زاغی جان و مبارک
تا سر ازتخم درآوردم ، پدر و مادرم و خواهرم را درلانهیمان ، دربالای یکی ازمرتفع ترین درختان چنار ، در شاد شهر دیدم .پدر و مادرم را هیچگاهدر آرامش ندیدیم ، آن ها نه تنها وقت نداشتند باما بلکه با خودشان حرف بزنند .غالباً برای سیر کردن شکم ما ، سر آشغال ها ،باگربه ها درگیر بودند .هنوز بال وپردرست و حسابی درنیاورده بودم ، که از لانه فروافتادم و بازیچه دستان دو پسرک افغانستانی شدم .آن ها مرابه خانه شان در واوان آوردند ، ازبالای درخت ، آدم ها خوشبخت به نظر می رسیدند ، اما دوسه هفته ای که با آن خانواده زندگی کردم ، هرچند به لحاظ خورد وخوراک تأمین بودم ، ولی فهمیدم آدم ها هم می توانند بدبخت ترازما باشند ، غم آن خانواده ی شوربخت ، مرا از غم جدائی ودوری از پدر ، مادر ، خواهرک ام ، لانه مان برفراز درخت چنار و شاد آباد ، رها کرد .ظهرتابستانی ، مردی که دست دخترکی رادردست داشت ، مرا از دوپسرک افغانستانی خرید و برای اولین بار ، لبخندی برلب های آن دوپسردیدم . آن ها مرا به خانه شان که درمرکز ابرشهری به نام تهران بود آوردند . همسر مرد و دخترک ، او را مبارک می نامیدند . مبارک جای مرا درکنار تخت خواب دخترش دُرُست کرد . خانواده مبارک با من خیلی مهربان بودند . صبح ها مبارک سرکار می رفت ، دخترش مدرسه و همسرش که معلم بود به دبیرستان . من هم با غذاهای فراوان و اسباب بازی هایم به خوشی سر می کردم ، مبارک تا ازسرکار برمی گشت مرا درخانه با خود این ور و آن ور می برد و پنج شنبه و جمعه ها به حیاط خیلی کوچک خانه شان .
درآن حیاط چند درختی بود که از دیدنشان حظ می کردم . درهمین حیاط بود که مبارک مرا از دو سوء قصدی که از طرف گربه ها شد ، به موقع وبسرعت نجات داد . هرچه کردم اسم مبارک را به زبان بیاورم ، موفق نشدم .پس سعی کردم با زبان بدن ام با او ارتباط برقرار کنم . بال هایم را باز می کردم و سرم را می جنباندم و روی پاهام تکون تکون می خوردم ، مبارک هم برام دوانگشتی دست می زد . مبارک به من پرواز کردن را یاد داد. یک ماهی طول کشید . اول مرا روی مبل می گذاشت وبه آرامی هل ام می داد تا روی فرش سقوط کنم ، بعد ،مبل شد صندلی ومیزناهارخوری ، بعد دیگه فرشی هم درکارنبود… تا کاربه حیاط کشید و آخرش هم ازپشت بام ۴ طبقه به حیاط ! یک شب مبارک مرا روی شاخه ی درختی رها کرد و چراع حیاط را تا صبح روشن نگاه داشت و خودش هم تا صبح توی حیاط خوابید. آن شب را هیچ گاه فراموش نمی کنم . دوسه شب بعد ، همان ماجرا تکرارشد اما این بار مبارک چراغ را خاموش کرد وشمعی هم بالای سرش روشن کرد و مرا به شاخه های بالاتر هدایت کرد و صبحانه ام را هم درباغچه درظرف همیشگی ام خوردم . یادم است شبها تا دیر وقت مبارک کتاب می خواند ، روزها ازاین درخت به آن درخت سرمیزدم و چند باری هم قوم وخودش هامان را دیدم که مثل پدر ومادرم، همه اش درتکاپو بودند . راستی یادم رفته بود بگویم ، ازروز اول ، مرا “زاغی جان” می نامیدند .سرنوشت به پدر ومادرم فرصت ندادند تا روی من اسمی بگذارند . مبارک تا ازسرکار برمی گشت ، به حیاط می آمد و تا می گفت “زاغی جان ” من فوری خودم را به اومی رساندم و روی دیوار حیاط با همان حرکات ریتمیک دوران کودکی ام او را به دست زدن وخندیدن وا می داشتم .
یک روز وارد حیاط خانه ی یکی از همسایه شدم ، مشغول نوک زدن به انبوه گوجه فرنگی هائی شدم که توی آفتاب ولو بودند ، که بناگاه مردی مرا گرفت وبه اتاق خانه شان برد و در را روی ام بست . بعد رفت قفسی آورد مرا در قفس گذاشت . یکی دو روزی گذشت . تا این که … مبارک تعریف می کرد ، دست دخترکم را گرفتم و به هرکوچه و پس کوچه ای سرزدیم وندا دادیم “زاغی جان”، … تا بالاخره از کوچه ای پاسخ آمد ، من این جام . ازردکوچه ، به درخانه رسیدیم ، در زدیم ، مردی در را گشود و گفتیم ، کلاغ تربیت شده واهلی ما نزد شماست ، آنرا می خواهیم . مرد گفت پیش ماست ولی ازکجا معلوم که مال شماست . مبارک گفته بوده ، من بیرون ازخانه می ایستم ، دخترم را نزد او ببرید ، اگر روی شانه اونشست وبال بال زد ، مال ماست . … من تا دخترک لبخند به لب رادیدم ، روی شانه اش نشستم بال بال زدم و در گوش اش گفتم ، چقدردوستتان دارم . …. اما از آن روز به بعد ، مبارک یک روز درمیان مرا صدا می زد ومن هم دوستانی پیدا کرده بودم … که کم کم ، هم راه وهم سفر وهم سفره و هم خانهی هم شدیم . پشت خانه، کوچه ای بود که بچه های محل در آن جا فوتبال بازی می کردند ، روزی به وسط جمعشان فرود آمدم ، یکی ازبچه ها قصد گرفتن مرا داشت ، دیگری گفت ، متعلق به این خانه است وبه خانه ی ما اشاره کرد ، ومن دختر مبارک رادیدم که از دیوار سرک می کشد وصحنه را کاملاً زیر نظردارد ، خیالم جمع شد ، می خواستم ببینم چه قدر مرا به رسمیت می شناسند ، یکی دیگر از بچه ها گفت ، حالا هنرش راهم ببینید ، و شروع کرد آرام دست زدن ، من هم به نمایش رقصی مردانه پرداختم که همه خندیدند ، بعد پرواز کردم و روی شانه ی دخترک نشستم ، همه با من خدا حافظی کردند ، حتماً شب اش دخترک ماجرا را برای مبارک تعریف کرده بود چون روز بعد مبارک مرا صدا زد و حلقه ی نقرهای رنگ بسیارسبکی را به پای چپ ام انداخت و وقتی دید ، برایش شکلک در آوردم ، خندید و رفت . دیگه مبارک کمتر مرا فرا می خواند ، من هم ازآن خانه بسیار دور شده بودم ولی گوش هایم به ندایش آشنا بود . گاهی مجبور بودم از انتهای خیابان فلسطین تا کوچه پس کوچه های اطراف لبافی نژاد به کوب بال بزنم تا اورا که صبورانه منتظرم بود ، ببینم . مبارک وقتی مرانفس نفس زنان می دید ، می خندید . این صدا زدن و انتظارها و نفس نفس زدن ها ادامه داشت تا روزی که بامادر جوجککانمان به اتفاق به او ملحق شدیم . او مثل دوران کودکیم در حیاط ایستاده بود که روی شانه اش فرود آمدم و بال بالی زدم وسر ودنبی تکان دادن که او این بار چشم از همسرم بر نمی داشت … که گربه ای روی دیوار ظاهر شد و من هم با حرکتی کاملاً آکروباتیک گربه ی غافل وحشت زده را به زمین پرتاب کردم و حین پرواز قهقهه ای مستانه سرداد. مبارک در کودکی شعر ” زاغ وکبک ” و داستان ها ی صمد و تمام ضرب المثل هائی که آدم ها درباره ی ما گفته بودند را برایم خوانده بود . یاددادن آن همه آموخته ها به همسرم سخت بود ، ولی فکر نکنم ، برای بچه هامون هم سخت باشه .
روزی مبارک مرا صدازد و وقتی پیش اش رفتم ، خانه ی شان را خالی از اسباب دیدم . همسرش ودختر ش هم کنار او ایستاده بودند . مبارک حلقه را از پایم در آورد و آن را درانگشت کوچک دست چپ دخترش کرد و هرسه برایم دست تکان دادند و مرا به پروازی دور ، خیلی دور ، دعوت کردند . … اما ازدور هم ، برق انگشتر نقرهای دست دخترک می درخشید !
مسعود خوشابی ، Basel ۱۴۰۲/۳/۱۱
زاغی جان ومبارک
پنجشنبه, ۱۱ام خرداد, ۱۴۰۲
اضافه شده توسط M.Khoushabi نویسنده مطلب:مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز میتوانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.