درباره مفهوم طبقه

# – اشاره:

در پی وقوع جنبش اجتماعی موسوم به ( زن، زندگی، آزادی) موجی از نوشئته ها، تحلیل ها و تفاسیر در« شبکه های اجتماعی» انتشار یافته است. نگاهی به آنها نشان می دهد که بسیاری از مفاهیم و مقوله ها مانند: خیزش، جنبش، انقلاب، موقعیت انقلابی، شرایط عینی انقلاب ، طبقه و طبقاتی بودن یا نبودن و غیره نابجا، سطحی و نادرست بکار رفته اند.در سطح وسیعی از این جنبش بنام انقلاب یاد می شود و برخی آن را حتی  انقلاب اجتماعی و یا انقلاب فرهنگی خوانده اند، بدون آنکه تعریف، مختصّات و پارامتر های مربوط به یک انقلاب را در نظر گرفته باشند.

منجمله گفته شده که: شعار فراگیر و همگانی (زن، زندگی، آزادی) «طبقاتی نیست» و گویا «پوچ و مهمل» است و« خواستی» را با خود ندارد و بلافاصله شعار (نان، کار، آزادی) را به آن چسباندند تا به زعم خودآن را «طبقاتی» و «پرمعنا» سازند. اندکی دقت نشان می دهد، همانقدر شعار (زن، زندگی، آزادی)عمومی و فراگیر است که شعار (نان، کار، آزادی). آیا فقط کارگران نان، و کار و آزادی می خواهند یا بسیاری از اقشار و طبقات دیگر نیز خواستار آنند؟ آیا وقتی شعاری فراگیر و عمومی می شود، بدان معناست که خواسته های اقشار و طبقات دیگر را در برندارد؟ کسانیکه چنین ادعایی دارند از درک وتشخیص وجوه عام و خاص یک شعار ناتوانند، یک شعار می تواند خاص یک طبقه و در خدمت آن باشد و یا شعاری که در وجه عام خود مورد قبول اقشار و طبقات قرار می گیرد و به این اعتبار فراگیر و عمومی می شود و خواسته های آشکار و پنهان را در خود دارد، نمی تواند بدون جنبه عام طبقاتی در نظر گرفته شود.

در مواردی هم گفته شده که فلان تحلیل طبقاتی نیست که حرف نا سنجیده ایست زیرا که هر نوشته یا تحلیل، حاوی و حامل نظریا نظرات نویسنده ان است و این امر آشکاری است که در پس و پشت هر تحلیلی می توان به درک و نظر طبقاتی نویسندۀ آن پی برد.

 توجه به این نکات اشاره شده نشان می دهد که گویندگانش از پریشان فکری و آشفتگی در درک و فهم مفاهیم و مقولا ت رنج می برند و سطحی نگرند. در چنین فضایی، بار دیگر ضرورت و بررسی مفهوم طبقه بمثابه امری کلیدی و پایه ای، برجسته می شود.

نوشته پیش رو کوششی است تا شاید کمکی در زمینه درک روشنتری از مفهوم طبقه و تبعات آن بدست دهد.

#- طرح مسئله:

چرا مفهوم طبقه مطرح  است؟ در بررسی ها و تحلیل ها ، در مقالات و نوشته ها، اغلب به نظرا ت گوناگون و گاهاً متناقض و مغشوش، پیرامون مفهوم طبقه، محتوی و کاربرد تحلیلی  آن، مواجه می شویم. برخی بر بعد اقتصادی این مقوله تأکید می ورزند و آنرا کافی می دانند و بعضی بر بُعد سیاسی – عملکردی آن، اصرار دارند و دیگرانی که حتی در باصطلاح تحلیل هایشان، به این مقوله کاری ندارند و آنرا در نظر نمی گیرند.

  مثلا دربررسی  و ارزیابی نقش و عملکرد اقشار و طبقات در انقلاب مشروطه و یا انقلاب ۵۷ ، به موارد مذکور برمی خوریم. لذا داشتن درکی مشخص از مفهوم  طبقه بطور کلی و تعریفی از آن، برجسته  و ضروری میشود. بدون داشتن درکی پایه ای از مقوله بنیادی طبقه و تعریفی روشن ازآن، بمثابه کج گذاشتن خشت اول هر تحلیل و برداشتی است که می تواند تا ثریّا کج پیش برود.  

# – اهمیت مسئله:

واژه طبقه مفهومی است با کاربرد وسیع، چه در سیاست واقتصاد، چه در جامعه شناسی ویا در بررسی تاریخی. درتحلیل ها و ارائه راه های مبارزاتی، در تشریح  کنش های سیاسی گروه های اجتماعی وغیره، نقش و اهمیت این مقوله بوضوح خود را نشان می دهد. داشتن درکی درست، دقیق و همگن اهمیت ویژه ای می یابد زیراکه عدم درک درست و صحیح از مفهوم طبقه، موجب برداشت های گوناگون، لغزش ها، وگاها  انحرافاتی می شود،  نظیر اینکه برخی مدعی اند: در جوامع پیشا -سرمایه داری طبقات وجود نداشته است، یا اینکه دهقانان طبقه نیستند، یا مارکس تئوری طبقه و انقلاب ندارد وغیره.

بویژه اگر به برخی  پیچیدگی ها ی مربوطه و مطرح،  در مورد مفهوم طبقه  ومختصات آن درجوامع  مختلف توجه کنیم، لزوم داشتن درکی جامع و مانع ازاین مقوله، هرچه بیشتر برجسته می شود. برای مثال، می توان نمونه های  زیرین را درنظر گرفت :

نمونه اول:

 بحث پیچیده، کشداروطولانی پیرامون  باصطلاح «طبقه متوسط» در جوامع دارای نظام  سرمایه داری (جدای از اینکه قشر، یا اقشار، طبقه، یا طبقات نامیده شود، خود کلمه متوسط بمعنای میانگین نارسا است ودرست آنست که کلمه میانی را بکار برده و طبقه یا گروه میانی بنامیم) وبا توجه به نقش آن در تحولات اجتماعی و سیاسی، بحث های زیادی را دامن زده است، از طرفی بر ابهام مفهوم و تعریف طبقه افزوده و از طرف دیگر، ضرورت داشتن نگرشی صحیح، همه جانبه و اصولی، اهمیت بیشتری می یابد

برای مطالعه بیشتر در این مورد می توان به مقاله خوب و خواندنی “افسانه و افسون طبقه متوسط” نوشته آقای کمال خسروی در سایت “نقد ” مراجعه کرد.

نقد: نقد اقتصاد سیاسی – نقد بتوارگی – نقد ایدئولوژی  (naghd.com)

نمونه دوم:

با توجه به تبلیغات و نظرات برخی در مستقل جلوه دادن رژیم های  وابسته و کودتایی پهلوی اول و دوم و یا پیرامون مسئله  استقلال یا وابستگی رژیم  جمهوری اسلامی، در یک  بررسی با نگرشی تاریخی، نقش اقشار و طبقات در هر مقطعی مطرح است، و اینکه چه کیفّیتی داشته اند و وزن و عملکرد آنان چگونه بوده است؟ و ضرورتا زنجیره ای از سوالات دیگر نیز بمیان می آیند، مثلا: کدامین فرماسیون اقتصادی – اجتماعی در مقطع مشروطه و بعد از آن وجود داشنه است؟ آ یا فئودالیسم داشتیم، آیا طبقه فئودال (اشرافیت مالک) ویا طبقه دهقان همانند فئودالیسم غربی عملکرد داشتند؟ آیا فرایند شکل گیری سرمایه داری در جامعه ما، سیری کلاسیک طی کرده و یا به  نوعی  با ویژگی دیگری همراه بوده و تاثیرات آن بر صورت بندی اقتصادی – اجتماعی و پیدایش طبقات جدید چه بوده است ؟

نمونه سوم :

 دکتراحمد سیف در مقاله (موانع تاریخی رشد مناسبات سرمایه داری در ایران) ضمن بررسی وضعیت طبقاتی درآن دوره ، نکته مهمی را طرح کرده و  می گوید: «با این همه، حلقه مفقوده آنچه که تا کنون گفته ام، وارسیدن ترکیب طبقاتی در جوامع آسیایی – ایران است.» اگر به این گفته ونکته، بقدر کافی  توجه شود و بررسی تقابل طبقاتی، نتایج حاصله و پی آمدهای آن درنظر گرفته شود، اهمیت درک درست از مفهوم  طبقه در شرایط اقتصادی- اجتماعی معین( جوامع آسیایی ایران) بیشتر نمایان میشود.

 

 

# – مفهوم طبقه بطور کلی:

برای پی بردن به درک درست و واقعی ازتعریف طبقه، لزوماً باید از خود مفهوم یا مقوله طبقه شروع کنیم. این مفهوم یا مقوله، به وجوه مشترک اساسی و پایدارگروه بندی های اجتماعی دلالت دارد که بیانگر موقعیت وجودی متفاوت آنان، شیوه زندگی آنان ، منافع و فرهنگ آنان و هم سرنوشتی آنان، بر اساس مناسبات نابرابر، در بستر یک فرماسیون اقتصادی- اجتماعی معین، در جوامع مختلف است.

اگر به « مانیفست حزب کمونیست»، اثر مارکس – انگلس در سال ۱۸۴۸ توجه کنیم در ابتدای فصل بورژواها و پرولترها مطلبی را خواهیم یافت که برای بحث ما  راه گشاست:

 «تاریخ جوامع تا کنونی (تاریخ مکتوب یا مدون) تاریخ مبارزه طبقاتی است، آزاد و برده، نجیب زاده وعامی، ارباب ورعیت، استادکار و شاگرد وخلاصه ستمگر و ستمکش، در رویارویی دائمی با یکدیگر قرار گرفته ودست به مبارزاتی بی وقفه – گاه پوشیده و گاه آشکار- زده اند که هر بار به دگرگونی انقلابی کل جامعه، یا به نابودی مشترک طبقات در ستیز منتهی شده است. در دوره های پیشین تاریخ ، تقریبا در همه جا به یک تقسیم بندی کل جامعه به مقامات مختلف، به درجه بندی گوناگونی از موقعیت های اجتماعی بر می خوریم: در روم باستان، نجبا، شوالیه، عوام و بردگان.در قرون وسطی، اربابان فئودال، تیول داران، استادکاران، شاگردان و غیره و حتی در درون هر یک از این طبقات، درجه بندی های خاصی را داریم.» (مانیفست حزب کمونیست – مارکس – انگلس – فصل بورژواها و پرولتر ها – صفحه ۵ – ترجمه شهاب برهان)

آنچه که از این قطعه میتوان دریافت این است که: ما با مواردی چون، تاریخ، جامعه مشخص  ( فرماسیون اقتصادی- اجتماعی معین)، طبقات، مبارزه طبقاتی وپی آمد های آن  سروکار داریم که، بررسی تک تک اینها مورد نظر نیست بلکه تنها به برداشتی کلی اکتفا میشود: دردوره های مختلف تاریخی و درجوامع گوناگون، گروه بندی های مشخصی باوجوه اشتراک اساسی و پایدارپدید می آیند، که طبقات رامیسازند ودرمبارزه دائم – گاه آشکارو گاه پنهان – هستند که سرانجام یا به دگرگونی کل جامعه می انجامد ویا به نابودی طبقات در ستیز منتهی می گردد، زیرا که غصب وبه تملک در آوردن کار اکثریت جامعه  توسط اقلیّتی محدود، به مبارزات طبقات در گیر شدت بخشیده و سرانجام، این تضاد ها به  آنتاگونیستم و دگرگونی می انجامد. همانطور که ازقسمت پایانی این نقل قول بر می آید، مارکس وانگلس تأکید دارند که : دردوره های پیشین تاریحی و تقریباً درهمه  جا به یک تقسیم  بندی میان کل جامعه به مقامات مختلف وبا درجه بندی گوناگونی از موقعیت  اجتماعی برمیخوریم .

بعلاوه این مفهوم یا مقوله طبقه همانند دیگرمفاهیم ومقولات دریک روند تاریخی شکل گرفته، رشد کرده، وتکامل یافته است. از تلاش کِنه فیزیوکرات درتقسیم بندی جامعه  به  طبقات ( مولد وغیرمولد ومالکان )  تا آدام اسمیت وریکاردو(سرمایه داران، مالکان زمین و کارگران ) برای جامعه سرمایه داری و بویژه مارکس و  لنین، به روشنی بیانگرتلاش آنان در توضیح وجود طبقات، تشریح مفهوم و مختصات آن و مبارزه طبقاتی در بین آنان است.

با وجوداین تأکیدات باز هم برخی باکج اندیشی بیان میدارند که درجوامع پیشا- سرمایه داری طبقات وجود نداشته است، درحالی که وجود طبقات درجوامع پیشا- سرمایه داری به وضوح از گفته ها ی نقل شده  مستفاد میشود، چه دراشاره مستقیم  مارکس به رُم باستان وقرون وسطی وچه دراین گفته وی  که از مالتوس نقل می کند: « روشن است که همه انسانها نمی توانند متعلق به طبقات میانی باشند. وجودطبقات بالایی و پایینی نیز گریزناپذیروعلاوه برآن  مفیداست.( طبیعتاًهیچ میانه ای بدون وجود حدهای نهایی ممکن نیست) .» ( نظریه های ارزش اضافی – جلد سوم – فصل نوزدهم )  در اینجا وی بطور آشکاری دریک تقسیم بندی کلی از وجود طبقات بالایی وپایینی ومیانی صحبت می کند.

 و بازهم اشاره به گفته دیگری از مارکس،( نگاه کنید به نامه اش به ژوزف وید مایر در مارس ۱۸۵۲) ،

 که تأکید مضاعفی است برآنچه که  تا کنون گفته شده : « و اکنون درباب خودم باید بگویم که هیچ

افتخاری  برای کشف وجود طبقات در جامعه نوین، یا مبارزه میان آنها، متعلق به من نیست.

مدت ها پیش از من مورخان بورژوا، تعامل تاریخی این مبارزه طبقاتی و اقتصاد دان های

 بورژوا، کالبد شناسی اقتصادی  طبقات را توصیف کرده بودند. آنچه من انجام داده ام و جدید

 بود، باید اثبات  می شد: ۱- که وجود طبقات  بستگی دارد به مراحل خاص تکامل تولید

۲ – که مبارزه طبقاتی الزاماً  به دیکتاتوری پرولتاریا می انجامد .          

 ۳ – که این دیکتاتوری خود فقط گذاربه الغای تمامی طبقات به جامعه بی طبقه را تشکیل می دهد.»

 (به نقل از کتاب”اندیشه انقلابی مارکس”- نوشته  الکس گالینیکوس- ترجمه پرویز بابایی ص ۱۳۶ )

 از این گفته بطور واضح و آشکار می توان دریافت که وی  وجود طبقات ومبارزه ظبقاتی که  از

طرف دیگرآن، بیان شده را می پذیرد و خود بر« وابستگی وجود  طبقات به مراحل خاص تکامل تولید»

 و «مبارزه طبقاتی» در همه ادوار تاریخی تأکید می ورزد وآن را اساس نظری  خود قرار می دهد،

 وانگلس  نیزبا تأکید بر آن، «مبارزه طبقاتی» را ” لکوموتیوتاریخ ” می خواند.

توجه به نکته ای در این جا ضروری است : اگر به « وابستگی وجود  طبقات به مراحل خاص تکامل تولید»

دقت کنیم و آنرا به جوامع پیشا سرمایه داری و جامعه سرمایه داری تفکیک کنیم، تفاوت بزرگی نمودار می گردد:  در جوامع پیشا سرمایه داری استثمار تنها  بر پایه جبر اقصادی روا داشته نمی شود  بلکه زور و  اجبار در اشکال مختلف آن نیز کاربرد دارد، که  سبب می شود نیروی کار اکثریت ( اقشار اجتماعی ) توسط  اقلّیتی غصب شود، ولی در جامعه سرمایه داری از شلاق و زور و اجبار خبری نیست بلکه صرفاً این جبر    اقتصادی است که سبب می شود که اکثریت جامعه بخاطر تأمین معیشت و زنده ماندن مجبور می شوند که         نیروی کار خویش را در مقابل مزدی که دریافت می کنند بعنوان یک کالا بفروشند تا از گرسنگی نمیرند. و این پروسه بدون وجود مناسبات سرمایه‌دارانه ممکن نیست و هر کسی که در چرخه تولید و مناسبات سرمایه داری وارد گردد، در چهارچوب دو اردوگاه بزرگ کار و سرمایه قرار می گیرد. پس می‌توان  نتیجه گیری نمود که: کلید اصلی در تعریف طبقه، مناسبات و روابط تولیدی است که وجه مشترک همه  نظام های  اقتصادی – اجتماعی تاکنونی است ومجموعه شرایطی  ( نامتقارن و نابرابر ) را فراهم میکند که عده قلیلی بتوانند اکثریت افراد جامعه را استثمار کنند.

هر یک از اعضای جامعه در هر دوره تاریخی،  در چارجوب هر  مناسبات و روابط تولیدی که  قرار  بگیرند، جایگاه اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و  مختصات خود را از آن مناسبات می گیرند. آزاد و برده، نجیب زاده وعامی، ارباب ورعیت،  استادکار و شاگرد و خلاصه کارگر و سرمایه دار.

#- تعریف طبقه :

اگربخواهیم مفهوم یا مقوله طبقه را که تا این جا بصورت عام و کلی بیان شده را مشخص ترسازیم وبخواهیم تعریفی از آن ارائه دهیم و مختصات آنرا در یابیم، باید ومیتوان ازدیدگاه های مارکس و لنین بهره جست .

# – الف –  طبقه ازنظرمارکس :

در اینجا به گفته ای از انگلس در باره مارکس که اساس و بنیان نظر وی را تشکیل میدهد و آن را فکری درخشان و تماماً متعلق به  مارکس  میداند، را نقل میکنیم که تأکیدی است بر وجود طبقات، مبارزه طبقاتی و انقلاب:

 «این اندیشه بنیادی در سراسر مانیفست که : تولید اقتصادی هر عصر تاریخی و سازمان اجتماعیِ ضرورتاً منتجِ ازآن، بنیان تاریخ سیاسی و فکری آن عصر را می سازد که: بنابر این (از زمان امحاء مالکیت اشتراکی بدوی بر زمین و خاک) تمامی تاریخ عبارت از تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است. مبارزه میان استثمارشوندگان و استثمارکنندگان، طبقات حاکم ومحکوم درمدارج مختلف تکامل اجتماعی که : این مبارزه حالا دیگر به سطحی رسیده است که  طبقه استثمارشونده و تحت انقیاد (پرولتاریا) نمی تواند خودرا از طبقه  استثمارگر وستمگر رها کند مگر اینکه همزمان کل جامعه را برای همیشه از استثمار، از ستم  ومبارزه طبقاتی رها سازد. این اندیشه بنیادی به تنهایی و به تمامی به مارکس تعلق دارد.»( مانیفست کمونیست- پیش گفتارانگلس برچاپ آلمانی ۱۸۸۳- صفحه ۶۹ – ترجمه شهاب برهان ).

 از این گفته مارکس که:« تولید اقتصادی هر عصر تاریخی و سازمان اجتماعیِ ضرورتاً منتجِ ازآن،

بنیان تاریخ سیاسی و فکری آن عصر را می سازد…. »، نباید بسادگی گذشت :

بحث اصلی مارکس این است که یک تناقض ( تضاد) اساسی بین نیروهای تولیدی و روابط تولیدی دائما خودرا بازتولید می کند واز این بازتولید، سازمان اجتماعی متناسب ، نهادهای سیاسی و مدنی، طبقات و بنیان های نظری و فکری آنان (منجمله حقوق مالکیّت) شکل می گیرند، رشد می کنند ودرروند اجتماعی ومبارزاتی دائم بسرمیبرند وسرانجام دریک روند تاریخی مبارزه طبقاتی، بنیان های اقتصادی – اجتماعی، طبقات و نهادهای سیاسی و مدنی قدیمی بهمراه تفکرات آنان ازبین میروند؛ شرایط تولیدی و اقتصادی جدید، نهادها ی سیاسی و مدنی وطبقات جدید با آگاهی مربوطه، بوجودمی آیند. و فقط بانفی سرمایه داری وحرکت درمسیرسوسیالیسم و کمونیسم است که طبقات بطور کلی نفی می شوند زیرا که این آزادی کاردستمزدی است که همه چیز را از بنیان دگرگون می سازد.

تاکید یک جانبه  بربُعد ویا وجه سوبژکتیو موقیعت دهقانان ( آگاهی طبقاتی – کنش سیاسی ) که مارکس در« هیجدم برومر لویی بناپارت » به شرح آن می پردازد، برخی را برآن داشته که بگویند مارکس دهقانان راطبقه نمی داند ومثال معروف کیسه سیب زمینی را پیش می کشند، درحالی که اندکی توجه و دقت نشان میدهد که وی به دووجه موقعیت دهقانان توجه دارد « … تا آنجاکه ملیون ها خانواده دهقانی درشرایط اقتصادی بسرمی برند که آنها را از یکدیگر جدامی سازد ونوع زندگی، منافع و فرهنگ آنان را با منافع و فرهنگ دیگرطبقات جامعه درتضاد میگذارد ، میتوان آنها را یک طبقه واحد دانست. اما این خانواده ها – ازآنجا که بین دهقانان خرده مالک  فقط پروسه عملی وجود دارد و از آنجا که شباهت منافع آنان موجب هیچگونه اشتراکی، هیچگونه ارتباط ملی یا سازمان سیاسی  دربین آنان نیست، طبقه محسوب نمی شوند. آنان قادر نیستند خود نماینده خویش باشند، دیگری باید نمایندگی آنان را به عهده گیرد»(هیجدهم برومر لوئی بناپارت- صفحه ۱۶۷- ترجمه باقر پرهام ) ولویی بناپارت را نماینده این طبقه میداند: «….با این همه این قدرت پا در هوا نیست. بناپارت نماینده این طبقه کاملا مشخص است که حتی می توان گفت پرلایه ترین طبقات فرانسه: طبقه دهقان.» (همان منبع–صفحه- ۱۶۶)

در این نقل قول ما به روشنی توجه مارکس به دو وجه طبقه یعنی وجه عینی (ابژکتیو) و وجه ذهنی (سوبژکتیو) آنرا می بینیم. یعنی موقعیّتی که از طرفی دهقانان را بطورعینی و واقعی بمثابه ی یک طبقه  در تضاد با طبقه دیگر قرار میدهد و از طرف دیگرموقعّیت ذهنی آنان که ناتوان از سازمان یابی و استقلال مبارزاتی اند را در نظر دارد. اگر بنا بر یک جانبه نگری باشد، به نوعی همان مثال کیسه سیب زمینی را در رابطه با کارگران  هم در گفته های وی میتوان پیدا کرد، زیرا که مارکس آنان را در مرحله ای «توده پراکنده و از هم  پاشیده » و حتی در خدمت طبقه بورژوازی، خوانده است (؟!!) به این نفل قول طولانی توجه کنید:

 «پرولتاریا از مراحل مختلف رشد می گذرد. مبارزه او علیه بورژوازی، با موجودیت اش آغاز می شود.در ابتدا کارگران منفرد، بعد کارگران یک کارخانه و سپس کارگران یک شاخه حرفه ای در یک محل، علیه سرمایه داری که مستقیما استثمارش میکند، مبارزه می کنند.» وی ضمن برشمردن برخی واکنش های آنان نظیر: ابزار شکنی، آتش زدن  کارخانه،  وحسرت موقعیت از دست رفته ی قرون وسطایی، می افزاید که : « در این مر حله کارگران، توده پراکنده در سراسر کشور وازهم پاشیده در نتیجه رقابت را تشکیل می دهند.همگرایی توده ای کارگران هنوز نه محصول وحدت درونی خودشان بلکه محصول اتحاد بورژوازی است که برای دست یابی به هدف های سیاسی خودش باید همه پرولتر ها را به حرکت در آورد و تا مدتی هم توانایی این کار را دارد. در این مرحله پرولتر ها نه با دشمن خود بلکه با دشمنان دشمن خود مبارزه می کنند….» و د ر ادامه با اشاره به رشد صنایع و رشد درونی خود پرولتاریا،می گوید:« در گیری های منفرد با سرمایه داران منفرد، هرچه بیشتر خصلت درگیری های دو طبقه را بخود می گیرد. چنین است که کارگران شروع می کنند ائتلاف هایی (اتحادیه ها – انگلس) را علیه سرمایه داران بوجود آورند و در دفاع از مزد کارشان متحدا عمل کنند. آنان خود انجمن های دائمی تأسیس می کنند تا درخیزش های احتمالی توشه و آذوقه ای داشته باشند .» ( مانیفست کمونیست- فصل بورژواها و پرولتر ها –  صفحات ۱۷ و۱۸ و۱۹ –  ترجمه شهاب برهان )

از این گفته ها بخوبی آشکاراست که مارکس با بررسی موقعیت مشخص اقتصادی – اجتماعی طبقه کارگر و روند رشد آنان در مراحل مختلف حیات اجتماعی، بردوجنبه عینی و ذهنی توجه دارد. وی این دو وجه را از هم جدانمی بیند بلکه به شرایط رشد طبقه و به مراحل درخود وبرای خود طبقه کارگر، به چگونگی رشد و دگرگونی شرایط مبارزاتی شان می پردازد و مجاز نیستیم که فرضاً با برجسته کردن ویژگی های مرحله اولیه طبقه کارگر، آنان را طبقه ندانیم.

اینکه طبقه کارگر وضعیت خود را چگونه ارزیابی می کند ویا آگاهی شان نسبت به تفکر جمعی، تجربه جمعی، چگونگی حرکت جمعی وکنش اجتماعی، چگونه است موقعیت وی را از جنبه عینی فراترمی برد و جایگاه، نقش و اهمیت آگاهی طبقاتی ( ایدئولوژی ) و کنش سیاسی اش  رابرجسته میسازد. برخی به اشتباه آگاهی طبقاتی وکنش سیاسی راملاک وجود یاعدم وجود طبقه در نظر می گیرند و یا حتی واقعیت وجودی طبقه را تنها به امر مبارزه  طبقه گره می زنند وبه نوعی به انکارطبقه میرسند و می گویند که : اگر طبقه مبارزه نکند، پس وجود ندارد. چگونه می توان وجود ویاعدم وجود طبقه را فقط  به کنش سیاسی آن منوط دانست؟ اگر چنین فرض شود در آن صورت، بعد عینی، یعنی موقعیت آن درروابط  تولیدی، عملکرد اقتصادی یا اجتماعی آن چه میشود ؟ در واقع پربی راه نیست، اگر گفته شود که وجوه عینی و ذهنی طبقه به مانند شروط لازم  و کافی عملکرد دارند و همدیگررا تکمیل میکنند. مارکس وجود جنبه عینی را لازم ولی کافی نمیداند، کفایت آن آگاهی و کنش  طبقاتی است و تأکید وی برتجربه مشترک طبقه، مبارزه طبقاتی، و تشکل یابی طبقه، بیانگر توضیح رشد وتکامل طبقه در مراحل مختلف  (در مراحل در خود و برای خود) است.

بطورکلی می توان نتیجه گرفت که  دردیدگاه مارکس دو وجه عینی (اقتصادی) و ذهنی (آگاهی طبقاتی) و کنش سیاسی منتج از آن برای طبقه در یک پروسه  رشد و مراحل مختلف، در یک فرماسیون اقتصادی – اجتماعی معین، مطرح  و تفکیک نا پذیرند، عدم توجه توأمان به این دو وجه، ندیدن پیوستگی و ناپیوستگی  آنان، وتکیه و تأکید یک جانبه بریکی از وجوه، موجب لغزش و انحراف میگردد. 

 بعضی حتی با نگاهی تک بُعدی و درکی سطحی، مارکس رامتهم می کند که تنها میزان درآمد (بخشی از وجه اقتصادی یا سهم بری ) رامعیار تعریف طبقه میداند واین برداشت غلط ، احتمالا  از نقد مارکس از نظرات اقتصاد دانان کلاسیک در جلد سوم کاپیتال زیرعنوان (درآمد و سرچشمه های آن) پدیدارشده است. دراین نقد ذکرشده مارکس بطورمشخص، و به نحوی بنیانی نشان میدهد که تثلیث یاهمان سه گانگی نظرات آدام اسمیت وریکاردو که منشاء مزد، سود ورانت را جداگانه و ازسه منبع کار، سرمایه وزمین درنظرمی گرفتند، را رد می کند ونادرست میداند ومی گوید: درواقع این کاراست که با تحقق ارزش اضافی اجتماعی خودرا دراشکال مزد، سود ورانت بیان می کند. اگربه نقل قول زیرین از منبع مذکور توجه شود، آنگاه مسئله بیشتر روشن می شود: « این سه جزء ارزشی از کل ارزش ایجاد شده در سال و کل محصول تولید شده در سال مطابق با آن – چون ما موقتاً از انباشت چشم پوشی می کنیم – می توانند توسط صاحبان شان ھر ساله به مصرف برسند بدون اینکه منبع بازتولید شان تھی گردد، آنھا ھمانند میوه ھایی می مانند از درختی، یا بھتر بگوئیم از سه درخت ابدی، که ھر ساله به مصرف می رسند؛ آنھا درآمدھای سالانۀ سه طبقه را تشکیل می دھند: سرمایه داران، زمینداران و کارگران، درآمدھایی که سرمایه دار فعال در مقام کسی که کار اضافه را مستقیماً بیرون می کشد و یا عموماً کار را بکار میگیرد، توزیع می کند.» ».( جلد سوم کاپیتال – فصل ۴۸ –  درآمد و منشاء آن – ترجمه ف. فرخی )  در اینجا آشکارا وی از درآمد های این سه طبقه صحبت میکند ونشان می دهد که منبع شان از یک سرچشمه است و نه اینکه درآمد را معیاری برا ی تعریف طبقه بداند.

 مارکس در آخرین فصل جلد سوم سرمایه زیر عنوان “طبقات” به طور مشخص به  موضوع درآمد  اشاره می کند. وی ضمن طرح این  سئوال که طبقه از چه تشکیل شده است؟ به صراحت، میزان درآمد  را برای تعریف طبقه کافی نمی داند. توجه کنید: «  نخستین پرسشی که باید به آن پاسخ داده  شود اینست که : طبقه ا از چه تشکیل شده است؟

 و این خود وابسته به سؤال دیگری است : چه عاملی  کارگران; سرمایه داران و زمین داران  را به سه طبقه اجتماعی اصلی  برمی کشد؟ در نگاه نخست  ویژگی درآمد و          منبع درآمد. اینان سه گروه بزرگ اجتماعی اند که اعضاء آنها، اشخاصی که آنها را  تشکیل می دهند، از  دستمزد، سود و اجاره زمین، از تحقق فروش نیروی کار شان، سرمایه شان و رانت  زمین شان، زندگی   می کنند. از این دیدگاه، برای مثال، پزشکان و کارمندان همچنین  دو طبقه را تشکیل می دهند، زیرا به دو گروه اجتماعی متفاوت تعلق دارند، که اعضای هرکدام در آمد خود را از منبع واحدی دریافت می کنند».

 نیاز به تأکید ندارد و بوضوح  آشکار است که در این گفته، تأکید بر منشاء درآمد و همچنین  تعلق داشتن به گروه اجتماعی خاص و متفاوت را می بینیم و برداشت، معیار درآمد برای تعریف طبقه نادرست است.

دیدگاه کلی مارکس را  این گفته  بهترنشان می دهد : « پروسۀ تولید اجتماعی بخشاً پروسه ایست که شرایط مادی موجودیت زندگی انسانی را فراھم می آورد و بخشاً پروسه ایست که تحت مناسبات تولیدی  تاریخی اقتصادی مشخصّی رخ می دھد، و خود این مناسبات تولیدی را و لذا ھمچنین حاملان این پروسه  را، شرایط مادی موجودیت شان و روابط متقابل شان را، یعنی صورت بندی اجتماعی- اقتصادی معین شان  را تولید و بازتولید می کند».( جلد سوم کاپیتال – فصل ۴۸ –  درآمد و منشاء آن – ترجمه ف. فرخی)

می بینیم که وی در این گفته پروسه تولید اجتماعی را به دو پروسه یا دو وجه  تفکیک می کند: پروسه ای  که” شرایط مادی زندگی انسانی ” یعنی تولیدات برای زندگی را فراهم می آورد یعنی وجه تولید مادی ، و پروسه ای که ” تحت مناسبات تولیدی تاریخی – اقتصادی مشخص ” رخ می دهد که خود این “مناسبات تولیدی ” و حاملان این  پروسه،  شرایط مادی  موجودیت شان و روابط متقابل شان” را تولید و باز تولید می کند یعنی وجه  روابط اجتماعی. یعنی از نظر وی  طبقات ( حاملان پروسه)  و شرایط  مادی موجودیت شان، وروابط متقابل شان، در بستر فرایند تولید در یک  فرماسیون مشخص ودر طی  یک پروسه روابط اجتماعی، صورت بندی می شوند.

برخی حتی پارا فراترگذاشته ومدعی اند که مارکس تئوری طبقه یا انقلاب ندارد. این دیگرازکشفیات شیخ گونه ست. به اشاره باید گفت: این درست است که مارکس به طورمستقل، مجزا وباعناوین تفکیک شده ( باستثناء یک  صفحه درفصل نا تمام و پایانی جلد سوم کاپیتال باعنوان طبقات ) با عناوین طبقه یا انقلاب، نوشته ای ندارد ولی اندکی توجه و پیگیری در سرتاسرآثارسترگ اش مانند : مانیفست – کمونیست ، کاپیتال ، گروندریسه وهیجدهم برومر وغیره، گفته ها و جستارهایش دررابطه با طبقات، وموقعیت آنان ویا ضرورت انقلاب موج میزند. برای نمونه درمانیفست نوشته اند که :

« تصویری که ازمراحل عمومی رشد پرولتاریا ارائه دادیم ، جنگ داخلی کم یا بیش نهان درجامعه موجود را تا به آن  نقطه ای دنبال کرده ایم که به یک انقلاب آشکارتبدیل میشود وپرولتاریا از طریق سرنگون کردن بورژوازی حاکمیت خودرابرپامی کند.» [مانیفست کمونیست – فصل بورژواها و پرولتر ها – صفحه ۲۲ – ترجمه شهاب برهان ]  بعلاوه وی  در موارد متعدد از طبقات انقلابی و دگرگون ساز وطبقات ارتجاعی مدافع مالکیت خصوصی یاد می کند وبه نظر میرسد که نیازی به  توضیح  بیشتر نباشد.

# – ب – طبقه از نظر لنین : 

ولادیمیر ایلیچ لنین درمقاله: « زندگی نامه مختصر مارکس و شرح مارکسیسم »   که در  ۱۹۱۸ نگاشته است، در بخشی تحت عنوان (مبارزه طبقاتی) با تکیه بر برداشت اش از مانیفست و ضمن نقل         قسمت های بلندی ازآن در مقاله خود وجود طبقات درهمه  دوره های تاریخی را تأیید کرده است.

وی توضیحاتی پیرامون روش تحلیلی مارکس و اینکه کلید فهم  همه کشمکش های اجتماعی و سیاسی درک     مبارزه طبقاتی است، ارائه میکند و مفهوم «طبقه» را در اثر «ابتکار بزرگ» در بخش شنبه های کمونیستی توضیح داده است .وی به بیان  مواردی از وجوه عینی و اجتماعی گروه بندی های جامعه در یک  فرماسیون معین می پردازد که عمدتا ملاک چپ ها و یا مارکسیست – لنینیست ها قرار گرفته است. گفته وی چنین است:

«طبقه گروههای بزرگی از مردم اند که بلحاظ  جایگاهی که  درون نظام  تاریخاً  تعین شده تولید اجتماعی اشغال می کنند، به لحاظ رابطه شان( که در اکثر موارد قانون آنراتثبیت وتعریف کرده است) با وسایل تولید،     به لحاظ نقشی که در سازمان اجتماعی کار ایفا می کنند و نتیجتاً به لحاظ ابعادی از ثروت اجتماعی که در   اختیار دارند و شیوه کسب آن، از یکدیگر متمایز می شوند» (به نقل از: اندیشه انقلابی مارکس- نوشته  گالینیکوس – ترجمه پرویز بابایی ص ۱۴۶).

بر اساس تعریف لنین، می توان علائم مشخصه طبقه را به ترتیب زیر تعیین کرد: جایگاه در نظام تاریخی  تولید اجتماعی؛ رابطه با وسایل تولید؛ نقش در سازمان اجتماعی کار؛ طرق دریافت  سهم از ثروتهای اجتماعی؛ و میزان دریافت سهم از ثروت های اجتماعی.

اینها، همه علائم مشخصه جامع و مبسوط همه طبقات در وجه اقتصادی و اجتماعی  هستند یعنی ، بطور کلی بیانگر وجه عینی(ابژکتیو) طبقه اند ودستکم در این تعریف نقل شده و رایج ، وجه ذهنی (سوبژکتیو) یا همان نقش آگاهی طبقاتی و کنش سیاسی  طبقه مغفول مانده است ، البته باید توجه داشت که این غفلت را نباید به دیدگاه لنین نسبت داد زیراکه وی بمثابۀ معمار بزرگ انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه در طی پروسۀ مبارزاتی اش به نقش آگاهی طبقاتی و کنش سیاسی توجّه خاص داشته است و بویژه با نوشتن کتاب « چه باید کرد» و تأکید بر نقش سازمان انقلابی حرفه ای و بردن آگاهی سوسیالیستی به میان طبقه کارگر، دیدگاهش نمایان و خدشه ناپذیر است، منظور ما توجّه یک جانبه و برداشت نادرست از این گفته و رایج شدن درک تک بُعدی از آن در بخش بزرگی از جنبش کمونیستی است. وگرنه در دیدگاه لنین همانند دیدگاه  مارکس وجوه عینی و ذهنی طبقه توأمان و مکمل هم اند. و در تعریف طبقه از هر دو اندیشمند  میتوان  برداشتی مشابه و همگون، مبنی  برتوجّه به  ابعاد اقتصادی، سیاسی وایدئولوژک در مورد طبقه را برداشت کرد.

از نظرنیکوس پولانزاس، مارکسیست یونانی نیز طبقات نه فقط با موقعیت شان در ارتباط با وسایل تولید با دیگر طبقات، بلکه براساس جایگاه شان در ارتباط با« دستگاه های سیاسی و ایدئولوژیک »نیز  تعریف می شوند، از نظر وی وجه اقتصادی تعین کننده است و وجوه سیاسی و ایدئولوژیک نقش مکمل دارند.

به نظر می رسد که می توان بروشنی  دریافت که وجه اقتصادی، بیانگر موقعیّت وجودی و جایگاه طبقه و وجه سیاسی، نمایشگر مبارزه طبقاتی ( در مراحل در خود و برای خود) و وجه ایدئولوژیک ( آگاهی‌) –  که نه تنها از واقعیت (فرماسیون  اقتصادی – اجتماعی) برخاسته بلکه بوسیله حاملان خود، در واقعیت دخالت کرده و بر آن تاثیر می گذارد و عاملی است که نقش مثبت و منفی در مبارزه طبقاتی  دارد – بیانگروضعیت  طبقاتی  در مبارز ات سیاسی – اجتماعی است.              

# -فشرده ای از مفهوم طبقه:

– تمامی تاریخ مدوّن عبارت از تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است. مبارزه میان استثمارشوندگان و استثمارکنندگان، طبقات حاکم ومحکوم درمدارج مختلف تکامل اجتماعی.

– مارکس :« وجود طبقات  بستگی دارد به مراحل خاص تکامل تولید».

– مارکس وجود طبقات و تقسیم بندی آنها را، براساس فرایند تولید در یک  فرماسیون تاریخی

 مشخص، (مالکیت ابزار تولید)، چگونگی تحقق تولید و تصاحب مازاد تولید، مناسبات و روابط

اجتماعی، روابط  و تضاد های متقابل شان، بررسی می کند.                        

– دردوره های مختلف تاریخی و درجوامع گوناگون، گروه بندی های مشخصی باوجوه اشتراک اساسی و پایدار و با تعیّنات متفاوت پدید می آیند، که طبقات رامی سازند که شیوه زندگی، منافع،    هم سرنوشتی و فرهنگ آنان در تضاد با هم قرار دارند.

– طبقه یک رابطه اقتصادی – اجتماعی مبتنی بر استثمار است که بر پایه مالکیت نا متقارن و نا برابر ابزار تولید قرار دارد.                                                                

–  طبقات دریک روند تاریخی شکل گرفته، رشد کرده، تکامل یافته، از مراحل مختلف رشد می گذرند و دگرگون می شوند، و وجوه عینی و ذهنی (منافع و فرهنگ) شان  در پیوستگی با هم و تفکیک ناپذیرند.

– مارکس می گوید: « مبارزه طبقاتی، مبارزه سیاسی است ». و از نظر وی تجربه مشترک طبقه در مبارزه طبقاتی، تشکل یابی و آگاهی آن، بیانگر رشد وتکامل طبقه در مراحل مختلف است که با مراحل در خود و برای خود متمایز می شوند.

طبقه به مفهوم در خود (با جایگاه عینی مشخص در یک نظام با مناسبات نابرابر اجتماعی)، هنوز آگاهی و کنش سیاسی اش کامل نیست و شکل طبقه اقتصادی – اجتماعی را دارند ولی طبقه به مفهوم برای خود (آگاه از وضعیت عینی خود و با سازمان جمعی و عمل برآن اساس )  آگاهی و کنش سیاسی اش بروز یافته و آشکار می گردد و شکل طبقه سیاسی- اجتماعی  را به خود می گیرد.

– در دیدگاه مارکس و لنین میتوان برداشتی مشابه و همگون، مبنی بر وجود و عملکرد ابعاد  سه وجهی  اقتصادی (ساختاری)،  سیاسی  (مبارزه طبقاتی ) و ایدئولوژیک (آگاهی) در طبقه، را برداشت کرکه  در پیوستگی با هم هستند ودر اشکال مبارزه اقتصادی، سیاسی و نظری، همراه با رشد طبقه، بروز می یابند.  و بطورکلی، قدرت اقتصادی، سیاسی وایدئولوژیک طبقه ازهم  جدایی ناپذیرند.

– طبقات با  شرایطِ زندگی و موجودیت مادی شان در جامعه  و جایگاه ویژه ای که در نظام مشخص اقتصادی -اجتماعی دارند، جهان بینی مختصّ خود را در یک پروسه تولید می کنند.

. بنا به گفته مارکس:

« …شکل های متفاوت مالکیت، با شرایط اجتماعی هستی خود، پایه ای است که روبنای کاملی از احساس ها، پندارها، شیوه های اندیشه و نگرش به زندگی با تفاوت ها و شکل های ویژه خویش، بر اساس آن پایه          شکل می گیرد.تمامی طبقه بر پایه شرایط مادی زندگی خویش و روابط اجتماعی متناسب با آن، در پدید آوردن این روبنا و شکل دادن به آن سهیم است »

– بدیهی است که ایدئولوژی طبقات یا همان آگاهی ( اعتقادات نظام مندی که از جامعه دارند) به مثابه پدیده ای عینی در مبارزه طبقاتی نقش مثبت و منفی ایفا می کنند.بطور مثال تقسیم بندی پروسه رشد آگاهی  طبقه کارگر- ازایستیوان مزاروش مارکسیست مجارستانی – مبنی بر مراحل آگاهی گروهی ; آگاهی صنفی (تردیونیونی) و آگاهی تاریخی – طبقاتی، قابل توجه است. 

– در ارزیابی ها، تحلیل ها و تفکیک طبقات، وجه اقتصادی (ساختاری) تعین کننده و وجوه سیاسی و  ایدئولوژیک مکمل اند.

# – یک نمونۀ  تحلیلی:

رفیق امیر پرویز پویان در اثر درخشان و پربارش، «ضرورت مبارزۀ مسلحانه و ردّ تئوری بقاء »

نمونه ای کامل و بهم پیوسته از تحلیل وضعییت طبقهّ کارگر در مقطع سال های ۵۰-۴۹ را بدست می دهد.

به این فرازهای انتخاب شده از نوشتۀ مذکور توجّه کنید:

۱- «در کارخانه‌ها، هر جا که عرصه فروش نیروی کار است، چه دولتی و چه خصوصی، بهره‌ کشی به   بیشرمانه‌ ترین شکل خود جریان دارد. کارگران عملاً از هر گونه تامین اجتماعی بی‌بهره‌اند، نیروی کارشان درست همانقدر خریده می‌شود که برای حفظ کمیّت مناسبی برای حجم مورد نیاز تولید لازم است».

یعنی با تاکید بر فروش نیروی کار و استثمار، بعد اقتصادی و ساختاری طبقۀ کارگر را مد نظر دارد.

۲- «چگونه می‌توان با ضعف مطلق در برابر نیروئی مطلق در اندیشه رهائی بود؟ دقیقا همین محاسبه است  که بی علاقه گی، حتی گاه تمسخرشان را نسبت به مباحث سیاسی، بعنوان عکس العملی منفی نسبت به ناتوانیشان سبب می گردد».

«سلطه مطلق دشمن که بازتاب خود را در ذهن کارگران به صورت ناتوانی مطلق آنان برای تغییر نظم  مستقرپیدا می‌کند، تاثیر بی‌واسطه ‌اش تسلیم کارگران به فرهنگ دشمن است. پس وحشت و خفقان که تجسم قدرت دشمن است در تمکین پرولتاریا به فرهنگ مسلط نقش علت را ایفا می‌کند. هر چند آنچه در اینجا معلول است، بیدرنگ پس از پیدایش خود به علت نوینی برای احتراز پرولتاریا از مبارزه انقلابی  تبدیل می‌شود» .  آشکار است که در همین فراز به  تحلیل وضعییت سیاسی (مبارزۀ طبقاتی) طبقه  کارگر  اشاره دارد.

۳- «تجربه ما نشان می‌دهد که کارگران، حتی کارگران جوان، با همه نارضائی خویش از وضعی که در آن به سر می‌برند، رغبت چندانی به آموزشهای سیاسی از خود نشان نمی‌دهند. علت‌های این امر را می‌توانیم  پیدا کنیم: فقدان هر نوع جریان قابل لمس سیاسی و ناآگاهی آنان موجب شده است تا به پذیرش فرهنگ مسلط   جامعه تا حدی تمکین یابند. به ویژه کارگران جوان،حتی ساعات محدود بیکاری و اندوخته‌های حقیر خود را   صرف تفریحات مبتذل خرده‌بورژوائی می‌کنند، غالب آنها خصائل لومپنی پیدا کرده‌اند. هنگام کار اگر مجال    گفتگو داشته باشند، می‌کوشند تا با مکالمات مبتذل ساعات کار را کوتاه سازند. گروه کتابخوان کارگران، مشتری منحط‌ ترین و کثیف‌ترین آثار ارتجاعی معاصر هستند». در قطعۀ نقل شده،سطح آگاهی و کارکرد ذهنی طبقه کارگر(بعد آگاهی) را بررسی می کند.

در بهم پیوستگی فراز های نقل شده، بهم پیوستگی ابعاد سه گانۀ اقتصادی ، سیاسی و ایدئولوژیک در یک تحلیل درخشان از وضعیّت طبقۀ کارگر در مقطع سال های  ۵۰- ۴۹  را مشاهده می کنیم.

# –  طبقات در جامعه سرمایه داری ایران :

تا کنون به وجود طبقات و وجوه مختصات آنان  در ادوار تاریخی بطور کلی پرداخته شد و اکنون به  مختصات  طبقات در جامعه سرمایه داری بطور مشخص می پردازیم.

برای کامل ترشدن بحث و در دست داشتن معیاری علمی و اصولی بمنظور تفکیک طبقات در جامعه سرمایه داری ایران، می توان از مقاله ارزشمند و خواندنی آقایان علیرضا خیرالهی و میلاد عمرانی بنام : ” تأملاتی در باره طبقات – مطالعه ی وضعیت ساختاری طبقات در ایران معاصر (۱۳۹۶ – ۱۳۳۵ ) ” بهره گرفت. لینک مقاله در سایت ” نقد سیاسی”

https://naghd.com/2019/05/30/%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b7

ایشان درمورد روش تحلیلی خود متذکر می شوند که:« این مقاله عمدتاً در سطح ساختاری،

وجهِ  «در خود »  وبالقوه‌ی طبقه را مد نظر قرار داده‌ است؛ به همین دلیل تحلیل به سطح سیاسی ارتقاء   نمی‌یابد و طبعاً وجهِ بالفعل و «برایِ خودِ» طبقه‌ی کارگر را پوشش نمی‌دهد….. به هر حال باید تأکید کرد که طبقه مفهوم صرفاً ساختاری نیست و تنها با اضافه شدن مختصات سیاسی وعنصر آگاهی و  مبارزه‌ی طبقاتی معنایی مُحَصَل و تاریخ‌ساز می‌یابد».

آنان ” معیار های رایج تفکیک طبقات” را برمی شمارند و می نویسند: « در دهه‌های گذشته معیارهای بسیار متنوعی برای تفکیک طبقات اجتماعی در نظر گرفته شده است: «آگاهی»، «گرایشات سیاسی»، میزان «قدرت» و جایابی افراد در «گروه‌های منزلتی»، « کارکرد» آن‌ها در فرایند تولید، «اقتدار سازمانی»، « کنترل»، « سلطه» ، «میزان درآمد» یا «ثروت»، «وجود رابطه‌ی مزدبگیری» ،،یا «نظارت» بر فرایند کار و ابزار تولید (دسترسی به «دارایی‌های مهارتی و سازمانی » ) یا ترکیبی از این معیارها ، اصلی‌ترین موارد قابل ذکر به شمار می‌آیند».

 و به دلیل آنکه‌ این معیار ها دست به ریشه ها نمی برند آنها را به نقد می کشند و  متذکر می شوند که: این گونه معیارها  « نمی‌توانند دقیق‌ترین ملاک‌های ممکن برای تفکیک طبقات باشند؛ در واقع این‌ معیارها به اَشکال پدیداری و علت‌های ثانویِ مسئله‌ی تفکیک طبقات مربوط‌ اند و نه به هسته‌ی مرکزی و منطقِ درونیِ آن». و می افزایند که « برای تفکیک علمی و حقیقی طبقات به معیاری اولاً ساختاری (و نه سیاسی یا کارکردی)، ثانیاً عینی (و نه ذهنی) و ثالثاً منطقی (و نه صوری) نیاز داریم. این معیار مطابق با اصول نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک نمی‌تواند چیزی غیر ازمالکیت 

سرمایه‌دارانه‌ی ابزار تولید و گردش ( یا به تعبیر مارکس و انگلس: «مالکیت بورژواییِ خصوصیِ مدرن » )  و وجودِ رابطه‌ی «استثمار» ی حاصل از آن باشد. البته اصل قرار دادن این معیار به آن معنا نیست که افتراقات سیاسی- کارکردی یا آگاهی افراد نباید در مسئله‌ی تفکیک طبقات لحاظ شود».

آنان برای  دست یابی به معیاری کلاسیک و اصولی، به گفته زیرین ارجاع می دهند:

« تأکید بر«رابطه‌ای» و «اجتماعی» بودن سرمایه واصل بودن «خلق وتحقق ارزش ازخلال کار انسانی» در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، لازمه‌ی هر نوع تحلیل تاریخی و پویا است.

اگر کلیت نظام سرمایه‌داری را به سه سپهر انتزاعیِ تولید (مراکز تولیدی)، مبادله (بازارها) و سیاست (دولت) تقسیم کنیم، وظیفه‌ی تولید و گردش سرمایه برعهده‌ی دو سپهر اول و وظیفه‌ی حراست از این دو سپهر و مشروعیت‌ بخشی به کلیت رابطه‌ی اجتماعی سرمایه بر عهده‌ی دولت است. این سه سپهر در کل وظیفه‌ی تولید و بازتولید سرمایه را بر عهده دارند که البته همان‌طور که بارها تأکید کرده‌ایم در واقعیت، امری واحد و غیرقابل تفکیک را شکل می‌دهند ».

سپس ایشان متذکر می شوند که: « همان‌گونه که سرمایه مفهومی رابطه‌ای است باید در نظر داشت که مفهوم «طبقه» نیز چون بر بنیاد رابطه‌ی استثماری بین کارگر و سرمایه‌دار قرار دارد، مقوله‌ای  رابطه‌ای و اجتماعی است ».

آنان همچنین خاطر نشان می سازند که: «تفکیک کار یدی و کارفکری در سطح ساختاری اشتباه بسیار  بزرگی است که در سطح سیاسی عوارض خطرناکی در پی دارد ». و نیز ملاک قرار دادن کار مولد و نامولد،  به عنوان معیار تفکیک کارگران را موجب سوء تفاهم و اشتباه دانسته و نتیجه می گیرند که :

« بنابراین اشتباه است اگر محتوای استثمار(به عنوان معیار تفکیک طبقات) را صرفاً تصاحب ارزش اضافی خلق‌شده توسط کارگرانِ مولد فرض کنیم.  محتوای واقعی استثمار تصاحب کار اضافی کارگرا ن (اعم از مولد یا نامولد) است و بر همین مبنا باید به جای ملاک قرار دادن کار مولد و نامولد، رابطه‌ی استثماری حاصل از مالکیت نامتقارنِ ابزار تولید و گردش را ملاک تفکیک طبقات در نظر بگیریم ».

برپایه این مقدمات و مفروضات است که  آنان  ضمن ارائه شمایی از طبقات اصلی جامعه  سرمایه داری ایران، به تحلیل ساختاری  آنها دست می زنند. در ادامه فشرده ای از این صورت بندی همراه با آمار  هایی  از سال های (۱۳۹۰ – ۱۳۳۵ ) نقل می شود:  

 

طبقه‌ی کارگر:   « کسانی که مالکیت سرمایه‌دارانه بر ابزار تولید (یا گردش) ندارند و به همین خاطر استثمار می‌شوند؛ یعنی از آن‌جایی که چیزی غیر از نیروی کار خود برای عرضه به بازار ندارند، مجبور به انجام کار اضافی برای تولید و تحقق ارزش یا حراست از رابطه‌ی اجتماعی سرمایه می‌شوند».

« جمعیت کارگران شاغلِ بالای ده سال به صورت مطلق از ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر در سال ۱۳۳۵ به بیش از ۱۲ میلیون نفر در سال ۱۳۹۰ رسیده است. به صورت نسبی نیز طبقه‌ی کارگر از ۴۶ درصد به ۵۰ درصد جمعیّت فعّال گسترش یافته است ».

طبقه‌ی سرمایه‌دار: « کسانی که مالکیت سرمایه‌دارانه برابزار تولید (یا گردش) دارند واستثمارمی‌کنند؛ یعنی کار اضافی دیگران را برای تولید و تحقق ارزش تصاحب می‌کنند ».

« جمعیت سرمایه‌داران طبق داده‌های حاصل از نتایج سرشماری‌های عمومی مابین سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۹۰  به صورت مطلق از ۶۸ هزار نفر به ۷۶۸ هزار نفر افزایش یافته است و به صورت نسبی از ۱ درصد به ۳ درصدِ کل جمعیت فعال رسیده است».

 

لایه های میانی : (نویسندگان مقاله مذکور از ترم ناطبقه‌ی میانی استفاده کرده اند).  « کسانی که نه کارگر هستند

و نه سرمایه‌دار و به همین دلیل موقعیت‌های طبقاتی  نامتجانسِ  میانه‌ی جوامع سرمایه‌داری را شکل می‌دهند.  «یعنی لایه هایی از موقعیّت های مالکیّتی،ساختاری و استثماری متفاوت است که بهیچ وجه نمی توان آن ها را  دارای منافع و سرنوشت مشترک تصوّر کرد».

این لایه های میانی  شامل دو بخش عمده است :

« طبق داده‌های حاصل از نتایج سرشماری‌های عمومی اندازه‌ی لایه های میانی از ۵۱ درصد جمعیت در سال ۱۳۳۵ به ۴۲ درصد جمعیت در سال ۱۳۹۰ کاهش یافته است

 

یک- لایه‌ های در حال گذار:  کسانی که مالکیت غیرسرمایه‌دارانه  برابزار تولید (یا گردش) دارند؛ تحت فشار مالکیت بورژوایی در حال زوال‌اند و به همین خاطر ممکن است در معرض استثمار قرار داشته باشند». ( مالکیت خرده بورژوایی ) شامل: کشاورزان خرده مالک،فروشندگان خرد،کارکنان مستقل صنعتی و خدماتی).

« لایه های در  حال ‌گذار در سال ۱۳۳۵، ۴۹ درصد جمعیت فعال را شامل می‌شدند اما در سال ۱۳۹۰ تنها ۳۳ درصد جمعیت  فعال را شکل می‌دهند. در این‌جا خصلت ذاتی و گذرای این لایه‌ها به شکل بسیار واضح‌تری برای ما روشن می‌شود ».   

 

دو- لایه ها یا طبقه‌ی به اصطلاح «متوسط» : « کسانی که مالکیت سرمایه‌دارانه ندارند؛ اما به صورت مستقل یا  تحت استخدام دولت و سرمایه‌داران، نه تنها استثمار نمی‌شوند، بلکه ممکن است به صورت غیرمستقیم  دیگران را استثمار کنند». شامل: متخصصان و مدیران ارشد، (چه مستقل و چه  مزد بگیر بخش های عمومی و   خصوصی)، قانون گذاران، سیاست مداران، کارمندان عالی رتبه و نظامیان رده بالا.

« طبقه‌ی «به اصطلاح متوسط»، به صورت استثنایی تنها  بخشی از لایه‌ی های  میانی است که در سال های مورد بحث رشد کرده است. البته به نظر می‌رسد که این رشد از میانه‌ی دهه‌ی هفتاد گرایش به  تثبیت  پیدا کرده است. در داده‌های حاصل از نتایج سرشماری‌ها، بزرگیِ این طبقه‌ از ۲ درصد جمعیت فعال در سال ۱۳۳۵ به ۹  درصد در  سال  ۱۳۷۵ می‌رسد و تا سال ۹۰ در همین حدود باقی می‌ماند ».

« به نظر می‌رسد تحولات ساختاری طبقات در دهه‌ی ۹۰ شمسی‌ را باید با در نظر گرفتنِ کاهش نرخ رشد اقتصادی در اثر اِعمال تحریم‌های بین‌المللی درک کرد».

آنان یاد آورمی شوند که : « بدیهی است که بحثِ صرفاً ساختاری درباره‌ی طبقات نمی‌تواند پاسخگوی  تحولات، پیشرفت‌ها، واپس‌روی‌ها و جهش‌های اقتصادی- سیاسی طبقه‌ی کارگر درادوار مختلف باشد» و یا : « بحث ساختاری صرفاً شرط لازم تحلیل طبقاتی است؛ شرط کافی بحث سیاسی- ایدئولوژیک در مورد طبقات است».

مطالعه متن کامل مقاله مذکور به علاقه مندان این بحث توصیه می شود.

 

                                        یوسف زرکار       آوریل ۲۰۲۳ – اردیبهشت ۱۴۰۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)