محاکمه حجّت
وارد دادگستری شدم ، فوری رفتم پیش جناب رئیس ، تا چشم اش به من خورد ، گفت ، همیشه زودتر از وقت رسمی این جا بودی ، شانس ما امروز دیر کردی ، گفتم ،ببخشید قربان درخدمت ام ، گفت ، برای پرونده ی یک قتل که دیشب اتفاق افتاده  تو را به عنوان وکیل تسخیری انتخاب کردم ، فوری به اتاق ۱۳۷ مراجعه کن ! گفتم شوخی می فرمائید ، نه تنها پرونده را مطالعه نکردم ، بلکه از موضوع هم کاملاً بی‌خبرم .گفت ، خود قاتل یک پا وکیل است ،  کلی‌ازش وکالت یاد می‌گیری ،  سریع برو ! گفتم آخه ، گفت آخه نداره ! رئیس ام را می شناختم ، از قدیمی‌ها بود که تصفیه نشده بود . پوشه ای بهم داد که فقط یک برگ کاغذ A4 ویک قطعه عکس بیشتر در داخل آن نبود . مانده بودم این دیگه چه محاکمه‌ای است .
در اتاق ۱۳۷ ، یک پسر حدوداً ۱۰ساله و یک دختر حدوداً ۱۲ ساله ، یک طرف نشسته بودند و یک پیرزن چادر به سر و پیر مردی‌طرف دیگر . ورود‌من‌وقاضی همزمان رخ داد . متهم که چه عرض کنم مجرم را با دست بند و پابند آوردند . پناه برخدا ! مردی بود با اندامی بسیار ریز نقش و حتی جمع وجورتر از پسرک .ظاهر یک مرد ۳۵ ساله را داشت .اما همه اجزای وجودیش در سایز کوچک بودند . سبیل پُری داشت ، با نگاهی نافذ و حرکاتی فوق العاده سریع . اصلاً به من نگاهی نکرد ولی سربازی که همراه داشت اورا راهنمائی کردکه کنار من بنشیند . سریع پرونده را خواندم ، خودش به قتل زنش اعتراف کرده بود .
عکس مقتول هم زن کبود رنگی‌را نشان می داد که تا گردن زیر لحاف بود و روی تشکی که روی زمین پهن شده بود دراز کش‌افتاده بود ،  دور گردنش مالامال ازخون دلمه بسته و زبانش ازدهانش در آمده بود .
قاضی بسم الله رحمن الرحیمی گفت و این گونه ادامه داد امروز ۱۴اردیبهشت سال۱۳۵۹ خورشیدی است داریم درمورد پرونده قتل آقا حجت قنبری داوری می کنیم ازهم اکنون دادگاه رسمی است .متهم به جایگاه شهود بیاید . مرد با قامتی استوار در حالیکه گام هایش را دقیقاً به اندازه پابنداش بر می‌داشت به سرعت سر جای شهود نشست ، قاضی گفت ، دقیقاً ماجرا را تعریف کن ! او شروع کرد : حدود ساعت دو بعد ازنیمه شب بود ، از صدای خرناس هایش فهمیدم درخواب عمیقی فرورفته ، آرام پاشدم پاهایم را روی دو طرف لحاف اش‌طوری‌تنظیم کردم که دست هایش را نتواند از زیر لحاف در بیارد ، وقتی پاهایم را قرص کردم ، با دودست باتمام قدرت ام گردنش را فشردم بطوریکه قبل از بیدارشدن،  جان به جان آفرین داد ، مرگ راحتی بود حتی نتوانست چشم هایش را هم باز کند ! قاضی گفت ، ظاهراًگردنش با چاقو گوش تا گوش بریده شده است. مرد گفت : خیر ! چون دست هایم کوچک هستند و فشار زیاد بود دست هام گلویش را پاره کرد . قاضی پرسید  : شغل شما چیست ؟ مرد جواب داد : بیست سال است تراشکار هستم، من دایره داخلی یاتاقان ها را تراشکاری می کنم ، به طوریکه کُنس خارجی بلبرینگ بدون آنکه موبزند در آن جای می گیرد. قاضی گفت دست هایت را ببینم . مرد فوری‌دست‌هایش رانشان داد ، تمام دست پیله بسته بودند ، انگار رو کشی از چرم داشت . قاضی به منشی دادگاه گفت ، هم از قد وبالای ایشان عکس بگیرید و هم از جفت دست هایش ضمیمه پرونده کنید . قاضی رو به متهم کرد وپرسید: بعد چه کردی ؟ مرد گفت :  با دست های خونی ام اول ملافه ای که ازقبل آماده کرده بودم روی او کشیدم بعد آمدم کلانتری به قتل ام اعتراف کردم و از شان خواهش کردم فوری‌شبانه جسد را ازخانه خارج کنند تا بچه‌هایم نبینند . بر گشتم به بچه هایش نگاه کردم، خترک آرام اشک می ریخت ولی پسرک با تمام وجود به حرف‌ها گوش می‌داد ، پیر زن وپیر مرد هم فقط سر می جنباندند .قاضی پرسید :بعد چه شد ؟ مامورهای کلانتری اعتراف کتبی ازمن گرفتند و خواهش ام را بر آورده کردند آمدند کلی عکس گرفتند و بی سر وصدا شبانه جسد را بردند . قاضی پرسید : تو را هم‌با خودشان آورده بودند ؟ مرد گفت : بله چون پرونده ی بالا بلندی از من آنجا بود . قاضی گفت : بیشتر توضیح بده . مرد گفت : هربار توسط زن سابق ام مورد ضرب وشتم قرار می‌گرفتم ، می آمدم شکایت می کردم ، همه به من می خندیدند و مسخره بازی راه می انداختند . بچه هایم شاهد اند ، بارها هم رفتم به مادر وپدرش شکایت اش را کردم اما آنها هم فقط سر می جنباندند .قاضی پرسید : بیشتر توضیح بده ، چی می گی ؟‌ مرد گفت : از بچگی به نقص ذاتی‌ام ، آگاه بودم ، برای همین برای این که بچه هام به مشکلاتی که من داشتم دچار نشوند ، زن درشت اندامی انتخاب کردم …. روز اول آشنائیمان به او همه چیز را گفتم ،و گفتم ازمردی هیچ کم و کسری ندارم ولی جثه ام مادر زادی کوچک است ، و او با چشم وگوش بازشنید ودید و گفت عیبی ندارد ، درکت می کنم . همین‌ها را جلو مادر و پدرش هم گفتم ، آن ها گفتند ، اگر دخترمان راضی باشد ، ما حرفی نداریم. دوسه سال اول خوب بود صاحب همین دو فرزند کاملاً سالم‌شدیم، ولی بعد کم کم شروع به تحقیر من کرد . قاضی گفت : ظاهراً با یک سخنران‌طرف‌هستیم ! مرد گفت : من نماینده ۶۰۰ کارگر کارخانه‌ی مان هستم ، ای کاش نبودم ! قاضی  ، ابتدا به منشی گفت برید تحقیق کنید و صورت جلسه‌تهیه کنید و روبه مردکرد وگفت : حالا غصه ی چه می خوری ؟ گفت هر وقت باسرشکسته یازیرچشم های سیاه شده ، یا دست وپام درگچ  ،  وارد کارخانه می‌شدم کارگرهای مخالف‌ام به‌خنده می گفتند ، نماینده مارا باش ، از پس زنش برنمی آت ، می خوات حق ما رو ازمشتی گرگ صفت بگیره ، موافق هایم می‌گفتند ، نه این که تا حالا نگرفته ! قاضی گفت : تحقیر می کردیعنی چه ؟ مرد گفت : به پرونده ی شکایت هایم به کلانتری محل مراجعه  کنید .اما شاخص ترینش این بود که دکمه های  کت‌ام را می‌بست واز آویز قفس طوطی توی حیاط آویزان ام می کرد .قاضی گفت : مدرکی هم برای اد‌عایت داری ؟ مرد گفت : عکس العمل بچه های مادر مرده ، مدرک من است ، عکس العمل ننه وباهاش مدرک من هستند !… وبرای اولین بار به صندلی اش تکیه داد و ته کفش هایش رادیدیم ! قاضی گفت : مشکل اش چه بود ؟ مرد گفت : بارها به او گفتم به روانشناس مراجعه کن ، بارها براش وقت گرفتم ، زیربارنمی‌رفت، می گفت : همه ازاین که تو شوهرم هستی به من متلک می گن ، ازبقال وچقال و نانوا گرفته تا تکنسین برق و همه‌ی‌ همسایه ها ، متلک ها ی کم وبیش جنسی ! من سراغ تک به تک شان می رفتم ، ، همه ،منکر می‌شدند ، می گفتند ، آقا حجت ، خدارحمی کند پدرو مادرتان‌را ، اگه یه مردم توی‌محله مان باشه آن هم توئی! قاضی رو به منشی می کند و می گوید:  تحقیقات محلی کنید ! سکوتی بر دادگاه غالب می شود !قاضی دست اش را می گذارد زیر چانه اش ودرفکر فرومی رود .
من سال هاست با این قاضی کارکرده‌ام بازنشسته بود ، دوباره سرکارآوردنش ، اما هرگز اورا دراین وضعیت ندیده بودم . مرد ادامه می‌دهد:  بدتر از تحقیر ، برای من این است که کسی دلش برایم بسوزد ! من فقط ریز نقش متولد شده ام ، همین وبس ! قاضی گفت : چرا طلاق اش ندادی . مرد گفت : مادر بچه هایم بود ، وجودش  را ضروری تشخیص می دادم ، تا وقتی که وجودش را مضر تشخیص دادم‌ و کارش را ساختم .  قاضی گفت : پس قاضی هم هستی ، حکم مرگ صادر می کنی … قدری مکث کرد وگفت : بدتر ازآن اجرایش هم می کنی ! مرد گفت : ای کاش در این جایگاه قرار نمی گرفتم . کسی که بچه هایش را به خاطر نقص عضو پدرشان ،م ام تحقیر می کند برای جامعه هم انسان خطرناکی است . قاضی صدایش را بلند کرد که : این قدر تحقیر تحقیر راه نیانداز ، کدام ماده ی قانونی گفته ، تحقیر جزایش مرگ است ؟ مرد با آرامش گفت : کدام ماده‌ی قانونی گفته صدبار به کلانتری مراجعه  کنی و بگی جان‌ام به لب ام رسیده  و به آن توجه نکنند ،کدام ماده قانونی گفته وقتی به دادگاه خانواده مراجعه می کنی ، بهت می‌گن می‌رفتی یک زن مناسب سایز خودت انتخاب می‌کردی نه دکلی مثل این! کدوم عرف می گه وقتی به پدر و مادرش بارها مراجعه می‌کنی‌می‌گن آقا حجت‌این از بچگی اش قلدربود ! ..ازما کاری بر نمی‌آت، زندگی خودتان‌ است !
قاضی‌دستور به نیم ساعت تنفس می‌دهد،اما فقط خودش دادگاه را ترک می‌کند،هیچ کس‌ازجایش تکان نمی خورد.
قاضی پدر ومادر مقتول را تک به تک فرا می خواند ، آنها می گویند ، چرا پا روی‌حق بگذاریم ما از چشم مان بدی دیده‌ایم از آقا حجت ندیده‌ایم .قاضی فور‌ی‌چیزی‌را روی کاغذمی‌نویسد . دوباره می پرسد: ازایشان شکایتی ندارید ،  آن ها یک‌زبان جواب می‌دهند: نه ! برای ما داماد خوبی بود ، همیشه کمک حالمان بوده،  برای بچه هاش هم پُدرخوبی بوده ، دخترم به توصیه های ما محل نمی گذاشت … خجالت خودمون ! … خدا قاضی القضات پنهان است .ما‌به‌خد ا می سپاریم اش! بچه هابی مادر شدند …بی پدر نشوند بهتراست ! آحجت همیشه مرد چاره جوئی‌بوده !
قاضی پسر را به جایگاه فرا می خواند و به طرز خارق العاده ای نرم می شود ، از پسر می پرسد: اسمت چیست ؟ پسر می گوید : آرش جناب قاضی ! قاضی گوید : چه اسم  زیبائی ، …مکثی می‌کند …ادامه می دهد …، آرش دروضعیت سختی قرار دارم ، کمک ام کن ! … مکث می کند … نظرت چیست ؟  بی مادری خیلی سخت است! آرش می‌گوید : همیشه حق باپدرم بوده حتی حالا !….و می‌زند زیر ‌گریه،  صدای شیون مادر و پدر و دخترک بلند می شود  . مرد ازجایش تکان نمی خورد .مثل این که ازقبل باتمام این وقایع روبرو بود‌ه است . …انگاردارد فیلمی تکراری می بیند .قاضی از آرش می خواهد جایگاه را ترک کند .
قاضی یک ساعت وقت تنفس می دهد . این بار همه دادگاه را ترک می کنند غیر از خود قاضی .دختر وپسر همراه مادر وپدر بزرگ شان به بوفه مراجعه می کنند . من و متهم  وسرباز ، به سالن انتظار می رویم ، برای او وسرباز چای می‌آورم . برای اولین بار مرد به چهره ی من نگاه می کند و می‌گوید تا پول چای‌را‌حساب‌نکنی ، لب به استکان نمی‌زنم  و پول چای را می پردازد.. چه قیافه مصممی ، … خدای من … او حتی برای اعدام هم آماده است .حتماً ازقبل فکر این جایش را هم کرده ، شاید هم سرپرستی برای بچه هایش درنظرگرفته و تمام محکم  کاری ها را کرده ! از چهره اش فقط قطعیت می بارد . شاید هنوز گرفتار کابوس عمل وحشتناکی است که مرتکب شده  ،شاید هم برعکس راضی از تصمیمی است که به اجرایش دست زده . تحقق این نقشه ازکی درذهن اش شکل گرفته بوده؟ …ظاهراً نقشه اش که‌ بی نقص پیش رفته،  انگار کاملاً احساس آرامش می کند  !

یکساعت سپری شده . قاضی دخترک را به جایگاه شهود دعوت می کند . بازهم با همان لحن فوق العاده ملایم از دخترک می‌پرسد اسمش چیست ، دختر می گوید ، تهمینه . باز هم قاضی بنای تحسین از اسمش می گذارد .می پرسد کلاس چندم است ، دخترک می‌گوید ، پنجم . قاضی می پرسد: ظاهراً دانش آموز زرنگی هست ، کسی هم دردسر هایت کمکت هست . دختر به پدرش اشاره می‌کند و می گوید بله ، بازهم قاضی بنای تحسین ازدخترک را رها نمی کند و راداده می پرسد وچرا نه مادرت . دخترک می گوید: مادرم بی‌سواد بود ! قاضی به منشی می گوید ، سعی کن چیزی را انقلاب نیاندازی‌تا بالاخره همان سؤال قبلی را از دخترک مطرح می کند ، تهمینه می گوید : او مادرم را کشته ! کم چیزی نیست ! … دیگر مادری ندارم ، کم دردی نیست ! … ومی زند زیر گریه ، بازهم شیون ها بلند می شود،از همه …غیر از قاضی و آقا حجت !

قاضی آن قدر صبر می کند تا بدون هردستور‌ی جو آرام شود . در همین اثنا جعبه ی دستمال کاغذی ای جلو تهمینه می گذارد . بعد روبه متهم می کند و می‌گوید بیا کنار میزم تا دستم بهت برسه ، آقا حجت همان طور چابک وگوش به فرمان می آید ، سرباز هم درکنارش می‌ایستد. قاضی از جیب اش یک کلت در می آورد ، فشنگ هایش را در می آورد و دوباره با حوصله درخشاب سر جایشان می گذارد ، کلت را روی شقیقه آقا حجت می گذارد ، با آرامش رو به تهمینه می کند و می پرسد : شرعاً وقانوناً اجازه دارم شلیک کنم ، اگر تو بخواهی ، می خواهی ؟ رنگ از رخسار دخترک می پرد ، … سکو تی مرگ بار بر دادگاه حاکم می شود ، دخترک می گوید : نه ! نمی خواهم !
قاضی با آرامش کلت را ازروی شقیقه‌ی آقاحجت برمی دارد و با تعطیمی سرشار ازاحترام ، ازتهمینه می خواهد که جایگاه شهود را ترک کند و بعد درحالیکه سعی به پنهان کردن خستگی‌اش ندارد به منشی می‌گوید :  بنویس متهم شاکی خصوصی ندارد؛ ازهمه شون باذکرنسبت شان بامتهم،  هم امضاء بگیر و هم اثرانگشت . رو به حضارمی‌کند ومی‌گوید: ختم جلسه ی دادگاه رااعلام می‌کنم!

عجب روزی…،نفس‌ام بند آمد .

مسعود خوشابی    ۱۴۰۲/۱/۱۹

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)