برخلاف آنچه مینویسند آنان در هیچ خاکی ریشه ندارند! اصلا خاصیتِ زندگی و مرگشان همین بیریشه بودن است، همین در باد چرخیدن، همین عدمِ تعلق به مکان، وصل نبودن به تکه سنگی، کاغذی، پر کاهی برای ماندن و رفتن. حتی اگر به معنای استعاری و رایجِ اینروزها، بگوییم در خاک آرمیدهاند تا در رویشِ درختان و رسمِ جاویدانِ طبیعت یا در استمرارِ گامهای همرزمان دوباره زنده شوند، واقعیت این است که نه در خاک ریشه میدوانند و نه در آینهی آسمان انعکاس مییابند.
جهان تنها خلاصهای از زمین و آسمان برای بازتابِ مفهومِ مرگ و زندگی نیست. خاصّه که آن مرگ و زندگی، از حدود معمول خود تعدی کرده باشد. جهان چون الماسی تراش خورده چندین بعد دارد و هر در بعد هزاران فضا را در خود انباشته است که در آسمان و زمینش دنبالِ مرده (کشته)ی کسی گشتن، شوخی کودکانهای بیش نیست. درست مثل وقتی به کودکی که از درک معنای مرگ عاجز است میگوییم پدر یا مادرش در آسمانها یا لابلای ستارهها و ابرها پنهان شده است. سفری به مراتبی بالاتر، جایی که دست یافتنی و قابل لمس نیست، جایی که گردنت باید همواره به سمتِ بالا بچرخد، به سمت تسلیّ که معنا و تقدسش را از همین ابهام و عدم شفافیت میگیرد.
پذیرش اینکه آنان نه در پی آرمانی «والا» به معنایِ مرسوم و پرطمطراقش رفتند، نه در پی نیرویی قدسی و معنوی بودند و نه چون دانهای به امیدِ رویش در زمین به امانت سپرده شدند چندان آسان نیست؛ نه برای آنکه رفته است، بلکه برای آنکه بازمانده است و میخواهد به هر شکلی به این نوع رفتن (رفتنی غیرمعمول) معنایی تسلیبخش دهد.
از قضا اما تسلی در گرو پیوند زدنِ این مرگها به آسمان و زمین نیست بلکه آن جایی به مسیر حقیقی کشتهشدگان وفادار میماند که تسلی را در همان جایی که از تقدس و شعار و ابهام فاصله میگیریم معنا کنیم.
اما چه چیز این کشتهشدگان را از آن هالهی قدسی در آسمان و زمین دور میکند؟ عدم دلبستگی به یک مشت کلمه و برساختِ سیاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی، کلماتی با معنایی کلّی و انتزاعی و نه لزوما قابلِ برشمردن و معنی کردن.
کشته در اینجا راه خود را با قمارِ حیات روزمرهاش معنا میکند. نه همچون نوجوانانِ دوران جنگ تحت تاثیر فرهنگ شهادت، دلباختهی شور و رشادت در راه خدا و وطن است که شهادت آرزو و غایتش باشد نه در پیِ برچیدنِ نظمِ سیاسی به معنای علمی و تاریخیاش با ایدئولوژیهای موجود. قمارِ زندگیاش برای همان لحظه است، همان دم، همان لمحهی کوچکی در زندگی که خود انتخاب کرده است چگونه رقم بزند.
انتخاب میکند این لحظه را برای بیشمار لحظات روزمرهای که از او دریغ شد قمار کند، مکث نمیکند، دو دوتا چهارتا نمیکند، به دلبستگی و وابستگیهایش فکر نمیکند، قمارِ این زندگی برای بازپسگیریِ آن بیشمار لحظه، بی توجه به تفسیر و غایت و عاقبت برایش کافیست.
این است که این نوع مرگ و کشته شدن را نمیتوان در خاک، زمین، ریشهها و درختانِ برافراشته، در آسمان و ستارههایش یا در هر نوع استعاره و تفسیر مبهمی که خود را از زیستِ واقعی و روزمره جدا میکند سراغ گرفت.
بلکه باید آن را با قدرت، لذت و آزادیِ انتخاب در لحظه به جای بیشمار لحظهای که دیگری (خدا، پدر و دولت) برایت از پیش انتخاب کرده جست و مبنایِ «زن، زندگی و آزادی» را بر اساس همین انتخاب معنا کرد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.