
دیکتاتورها و خودکامگان اینگونه میاندیشند: مردم نمیفهمند و ما میدانیم چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. تفاوت دیکتاتورها فقط در آن است که وقتی هنوز کمی زیرکتر هستند و در جایگاه باثبات، این اعتقاد را عیان نمیکنند و پشت نقاب اراده و خواست ملت حرفهایشان را به کرسی مینشانند. وقتی رو به افول میروند یا دچار توهمات افسارگسیخته میشوند دیگر همان ظاهرسازی را هم کنار میگذارند. این سرنوشت اغلب حکومتهای مطلقه است.
علی خامنهای هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر در همان سال نخست نشستن بر کرسی رهبری میگفت «این ملّت، ملّت آگاهى است. حرکتى که بر دوش اینچنین ملّتى باشد، تمامشدنى نیست» یا حتی بیست سال بعد از رهبر شدن در وقایع سال هشتاد و هشت هم از آنها به عنوان «مردم هوشیار و آگاه ایران» یاد میکرد، حالا که نظام دیگر در سراشیبی سقوط و فروپاشی قرار گرفته ابایی از آن ندارد که مردم را نادان خطاب کند و در آخرین سخنانش بگوید: «مگر همهی مردمی که در رفراندوم باید شرکت کنند و شرکت میکنند، امکان تحلیل آن مسئله را دارند؟»
اتفاقا این سخن یک پیام روشن دارد و آن پیام این است که بله دقیقا مردم در این بازه از تاریخ ایران، به آگاهیهایی دست یافتهاند که بیست سال یا سی سال قبل کمتر میان تودههای جامعه یافت میشد.
اگر در آغاز رهبریِ علی خامنهای، تودههایی وجود داشت که حکومت میتوانست با ابزار دین و اعتقادات، آنها را در جهت سیاستهای خودکامهی خود بسیج کند و با تکیه بر آن، به هر نوع آزادیخواهی بتازد، امروز دیگر چنین پشتوانهای برای حکومت وجود ندارد و همین مسئله است که رهبر نظام را وامیدارد که بگوید مردم امکان تحلیل را ندارند و نمیتوانند تصمیم بگیرند.
خامنهای پیش از این دستکم میدانست بخشی قابل اتکا در جامعه برایش وجود دارد که حتی با مراجعهی بیمارگون به حضور خیابانی آنها در راهپیماییهای حکومتی، خواست آنها را به خواست عمومی جامعه تعمیم بدهد اما حالا آن پشتوانه در حداقلیترین وضعیت خود، جایی برای عرض اندام در برابر سیل تحولخواهان و آزادی و برابریطلبان ندارد.
توهین علی خامنهای مبنی بر اینکه مردم قدرت تحلیل برای تصمیمگیری درباره سرنوشت خود را ندارند، معنای مشخصی دارد: او صدای انقلاب مردم را شنیده و میداند که دیگر اکثریت جامعه، او و نظام جمهوری اسلامی را نمیخواهد، به همین دلیل مجبور است بگوید آنها نمیفهمند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.