راز نیمه شب آخوندها

سهیل روحانی

راز نیمه شب آخوندها رمانی جاسوسی است که با الهام از معضل گشت ارشاد، برنامه هسته ای جمهوری اسلامی و باورهای خرافی آخوندهای شیعه در باره امام زمان نوشته شده است و وقایع آن در پاکستان و ایران رخ می دهد.

زنی، با نام مستعار پرستو، به جورج مورگِن، افسر ۳۶ ساله سازمان سیای آمریکا و مسئول میز ایران در سفارت آمریکا در اسلام آباد، اطلاع می دهد که ژنرالی پاکستانی یک بمب اتم به ایران فروخته است. جورج به احمد شوکت، ژنرال باز نشسته اداره جاسوسی پاکستان، مشکوک می شود و او را می رباید و مورد بازجویی قرار می دهد. شوکت اعتراف می کند که قطعات یک بمب هسته ای را از زراد خانه هسته ای پاکستان دزدیده و در برابر دریافت پول و سکس به آیت الله همشهری فروخته است. شوکت مبتلا به سادیسم است و از شکنجه کردن زنها لذت می برد.

شوکت حاضر به همکاری با سیا می شود و جورج را به خانه آیت الله همشهری در اسلام آباد می برد و به عنوان دانشمند هسته ای کانادایی به همشهری معرفی می کند. جورج پرستو را در خانه همشهری ملاقات می کند و می فهمد که نامش نیکا است و در شانزده سالگی به اتهام بد حجابی توسط گشت ارشاد دستگیر و توسط آخوندها به فحشا کشانده شده است. جورج قبول می کند که برای آخوندها بمب هسته ای بسازد و با موافقت همشهری نیکا را صیغه می کند.

همشهری به یکی از همدستانش به نام جواد دستور می دهد که جورج را با اتومبیل به ایران ببرد. جواد، در راه، نیکا را به قاچاقچی های پاکستانی می فروشد اما جورج نیکا را نجات می دهد. نیکا هویت جورج را کشف می کند و قبول می کند که در ایران به او کمک کند. جورج هم قول می دهد که از نیکا حمایت خواهد کرد.

در ایران، جورج ، تحت ریاست آیت الله میثم، در مکانی سرّی در شمال تهران مشغول به کار می شود. در آنجا، با مهندس میثم آشنا می شود و در می یابد که میثم دچار ناتوانی جنسی است و همسرش می خواهد از او جدا بشود. جورج قرص های پرقدرتی را که دانشمندان سیا برای معالجه ناتوانی جنسی ساخته اند در اختیار میثم قرار می دهد و زندگی زناشوئی اش را نجات می دهد. میثم، در ازای دریافت این قرص ها، اطلاعات محرمانه ای در باره یک پایگاه موشکی زیر زمینی در اختیار جورج قرار می دهد. جورج پایگاه را منفجر می کند.

چندی بعد، آیت الله همشهری از پاکستان به تهران برمیگردد و نیکا را برای ارائه خدمات جنسی احضار می کند اما نیکا او و همدستانش را به قتل می رساند.

جورج، پس از ساختن بمب، می فهمد که آیت الله میثم می خواهد آن را در اسرائیل منفجر کند تا با ایجاد جنگ و هرج و مرج باعث ظهور امام زمان بشود. جورج و نیکا بمب را می دزدند و در تهران مخفی می شوند. نیروهای امنیتی مخفیگاه آنها را محاصره می کنند اما جورج و نیکا پس از ساقط کردن هلیکوپتری که بر فراز خانه شان در پرواز است موفق به فرار می شوند.

جورج در زیر آرامگاه خمینی یک مرکز بزرگ غنی سازی هسته ای کشف می کند اما بزودی توسط مأموران امنیتی جمهوری اسلامی دستگیر می شود. آیت الله میثم دستور کشتن جورج را صادر می کند اما نیکا با طپانچه ای که در زیر لباسش پنهان کرده است به مأموران شلیک می کند و جورج را نجات می دهد. در این میان، میثم بمب را فعال و آرامگاه خمینی و مرکز غنی سازی را ویران می کند.

جورج مورگِن راوی داستان است. این کتاب به انگلیسی و فارسی منتشر شده است و می توان آن را از آمازون و دیگر فروشگاه های اینترنتی خریداری کرد.

فصل نخست کتاب، به عنوان نمونه، در پایین آورده شده است:

 

سال ۲۰۱۹ با هر یک از دوازده سالی که در سیا خدمت کرده بودم تفاوت داشت. روز پنج شنبه، ۲۱ مارس، در نخستین روز سال نو ایرانی، نامه ای که فقط دوجمله داشت به دفترم رسید. نامه را چند روز بعد، پس از بازگشت از مرخصی عید نوروز، خواندم. در آن آمده بود:

جمهوری اسلامی در تأسیساتی فوق سری در نزدیکی تهران سرگرم ساختن بمب هسته ای است. اگر اطلاعات بیشتری می خواهید پرچمی در بالای درِ اصلی سفارت، از پنجره ای در طبقه سوم، آویزان کنید تا با شما تماس بگیرم.

نامه به سفارت آمریکا در اسلام آباد ارسال شده بود؛ جایی که من در طبقه سوم آن، در بخش سازمان سیا، مسئول میز ایران بودم. اگر رابطه ایران و آمریکا عادی بود باید در سفارت آمریکا، در خیابان طالقانی، در تهران کار می کردم. اما رابطه دو کشور از سال ۱۹۷۹، یعنی زمانی که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام سفارت آمریکا را در تهران اشغال کردند و ۵۲ نفر از کارمندانش را به مدت ۴۴۴ روز به گروگان گرفتند، تیره شده بود. آمریکا در سال ۱۹۸۰ رابطه اش را با ایران قطع کرد و سازمان سیا ایران را از سفارتخانه های آمریکا در پاکستان و دیگر کشورها تحت نظر گرفت.

نامه را شخصی به نام پرستو امضا کرده بود. پرستو نوعی پرنده و نامی زنانه است.

نامه پرستو نشان نمی داد که او دانشمند هسته ای است و یا به اسناد طبقه بندی شده دسترسی دارد. از این گذشته، ادعای او با تمام اطلاعاتی که من مرتباً از سازمان های اطلاعاتی آمریکا در باره برنامه هسته ای ایران دریافت می کردم در تضاد بود. در نتیجه، این نامه من را به هیجان نیاورد و باعث نشد که به سرعت در باره آن اقدام کنم.

به نامه پرستو فکر می کردم که موبایلم زنگ زد. مادرم، از آمریکا تلفن می کرد تا به من اطلاع بدهد که هواپیمایش در فرودگاه دیترویت به زمین نشسته و او از طریق جاده ۹۴ عازم خانه اش در اَن آربِر است. پروین یک هفته پیش به اسلام آباد آمده بود تا عید نوروز را با من جشن بگیرد و روز گذشته پاکستان را به مقصد آمریکا ترک کرده بود. عکسی را که در فرودگاه اسلام آباد از او گرفته بودم قاب کرده و روی میز کارم گذاشته بودم.

در کنار این عکس، عکسی که ۴۰ سال پیش، در بهمن ۱۳۵۷، در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، از او در یکی از خیابان های تهران گرفته شده بود قرار داشت. در آن عکس، مادرم، غرق در غرور و شادی، در حالی که مسلسلی را با دست راست بالای سرش گرفته و انگشتان دست چپش را به علامت پیروزی بالا برده بود، روی تانک چیفتنی که انقلابیون از ارتش شاه به غنیمت گرفته بودند ایستاده بود. خیابان از مردان مسلح، کیسه های شن، سنگرها، و لاستیک های شعله ور لبریز بود. صدها نفر از مخالفان شاه دور تانک حلقه زده و با تحسین به او می نگریستند. مادرم روی عکس نوشته بود: تقدیم به فرزند عزیزم سهراب. او این نام را از کتاب شاهنامه گرفته بود. اما نام مستعار من، خارج از سیا، جورج مورگِن بود.

پس از آن که گفتگوی تلفنی ما تمام شد مدتی به عکس ها خیره ماندم. چهره و جهان بینی مادرم نسبت به گذشته تغییر کرده بود. او در زمان انقلاب، همچون میلیون ها ایرانی دیگر، گمان می کرد که با سرنگون کردن شاه تمام مسائل ایران حل خواهند شد. اما اندکی پس از پیروزی انقلاب، آخوندهای زن ستیز به سرکوب زنان پرداختند و او ناچار از ایران گریخت و به آمریکا رفت. مادرم سرانجام به این نتیجه رسید که انقلاب ۱۳۵۷ اشتباهی بزرگ و یک خودکشی دسته جمعی توسط ملت ایران بوده است.

نامه را بار دیگر خواندم. ادعای پرستو با ارزیابی های سازمان های اطلاعاتی آمریکا و دیگر کشورهای غربی مبنی بر این که ایران در سال ۲۰۰۳ برنامه هسته ای نظامی اش را متوقف کرد، مغایرت داشت. اسرائیل یگانه کشوری بود که ادعا می کرد که ایران کماکان برنامه هسته ای اش را ادامه می دهد و بیش از چند ماه با ساختن بمب هسته ای فاصله ندارد. اما من برای ارزیابی های اسرائیل اعتبار زیادی قائل نبودم چرا که رهبران این کشور سالها بود که چنین ادعاهایی را تکرار می کردند. باور من این بود که ایران برای ساختن سلاح هسته ای دست کم به پنج سال زمان احتیاج دارد.

نامه پرستو می توانست تلاشی از سوی اسرائیل، کشورهای عرب یا ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی برای تحریک آمریکا علیه این رژیم باشد. با اینهمه، من هیچ گزارشی را بدون بررسی رد نمی کنم زیرا به تجربه دریافته ام که گاهی گزارش های به ظاهر بی ارزش به کشف اسرار مهمی می انجامند. بنابراین، چند روز بعد، نامه را به دایره انگشت نگاری فرستادم اما اثر انگشت پرستو در بانک داده های سیا وجود نداشت. بعد نامه را به آزمایشگاه فرستادم تا اگر پرستو سَرِ پاکت را، پیش از چسباندن، با زبانش تر کرده باشد دی اِن اِی او را تعیین کنند. آزمایش ها نشان دادند که فرستنده نامه زن است اما همانندی برای دی ان ای او پیدا نکردند.

برای کسب اطلاعات بیشتر باید به درخواست پرستو که خوشبختانه انجامش آسان و بی هزینه بود عمل می کردم. بنابراین، پرچم آمریکا را در طبقه سوم، بالای درِ سفارت، آویزان کردم و منتظر ماندم. گمان نمی کردم که پرستو با سفارت تماس بگیرد اما تماس گرفت. یک هفته بعد، نامه ای که حاوی تصویر نقاشی شده یک مرد و سه زن برهنه بود دریافت کردم. مرد قدی بلند، بدنی عضلانی، چهره ای سبزه، و سبیلی پُرپشت داشت و با نگاهی شهوانی به زنها می نگریست. زنها، پشت به مرد، کنار یکدیگر، در یک ردیف ایستاده بودند و پشتشان مجروح بود. در زیر تصویر نوشته شده بود:

«ژنرال پاکستانی که خال گوشتی بر باسن دارد بمبی از زرادخانه هسته ای پاکستان دزدیده و به آخوندها فروخته است.» 

به نظرم رسید پرستو می خواهد دولت آمریکا را دست بیاندازد. زرادخانه هسته ای پاکستان توسط نیروی زبده ای به نام اِس پی دی محافظت می شد. اعضای این نیرو به دقت انتخاب می شدند، ماه ها آموزش می دیدند و همواره تحت نظر بودند. دولت پاکستان دائماً ارتباطات و وضع مالی این افراد را رصد می کرد تا مطمئن شود که آنها اطلاعات و امکانات هسته ای پاکستان را در اِزای دریافت پول به کشورهای دیگر نمی فروشند. دزدیدن بمب از زرادخانه هسته ای پاکستان غیر ممکن بود.

با اینهمه، تحقیقات معمولی را انجام دادم. هما نگونه که انتظار داشتم، دستخط، اثر انگشت و دی ان ای روی این نامه با نامه قبلی می خواند که ثابت می کرد که هر دو نامه را یک نفر فرستاده است. اما کشف بعدی کاملاً غیر منتظره و نگران کننده بود. سیا، با استفاده از نرم افزارهای پیشرفته، تصویر مرد پاکستانی را با عکس ژنرال های پاکستانی مقایسه کرد و دریافت که مرد پاکستانی به ژنرال احمد شوکت، سرتیپ بازنشسته سازمان اطلاعاتی پاکستان، یعنی آی اِس آی، شباهت دارد. این شباهت، بر اعتبار ادعای پرستو افزود و من را بر آن داشت که موضوع را با فِرَنک کِلِیمَن، مسئول کل عملیات سیا در سفارت پاکستان، در میان بگذارم.

فرنک را، نخستین بار، ده سال پیش، در پایگاه هوایی آمریکا در بَگرَم، در افغانستان، ملاقات کرده بودم. او، در آنجا، در اتاق ساده ای، عملیات سرّی سیا را در افغانستان رهبری می کرد. فرنک پشت میز نشین نبود و شخصاً در عملیات خطرناک «جستجو و نابودسازی» در کوههای صعب العبور شرکت می کرد. دوستی ما از زمانی آغاز شد که در غاری در تورا بورا یکی از جنگجویان طالبان را که به رویش آتش گشوده بود از پای در آوردم. پس از آن که فرد مهاجم بر زمین افتاد فرنک نگاه محبت آمیزی به من کرد اما از من تعریفی نکرد. از دید او، من فقط وظیفه ام را انجام داده بودم و او عادت نداشت که افرادش را صرفاً به دلیل انجام وظیفه تشویق کند. با گذشت زمان اما اعتماد و احترامش به من بیشتر شد. با هم دوست صمیمی شدیم.

به هنگام گفتگو در باره نامه پرستو به فرنک پیشنهاد کردم که ژنرال شوکت را شبانه روز تحت نظر قرار دهیم. فرنک پیشنهادم را پذیرفت و افزود که باید حساب های بانکی سرّی اش را هم پیدا کنیم و تعیین کنیم که آیا از ایرانی ها پولی گرفته است یا نه.

برای این که بفهمیم که شوکت خال گوشتی بر باسن دارد به مأمور زن نیاز داشتیم. فرنک، هِلِن تَنِر را پیشنهاد کرد و قرار گذاشت که چند روز بعد، در دفترش، با او گفتگو کنیم.

هلن ۳۸ سال سن داشت. قدِ بلند، صورت هوس انگیز، و لبهای برجسته اش زیبائی خیره کننده ای به او بخشیده بود. شانه های پهن، پستانهای خوش تراش، کمر باریک، و پاهای کشیده اش مردان را به او جلب می کرد. برنامه ورزشی روزانه اش او را نیرومند کرده بود. زمانی که دانشجو بود، در باشگاه های شبانه برهنه رقصیده و با مردان بسیاری آشنا شده و رموز اغواگری را به خوبی آموخته بود. در عملیات مخفی سیا، در نقش زنی افسونگر ظاهر می شد و مردان را تخلیه اطلاعاتی می کرد و به همکاری با سیا وامی داشت.

هلن پس از گذراندن دوره مقدماتی جاسوسی در مدرسه سیا، در ایالت ویرجینیا، برای رخنه در نیروی قدس به عراق رفت. نیروی قدس شاخه برونمرزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و یکی از وظایفش گردآوری اطلاعات و خرابکاری علیه آمریکا و رژیم های سنی عرب بود.

هلن در عراق زبان عربی را فرا گرفت و مدتی در حوزه علمیه نجف تحصیل کرد و شیعه شد. او، به عنوان زنی تازه مسلمان و علاقمند به ازدواج موقت، با افسران ارشد سپاه قدس دوست شد و برخی از آنها را برای سیا عضوگیری کرد. هلن فرماندهان سپاه و گروه های جهادی را که خواهان همسر موقت بودند به خانه های امن می کشاند و به دام مأموران سیا می انداخت. عملیات او به نابودی برخی از فرماندهان گروه های جهادی انجامید.

هلن را نخستین بار در افغانستان ملاقات کردم. او تحت پوشش خبرنگار مسلمان استرالیائی به افغانستان آمده بود تا درباره جنگ داخلی این کشور گزارش تهیه کند. مأموریت اصلی اش اما این بود که یکی از جنگجویان القاعده را پیدا و نابود کند. هلن به مساجد و کلاسهای قران می رفت، در روزنامه های محلی در باره کوههای سر به فلک کشیده افعانستان مقاله می نوشت و به دوستان افغانستانی اش از تمایلش به ازدواج با جنگجویان مسلمان سخن می گفت. این تلاشها به نتیجه رسید و موفق شد که در غاری در کوههای سفید، در شرق افغانستان، با جنگجوی القاعده ملاقات و مصاحبه کند. هلن شجاعت، تدیّن و موضع استوار او علیه آمریکا را ستود و با عشوه هایش او را شیفته خود کرد. مرد کوهستانی می خواست با او همبستر شود اما هلن نمی خواست که این کار را در غار انجام بدهد. سرانجام، جنگجوی زیرکی که یک دهه از دست تعقیب کنندگان آمریکائی گریخته بود در حالی که کلاشنیکفی در دست داشت از کوه های صعب العبور پایین آمد تا در خانه ای به ظاهر امن، در دهکده ای کوچک، از هلن کام دل برگیرد. پیش از ورود او، محافظانش خانه را به دقت گشتند اما موفق نشدند که تونل عمیقی را که به یکی از پستوهای خانه منتهی می شد کشف کنند. من از تونل وارد خانه شدم، آهسته به اتاق خواب رفتم، مرد برهنه را با هفت تیر صامتم کشتم و با هلن از آنجا گریختم.

کشتن این جنگجو آخرین عملیاتی بود که با هلن انجام دادم. اکنون باز هم باید با او کار می کردم اما این بار مأموریت او آسان تر بود و من هم قرار نبود که کسی را بکُشم.

هلن مدتی به تصویری که پرستو فرستاده بود نگاه کرد و گفت: «نمی فهمم چرا پرستو از خال باسن برای معرفی ژنرال پاکستانی استفاده کرده.»

گفتم: «شاید اِسمشو نمی دونه.»

حرفم را با تکان سر تأیید کرد و گفت: «در این صورت پرستو باید فاحشه باشه چون فاحشه ها مردها رو برهنه می بینند بی آن که اسمشونو بدونند. اما یک فاحشه چرا باید دلواپس برنامه هسته ای ایران باشه.»

فرنک عکسی را از داخل پوشه قطوری که روی میزش قرار داشت بیرون کشید و در حالی که آن را به ما نشان می داد گفت: «این، عکسِ ژنرال شوکته. سیا او رو در دهه ۱۹۸۰، زمانی که در ارتش پاکستان افسر اطلاعاتی جزء بود، آموزش داد. شوکت در پاکستان مجاهدین رو سازمان می داد و برای نبرد علیه نیروهای شوروی و رژیم مارکسیستی افغانستان به این کشور می فرستاد. در پی سقوط حکومت کمونیستی در افغانستان، شوکت به طالبان کمک کرد که رقیباش رو شکست بده و به قدرت برسه. چند سال هم با برنامه هسته ای مخفی پاکستان همکاری می کرد. حالا بازنشسته است و در اسلام آباد زندگی می کنه.»

من برنامه سرّی هسته ای نظامی پاکستان را از سفارت آمریکا در اسلام آباد رصد کرده و با آن آشنا بودم. پاکستان برنامه هسته ای اش را در دهه ی ۱۹۵۰ آغاز کرد و نخستین آزمایش هسته ای اش را در ۱۹۹۸ انجام داد. چین و آمریکا هر دو به پاکستان کمک کردند. چین، به دلیل اختلافات مرزی اش با هندوستان، به پاکستان نزدیک شد و اورانیوم و تجهیرات مربوط به ساختن بمب هسته ای در اختیار این کشور قرار داد. آمریکا هم دانشمندان هسته ای برای پاکستان تربیت کرد و، در دهه ی ۱۹۸۰، فعالیت های هسته ای پاکستان را به دلیل نقش جایگزین ناپذیری که این کشور در مبارزه علیه کمونیسم در افغانستان ایفا می کرد نادیده گرفت. در نتیجه، پاکستان، برخلاف ایران، با تحریم های سخت رو به رو نشد.

فرنک به توضیحاتش ادامه داد: «شوکت چهل ساله که ازدواج کرده. در این مدت معشوقه های متعددی داشته و با فاحشه های بسیاری همبستر شده. چهار تا فرزند داره. چند روزه که او رو تحت نظر گرفتیم. به اتومبیلش دستگاه ردیاب وصل کردیم و هر بار که از خانه خارج میشه او رو تعقیب می کنیم. ایمیل هایش رو می خوانیم و به مکالمات تلفنیش هم گوش میدیم.»

هلن پرسید: «با ایرانیها ارتباط داره؟»

«با برخی از فرماندهان سپاه قدس در دوبی تماسهایی داشته اما از مضمون این تماسها بی خبریم.»

هلن از بی توجهی سازمان های اطلاعاتی آمریکا به تماسهای مشکوک شوکت سخت تعجب کرد: «ما باید خیلی زودتر به این تماسها توجه می کردیم. وضع مالیش چطوره؟»

گفتم: «شوکت در یک خانواده فقیر به دنیا اومد. حقوق بازنشستگیش زیاد نیست اما مثل شاه زندگی می کنه. یک کاخ چند میلیون دلاری در اسلام آباد و یک ویلای مجلل در دوبی داره. کشتی تفریحیش که کنار ویلاش در دوبی لنگر انداخته میلیونها دلار می ارزه. رولزرویس و مرسدس بنزش هم هر کدام بیش از دویست هزار دلار ارزش دارند. معلوم نیست چطور اینقدر ثروتمند شده.»

فرنک از جا برخاست و به سراغ قهوه جوشی که در گوشه اتاق قرار داشت رفت و دو فنجان از قهوه پر کرد و به هلن و من داد. بعد پشت میزش نشست و قوطی شیرینی کوچکی که روی میزش قرار داشت را به سوی من هل داد. فرنک این شیرینی را به خاطر من از مغازه ای ایرانی در اسلام آباد خریده بود و هر بار که به اتاقش می رفتم به من تعارف می کرد.

هلن جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت: «آمریکا و عربستان سعودی در دهه ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ برای جنگ با دولت کمونیستی افغانستان به آی اس آی پول می دادند. شاید شوکت بخشی از این پولها رو بالاکشیده.»

فرنک پاسخ داد: «فکر نمی کنم. شوکت اون موقع افسر جزء بود. به این پولها دسترسی نداشت.»

هلن لحظه ای فکر کرد و از فرنک پرسید: «با دولت پاکستان در باره شوکت صحبت کردید؟»

فرنک فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت: «نه، نکردیم. ارتش و سازمان های اطلاعاتی پاکستان پر از مسلمانهای ضد آمریکایی است. اگر با دولت پاکستان تماس بگیریم این افراد ممکنه به شوکت اطلاع بِدَن. از این گذشته، همدستهای شوکت در آی اس آی ممکنه او رو بکشند تا ما رو از دستیابی به اطلاعاتش محروم کنند.»

فرنک درست می گفت. پاکستان متحد قابل اعتمادی برای آمریکا نبود و بسیاری از سیاست هایش برخلاف منافع ملی آمریکا بود. زمانی که آمریکا میلیاردها دلار برای سرکوب طالبان در افغانستان هزینه می کرد پاکستان طالبان را مسلح می کرد و به آنها آموزش نظامی می داد. پاکستان به اسامه بن لادن، طراح حمله های ۱۱ سپتامبر به خاک آمریکا، پناه داده بود. وجود مخفیگاه بن لادن در شهر نظامی اَبِت آباد نشانگر همکاری نظامیان پاکستان با او بود.

هلن گفت: «پس چاره ای جز صحبت با شوکت نداریم.»

حرفش را با تکان سر تأیید کردم: «درسته. اما اول باید مطمئن بشیم که شوکت خال بزرگی روی باسَنش داره وگرنه نمی تونه مرد مورد نظر پرستو باشه. به نظرت چطور باید این کار رو انجام بدیم؟»

هلن چیزی نگفت و من ادامه دادم: «ما می تونیم شوکت رو در خیابان غافلگیر کنیم، شلوارش رو به سرعت پایین بکشیم و به باسنش نگاه کنیم. این کار بیش از چند ثانیه طول نمی کِشه اما می تونه خطرناک باشه. اگر شوکت مسلح باشه و دست به اسلحه ببره ممکنه مجبور بشیم برای دفاع از خودمون او رو بکشیم. اما این همون کاریه که نباید بکنیم چون اگر شوکت همون فردی باشه که دنبالش هستیم، دیگه نمی تونیم از او اطلاعاتی به دست بیاریم.»

فرنک عکس شوکت را در پوشه اش گذاشت و پوشه را روی یک سینی در گوشه میزش قرار داد. بعد رو به هلن کرد و گفت: «سهراب درست میگه. اگر پاکستانی ها بفهمند که آمریکائی ها در این کار شرکت داشتند به درد سر می افتیم. مسلمانها از این که آمریکائی های کافر شرافت یک ژنرال مسلمان رو با پائین کشیدن شلوارش لکه دار کردند به خشم میان. القاعده و دیگر گروه های جهادی هم از این ماجرا برای تحریک مسلمانها علیه آمریکا استفاده می کنند.»

هلن به من چشم دوخت و پرسید: «پس چه باید کرد؟»

نقشه ای را که با فرنک کشیده بودم برایش شرح دادم:

«این مسئله آنقدرها هم مشکل نیست. مردها معمولاً در چهار جا شلوارشون رو پایین می کشند: در توالت، زیر دوش حمام، در مطب دکتر، و هنگام سکس. ما نمی تونیم با شوکت به توالت، زیر دوش، و مطب دکتر بریم اما می تونیم باسنش رو هنگامی که برای سکس لخت می شه ببینیم.»

هلن لبخندی زد و گفت: «پس مأموریت من این است که شلوارش رو دربیارم.»

«درسته. تو باید در نقش فاحشه به سراغش بری و کاری کنی که تو رو به هتل اسلام آباد لوکس ببره. همانطور که می دونی این هتلِ مجلل متعلق به سیا است و در اتاقهاش دوربین های نظارتی مخفی و وسایل شنود کار گذاشته شده.»

هلن سرش را به علامت تأیید تکان داد و من به توضیحاتم ادامه دادم.

«همین که شوکت لخت شد بهش حمله می کنیم و چشم و دستهاش رو می بندیم. اگر روی باسَنش خال گوشتی داشت او رو برای بازجویی به زیر زمین می بریم. اگر نداشت، پولهاش رو برمی داریم و فرار می کنیم تا این تصور رو براش ایجاد کنیم که یک فاحشه و همدستهاش به او کلک زدند و پولاش رو دزدیدند. فکر نمی کنم که شوکت ماجرا رو به پلیس گزارش بده چون نمی خواد که دیگران، به ویژه زن و بچه هاش، بفهمند که با فاحشه بوده. خُب. نظرت چیه؟»

هلن با خنده گفت: «نقشه خوبیه. می تونم در تاریخچه شغلیم بنویسم که نقش فاحشه هم بازی کردم.»

هلن باید موقعی که شوکت تنها بود به سراغش می رفت. خوشبختانه مجبور نبودیم که زیاد منتظر بمانیم چون که بر اساس شنودهایی که انجام داده بودیم می دانستیم که شوکت شب بعد در رستوران مونال شام می خورد.

به هلن گفتم: «فردا شب عمل می کنیم. بعد از این که شوکت تو رو بلند کرد بهش بگو به هتل لوکس بره. ما هم دنبالت میایم.»

«اگر خواست من رو جای دیگری ببره یا در اتومبیلش بکُنه چی؟»

«بگو که فقط در هتل لوکس به مشتری هات سرویس میدی چون که جای مجلل و امنیه. لوکس هتل مشهوریه. شاید شوکت زن های دیگری هم به اونجا برده باشه.»

از هلن پرسیدم چه لباسی دوست دارد بپوشد. پوزخندی زد و گفت: «من هیچ وقت مثل فاحشه ها لباس نپوشیدم. شما بگید مردها دوست دارند فاحشه ها رو در چه لباسی ببینند.»

فرنک سرفه ای کرد و گفت: «من در این مورد تجربه شخصی ندارم اما چون تو نقش یک فاحشه گران قیمت رو بازی می کنی لباست نباید جلف باشه. به نظرم یک جفت کفش پاشنه بلند، یک شورت تنگ کوتاه و یک کُرست توری کافیه. چادر هم لازم داری.»

از فرنک خواستم که ترتیبی بدهد که دکترِ سیا در دسترش باشد تا اگر لازم شد به ما کمک کند. بعد ساعت مچی کوچکی به هلن دادم و گفتم که شبِ بعد آن را به مچ دستش ببندد تا موقعیت جغرافیائی و صحبت هایش را به من مخابره کند.

من و هلن مسیر رستوران مونال به هتل را بررسی و دستگاه های شنود هتل را امتحان کردیم تا مطمئن شویم که به خوبی کار می کنند. سپس در رستوران مونال شام خوردیم و در پارکینگ وسیع رستوران و خیابان های اطرافِ آن گشت زدیم تا با محیط آن جا آشنا بشویم. نزدیک نیمه شب هلن را جلو خانه اش پیاده کردم و گفتم «خوب استراحت کن. فردا خیلی کار داریم.»

 

https://a.co/d/5oblQ9z; https://a.co/d/jbrYTH6; https://www.kobo.com/ca/en/ebook/the-midnight-secret-of-the-mullahs; https://www.barnesandnoble.com/w/the-midnight-secret-of-the-mullahs-soheil-rohani/1143179412?ean=9798987610428#

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)