سلام ادوارد عزیز
عجیب امروز به لحاظ فکری سرحال هستم. امسال بیشتر روز‌هایش برایم اینگونه بود. خُب نتیجه‌اش هم شد هفت آلبوم موسیقی و کلی یادداشت. اعتراف کنم بزرگترین ترس من از خاموشی این سرحالی است. یک روز صبح بیدار می‌شوی و می‌بینی، تمام شد. خورشید رفته است و به یک آدم کودن با ضریب هوشی پایین‌تر از متوسط تبدیل شدی. دَخل آدم می‌آید تا طلوع خورشید بعدی! تازه اگر خوش‌شانس باشی و عُمرت اجازه دیدنش را بدهد.
ادوارد عزیز در نامه قبل قرار گذاشتیم با دقت از وضعیت پُست-اورینتالیسم برایت بنویسم. با شُهامت نوشتم و گفتم، “موسیقی کلاسیک معاصر” حتی آن غروب زیبای پر صلابت واگنر را هم بازنمایی نمی‌کند. حتی کنسرت‌های پیش روی دوست محبوب تو دَنیلِ عزیز! حتی برنامه‌های سالن بولز! و حتی بنیاد IRCAM. راستی کنسرتو‌ی شماره ۲ بتهوون، با اجرای مارتا را هم شنیدم ادوارد، بسیار بد بود. ۱۵ آگوست در ساعت ۱۹:۳۰ دقیقه در لوتسرن، سوئیس هم قرار است با ارکستر(دیوان، شرق-غرب) پیانو کنسرتو شماره ۱ شوپن در می مینور و سمفونی دو برامس در “ر مینور” را اجرا کنند به رهبری دَنیل عزیز.
نوشته بودم برایت قبلا من قبل از انتخاب هر چیزی، با دقت جزئیات را بررسی می‌کنم. به تو قول می‌دهم برای آن روز بلیط کنسرت بهتری را خواهم گرفت. اوه، نه، قطعا به دیدن پروژه‌های (جاده ابریشم) یا کنسر‌ت‌های (ECM)، نخواهیم رفت. داشت یادم می‌رفت ادوارد، در آلمان، دَنیلِ عزیز، دانشگاهی به نام تو با همکاری صمیمی‌ترین دوستانت افتتاح کرده است. قطعا آنجا هم نخواهیم رفت. برنامه‌ آن روز را ندیدم هنوز. ولی احتمال می‌دهم، کنسرت نصیر شمه، یا آیتاچ دوغان، شایدم کلهر، طلایی، و یا کیانی باشد. چرا دنبالشان نمی‌کنم؟ ببخشید ادوارد! بد سلیقه هستند اعضای دانشگاه دَنیلِ عزیز.
آه! ادوارد می‌دانستم تو بسیار باهو‌شی! بله دارم به تو انتقاد می‌کنم. خوانش انتقادی متوجه تو است. همه‌ی این دستگاه‌های قدرت به نوعی با اندیشه‌های تو سروکار دارند. حتی تولید دانش آنها و برساخت شدن هژمون‌شان، مقدار زیادی وابسته به تو است. چه سخت می‌شود وقتی، این افراد چهره‌های کاریزماتیک هم پیدا می‌کنند. “دَنیل و مارتا” را می‌گویم ادوارد!
نقدِ رویکرد و اندیشه‌ آنها، برای بچه‌لوس‌های توییتری امروز، خط قرمز است. واکنش هوش-هیجانی آنها از سه حالت خارج نیست.
۱. فحاشی مستقیم، ۲. فحاشی غیر مستقیم ۳. سکوت مطلق
در هر سه حالت به حوزه‌ی پرسشگری دکارتی هم وارد نمی‌شوند ادوارد عزیز چه برسد به خوانش انتقادی “پالیتیک-استتیک”ی رانسیر!
در نامه‌ی قبل نوشتم، نا‌امیدت نخواهم کرد. خوشحالم کُت و شلوار زیبای خود را پوشیدی. و بر سر میز کارت باز گشتی.
از کجا شروع کنیم ادوارد؟ پیشنهاد من این است! نیروی مقاومت اگر “وارستگی” را در فردیت انسانی و جمعیت وفادار به خودش، برساخت نکند، مبدل به قدرت سخت خواهد شد. قدرت سخت، مقاومت را نابود می‌کند. و چرخِ استعمار جانِ تازه‌ای می‌گیرد.
در همین لحظه! نیروی قدرت در سال ۲۰۲۳ ما را کیش و مات خواهد کرد، ادوارد!
“وارسته” به چه معنا؟ بزرگترین جوک قرن را برایت همین جا بنویسم. در دیکشنری معادل “وارسته” برنهاد “لیبرال” است. آه اگر مارکس زنده بود، حتما چهل و هشت ساعت بدون وقفه می‌خندید. یا در جاهایی دیگر “وارسته” را معادل “pious” گرفته است. فکرش را بکن. فوکو اگر زنده بود،حتما دیوانه می‌شد. تقلیل “وارسته” به “چهر‌های مذهبی جهان”! کافی است تا قدرت و هژمونی کمپانی گوگل را در جستجوی این کلمه ببینی. عکس‌هایی را که نماد و بازنمایی “وارستگی” است را ببین چگونه به ذهن ادمیزاد می‌فروشد. اگر نیچه زنده بود و این هویت برساخت شده‌ی سرمایه‌داری را از “وارسته” می‌دید! فکر کنم سیبیل‌هایش را از ته می‌تراشید!
چگونه می‌شود در کمتر از نیم قرن، زبان (ابزار اندیشه) را به این اندازه عقیم و فرسوده کرد.
ادوارد می‌دانی چرا در پرانتز (ابزار اندیشه) را آوردم؟ در زمانی که این نامه‌ها را برای تو می‌نویسم، نیروی استعمار، زبان را حتی از ابزار اندیشیدن نیز تهی کرده است. زبان، را فقط در قید کلمات و الفبا آن هم در اندازه‌ی تولید مثل و انتقالِ شهوتِ قدرتِ بازنمایی شده، می‌خواهد. دستگاهِ قدرت، حتی از یاد طبقه‌ی تحصیل‌کرده هم برده است که “زبان” ابزار اندیشه است نه خود اندیشه. در اینجاست که “زبان” در هنر بصری، موسیقی، توسط قدرت به “بیان” فرو‌کاست می‌شود. آن هم “بیانی” که الکن است. غیر پالتیک است. انتزاعی محض است. دستگاه قدرت تا کوچکترین ریزوم‌های نیروی متخصص هم نفوذ کرده است. ادوارد عزیز فکرش را هم نمی‌توانی بکنی، چقدر دوست واقعا محترم را به خاطر فهم همین نکته‌ی کوچک تفاوت “زبان” با “بیان” از دست دادم. برای آنها نوشتم که “زبان” ابزار اندیشه است. اما آنها چون “بِن” استاد آهنگسازی دانشگاه سانتا کروز، قضاوتِ خودشان را از پیش کرده بودند، فقط آماده فحش دادن بودند.
ادوارد، راستی چه کسی بهتر از نیروی هژمونِ کاریزماتیکی که در تولید دانش در دستگاه آکادمیک نقش دارد، می‌تواند این پروژه‌ی عقیم‌سازی را انجام دهد؟
خیلی خوب ادوارد! تنهایت می‌گذارم. بله می‌دانم، “واریاسیون گلدبرگ” باخ با اجرای “گولد” را باید قبل رفتنم برایت پخش کنم. اثریست حقیقتا “وارسته”.
به گُمان من، وضعیتِ “پُست-اورینتالیسم” از همین کلمه، آغاز خواهد شد.
“وارستگی در هنرِ مقاومت”. شاید بهتر است بار دیگر به سراغ مارکس برویم. او استاد بزرگی است برای رسیدن به “برساختِ انسانِ وارسته در وضعیتِ مقاومت”
دوست کوچک تو
-احسان
آخرین روز فروردین ۱۴۰۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)