ادوارد عزیز سلام

می‌دانم که یکی از عادت‌های روزانه‌ی تو، ساعتها ایستادن کنارِ پنجره است.

چقدر بعضی از کلماتِ بالا حسِ عجیبی دارند.

عادت! 

ایستادن!

پنجره!

تماشا کردنِ مردمِ شهر از پشتِ پنجره‌ی کوچک اتاق! مردمانی که هنوز دوستشان داری. با همه‌ی اخلاق‌های گندی که دارند. با همه‌ی بی‌انصافی‌هایی که در حقِ همدیگر می‌کنند. اما باز هم تو “روشنفکرِ برجِ عاج‌نشین” نیستی. نه آن که نمی‌توانستی باشی، نخواستی که باشی. برای تو “بودن” مهم نبود و مساله‌ی تو هم.

 “شدن”. چقدر سخت و طاقت فرساست. سفر “از-بودن” “به-شدن”.

ادوارد عزیز! هارمونی ذهن‌های مشترک در وضعیتِ پُست- اورینتالیسم، مقاومت و ایستادنِ تو را فراموش نخواهد کرد.

اما، ایستادن! چقدر کلمه‌ی سِترگی است.

“شاملو” شاعرِ بزرگ ایران در جایی میگوید؛ “جاودانگی خودت را در انسانیت دنبال کن”

شاید بپرسی چگونه؟ من فکر می‌کنم، با ایستادن بر سرِ سوژه‌ی تکین. سوژه‌ی تکین کجاست؟ شاید پشتِ یک پنجره‌‌ای در وضعیتِ بی‌زمانی و مکانی خویش. چه زمانی به شیشه خواهد زد؟ باید وفادارانه به انتظارش ایستاد. رُخداد، پیش‌آهنگ ندارد. منتظرِ خوشامد‌گویی نمی‌ماند. انتظارِ احساسِ خوشایند دیگری را نمی‌کِشد. بی‌واسطه و مستقیم بلوک صدایی خود را برساخت می‌کند. زنجیر‌های صدایی خود را متکثر می‌کند. پیش‌شرط‌ آن چیست؟

” کنارِ پنجره‌ی عادت”. به نظرِ من شاید بهتر بود کلمه‌ی “عادت” در این وضعیت، تبدیل به یک فعل می‌شد.

اه! ادوارد، اهالی هیات علمی دانشکده‌ی ادبیات، کلمات را در موقعیت‌های فرسوده از وضعیت‌های متکثر بیشتر دوست دارند. حتی تخیل‌اش را هم یک لحظه نمی‌توانند بکنند، که معنی و حقیقتِ “کلمه‌” در وضعیت‌های جدیدِ متکثر چه می‌تواند باشد. بگذریم!

ادوارد تو فکر می‌کنی، پنجره‌ی پُست-اورینتالیسم چه فُرمی دارد؟ جنس‌اش چیست؟ رنگ‌اش؟ قد و قواره‌اش؟ دستگیره و لولا‌هایش چگونه است؟

جزئیات یک پنجره ساخته‌شده به اندازه‌ی خودِ کلمه‌ی “پنجره” مهم است. اگر ساختار درستی نداشته باشد، شیشه‌‌ی “پنجره” تَرَک خواهد خورد. بله ادوارد! در هر دو پنجره! توفیری ندارد. چه آن پنجره، کلمه‌ای در رُمانِ “در جستجوی زمان از دست رفته”‌ی پروست باشد یا پنجره‌ی کوچکِ آشپزخانه‌ی خانمِ همسایه‌ی دیوار به دیوار ما.

راستی به نظرت، “پنجره‌‌یِ عادت” از چه موادی تشکیل شده است؟ از این پنجر‌های چوبی است که با نمِ هر باران، عطرش مستت می‌کند؟ یا پنجره‌‌‌‌یِ نازکِ تمام شیشه‌‌ای؟ که گرد و غبار آن را پوشانده است. یا شاید یک جفت پنجره‌یِ فلزیِ خاکستریِ به جا مانده از دورانِ باستان. 

ادوارد، یکی از این پنجره‌‌های رهایی را، شبیه به وضعیتِ کاپیتان کشتی دریایی که در ساحلِ امن، روزها با خیالِ راحت، کنارش پهلو می‌گیرد را در نمایشگاهِ “پنجره‌ها” اثر Simon Goldring پیدا کردم. روزها می‌توانیم کنارِ “پنجر‌ه‌های” او خیره شویم.

او اهل کشورِ اسپانیا است. در چهره‌اش اثری از فقدان و غمی بزرگ نقش بسته است. فقدان، در رنگِ چهره‌ی او تصویرِ معصومیتی را نشان می‌دهد که به رنگ‌دانه‌های پالت‌اش بی‌شباهت نیست. 

عادت!

ایستادن!

پنجره‌!

به راستی که کلماتِ غریبی‌اند. ادوارد! 

همراه نامه‌ام، چهار اثر از Simon را برایت خواهم فرستاد. شاید نخستین نسیمِ صبحگاهیِ رهایی، از همین پنجر‌ه‌ها در وضعیتِ پُست-اورینتالیسم شروع به رقص و هلهله کند.

دُچارِ عادت،

ناچارِ ایستادن،

مُقَیّد به تَقَیّدِ

کنارِ پنجره‌یِ عادت.

 

دوستِ کوچک تو

-احسان

۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)