوان و نمیباید نادیده گرفت.
فقر:
بر هیچ ایرانی پوشیده نیست که فقر در ایران غوغا میکند. تصویر غم انگیز کودکان کار که تا کمر در زباله دانهای بزرگ بدنبال غذا میگردند، سوهانی است بر روح هر ایرانی و همه ما را در سراسر دنیا آزاد میدهد.
قیمتهای نجومی مواد غذایی که گاهی حتی با قیمت دلار هم گرانتر از مواد خوراکی در اروپا و آمریکا هستند، انگشت حیرت را به دهان میبرد.
هیچکس نمیداند چگونه این ملت در برابر اینهمه سختی استقامت میکند و چگونه میتواند خانه و خانواده خود را اداره کند تا به اصطلاح به نان شب محتاج نباشند. که البته با کمال تاسف هستند آنهایی که به نان شب هم محتاجند و شرمنده در برابر زن و فرزندان خود میشوند.
جدا از شرایط اسفبار اقتصادی و خانواده های محتاج ایرانی، کمبود تغذیه، کمبود مواد غذایی بر نسلهای آینده ایران تاثیری بسیار منفی خواهد گذارد. شرایط فعلی اقتصادی ایران، بسیاری را وامیدارد که بیشتر و پیشتر از فعالیت سیاسی، به فعالیتهای انسانی برای نجات ملت از گرسنگی بپردازند.
بسیاری از ثروتمندان اقدام به تاسیس مراکز خیریه کرده اند و به هممیهنان خود کمک میکنند تا به معنای واقعی کلام، از گرسنگی نمیرند. مسلما همزمان فحشا و فروش و استفاده از مواد مخدر در این جامعه ساخته و خواسته جمهوری اسلامی غوغا میکند و تن فروشی کاملا در قوانین و رفتار این جمهوری شرم آور، قانونی و به دید آنها منطقی است.
آنچه شرم آورتر از این شرایط غیر قابل تحمل است این که، “فقر” در ایران، یکی از ابزار مورد استفاده شرق وغرب و جمهوری اسلامی است. همزمان با این فقر غیر قابل تحمل، “آقازادگان” و دوستانشان همچنان قراردادهای میلیاردی میبندند و سودهای کلان میبرند و به قصد، کوچکترین کمکی نیز به اقتصاد ایران نمیکنند. حتی این ۷ میلیاردی که بزودی به خزانه مثلا ایران سرازیر خواهد شد، حتی یک تومان آن به بازار ایران و اقتصاد ایران تزریق نخواهد شد.
در جامعه “احمق سالار” و آخوند بازی در ارکان کشوری، ایران نمیتواند اقتصاد سالمی داشته باشد. بهیچ عنوان هم برنامه ای برای بهتر شدن و یا بهتر کردن اقتصاد ایران در راه نیست و نخواهد بود. این فقر خواسته، تنها کلیدی است که بدست غرب و شرق و رژیم اسلامی برای اجبار ملتی در قبول راه حلهای جدید پیشنهادی باقی مانده.
نقشه شومی که دولتهای خارجی برای ایران دارند، همان نقشه ای که هواداران شاهزاده رضا پهلوی از اجرای آن جلوگیری نمودند، نقشه ای است که تنها در صورت ادامه فقر در ایران و با افزودن به این فقر، در ایران قابل اجرا خواهد بود.
برنامه دولتهای غربی همزمان با بدنام کردن شاهزاده، ادامه فقر در ایران است تا فقر را در ایران به حدی برسد که کمر مردم کاملا بشکند و هر راه حلی را برای نجات از فقر و نداری و گرسنگی قبول کنند.
با ادامه سیاست شرم آور غرب و شرق برای فقر و گرسنگی ملت ایران، با کمال تاسف زمانی خواهد رسید که همان مبارزین داخل ایران که رضا شاه روحت شاد را فریاد میزنند، همانهایی که راه حل غرب برای اصلاح جمهوری اسلامی را نخواستند و فریاد “شاهنشاه روحت شاد” را سر دادند، همان ملت از شدت فقر، به راه حل ترمیم رژیم تن در خواهند داد و برای ادامه حیات و زنده ماندن، اکثرت مردم با تغییرات ظاهری رژیم موافقت خواهند کرد زیرا در اصل برای زنده ماندن، چاره دیگری برایشان نخواهد ماند.
با این دید است که من همچنان فقر در ایران را فقری خواسته رژیم و فقری خواسته دولتهای خارجی میدانم تا کمر ملت را خم کنند و راه حل خودشان را به آنها برای بار دوم (پس از شورش ۵۷) تحمیل کنند.
نتیجه گیری:
شاید هرآنچه نوشتم، خاکستری از یاس و نومیدی بر دل خوانندگان پاشیده باشد.
آگاهی از حقایق، هیچگاه نومید کننده نیست، بلکه با آگاهی از این واقعیتهاست که میباید راه حل اساسی برای نجات ایران را یافت.
به عنوان مثال نباید فراموش کرد که حمایت میلیونی قطر برای بقای جمهوری اسلامی، یکی از سدهای مبارزه تبلیغاتی خارج از ایران است. قطر که گاز مفت ملت ایران را میچاپد[۷] و تمام ثروت خود را از این راه بدست میآورد، حاضر است میلیاردها دلار خرج کند که این رژیم دستنشانده جمهوری اسلامی در ایران بماند و او به چپاول خود ادامه دهد.
آین را هم باید در نظر گرفت که غرب و شرق، همچنان و همیشه در پی منافع خود هستند. اگر امروز غرب هیچگونه پشتیبانی از انقلاب ملت ایران نمیکند و حتی ممکن است بر خلاف آن عمل نماید، ما باید بدانیم که به محض اینی که کفه ترازو با حمایت ملت ایران به سمت براندازی سنگین شود و توطئه های خارجی نتوانند جلوی آنرا بگیرند و ملت یکپارچه برای براندازی اقدام کند، همین دولتهای غربی و شرقی، فورا حامی این براندازی و حامی ملت ایران خواهند شد. آنها در آن هنگام، منفعت خود را در یاری رساندن به ملت ایران برای براندازی میبینند و برای فردای خود و منافع خود فورا تغییر جهت خواهند داد و اطمینان دارم فورا تمام رسانه های همگانی غربی به نقش اروپا و آمریکا در مبارزه با جمهوری اسلامی خواهند پرداخت و آنها را حامیان بزرگ حقوق بشر و از حامیان اصلی ملت ایران در مبارزه در برابر استبداد جمهوری اسلامی قلمداد خواهند نمود.
بنابر این ما نباید از نداشتن حمایت غرب و شرق دلسرد باشیم. باید بدانیم با قدرت و با حمایت بیشتری باید ملت ایران را تشویق کنیم و به خیابانها بیاوریم تا براندازی را امری بدیهی و تصمیمی و برنامه ای غیر قابل بازگشت برای دنیا نشان دهیم.
اینها همه حقایقی هستند که میباید در نظر داشت و برنامه مبارزه و براندازی را با دانستن آنها ریخت و اجرا نمود.
هرآنچه پیشتر رفت، منطق کشورهای غربی برای اداره خاورمیانه و و مثلا برقراری ثبات در این منطقه است. اما همه این منطقها برای منافع کشوری آنها پایه گذاری شده و نه منافع کشورهای خاورمیانه. جدا از آن در این نقشه شطرنج نمیتوان دیگر قدرتهای منطقه، افغانستان، ترکیه، جمهوری آذربایجان، پاکستان و … را از یاد برد.
این نوشته کوتاه، تنها گوشه کوچکی از حقایق توازن قدرت منطقه ای را نشان میدهد. “توازنی” مصنوعی و خطرناک که غربی ها و شرقی ها پس از براندازی رژیم پادشاهی در ایران برقرار کردند. این توازن امروز برنامه از پیش نوشته آنهاست. به سادگی دست از این برنامه نخواهند کشید و از آن دفاع خواهند نمود تا …. لحظه توانایی در اجرای این برنامه. استفاده از نقشه موجود خرج و تلاش کمتری برای آنها خواهد داشت. اما همانگونه که پیشتر نوشتم، به محض اینکه این برنامه را نقش بر آب ببینند، اجبارا برنامه دیگری خواهند ریخت و به آن عمل خواهند نمود.
تلاش ما باید این باشد که سرنوشت ملت و کشور ایران را خودمان بدست بگیریم و به این ترتیب حتی اگر خارجیها بخواهند برنامه ای برای منطقه خاورمیانه بریزند، آنها را مجبور کنیم برنامه ای بریزند که در آن منافع ملی ایران رعایت شده باشد و به اصطلاح برنامه ای “برد-برد” برای هر دو طرف باشد.
در پایان به آنهایی که دیگران را تشویق میکنند تا از فقر در برابر نقشه خارجی سر خم کنند باید بگویم، همیشه سر به آستان قدرتهای غربی و شرقی گذاردن شاید چند صباحی نان و آبی برای ملت داشته باشد اما هرگز منافع ملی طولانی مدت کشور و ملت را تامین نخواهد کرد.
هیچ ملتی، هیچ کشوری بدون جنگیدن و کشته دادن و مبارزه مستمر نتوانسه خود را از یوغ اجنبی هایی که آنها را تحت سلطه خود داشته اند برهاند.
هیچ کشور خارجی برای نجات ملت و منافع کشور دیگری اقدام نخواهد کرد، مگر آنکه در آن برهه کوتاه، منافعش ایجاب کند.
هیچ نیرویی یارای مقاومت در برابر نیروی یک ملت را ندارد.
این بازی قدرت، این بازی دفاع از منافع در یک منجلاب قدرتهای متفاوت، نامش سیاست واقعی است. در این سیاست گاهی بازنده و گاهی برنده بیرون میاییم. اما اگر در این زمین، بازی نکنیم و بازیگر قابلی نداشته باشیم، همیشه بازنده خواهیم بود. سر بزیر لحاف بردن و گفتن اینی که “این نیز بگذرد”، هرگز راهی برای نجات نبوده و نخواهد بود.
در تاریخ تمام کشورهای دنیا، در تاریخ مبارزات و انقلابها وپیروزیها، در آغاز تنها ۲ درصد یک جامعه توانسته اند سرنوشت ساز باشند. ۲ درصدی که برای زندگی بهتر، برای فردایی بهتر، برای کشوری آزاد، برای کشوری آباد، برای آزادی، جان خود را در خطر میاندازند و میجنگند و کشته میشوند تا یک ملت آزاد شود، تا کشور آزاد شود.
اولین گام در مبارزه این است که قدر این ۲ درصد مبارز در جامعه را بدانیم. به افرادی که جانشان رادر کف خود دارند و برای آزادی کشورشان میجنگند اطمینان کنیم و از آنها پشتیبانی کنیم. این ۲ درصد زمانی به پیروزی میرسند که حداقل ۵۰ درصد جامعه هوادار آنها شوند و از آنها حمایت کنند و پشت سر آنها قرار بگیرند.
گام دوم اینکه هرگز غرور ملی را به نان و آب نفروشیم. گفتن اینی که من نون ندارم بخورم، سیاست چیه؟ اشتباهی است که باعث همان فقر و نان نداشتن و مرگ یک ملت میشود. هرگز رهبرانی را که جانشان را برای آزادی و آبادی ایران داده اند، رهبرانی که غرور ملی را به ایران بازگردانده اند را فراموش نکنیم. ملت ما قدیمیترین ملت دنیاست. نگذاریم غرورمان را با فقر بشکنند، نگذاریم کشورمان را با فقر اشغال کنند و ما را همچنان اسیر و برده نگاه دارند.
گام سوم اتحاد هست. هیچ نیرویی یارای مقاومت در برابر نیروی یک ملت را نخواهد داشت. اما برای این “نیروی ملی” باید از هم حمایت کنیم. این ۲ درصد را ما در انقلاب ملی ایرانیان داشتیم، اما حمایتها کافی نبود. هنوز ترس از پیروز نشدن بود که خود عامل شکست فعلی است، اما نبرد اصلی در راه هست.از مبارزانمان حمایت کنیم.
گام چهارم، زمانی که دلیل اصلی اسارت و بیچاره گی را دانستیم، دیگر درمان را رها نکنیم و هر روز به فکر راه چاره جدیدی نباشیم. جمهوری اسلامی عامل اصلی بدبختی همه ماست. جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست و براندازی جمهوری اسلامی تنها راه نجات ایران هست. به هیچ دلیلی نگذاریم ما را از این حقیقت منصرف کنند.
گام پنجم، تنها بروی خودمان حساب کنیم و هرگز در انتظار حمایت خارجی نباشیم. انقلاب ملی ایرانیان با این آگاهی شروع شد اما خیلی زود چشم براه حمایت دیگران نشست. بنا به دلائلی که پیشتر آوردم، هیچ دولت و نیروی خارجی برای براندازی جمهوری اسلامی از ما حمایت نخواهد کرد. ما باید بروی ملتها سرمایه گذاری کنیم و آنها را آگاه و همراه خود کنیم.
گام ششم، پیش از ساختن ایرانی نو، اول میبایست به اصل خودمان، به قانون اساسی مشروطیت برگردیم و قانونمدار براندازی و دوران پس از براندازی را بگذرانیم و نگذاریم انقلاب ملی ما را با وعده و وعید “راه حلی بهتر” بدزدند.
گام هفتم، با منطق و نگاه به تاریخ چندهزارساله خودمان برای خودمان راه حل بیابیم و محو راه حلهای غربی و شرقی نشویم و به تصمیم و خواست اکثرت ملت ایران احترام بگذاریم.
شاید اینها هفت خوان رستم باشند اما او توانست و ما هم میتوانیم.
پاینده ایران
ایمان انصاری
پژوهشگر در انستیتو اروپایی دروس عالی بین الملل – فرانسه
شهریور ۲۵۸۲ شاهنشاهی – سپتامبر ۲۰۲۳
imanansari1000@gmail.com
[1] ـJacques Brel. « Il est, paraît-il, des terres brûlées, donnant plus de blé, qu’un meilleur avril ».
[۲]– کتاب جدید پر محتوا ومستند و جالبی در اینباره چاپ شده که خواندن آنرا به آنهایی که به زبان فرانسه آشنایی دارند توصیه میکنم
Le pont de la Victoire – L’Iran dans la deuxième guerre mondiale. Christian Pahlavi, Pierre Pahlavi .
[۳] ویدئوهایی در یوتوب از این اعمال شرم آور و نشان دادن اجساد امرای ارتش به ماموران خارجی موجود است.
[۴] ساخت فرانسه و ایتالیا
[5] سنبل و نه رهبر سیاسی که میبایست برنامه براندازی را اجرا کند.
[۶] مسلما این سیاست در قبال عربستان سعودی پیچیده تر از این است. میبایست همزمان پروژه “راه ابریشم” از جانب چین و پروژه “اورآزی” (اروپا-آسیا) را از جانب روسیه و تمایل بن سلمان به روسیه در مقابل سیاست آمریکا را نیز در نظر داشت.
[۷] میدان گازی پارس جنوبی
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.