فیروز نادری بی‌تردید مدیری توانا در عرصه اکتشافات فضایی، و همچنین مهندسی قابل در زمینه فن‌آوری‌های رادیویی بود. اما بی‌تردید دیگری نیز وجود دارد، اینکه او تنها یکی از نخبگان علمی، فنی، مدیریتی و مالی ایرانی است که شکوفایی خود را در خارج از مرزهای ایران آغاز کردند. این پرسشی را در برابر ما پیش می‌نهد: چرا خاک ایران داخل مرزهای خود سترون شده است؟

بهتر است بیشتر در باره خود این پرسش و محتوای آن اندیشه کنیم تا اینکه ذوق‌زده دنبال پاسخ آن باشیم. پرسش این است که هر ساله صدها همچون فیروز نادری و شاید بهتر از او در ایران رشد می‌کنند، و بسیاری نیز از ایران خارج می‌شوند و دوران شکوفایی را در خارج ادامه می‌دهند. از این خیل جوانان مهاجر عده‌ای نیز نمی‌توانند به اسباب و عللی روند شکوفایی خود را طی کنند. اما غالب آنانی که در کشور می‌مانند، شانسی برای شکوفایی ندارند زیرا احتمالاً خاک ایران سترون است. اما آیا این گزاره‌ای درست است که خاک آن دیار سترون است؟

برای اینکه محتوای این پرسش‌ها را بهتر درک کنیم دو مثال آشنا می‌آورم. بعد از دورانی «آشوبناک» که تیم ملی فوتبال ایران دچار آن شده بود، به توصیه برخی دلسوزان، مربی پرتغالی نام‌آشنایی به نام کارلوس کیروش برای سرپرستی این تیم دعوت شد. اگرچه حس حسادت، حس غالب ما ایرانیان است که از دوران آموزش دبستانی در ما نهاده می‌شود، غالب دوست و دشمن در باره موفقیت تیم ملی فوتبال هم‌نظر بودند و این یکی موارد معدود همگرایی ایرانیان در مورد یک فرد بود. چه نسبتی بین موفقیت تیم ملی و موفقیت علمی و مدیریتی جناب فیروز نادری وجود دارد؟ به نظر می‌رسد این دو مورد با تمام افتراقی که با هم دارند، در یک چیز مهم مشترک هستند: تمرکز. این واژه، قلب آموزش‌های کیروش برای شاگردانش نیز بود، همچنانکه کلید موفقیت بسیاری از ایرانیان خارج از مرزهای ایران است. اما «تمرکز» به چه معنی است؟

به نظر می‌رسد تمرکز مبتنی بر یک وضعیت بنیادینی باشد که می‌توان آن را «اعتماد عمومی» نامید، اما واژه‌های اعتماد و عموم در اینجا به چه معنی هستند؟ چرا من باید تمام عمر علمی خود را صرف تحقیق در یک رشته بسیار تخصصی کنم در حالیکه تردید دارم نتایج یافته‌های من موقعیتی برای شکوفایی پیدا می‌کنند؟ چنین کاری عملا بیهوده است به این وجه که فاقد «معنی» است. از سوی دیگر، اما اگر اطمینان داشته باشم نتایج یافته‌های من هرچند اندک، در نظامی از نتایج تلاش‌های دیگرانی که همچون من مشغول تمرکز بر حیطه تخصصی خود هستند قرار می‌گیرد، و این نظام از یافته‌ها موجب دگرگونی انقلابی ولو در چند دهه آتی خواهد شد، آنگاه صرف عمر علمی «معنی» خواهد یافت. اعتماد عمومی دقیقا به چنین وضعی اشاره دارد، یک سیستم یا نظام هماهنگ که هر عضوی «معنای» خود را از طریق تمرکز بر کار خود، که نتیجه آن در کارکرد کلی سیستم خود را ظاهر می‌سازد، پیدا می‌کند.

اما وضع کنونی سیاسی ما چگونه است؟ وضعیت اهریمنی که محصول آشوبناکی سیاسی است، همواره اذهان ما ایرانیان را در تاریخ بلند خود، حداقل از قرون سوم، چهارم هجری به بعد مشغول داشته که: چرا؟ چرا به این وضعیت فلاکت‌بار تمدنی رسیدیم؟ سوای از سابقه تاریخی، وضعیت اهریمنی کنونی که در آن گرفتاریم را می‌توان با واکاوی بیشتری وارسی نمود. وضعیت کنونی حداقل مانع شکل‌گیری دو بستر بنیادین برای پیشرفت تمدنی است: گفتگو و نقد. متأسفانه هر دو این مقولات نیز نزد ما با اشکال درک می‌شوند. چرا گفتگو می‌کنیم؟ برای اینکه طی فرایند گفتگو حقیقت نظرگاه خود را به دیگری اثبات کنیم و همچنین اجازه دهیم که دیگری نیز از همین فرصت برخوردار باشد. چنین تعبیری از گفتگو البته کودکانه است. خوب، پیشرفت می‌کنیم برای درک معنی دیگری از گفتگو. برای این گفتگو می‌کنیم که حقیقت که گویی در جایی پنهان است خود را در بستر گفتگوی شکل گرفته بر ما آشکار کند. چنین برداشتی از گفتگو نیز حداقل در ذهن نگارنده محلی از اعراب ندارد زیرا باور به حقیقتی که خود را بر ما آشکار کند را متعلق به دوران کودکی نسل بشر می‌داند و اکنون ما کمی بالغ‌تر شده‌ایم. اما چگونه است که پیشنهاد کنیم: گفتگو بستری است برای درک بیشتر مسئولیت اجتماعی خودمان در برابر «دیگری» و اینکه این گفتگو «اعتماد عمومی» را ایجاد کند که من بر کار تخصصی خود «تمرکز» کنم همچنانکه هر طرف گفتگوی دیگر نیز در این احساس شریک باشد.

نقد نیز مشابه گفتگو نزد ما بیشتر به تخریب بنیان‌های فکری یک نظرگاه شباهت دارد تا تاکید بر وجه سازندگی آن. هنگامی که کانت نقدهای خود را بر عقل و داوری می‌نوشت، بر سر آن نبود که پایه‌های این قوا را بر سر صاحبانش خراب کند! نقد، به فعلیت در آوردن پتانسیل‌های نهفته در یک اثر است آنچنانکه اثر خود را طی فرایند نقد بر ما گشوده می‌کند و مبنایی فراهم می‌کند تا بتوان ساختمانی دیگر بر این پایه‌های اثر بنا شده ساخت. به این ترتیب روشن می‌شود که نقد نیز خود بر وضعیت بنیادین «اعتماد عمومی» قرار می‌گیرد. در وضعیت‌های اهریمنی و آشوبناک، امکان گفتگو و همچنین نقد رفع می‌شود و جامعه دچار وضعیتی سترون می‌گردد زیرا امکان تمرکز سلب می‌شود. به همین سبب است که جوامع دچار وضعیت آشوبناکی احساس بی‌معنایی می‌کنند، گویی روح آنان ساقط شده و آدمیان به مثابه اشباحی در حال رفت و آمدند بدون اینکه معنای محصلی از این رفت و آمد مراد کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)