یادداشتی از طرف یک خائن به حضرت والا همایونی شاهِ شاه مردان، کورش تا ابد بیدار سلطان رضا پهلوی!
در ابتدا لازم است اعتراف کنم که من هم چون سرکار خانم گلشیفته فرهانی، حامد اسماعیلیون و علی کریمی، سیاستمدار نیستم. حوزهی شغلی من هنر با گرایش آهنگسازی است. تفاوت من با این سه عزیز اما در تعداد قابل ملاحظهی اختلاف فالور است. این عزیزان سرمایهی اجتماعی فراوان دارند و من یک مدرس و شهروند عادی داخل ایران هستم. به طرفداران و تعداد دنبالکنندگانتان تبریک میگویم. بیش باد تا زُحَل و اورانوس دنبالهیتان.
اما اختلافهای دیگر من با این سه عزیز در موارد دیگری هم است. که خلاصهوار خواهم نوشت.
۱. برخلافِ نظرِ خانم فراهانی من فکر میکنم تا پیش از صندوق رای، شهروندان باید کوچکترین سوالهای ذهنیشان را اجازه داشته باشند، بدون ترس با صدای بلند بپرسند، و رهبران پوزیسیون و اپوزیسیون موظف هستند پاسخهای واضح و شفافی به پرسشها داشته باشند. خیانت در پرسش و به چالش کشیدن رهبران فردا نیست، بلکه کاملا برعکس، حماقت و غفلت از خردجمعی و فقدان پرسشگری است که فردای نامعلومی برای ما به ارمغان خواهد آورد.
۲. در همین آغاز دوستانی شاید بتازند بر من که “وحدت” و “اتحاد” پس چه میشود؟ دقت کنید “وحدت” در کُنشهای اجتماعی-سیاسی برعکس فیلم سینمایی و زمین فوتبال از همدلی و دوستی بهدست نخواهد آمد. ریشهی “وحدت” پذیرش “تکثر” است. خواهند گفت بذاریم برای فردا. در روز رای گیری! در این هنگام خیانت است! عرض خواهم کرد که نه تنها خیانت نیست، بلکه عینا کنشی است از روی صداقت و کرامت آدمی.
۳. چرا من اینگونه میاندیشم؟ سعی خواهم کرد در ادامه یادداشت خودم توضیح دهم که سکوت در این لحظه، غفلت است و پرسشگری همانا جرات و کرامت انسانی.
۴. تمامی ما بر یک اصل اتفاق نظر داریم و آن شعار “زن، زندگی،آزادی” است. اجازه دهید با هم هر کدام از این واژگان را واکاوی کنیم تا شاید کمک کند از دریچهی دیگری گفتمانهای خود را از نو آغاز کنیم.
۵. “زن” در این شعار همانگونه که در یادداشتهای گذشته خود نوشتم، دال بر جنسیت ندارد. بلکه علیه تبعیض است. یک “نه” تاریخی علیه ژن برتر! طبقه برتر! شهروند برتر! “آریگویی” به هویت مذهبی برابر! هویت شهروندی برابر!
در اصول پیششرط آقای پهلوی آمده است که حکومت بر پایهی سکولار خواهد بود؟ آیا این گزاره بیشتر شبیه یک شوخی بزرگ نیست!
۶. اجازه دهید ابتدا یک مثال موسیقی بزنم! شک نداشته باشید اگر در جلسه اول کلاس کنترپوان مُدال که قوانین مشخص ملودینویسی تک صدایی در آن تدریس شد، سپس معلم در جلسهی دوم گفت؛ بچهها دیگر بس است. از امروز برویم سراغ سازوکار هارمونی مدرن! شک نکنید معلم شما یک شارلاتان است. اگر شما اصرار کردید که خیر! او شارلاتان نیست. متاسفم که بنویسم شما بیسواد هستید. اگر هر دو، معلم و شاگرد همدیگر را ستایش کردید، سکهی تقلبی را میخواهید به دیگرانی بفروشید! پرسش از شما خیانت نیست. تجاهل و غفلت شماست که آیندهی نامعلومی در انتظارش ایستاده است.
۷. مثال را در سیاست جستجو کنیم! در جامعهی کنونی ایران همانطور که ذکر کردم، شهروندان، هویتهای در سایه، که در یکصد سال گذشته به نامهای اقلیت مذهبی، اقلیت قومی و برچسبهای دیگر توسط قدرت مرکزی سرکوب شده است، سوال دارند. شما صاحبان قدرت شاید بتوانید بر طبل خودکامگی بکوبید و انها را نبینید. یا بگوید باشد برای فردا! یا اینها خیانت است! اما پرسش آنها حقیقت است. راه فراری ندارید. حتی با ارتش سایبری میلیونی خود!
۸. در این هنگام است که شهروندان بهائی، دیگر اقلیت مذهبی نیستند. جمعیتی حدود ۷ میلیون نفر! پرسش انها این است؛
آیا ما میتوانیم در فردای آزادی “مشرق الاذکار” برپا کنیم؟ شهروندان کرد، آشوری، و … سوالهایی دارند که ریشههای آن در یکقرن گذشته است.
دقت کنید، این گروهها دیگر اقلیت نیستند. همه ما شهروند برابر با حقوق شهروندی برابر هستیم.
۹. اما پاسخ تاریخ به آنها چه بوده است؟ از زمان قاجار، حکومتهای مرکزی، بازتولید خشونت و استبداد را پیشه کردهاند. شرم تاریخی در اینجاست که، قدرت سرکوب خاندانِ پهلوی، باعث شکلگیری بیشترین اختناق و سرکوب در حق شهروندی شهروندانِ دیگر مذاهب بوده است.
سوال اصلی اما در این اینجا خود را به صورت عریان، عریانتر از هر سخنرانی شیک و دروغین به آشکارگی عیان خواهد ساخت.
سوال اساسی این است!
۱۰. چگونه میخواهید جامعهای که در یکصد سال گذشته در جلسهی اول کنترپوان مُدال گیر افتاده است و فقط یک مذهب متمرکز دارد و دیگر مذاهب را در اقلیت نفی کرده است را به چَشم برهم زدنی توسط گروه هشت نفرهای غیر متخصص به جلسهای در باب هارمونی مدرن برسانید؟
با بغل کردن؟ با ماچ فرستادن؟ با سخنرانی هیجانی کردن؟ در این وضعیت مکان-زمانی است که حضور و حق شهروندی، با اعلام وفاداری جمعی بر سوژهگی خود است. پردهی نُمایش حقیقت به پایین میافتد و همسُرایان با صدای بلند فریاد خواهند زد. دیگر بس است این سیرک و نمایش مضحکتان!
۱۱. گذار از جامعهی تک صدایی به چندصدایی برابر و هم ارزش، نیاز به نیرویی مجتهد و متخصص از گروههای مختلف مذاهب و روشنفکران دینی و غیر آن دارد. هر چند این گذار، گذاری است طولانی.
اما برسیم به بخش دوم شعار “زندگی”.
۱۲. دریافت من از زندگی در اینجا ماهیت زیر بنایی است که مارکس اهمیت آن را در جوامع بشری نمایان میکند. آن زیربنا “اقتصاد” است.
۱۳. آیا اگر کسی با صدای بلند از شما بپرسد؛ آقایان نگرش شما در اقتصاد چیست؟ خائن است؟ اگر بخواهد بداند در فردای آزادی آیا او همچنان کارگری است، بدون بیمه و دیگری کارفرمایی است فربه! خیانت به آرمان شماست؟
اگر پاسختان بله است؟ که شما را بهخیر و ما را به سلامت. از همین روی نوشتم آخرین یادداشت. اما اگر صداقت رفتاری دارید و آزادمنش هستید، قبل از گرفتار کردن این ملت زخمدیده، بگوید چگونه میخواهید با بدنهی فربهای که لزوما اعتقادات ایدولوژیک نیز ندارد و فقط به فکر فربه شدن است، و مهمتر از آن که در دنیای روابطِ اقتصاد جهانی، اقتصادی که چون سگهار سیرناپذیری در حال بلعیدن است، راهکار برونرفت شما چیست؟
اجازه دهید مشخص بپرسم! اگر خائن به حضرت والا همایونی شاهمردان کورش همیشه بیدار سلطان رضا پهلوی نیستم!
۱۴. آیا شما به بیمارستانهای خصوصی در این شکل فربه کنونی اعتقاد دارید؟
۱۵. آیا شما به آموزش خصوصی در این شکل فربه اعتقاد دارید؟
۱۶. آیا شما بانکهای فربه را در این شکل به رسمیت خواهید شناخت؟
۱۷. خانم بازیگر عزیز! اجازه دهید واضح به شما بگویم. خیانت اصلی، بدون پاسخ ماندن این پرسشهای سرنوشتساز است. در فردای رایگیری نیروی دستِ بالای سیاست، نه در ایران، حتی فرانسه عزیز نیز اقتصاد است. اقتصاد بر حاکمان، حکمرانی میکند. حکمرانان بر شهروندان.
۱۸. ای کاش فرصت داشتید و مقداری از “آلن بدیو” فیلسوف برجستهی فرانسه میخواندید. که چگونه انتخابات بدون مطالبات مشخص، سیرک تمام عیار است. حتی در فرانسه.
شاه یا رئیس جمهور، آیا مجری اوامرِ دستِ پنهانِ اقتصاد است؟ یا خواستهای عمومی مردم؟
خانمها و آقایانِ گروه هشت نفره، شما نمیتوانید بدون پاسخ مشخص به این سوالها مدعی زندگی باشید! بلکه نمایندگان فرشتهی مرگ خواهید شد.
و اما بخش نهایی شعار “آزادی”
باز هم از روزگارِ نمکینِ ماست که زندانی در سلولِ انفرادیش در تصورِ زندانبان ازاد است!
همانگونه که پرسشگری دانشجویان در جنبش می ۶۸ تصویری دیگر از آزادی است!
۱۹. شما هیات هشت نفره، اهل کدام آزادی هستید؟ در کردار و گفتارتان چرا این مقدار تناقض است؟
اقای اسماعیلیون گرامی، نام شما آراسته و مزین به نویسنده است! و می دانم که چقدر خوب خواندهاید از بزرگان ادبِ این مرزو بوم. از مختاری و گلشیریها! از صراحتِ لهجه و تاباوری شنیدنِ سخن مخالف. در کانونهای نویسندگان! از شُهامت شاملو! از جسارت نیمای بزرگ!
آزادی اهلِ قلم را فریاد کنید. با صدایی بلند بگویید آیا در فردای ازادی، اعدام صحرایی روشنفکران چپ را باید گریست؟ باز هم گلشیریهایی بیایند و بگویند، ” پیام واضح بود، خفه میکنیم” یا نه رسم و رسومی دیگر میخواهیم در اندازیم؟
این یادداشتی است برای فرزند خود که در فردا بخواند که ما چون “بهار” با صدای بلند نوشتیم:
“وکلا را به مثل دور ششم
گیج و بیاختیار میبینم”
با نیمای بزرگ سخن را به پایان خواهم برد. چون نیک میدانم، پاسخی از شما عزیزان نخواهد رسید.
“هان! به پیش آی از این درّهی تَنگ
که بِهین خوابگاه شبانهاست،
که کسی را نه راهی بر آن است،
تا در اینجا که هر چیز تنهاست
بسرائیم دلتنگ با هم …”
– یک شهروند عادی مسلمان، مذهب شیعه، ساکن تهران
(قابل توجه فحاشان فضای مجازی)
پ.ن:
چهل و هشت ساعت است خوابم نبرده است. میدانید چرا؟ در یکی از تالارهای “کلابهاوس” پیرمردی با نام و نشانی غیر واقعی، در اوج صدای که وحشت و ترس از آن مشخص بود، از یکی از مدیرانِ تالار پرسید؛ آیا من به عنوان بهایی میتوانم در ایران فردا، مشرق الاذکار داشته باشم؟
از آن ساعت صدایش در گوشم است. ما چه کردیم که او اینچنین از ما میهراسد؟ کجای تاریخ مسیر را بیراه رفتیم؟

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.