اولین و نه الزاما مهمترین پرسشی که در همین آغاز خود را بر ما عرضه می‌کند این است که مگر سوزاندن متن مقدس ممکن است؟ مسلما آنچه مشتعل می‌شود کاغذ است، کاغذی که شما پول آن را پرداخت کردید و اکنون در ملکیت شماست. اما مسلما شما مالک متن مقدس نیستند و از این روی نه امکان آن را دارید و نه حق آن را که متن مقدس را بسوزانید. شما حق دارید که کاغذی را که در تملک شماست اگر با حقوق دیگر در تعارض نباشد بسوزانید. این عدم تعارض با حقوق دیگر هم البته مهم است. به عنوان مثال شما صاحب تنها نسخه‌ای از یک کتاب بسیار ارزشمند تاریخی هستید، یا اینکه یکی از آثار منحصر به فرد ونگوگ را در اختیار دارید. آیا مجاز به سوزاندن آن هستید. در اینجا ملکیت شما بر آن نسخه و یا نقاشی ونگوگ در تعارض با حق اجتماعی دیگران در منتفع شدن از آن اثر قرار می‌گیرد.

در اینجا نکته دیگری نیز خود را نشان می‌دهد: حق چیست و منشاء آن کدام است؟ قبلا در برخی نوشته‌ها اشاره کردم که حق از جنس آگاهی است، آگاهی از حق، خود حق است. اما آگاهی صرفا به میانجی سیستمی از نمادهایی ممکن می‌شود که به طریق اجتماعی برساخته شده‌اند. حق من در خصوصی‌ترین شکل آن یعنی حق ادامه حیات،‌ صرفا محصول بازشناسی این حق به وجه اجتماعی است. اساسا حق شخصی، بی‌معنی است زیرا آگاهی شخصی مهمل است، حتی آگاهی من از «من» نه شخصی بلکه اجتماعی است و به این سبب است که حق زیستن صرفا به میانجی اجتماع ممکن است. در نتیجه این حق که من می‌توانم به خود آزار برسانم صرفا تا آنجا حق است که مورد بازشناسی اجتماعی قرار گرفته باشد،‌ در غیر این صورت خیر. من این حق را ندارم، اگرچه امکان آن را دارم، که خود را مضروب کنم اگر جامعه چنین حقی را برای من بازنشناسد. در نتیجه حتی حق سوزاندن کاغذی که در تملک من است صرفا به میانجی بازشناسی جامعه از آن صورت تحقق می‌گیرد. منشاء حق این قلمی که در دست من است و من آن را به طریق مشروع خریداری کرده‌ام و گمان می‌رود در تملک من است، کدام است؟ منشاء آن صرفا توافق اجتماعی ناشی از بازشناسی این حق است که توسط دولت و انحصار اعمال قدرت توسط آن پشتیبانی می‌شود. در غیاب دولت، حقی نیز وجود نخواهد داشت مگر اینکه مراکز دیگری در اعمال قدرت وجود داشته که ضامن اجرای توافق همگانی باشند. هیچ حقی به صورت متافیزیکی «وجود» ندارد حتی حقوق بشر، زیرا اصلا «بشر» وجود ندارد که صاحب حق باشد. «بشر» برساخت اجتماعی است و انتساب حق به آن نیز برساختی اجتماعی است، نه اینکه خارج از آگاهی جمعی چیزی به عنوان بشری وجود داشته باشد که به طرز پیشینی صاحب حقی باشد. حتی نمی‌توان مدعی بود که این میزی که خود ساخته‌ام، حق من است. در نهایت می‌توان گفت منشاء این محصول کار من است، نوعی تحقق خارجی وجود من به میانجی کار. اما مسلما این محصول به لحاظ وجودی مشروط به زندگی اجتماعی و نوآوری‌های انسان در طول هزاره‌ها زیست جمعی است و نمی‌توان مدعی بود که صرفا تحقق وجودی من در شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین وجه آن است. می‌توان پا را از این نیز فراتر نهاد و روایت کرد که حتی «من» در شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین و حضوری‌ترین وجه آن نیز برساختی اجتماعی است زیرا آگاهی من به من به میانجی نظام‌هایی از نمادهایی ممکن می‌شود که آنها خود به طریق تاریخی و اجتماعی برساخته شده‌اند. به این ترتیب «امر خصوصی» نیز از اساس وجود ندارد بلکه امر خصوصی تنها به میانجی بازشناسی اجتماعی چیزی به مثابه امر خصوصی توسط جامعه امکان وجود پیدا می‌کند. حوزه خصوصی تلاش می‌کند تا خود را از سیطره وجودی امر عمومی رها کند، دقیقا در این تلاش برای رهایی از چیرگی امر عمومی است که امر خصوصی به مثابه فرزندی خود را از والدش جدا می‌کند، در برابر والدش می‌ایستد و ادعای حق می‌کند. این همان فرایندی است که طی آن انسان در برابر خدایان قرار می‌گیرد، ادعای استقلال می‌کند و حق خود را به میانجی بازشناسی خود به مثابه انسان مستقل از خدایان، مطالبه می‌کند. کاملا آشکار است که موضع ما در اینجا، بازشناسی حق به میانجی روایت است که خود پدیداری اجتماعی است و به این ترتیب حق کاملا مشروط به «روایت» می‌شود و اینکه چگونه آن را و ملزومات آن را روایت کنیم، نه اینکه حق را از موضع نظریه حقیقت ارزیابی نماییم.

برگردیم به موضوع سوزاندن متون مقدس، مسلما متدینین وقوف دارند که آنچه در حال اشتعال است کاغذ است و نه متن مقدس. اما چرا با این وجود احساساتی می‌شوند؟ ریشه این احساساتی شدن به خود دین برمی‌گردد و اندیشه‌ای که دین بر آن استوار است، یعنی اندیشه اسطوره‌ای. یکی از ارکان مهم اندیشه اسطوره‌ای حضور مدلول است در دال. به این ترتیب همجواری کاغذ با کلام مقدس خود کاغذ را نیز مقدس می‌کند. تمام مکان‌ها و زمان‌های مذهبی نیز مشمول همین حکم هستند. یک مکان خاص از آن جهت مقدس است که خانه امر مقدس است و این حضور امر مقدس در یک مکان است که خود مکان را نیز مقدس می‌کند. وقوع یک واقعه دینی نیز می‌تواند یک بخش از زمان را مقدس کند در حالی که این بخش از زمان فی‌نفسه با زمان پیش و پس از خود تفاوت ماهوی ندارد. اما در اندیشه اسطوره‌ای زمان و مکان چیزهای همگنی نیستند، روایت مکانیک نیوتنی از فضا-زمان مطلق در اندیشه اسطوره‌ای دیده نمی‌شود بلکه یک مکان می‌تواند خاص باشد و خاص بودن آن به جهت حضور امر مقدس در آن و یا حضور امر شر در آن باشد. در نتیجه،‌ در اندیشه اسطوره‌ای دینی، کاغذی که روی آن کلام مقدس نوشته شده، مقدس است. از سوی دیگر اما من پول این کاغذ را پرداخت کردم و اکنون آن در تملک من است. اما این کاغذ نمی‌تواند در تملک من باشد اگر مقدس باشد. در نتیجه جوامع دینی نباید اجازه خرید و فروش متن مقدس را صادر کنند و این از مشکلات جوامع دینی است که امکان خرید و فروش متن مقدس را فراهم می‌کنند. اما می‌توان خرید و فروش متون مقدس را ممنوع کرد و این متون را هدیه کرد. اما اگر هدیه مشروط به معدوم نساختن آن باشد، آنگاه حق آتش زدن کاغذی که متن مقدس روی آن نوشته شده نیز مسلوب است، مگر اینکه هدیه بدون شرط باشد. هدیه بدون شرط فرقی با تملک نمی‌کند و فرد پذیرنده هدیه می‌تواند کاغذ متن مقدس را معدوم کند.

اکنون سناریوی دیگری را تصور کنید. من گربه‌ای را از شلتری به عنوان حیوان خانگی به خانه می‌آورم. آیا مجازم اکنون این حیوان را معدوم کنم با توجه به اینکه پول آن را پرداخت کردم؟ مسلما چنین حقی را ندارم زیرا حق من در تعارض با حقوق صیانت از حیات حیوانات قرار می‌گیرد و دادگاه‌ها به پشتیبانی قدرت اسلحه، حقوق حیوانات را بالاتر از حق من قرار می‌دهند. اما استدلال مربوط به فقدان حق اساسا مهمتر از رای دادگاه است. دادگاه با این استناد که من از هیچ حقی مبنی بر سلب حق حیات حیوان برخوردار نیستم اگرچه پول آن را داده باشم، رای خود را صادر می‌کند. درست است که من پول آن حیوان را داده‌ام اما پرداخت این پول حق حیات آن را در تملک من قرار نمی‌دهد. اما در برخی زمان‌ها، پرداخت پول حق حیات حیوان را در تملک من قرار می‌دهد مانند اینکه من مرغی یا گوسفندی را برای استفاده غذایی خریداری کرده باشم و اجازه داشته باشم آن را ذبح کنم. آیا هیچ تشابهی بین کتاب و حیوان خانگی می‌توان برقرار کرد؟ حیوان خانگی موجودی زنده است، اما آیا کتاب موجودی زنده نیست؟ مسلما کتاب از زندگی بیولوژیک برخوردار نیست، اما آیا از هیچگونه حیاتی هم برخوردار نیست. مسلما کتاب می‌تواند دیگران را به طرز ویژه‌ای متاثر کند، آنها را وادار به تغییراتی در باره خود و پیرامونش نماید و سبب تغییرات مهم دیگری گردد. اینکه چیزی از کتاب خارج می‌شود، و یا حداقل من گمان می‌کنم که خارج می‌شود و در تعامل دوسویه با من قرار می‌گیرد، آن کتاب را به گونه ویژه‌ای از «شبه‌حیات» برخوردار می‌کند، شبه‌حیاتی که گویی دیگر نمی‌تواند در تملک من قرار گیرد. اما ممکن است استدلال شود که یک حیوان خانگی در بودگی خود منحصر به فرد است، اما تعداد زیادی از نسخه‌های یک کتاب وجود دارد و سوزاندن یک کتاب خاص موجب سلب حیات از آن «کتاب» نمی‌شود. باز هم موضوع به بنیان‌های اندیشه اسطوره‌ای برمی‌گردد. یک متن مقدس در بودگی خود با نسخه دیگری از همان متن مقدس متفاوت است. توراتی که در دست من است از گونه‌ای بودگی برخوردار است که آن را متمایز از نسخه دیگر توراتی که در دست شماست می‌کند. در نتیجه اگر حق شبه‌حیات به طریق اجتماعی برای هر کتابی مورد بازشناسی قرار گیرد، آنگاه من با پرداخت پول نیز صاحب و متملک کاغذ آن کتاب هم نیستم و در نتیجه حق معدوم کردن آن را هم ندارم.

در پایان شاید اشاره مجدد به این موضوع لازم باشد که حق از امور تجربی نیست، صدور احکام برای گزاره‌های استعلایی، همواره با پارادوکس همراه هست و در نتیجه برخورد با حق از موضع نظریه حقیقت تحلیلی همواره دارای چنین پیامدهایی است. آنچه در این نوشته اشاره شد، ارزیابی حق از موضع روایت بود و نه بیان گزاره‌های تحلیلی در مورد حق.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)