گریز از ناگزیری
بنا به یک عادت دیرینه ۳:۴۵ ازخواب بیدار می شوم . ۴:۳۰ سپیده می‌زند و گنجشک ها و بلبل ها نغمه سرائی شان را آغاز می کنند .۶:۳۰ آب ودانه ی شان را آماده می کنم و آن ها بی‌پروا ازهمه سو هجوم می آورند .آپارتمان ۴۵مترمربعی ما در طبقه دوم یک مجموعه ی ۹۲ واحدی قرار دارد. در تراس طوری ترتیب کار را داده ام که آن ها روزانه مرا از لذت پذیرائی کردنشان محروم نکنند.

اما امروز اتفاق عجیبی افتاد !

یک جفت گنجشک وارد تنها اتاق مان شدند ، کتاب شطرنج ام را بستند وکناری گذاشتند . مهره ها را دوباره بر صفحه چیدند و با مهره ی سیاه بازی را شروع کردند ، به سرعت دفاع سیسیلی مرا به هم  ریختند ، دو تائی اول حسابی پچ پچ می کردند بعد مهره ای را جابجا می کردند . اول فکر کردم خواب می بینم ولی تست بیداریم نشان داد کاملاً بیدار و هوشیارم. خدارا شکرگزارم که اقلاً ازنعمت سلامتی جسمی برخوردارم.
شیوه ی عجیبی دربازی اختیار کرده بودند ، اغلب سوارهایم را آچمز کرده بودند . دائم به خودم نهیب می زدم که مغزریاضی ات را به کار بیانداز ! .. یکی دوبار که به خودم گفتم :” گل کاشتی دستت درد نکنه !” دیدم که هردو می روند وبر شاخه های پربرگ وگل گلدان ام می نشینند وسخت پچ پچ می کنند و در حرکتی جانانه نقشه هایم را نقش بر آب می کنند .دیدم مغزم خوب کار نمی کند ، رفتم بی سر وصدا برای خودم قهوه‌ی مشتی ای درست کردم ، تا برگشتم دیدم دوتائی یک برگ گلی خوش رنگ بر منقار دارند .
داشتم فکرمیکردم این قلعه‌ی‌کوچک رفتن برایم غیر از دردسر ثمری نداشت ، کی بود که می گفت :” بهترین دفاع حمله است !” … هان یادم افتاد ، همانی که می گفت موقع باز جوئی درنظر داشته باشید زیر چانه تان یک سرنیزه کار گذاشتن ! … هیچ چیز را تایید نکنید ! یا سکوت اختیار کنید یا از واژه مقدس”نمی‌دانم”! بهره ببرید .
هر دو گنجشک با نوک های شان به صفحه ی تخته ای شطرنج ام نوک می زنند ! حرکت عجولانه ای می کنم ! جیک جیک شان بلند می شود :” اگر می خوای این طور به بازی ادامه بدی ، وقت عزیزمان را صرف تو نکنیم !”… مهره ام را به جای اول اش بازمی گردانند ! به گلبرگ نوک می زنند ، قهوه ام از رمق افتاده ! به کناری می گذارم اش . با نقشه ای بدیع حرکتی را به انجام می رسانم . ساعدی در آخرین پرده نمایشنامه اش که بعد از در آمدنش از زندان منتشرکرد، آورده که بازجوی کهنه کار که ظاهراً پرویزثابتی بوده به اسیر می گوید ، به پیروی از استاد دیالکتیک تون سر پائین نمی آوری ، حالا بگو ببینم به عقل این نابغه‌ی دهرتون نرسیده بودکه می توان سرنیزه ای هم پشت سرتان قرارداد!
مرحله ی گسترش و تدارکات اولیه به پایان رسیده ، گنجشک ها حملات پی درپی و سنگینبی را شروع کرده اند . یکی شان می‌رود و خودشوئی در ظرف آبشان می کند ، بعد می آید در مقابل صورت ام بال بال می زند ، از ترشح آب ، هوشیارتر می شوم .نه ! بازی را باخته ام ! جمعبندی روشنی از اول تا آخربازی ندارم !… دقیقاً نمی دانم کجا هستم و بهترین حرکات ریتمیک بعدی چیست ! … ترشحات زیادتر می شود ؛ چه خبر است ؟
-باباجی !باباجی!  پاشو ! صورتت خیس عرق شده !… داشتیم الک پلکی شطرنج بازی می کردیم !… بازم آب به صورتت بپاشم ؟
– نه ! “آوا” جان دیگه بیدارم . 
مسعود خوشابی  ۱۴۰۲/۴/۱۵   Basel

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)