هم سایه
توی پارک به آقای رسولی که او هم مثل من بازنشسته آموزش وپرورش است برمی خورم ، بعدازسلام واحوالپرسی به او می گویم :
– دیدم سخت مشغول گفتگو با همسایه ما هستید ، نخواستم مزاحمتان بشوم ، مامعلم ها پناه برخدا وقتی به کسی برمی‌خوریم یادمان می‌رود که سرکلاس نیستیم ، یک ریز حرف می زنیم ، اما دیدم کار برعکس شده ، شما سراپا گوش هستید و همسایه ما ، متکلم الوحده !
آقای رسولی گفت :
  – ماشاءالله همسایه شما ازاین که با نوه اش وقت می‌گذراند،  چقدر سرحال است ! … این پسر من که به نظرمی رسه که اصلاً قصد ازدواج هم ندارد ، مادرش بهش می‌گه یه بار دوست دخترت رو بیار تا باهم آشنا شویم ،دور وبرش رو نگاه می‌کنه ، می‌گه راجع به چی حرف می زنی ؟!… اما ماشاءالله به همسایه شما !
بااحترام می پرسم :
– کنج کاوشدم بدونم حالاچی تعریف کرده که شما را تا این حد به‌ وجد آورده ؟
– هیچی تعریف می کرد ۲ سال ونیم پیش که برای اولین بار نوه اش آیدا را دیده تازه به زحمت وای می ایستاده ، اما حالا مثل بلبل حرف می زنه! … می‌گفت،  قبلنا هرصبح ازساعت ۹ تا ۱۲ اورا می آورده همین پارک ، بازی می کرده ، البته راستش گفت ، باهم بازی می کردیم ، اما حالا یک سال ونیمه بچه رو گذاشتن مهد ، آن هم چه مهدی ! حالا هرعصر نوه اش را می بره پارک ، می گفت به بچه سه ساله دومینو بازی یاد داده ، هروقت پیش بیات خود آیدا جعبه دومینو رو می آره و می‌گه : باباجی، حالا بیا ببینم چند مرده حلاجی !
– چه جالب ! دیگه چی تعریف می کرد ؟
– می‌گفت هر وقت باهم می خوایم بریم پارک یا یه جای دیگه ، خوب براندازم می کنه ، بعد مثلاً می گه : باباجی عینک ات یادت رفته ، یا کلات سرت نیست ، یا کوسمعک ات ؟ یک بار هم عمداًعصا م رو کناری گذاشتم ،موقع بیرون رفتن از آپارتمانشان ، بهم گفت : اوه باباجی ، عصات کجاست ؟ منم گفتم چقدر هوام رو داری ! تازگی وقتی می رم ازمهدبیارمش خونه ،  بغل اش می کنم ، من رو سخت به خودش فشار می‌ده و در جواب این که آیدا جان چرا این قدر خوشحالی جواب می ده ، باباجی چون تو رو دارم !
تا آقای رسولی مکث کرد ، بهش گفتم : خیلی جالبه ، دیگه چی تعریف کرد؟
– آقا چی بگم ، حسابی دلم رو آب کرد. چه لذت ها توی زندگی هست که ما تجربه شون نکردیم ، یا شاید هرگز نکنیم !برام تعریف کرد که به یک جشن تولد دعوت اش کرده بودند ، می‌گفته الا وبلا ، بدون باباجی نمی‌رم .یه بار هم تب کرده بوده ، ازش پرسیده بودن ،فکر می‌کنی چرا تب داری ، گفته بوده : شاید به خاطر این که امروز باباجی نیومده بود دنبال ام .یه بار هم ازش پرسیده بودن ، آیدا جان به نظرت این چه درختیه . گفته بوده : ازاین فاصله ابتدا به ساکن نمی تونم تشخیص بدم ، باید نزدیک بشم ، برگ ها ، شاخه های فرعی و اصلی درخت رو ببینم ، به قد وبالاش توجه کنم ، آن وقت شاید بتونم گونه ی درخت را تشخیص بدم ! اطرافیانش هاج و واج مانده بودند! تازه می گفت آموزش به بچه زیر ۵ ساله آسون تره تا آموزش به بقیه ! … ومهم تر آموزگار هم چیزهای بیشتری یاد می‌گیره !… ظاهراً سؤال بدیهیه ولی برای کی بدیهیه ؟ می‌گفت نوه‌اش را برده بوده باغ وحش ، نوهه از او پرسیده بوده چرا این قدر حیوون هست ؟ فیل با پروانه هیچ شباهتی ندارن ؟ … تا متوجه اش کردم داستان چیست ، پیرم درآمد!
به من می گه دیشب رفته بودیم، خونه شون ،  می‌گه،من هرچیزی رو باباجی بگه و نفهمم به باباجی می گم بابا جی دوباره بگو و او دوباره می گه ! باباجی با حوصله است ، بعضی ها کم حوصله ان . تازه حوصله یعنی چینه دان مرغ ، چینه دان یعنی …. خلاصه تا ته قضیه در نیات آیدا خانم دست بردار نیست !
ضمن تشکر بسیار به آقای رسولی تعارف می کنم بیات خانه مون ویک چای‌قند پهلو در جوار ما میل کند ، با ادب و احترام  می‌گوید ‌، خانم اش دلواپس می شه ، کمی هم دیر کرده ، خدا حافظی می کنیم و می رود .
من می‌مانم و یک دنیا حیرت : تنها دختر همسایه ما ، سال ها پیش براثر سرطان کبد ، درگذشت !
مسعود خوشابی   ۱۴۰۲/۱/۲۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)