داستان تشکیل یهودیت آنچنان که نویسندگان کتب عهد قدیم به تدریج و طی سالیان بسیار نوشته‌اند، علی‌رغم اینکه مستندات مکتوب یا باستان‌شناسانه‌ای برای تائید اصالت آنها موجود نیست، داستان خروج قوم بنی‌اسرائیل از مصر است (سفر آفرینش که در واقع بیشتر پاورقی است بر آنچه از سه یا چهار الهیات‌ عمده مصری بر جای مانده و آنچه از اسطوره آفرینش سومری در بابل توسعه یافته و اکنون به نام انوماعلیش -زمانی در آن بالا- در دسترس است) اگر روایت تورات را بپذیریم،‌ موسی که مادرش بعد از تولدش او را در سبدی روی نیل رها کرده بود (این مضمون هم اصیل نیست، زیرا بسیار پیش از آن هم در اسطوره اوزیریس وجود داشته و هم در بیوگرافی سارگون اکدی در میانرودان چیزی حدود ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد) به فرزندخواندگی فرعون می‌رسد و سپس طی جریاناتی از آنجا فرار می‌کند و در وادی طور به پیامبری می‌سد و اجازه می‌یابد تا قوم بنی‌اسرائیل را از مصر کوچ دهد و به سمت ارض موعود هدایت کند. اینکه این قوم آنجا به بردگی گرفته شده بودند تا اهرام مصر را بسازند، از نظر تاریخی بی‌مایه‌تر از آن است که نیازی به بررسی داشته باشد (ساخت اهرام عمدتا در دوره پادشاهی اول و دودمانی چهارم تا ششم انجام شده، کارگران نیز عموما کشاورزانی بودند که در فصول فراغت به این کار می‌پرداختند و اسناد دستمزد‌ها واجرت‌های آنها کشف شده و مابقی قضایا)

به هر حال آنچه موضوع این نوشته است این است که «دموکراسی»، حضرت موسی نیست، زیرا دموکراسی رهایی‌بخش نیست،‌ بلکه «رهایی» است (فرایند خداوندسازی از ایده‌ها و مفاهیم عام در اندیشه اسطوره‌ای موضوع مهمی است که قبلا به آن اشاره کردم و بعدا هم با تفصیل بیشتری به آن خواهم پرداخت) نتیجه سرراست: دموکراسی نه برای بردگان که برای آزادگان است. پرسش: آیا بردگان ایران و افغانستان شایستگی دموکراسی را دارند؟ جواب روشن است،‌ بردگان از هیچ حقی برخوردار نیستند جز آنچه از طرف ارباب به آنها داده شود. در نتیجه آیا بردگان ایران و افغانستان نیاز به «موسی» دارند؟ فعلا در چشم‌انداز موسایی یافت نمی‌شود، آن موسی دروغینی هم که چهل و اندی سال پیش پیدا شد، فعلا بردگان ایرانی را در سینای حسرت تنها رها کرده و خود به سرزمین لعن و نفرین کوچ کرده است. داستان بنی‌اسرائیل در صحرای سینا یک داستان جانبی هم دارد و آن هم گوساله سامری است (مسئله گاو یا گوساله در اندیشه‌های اسطوره‌ای تمام پهنه غرب آسیا به شمول هند و ایران حائز اهمیت بسیار است که الان فرصت پرداختن به آن نیست) به هر روی، بعد از غیبت چند روزه (سی روزه به قول قران که یک ده روز هم بعدا به آن اضافه شد) بنی‌اسرائیل دوباره گوساله را پرستیدند و آنگاه با بازگشت موسی توبه کردند و موسی الواح را بر زمین زد و عصبانی شد و آیه‌ عجیبی در قران است که

وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخَاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَىٰ بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ

که در اینجا انگار ائمه شیعه بر این باورند که این دستور، فرمان آغاز جنگ داخلی بوده زیرا مرتدین برای پاک شدن باید شمشیر در میان یکدیگر می‌نهادند و خون‌های یکدیگر را می‌ریختند (طبق معمول روایت‌های عرفانی هم برای آن الی ماشاء الله موجود است) دیده می‌شود خیلی هم عجیب نیست اگر برخی ادعای آن را داشته باشند که برای پاک شدن از اشتباه چهل و اندی سال قبل، نیاز است تا بردگان ایرانی شمشیر در میان یکدیگر بنهند و خون یکدیگر را به تاوان این اشتباه مهلک بریزند.

به هر روی، مشاهده دوباره صحنه سیاسی ایران و گروه‌های اپوزسیون در این راستا جالب توجه است. آنچه بیش از همه برای من اهمیت دارد، نحوه تعامل آنان با آحاد بردگان ایرانی است. بخشی از این میان بر این عقیده استوارند که از انجا که بردگان شایستگی بالفعل دموکراسی و تعیین سرنوشت خود را ندارند، باید با تازیانه تادیب و آدم سازی آنها را شایسته ورود به جمع آزادگان و مردمان عصر حاضر نمود.

بخشی دیگر از اپوزسیون هم کلا با این مفروضات که در ایران چیزی تحت عنوان «مردم» نداریم و عموما بردگانند که در این پهنه جغرافیایی زیست می‌کنند مشکل دارند و ایرانیان را بالفعل شایسته آزادی و دموکراسی می‌دانند.

جبهه دیگری که به گمان من باید از نزدیکان به سازمان مجاهدین باشند (اطلاعات من در این باره اندک است و محدود به تبلیغات عمومی آنهاست) استراتژی «فدا» برای بیدارشدن ایرانیان را در پیش گرفتند. گویی آنها مانند حسین خود را فدا می‌کنند تا کسانی که انگار در خوابی عمیق فرو رفته باشند بیدار گردند و این بیداری است که مسیر کوچ آنان از مصر بردگی به ارض موعود آزادگی را می‌سازد.

جبهه دیگر هم میراث‌بر سلطنت پهلوی است که تا آنجا که مشاهده می‌شود به صمیمانه‌ترین وجهی بر این باور است که ایرانیان هم اکنون شایسته حکومت بهتری هستند و زمان زیادی لازم ندارند تا در ردیف ملل متمدن جهان قرار گیرند و مشکل اصلی در این میان، حکومت ستم نظام حاکم است.

نکته آخرینی که به این نوشته اضافه می‌کنم، ادعای دلبستگان انقلاب ۵۷ است و اینکه اگر انحرافاتی که پیش می‌آمد، پیش نمی‌آمد (من کلا در فهم این گونه گزاره‌ها با همه تلاش صمیمانه برای درک آن مشکل دارم) آنگاه وضعیت نه آن بود که اکنون است. تا آنجا که دیده‌ام، عموم این دلبستگان، از بینش فلسفی محکمی برای تبیین تغییرات اجتماعی برخوردار نیستند. انقلاب ایران به جهت حضور رهبری فرهمند، اساسا تعلیق سیاست بود، و تعلیق سیاست یعنی تعلیق عقل مدرن، و تعلیق عقل مدرن در دوران مدرن معادل بردگی است. شرکت کنندگان در انقلاب نمی‌توانستند به این آگاهی دسته یافته باشند که رهبری خمینی، از آن جهت رهبری است که فرآورده تصمیم جمعی آنهاست، آنها هم از نظر احساسی و هم از نظر عقلی مجذوب ونابود شده در رهبری فرهمند بودند و این یعنی که عقل مدرن تعطیل. این رشته تحلیل سر درازی دارد که اکنون حوصله‌ای برای پرداختن به آن ندارم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)