تاملی جامعه شناختی بر جنبش اعتراضی در بلوچستان:  در راستای بحث دکتر شهلی بر “ظهور انگاره بلوچ …”

تحلیل دکتر شهلی بر از هرجهت ارزشمند بود چون نه تنها بعضی از نکات اساسی در مورد خصوصیات جنبش را در بلوچستان باز کرد بلکه  موجب دامن زدن بحث در این مورد نیز شد. من در اینجا عمدتا نکاتی را طرح میـکنم که بیشتر مکمل بحث های دکتر شهلی بر هستند تا اینکه انتقادی نسبت به این مباحث باشند. 
۱-از نظر روش شناسی  همانطور که شهلی بر  مطرح می کند روشن است که ما در تحلیل خود نسبت به شکاف بین عین و ذهن و محدودیت هرنوع پارادایم در حوزه علوم اجتماعی باید آگاه باشیم. تحلیل نتایج پدیده ای که هنوز در جریان است طبعا دشوار است.  دکتر شهلی بر بخوبی ورود ناآگاهی را هم  در تحلیل میی بیند ولی  تا آنجا که به پارادایم بر میـگردد جامعه شناس دست به انتخاب آگاهانه می زند و حتی الامکان از پارادیم های رقیب آگاه است و ضعف ها و قوت های روش خود را نیز می داند.  و از آنجا هم که در تحلیل، تفسیر جایگاهی اساسی دارد حتی باداده های یکسان و معتبر نزدیک شدن به عینیت هم  بمعنی رسیدن  به نتابج  یکسانی نخواهد بود. نکته مهم در تحلیل جامعه شناختی همیشه  آگاهی جامعه شناس از محدودیت هایی است که در مسیر تحقیق و بررسی او  قرار دارند. در بهترین حالت هم  هرگز نمی توان در علوم اجتماعی/ انسانی  ( حتی  علوم طبیعی)  حقیقت را قطعی و بدون سؤال کشف کرد و درهای شک کردن،  جستجو و تحقیق را بست. این هشدار را   شهلی بر هم بما داده است.

۲- عقلانیت و فردیت مولفه های اساسی پروسه سنت زدایی و پیدایش جهان مدرن هستند. در بلوچستان هم پروسه سنت زدایی جدید نیست ولی جنبش انقلابی مهسا/ ژینا یا “زن، زندگی،  آزادی” و رابطه حرکت  های انقلابی  مابعد جمعه خونین زاهدان با آن، این خصوصیات را در عمل جمعی بیشتر نشان داد.
این پروسه بمعنی شکست و یا تضعیف کنترل سیاسی و اجتماعی و حتی نظامی سیستم مرکز گرای ( البته نه بمنظور جذب بلکه طرد) سابق نیز میـتواند باشد. یعنی میـتواند سیستم کنترل امنیتی را با اتکا به سیستم دلالی داخلی از میان ببرد و یا بشدت تضعیف کند. این پروسه عقلانی شدن همان پروسه بر آمد کنش های مدنی و دموکرانیزه شدن،   حداقل از نظر اجتماعی نیز هست. چون تحقق ارزش های دموکراتیک بدون  آگاهی از حقوق شهروندی معنی واقعی نخواهد داشت. اعتراضات خیابانی، نوع  شعارها و تمایلات کنشگران طی اعتراضات جمعه ها و نیز فعالیت های  زنان و شکست و یا انزوای سرطوایف و دلال های دینی همه تا حدودی  بیان رشد ارزش های دموکراتیک و آگاهی حقوق شهروندی است.
۳- دکتر  شهلی بر به جنبه های مهم تحول و بر آمد ارزش های دموکراتیک  در بلوچستان اشاره کرده است و اینکه  زنان احتمالا مهمترین نیروی محرکه انقلابی و حامل ارزش های دموکراتیک در بلوچستان نیز باشند بنظرم درست است.  وارد میدان شده و میـشوند  تا در این پروسه ساختار قدرت را در  هر دو حوزه عمومی و خصوصی بزیر سؤال ببرند.    حضور زنان و کنشگری آنها در مقابله با روابط پدر/ مردسالاری از هرجهت اهمیت یافته است. ولی نه در انزوا بلکه همراه با جنبش انقلابی سراسری و نیروهای ترقی خواه دیگر.
۴-  دکتر شهلی بر هم بدرستی به پدیده خدانور که اهمیت ویژه ای در بلوچستان  پیدا کرده  است می پردازد. در اینجا یک گسست بسیار روشنی به چشم میـخورد که مردم قهرمانان را دیگر  نه در نقش تاریخی و  یگانه چهره های قبیله ای و حتی دینی (موقعیت کنونی مولوی عبدالحمید را هم بهیچ وجه  نمیـتوان از زاویه دینی تحلیل کرد) بلکه در مردم معمولی و اینجا از نظر طبقاتی یک انسان زحمتکش  فرودست در یک جنبش خیابانی می بینند. در واقع این  اولین بار است که بخش مهمی از جامعه از نیروهای ” در خود” ( مردمی با  احساس نارضیایتی و محرومیت) و به  نیروهای “برای خود” ( مردمی معترض نسبت به این محرومیت ها) تبدیل می شوند. بنظرم این “نیروهای انترسکشنال ولی در همان حال نه کاملا یکپارچه را  در بلوچستان هم هیچ چیزی بجز رشد همان ارزش های دموکراتیک بهم پیوند نمی دهد.

۵-  حرکات اعتراضی زاهدان  ( اکنون بنوعی یک جنبش انقلابی با خصلی مناسک گونه)  علیرغم همه ضعف های خود به تداوم حاشیه ای ماندن  بلوچستان  ضربه کاری زده است. از اینجا سنی بودن و بلوچ بودن معنی متفاوتی بخود می گیرند که اذهان کلیشه پرداز سابق را از رونق می اندازند. از اینجاست که اشکال کنترل و رابطه بین مرکز و پیرامون میـتواند دچار تحول بشود و گامی اساسی در جهت عقب راندن رابطه های مبتنی بر دلالی که اساس اداره منطقه چه در زمان شاه و چه در دوران جمهوری اسلامی بوده است، باشد.
۶-  نقش تاریخی و نقش یگانه مردم بلوچ در جهت تداوم جنبش انقلابی  از یک جهت آنها را نسبت به خود و در چشم دیگر ایرانیان اعتبار بخشیده   است هرچند این یگانگی اگر در حالت انزوا بماند  می تواند  به نگرش های “ما” و “دیگران”  امکان رشد بدهد  و موجب شکاف های دیگری  بشود. از این جهت نمیـتوان آسیب پذیری این حرکت هرچند عظیم و انقلابی  زاهدان را نادیده گرفت.

۷- گره خوردن نهادها و اتوریته های دینی با  جنبش  زاهدان با جهت گیری کلی جنبش مهسا چندان همسو بنظر نمی رسید  ولی این تنها  در حد یک خصلت محلی عمل کرد  و به تداوم حرکات هم  کمک کرد ولی واقعیت این است که مولوی عبدالحمید هم دیگر یک نماینده مذهبی بمعنی خاص خود نماند او عمیقا با یک دیدگاه سیاسی به مسائل پرداخت و بعنوان یک چهره کریسماتیک نقش اساسی بازی کرد ولی همانطور که شهلی بر مطرح کرده است مولوی دارای تئوری روشنی  هم نیست تا از جایگاه دینی خود بتواند دیدگاههای خود را با پشتوانه فقهی توجیه کند. و این توانایی پیروان و جانشینان او را در دوره ای مابعد کریسما بشدت محدود و شکننده می کند. از نظر فقهی بنظرم   او اکنون یک روش التقاطی را دنبال می کند که حتی از سنت دیوبندی تا میزانی فاصله گرفته است.  در همان حال لازم است به رگه های محافظه کارانه و ضد سکولاریسم او  توجه کرد.     
۸- نقش نیروهای محافظه کار و ترقیخواه و از جمله  روشنفکران همه در شرایط انقلاب  محک می خورد. آنچه در بلوچستان بطور وضوح دیده میـشد نقش بسیار ضعیف و فاقد استقلال   اقشار تحصیلکرده مرد بود. آنها عمدتا به نیروهایی محافظه کار و هراسان  از تحولات  تبدیل شدند و حتی آنجا که بدنبال مولوی عبدالحمید کشیده شدند بفاصله دهها قدم در پشت او پنهان میـشدند.
۹- نکته دیگری که  باید مورد توجه قرار بگیرد این است  که زاهدان با وجود وزن  سنگین و نقش مهمش در استان همه بلوچستان نیست و ناموزونی حرکات اعتراضی از نظر جغرافیایی  و یا جنسیتی و حتی دینی (حتی اگر شکاف های اجتماعی را در اینجا  و در این مرحله در نظر نگیریم)  بسیار قابل توجه است.

۱۰– در همان حال و علیرغم این  تحولات امید بخش،  جامعه در بخش های مهمی از بلوچستان از شکل عادی  خویش افتاده است. مسئله اقتصاد سیاسی سوختبری  که بطور نسبتا ناگزیری تحمیل شده است جامعه را بشدت بهم ریخته است و ابعاد گوناگون زندگی را از کوچه و خیابان گرفته تا مسجد و مدرسه و از شهر گرفته تا روستا تحت تاثیر قرار داده است. سوختبران  بجز عده ای از سرکردگان مافیای سوختی،  زحمتکشان بشدت آسیب پذیر  و در تلاش های شبانه روزی و ناامن خود در جایی بند نیستند و بفراونی قربانی قساوت و بیرحمی نیروهای امنیتی قرار دارند. آنها با توجه به شرایطی که دارند   در موقعیتی نیستند که بتوانند نقشی مهم در حرکات انقلابی بازی کنند.

۱۱-بلوچستان با ورود از یک دروازه کوچک و در مکانی  فراموش شده بسوی یک میدان انقلابی تقریبا ناشناخته ای حرکت کرد.  اما هر چه جلوتر رفت افق را برای رفتن بازتر و انرژی و نیروی خود را  مقاوم تر یافت. اکنون دیگر آن دروازه هم شناخته تر،   هم باز تر و هم  امید آفرین تر  شده است.  
البته طوفان تاریخ بمراتب  سرکش تر از این است که براحتی رام و قابل پیش بینی بشود.  ولی وقایع آتی را با روش  “هواشناسی”  اجتماعی بفاصله نه چندان دور ممکن است با احتیاطـ زیادی پیش بینی کرد. آینده آنجا به تحولات در ایران بشدت وابسته است. انقلاب در ایران از جهاتی با وقفه روبرو است ولی از جهاتی هم چنان در خیابانها و اماکن عمومی جاری است و نافرمانی مدنی و اعتصابات گسترده صنفی  هم چنان برای قشر حاکم  عذاب دهنده و تا حدود زیادی از کنترل خارج است.    امکان جرقه های انفجار آمیز انقلابی دیگر بسیار زیاد است. 
۱۲-ولی  انقلاب که بلوچستان هم با آن تنیده است چه هست.  انقلاب یک عمل جمعی نیروهای تحت سلطه برای تغییر ساختار قدرت هست ولی چه عواملی دخیلند که آن را اینقدر پیچیده می کنند؟
در ارزیابی انتقادی از دیدگاههای دو تئوریسین،  اکنون کلاسیک و شناخته شده انقلاب  یعنی چارلز تیلی و تدا اسکاچ پل، گیدنز مطرح کرد که درک تیلی در مورد  هدایت آگاهانه و هدفمند جنبش انقلاب ممکن است اشکال داشته باشد ولی تاکید اسکاچ پل بر ساختار  هم کمتر از آنچه او فکر می کند با درک تیلی تفاوت دارد.  گیدنز میـگوید جنبش های اجتماعی مدرن بطور کلی و جنبش های انقلابی بطور ویژه  اکیدا درگیر فعالیت های سخت و بسیار نیرومند و هماهنگ غیر معمولی هستند که در خدمت اهداف یا منافع جمعی هستند. تاریخ ضرورتا نمی تواند در این جهت خم شود، اما در تاثیر متقابل بین چنین اشکالی از بسیج اجتماعی و نتایج غیر قابل پیش بینی است  که بسیاری از خصوصیاتی جهان امروز ساخته شده اند.    
این نگرش گیدنز در واقع ساختار و عامل را با هم ترکیب می کند تا پیچیدگی.پروسه تحول را نشان بدهد.
۱۳- تا زمانی که انقلابات در ایران، نیکارگوا و حتی مهمتر از این در اروپای شرقی ( و بنحوی شوروی پس از فروپاشی) و بعد انقلابات بهار عربی رخ نداده بودند درک از انقلاب به فرانسه، روسیه، چین و کوبا محدود می شد ولی اکنونبرخلاف درک های سطحی بعضی از چپ ها ی م.ل. سنتی درک از انقلاب بمراتب  پیچیده تر شده است.  نیروها، استراتژی ها، اهداف و خواست ها و نیز  ساختار های سرمایه داری و دولت ها همه به اشکال متفاوتی تغییر کرده است.  هیچ چیز بجز بعضی از مفاهیم کلی و تجریدی منجمد نمانده است.  نمی توان با نیروها و استراتژی ها و فهم کهنه از شرایط  چیزی را متحول کرد. دختران جوانی که در اکباتان می رقصند و به زندگی ارج میـگذارند مشکل است به یک دگم خود را پای بند کنند. آنها نیازهای اجتماعی  و هویت اجتماعی و فرهنگی سیال  خود را از  یک جهان فرار درک و کسب  می کنند.  بسیاری از جوانان اعتراضات جمعه های زاهدان و جاهای دیگر بلوچستان  نیز متعلق به همین نسل اند ولی بنظرم روحیه نخبه گرایی و متمایل به انجمادسازی  بما اجازه نمی دهد این واقعیت را درک کنیم. 
۱۴- از آنجا که در این مقطع  ما هم گذشته و آینده،  ترس و امید،  روشنی و ابهام،  پیشروی و پسروی را با هم جمع میـکنیم  تا به آینده ای روشنتر قدم بگذاریم  این نقل و قول جالب  از والتر بنجامین ( در “تز هائی در مورد فلسفه تاریخ”) که باومن و هم بندیکت اندرسون را نقل میـکننند  بعنوان پایان مطلب در پائین می آورم.
“صورت فرشته تاریخ بسوی گذشته برگشت. جائیـکه ما زنجیره ای از اتفاقات را در ذهن داشتیم  او یک فاجعه واحدی می بیند که مشغول تلنبار  خرابه ها و پرتابشان در پیش پای او است. فرشته می خواهد توقف کند، مرده را بیدار کند، و آنچه را که خورد شده است  کامل کند. اما یک طوفان از بهشت می وزد، و  با چنان شدتی به بالهایش  میـخورد که فرشته دیگر نمی تواند آنها را باز کند. این طوفان بطور غیر قابل مقاومتی او را وادار می کند که وارد آینده ای بشود که پشت آن به آن سو چرخیده است، در حالیکه تلنبار خرابه ها در پیش او سر به آسمان می کشد. طوفان آنچیزی است که ما به آن پیشرفت می نامیم”.
هوشنگ نورائی (ایوب حسین بر) ـ لندن ۱۳ می ۲۰۲۳  

 
 
 
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)